
کنستانتين
محصول سال:
2005 ( اولين عرضه در February 8 )
ژانر:
اکشن ، درام ، فانتزي ، ترسناک ، مهيج
Francis Lawrence
نفيلم نامه: Jamie Delano ، Garth Ennis ، Kevin Brodbin ، Frank A. Cappello
Keanu Reeves در نقش John Constantine
Rachel Weisz در نقش Angela Dodson/Isabel Dodson
Shia Labeouf در نقش Chas
Djimon Hounsou در نقش Midnite
Max Baker در نقش Beeman
Pruitt Taylor Vince در نقش Father Hennessy
Gavin Rossdale در نقش Balthazar
Tilda Swinton در نقش Gabriel
Peter Stormare در نقش Satan
Jesse Ramirez در نقش Scavenger
José Zúñiga در نقش Detective Weiss (as Jose Zuniga)
Francis Guinan در نقش Father Garret
Larry Cedar در نقش Vermin Man
April Grace در نقش Dr. Leslie Archer
Suzanne Whang در نقش Mother

آهنگسازان:
Klaus Badelt ، Brian Tyler
زمان فیلم:
121 دقیقه

میخواهد خود را از آتش جهنم نجات دهد.او یک بار خودکشی کرده و به همین دلیل به جهنم سقوط کرده ولی فرصتی دوباره به او داده شده که با از بین بردن موجودات شریر از خداوند بخشایش بگیرد.فیلم تعریفی جدید از نزاع بین خیر و شر ؛ نیکی و بدی ؛ خدا و شیطان و بهشت و جهنم ارائه میدهد



نقدوتحلیل
با سلام
در مورد فیلم کنستانتین بایدبگویم این فیلم کاملا در مورد بی قید و بندی غرب خصوصا جوانان میپردازد
فیلمنامه بر دو محور شخصیت اصلی داستان و دختری به نام انجی پیش میرود ...انجی دختری است با
اعتقاد و مومن که خواهر دو قلو خودش را بر اثر خود کشی از دست میدهد و چون بر این عقیده است
که خواهرش یک کاتولیک اصیل است هیچ گاه دست به خود کشی نزده و به کمک جان کنستانتین سعی
دارد به حقیقت دست پیدا کند .جالب این است که هر دو شخصیت داستان از نیرو های فرا حسی بر خوردار
هستند و یک بار دست به خود کشی زده اند ..مسله خود کشی مسله ای است که امروزه در جوامع غربی
به دلیل بی ثباتی شخصیت و بی دینی و افول اعتقادات مذهبی به یک تراژدی تبدیل شده و این مسله را هم
فیلمنامه نویسان هالیوود به درستی درک کرده اند ....مسله اول فیلم و اغازین فیلم با سیگار کشیدن جان
شروع میشود و این جلوه سیگار تقریبا تا پایان فیلم ادامه دارد ...جان به خاطر کشیدن سیگار دچار سرطان
شده و در سنین جوانی عمر او به پایان رسیده و چون قرار بوده عمر بیشتری داشته باشد سیگار کشیدن
جان یک نوع خود کشی حساب میشود و به جهنم خواهد رفت موضوعی که با زیرکی توسط نویسنده در
جریان یک فیلم نسبتا ترسناک مذهبی قرار گرفته همان مشکل اعتیاد جوامع غربی است که این بار به
این قضیه با یک دید مذهبی نگریسته شده است .پس با این اوصاف اولین پیام فیلم به زبانی عامیانه این
است که سیگار نکشید و از مخدر استفاده نکنید چون به جهنم خواهید رفت{به خاطر گناه خودکشی}
اما مسله دیگر فیلم روحیه گذشت و ایثار است که اتفاقا این مسله هم در جوامع غربی به یک افسانه
تبدیل شده ...جان کنستانتین به خاطر نجات خواهر انجی که به علت خود کشی در جهنم است .دست
به خودکشی میزند تا شیطان را ملاقات کند و شیطان وقتی میخواهد او را به سمت جهنم بکشد نیروی
خداوند مانع این کار میشود و به خاطر گذشت و فداکاری جان گناهانش توسط خداوند بخشیده میشود
و خواهر انجی هم به بهشت میرود و او با انجی ازدواج کرده و دیگر از سرطان ریه هم خبری نیست
این همه پاداش به خاطر روحیه گذشت و ایثار به جان توسط خداوند عطا میشود..پس پیام دوم این فیلم
ایثار و فداکاری است که کارگردان و نویسنده در پایان فیلم به این مهم دست پیدا میکنند.....در نهایت
فیلم کنستانتین با استفاده از مسایل ماورائ و یک موضوع معنا گرا فیلم موفقی به حساب میرود فیلمی
که کاملا از صحنه های سکسی تهی میباشد و متمرکز است بر تم اصلی داستان جدال انسان و شیطان
که هیچ گاه پایانی ندارد و موضوع منجی جهان که که این روزها در سینمای هالیوود طرفداران زیادی
پیدا کرده و دین و ادیان با بی ثباتی جوامع غرب و کمی شرق در سینمای جهان راه خود را باز کرده است
و تبدیل به موضوع اصلی کارگردانان بزرگ جهان میشود...نمونه اش اخرین فیلم اسپیلبرگ جنگ دنیاها
که در نهایت قدرت خداوندی انسان را نجات میدهد ار حمله بیگانگان کرات دیگر.....فیلم کنستانتین یک
بار از برنامه سینما و ماورا پخش شده است و مسلما خیلی ها این فیلم زیبا و معناگرا را دیده اند به هرحال
دیدن این فیلم را به طرفداران فیلمهای مهیج و ترسناک با موضوعی مذهبی را توصیه میکنم..............
حسین یوسفی

سینما و ماورا....برسی فیلمهای معنا گرا .....دوستان موضوع جدید سینما و ماورا که به نقد و بررسی و معرفی سینمای معناگرا و ماورا خواهد پرداخت رو به موضوعات وبلاگم اضافه کردم ...وبرای شروع از یکی از بهترین فیلمها که موضوع جالب توجهی داره شروع میکنم........
stigmata
( اولين عرضه در September 10 ) محصول سال: 1999
ژانر:درام ، فانتزي ، ترسناک ، رمزآلود ، مهيج
به کارگرداني: Rupert Wainwright
نوشته Tom Lazarus ، Ric

بازیگران:
Patricia Arquette
Gabriel Byrne
Jonathan Pryce
Thomas Kopache
Rade Serbedzija
Enrico Colantoni
Dick Latessa
Portia de Rossi
Patrick Muldoon
Ann Cusack
Shaun Toub
Tom Hodges
Lydia Hazan

آهنگسازان:
Björk ، Elia Cmiral ، Chris Boardman ، Billy Corgan ، Mike Garson ، Michael Heinkel ، Sinéad O'Connor
محصول کشور: USA
رده بندی سنی: R افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند.
103 دقیقه
خلاصه داستان
يک زن جوان در آمريکا علائمی از استيگماتا ، زخمهای حضرت مسيح در زمان مصلوب شدن ، آشکار می شود بطوريکه ناخودآگاه مچ دست ، سر و سينه او زخم شده و شروع به خون ريزی می کنند . کشيشی کاتوليک از واتيکان پيوسته او را همراهی می کند و مراقب اوست تا به علت اين امر پی ببرد و بفهمد اين شکنجه ها شيطانی هستند يا نه . زن رفته رفته به مقدار بيشتری توسط استيگماتا آزار می بيند و سرانجام کشيش از طريق زن به رازی بزرگ درباره مسيح پی می برد که آينده کليسای کاتوليک را بخطر خواهد انداخت . 
(کسانی که خیلی به خدا نزدیک میشوند زخمهای مسیح بر آنان نازل میشود تا شیطان وجودشان را بیازارد)
(هر چه به خدا نزدیکتر شوی چشمهای شیطان بیشتر به دنبالت خواهد بود)

استیگماتا راوی آخرین سخنان مسیح است به حواریونش که از آن به سخنان گمشده مسیح یاد میکند و کلیسا را به نزاع با آن سخنان متهم میکند.فیلم ادعا میکند که کاسپلی در سال ۱۹۴۵ یافت شده که همان سخنان کمشده مسیح میباشد و قدرت کلیسا را زیر سوال میبرد و به همین دلیل کلیسا آنرا تقلبی مینامد.
در فیلم روح یک کشیش که آن کاسپل را ترجمه کرده در جسم یک دختر رسوخ کرده و از طریق او می خواهد که حقیقت را بیان کند.
یک فیلم ترسناک مذهبی که مشابه این فیلم هرگز ساخته نشد حداقل در این سطح سینمای جهان .فیلمی به واقع معناگرا که وجود خداوند و شیطان و حضرت عیسی مسیح در فیلم حس
میشود.....بعد از حدود چند سال که این فیلم رو برای اولین بار دیدم دوباره یک ترس نا خوداگاه به سراغم امد ....فیلمی که تا اعماق درون انسان نفوذ میکنه ....فیلم به قدری قوی ساخته شده که شما میتونید چند بار فیلم رو تماشا کنید ....

نقد:
تحليل
در مورد استيگماتا بايد بگم که چيزي که انسان امروز هميشه از ان ميترسیده ترس از موضوعات فرا زميني و ماورايي است که هميشه موجبات تلاطم ذهن است انسان هميشه از ناشناخته ها ميترسديده .و شيطان و نيروي اهريمني هم جزء همين ناشناخته ها به شمار ميرود ...استيگماتا
پدده اي است که در انسانهايي که به مصائب مسيح(ع) فکر ميکنند پديدار ميشود و عينا همه مجازاتهايي که عيسي مسيح (ع) توسط يهوديان متحمل شده در افراد دوستار مسيح ديده ميشود .حال سوال اينست که ايا کسي که مسيح را دوست بايد توسط شيطان مجازات شود ؟ويا پشت اين يک جريان انتي کرستي و يا ضد مسيح قرار دارد که توسط فيلمنامه نويسان صهيونيستي قصد دارن با ايجاد خرافه و ترس کاذب باعث شوند که کسي نزديک مسيح نشود....البته در جهان خارج از دنياي سينما پديده استيگماتا ديده شده اما هيچ گاه
وتوسط هيچ کليسايي اين موضوع مورد تاييد واقع نشده ....سوالي که اينجا پيش مياد اين است که چرا کليسا با اين موضوع جنجالي فيلم مخالفت کرد و بعد هم ...درگيريها و.......من شخصا به طور مستند پديده استيگماتا رو نديدم ..اما تعدادي عکس از اين پديده رو مشاهده کردم........ايا اين يک دروغ است ...ويا يک تلقين و يا واقعيت .....نميدانم چه بگويم اما اين را ميدانم که با ديدن اين فيلم خيلي ها از اين که بخواهند عيسي مسيح را دوست داشته باشند ترسيدند ....درست است ترس از شکنجه احتمالي ....فیلم تاثیر خودش رو گذاشت واقعی یا غیر واقعی مهم نیست مهم هدف فیلم و فیلمنامه نویس بود که تحقق یافت حتی بر روی من که مسیحی نیستم....
حسین یوسفی
- کارگردان: ریدلی اسکات
- تهیهکننده:
- داگلاس ویک
- دیوید فرانزونی
- برانکو لاستیگ
- نویسنده: دیوید فرانزونی
- بازیگران:
- عرضه کننده:
- دریمورکس (Dreamworks)
- استودیو یونیورسال (Universal)
- تاریخ عرضه: ۵ مه ۲۰۰۰
- زمان: ۱۵۵ دقیقه
- زبان: انگلیسی
- هزینه: ۱۰۳ میلیون دلار

داستان
خطر لوثشدن: هشدار! آنچه در زیر میآید ممکن است قضیه یا پایان ماجرا را لو بدهد!
ارتش روم به رهبری ژنرال ماکسیموس بر آخرین گروه بربرها غلبه می کند و روم را نجات می دهد. امپراتور مارکوس اورلیوس در بستر مرگ بدون توجه به پسر مکارش کومودوس از ماکسیموس می خواهد تا زمام امور را بدست گیرد و یک جمهوری مستقل پدید آورد کومودوس پدر را به قتل می رساند و دستور اعدام ماکسیموس و خانواده او را صادر در اسپانیا صادر می کند. ماکسیموس از مرگ می گریزد اما قادر به نجات خانواده اش نمیشود. یک تاجر برده او را اسیر میکند و به پراکسیمو می فروشد که کارش تعلیم گلادیاتور است بدین ترتیب ماکسیموس راز و رمز گلادیاتوری را می آموزد و لیقت خود را ثابت میکند.
از طرفی کومودوس پس از چند سال نبردهای گلادیاتوری را احیا میکند تا شاید محبوبیتی میان مردم کسب کند بی توجهی کومودوس به امور مملکتی خشم سناتور گراکوس را بر می انگیزد و طبیعت خون خواه امپراتور خواهرش لوسیلا را نیز سخت آشفته میکند زیرا قرار است لوسیوس پسر لوسیلا پس از کومودوس به امپراتوری برسد.
ماکسیموس و سایر گلادیاتورها نبردهای موفقی را در روم انجام میدهند کومودوس از اینکه او را زنده میابد بسیار خشمگین میشود اما هراس از نفرت برانگیختن مردم او را از صدور فرمان قتل ماکسیموس باز می دارد لوسیلا و گراکوس پنهانی با ماکسیموس قرارهایی برای رهبری ارتش و برپایی جمهوری می گذارند، اما کومودوس به نقشه پی می برد در نتیجه تمامی گلادیاتورها را به قتل می رساند و گراکوس را بازداشت میکند.تصمیم می گیرد تا در ملا عام با ماکسیموس بجنگد ماکسیموس او را به شدت زخمی می کند کومودوس پیش از مرگ قدرت را به گراکوس تفویض و چند گلادیاتور باقیمانده را آزاد میکند و پس از مرگ به اجدادش ملحق میشود

جوایز
برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد
برنده جایزه اسکار بهترین جلوههای ویژه
برنده جایزه اسکار بهترین طراحی لباس
برنده جایزه اسکار بهترین فیلم
برنده جایزه اسکار بهترین صدابرداری 
واقعا یکی از زیباترین فیلمهای جهان این فیلم است .....البته میدونم خیلی از شما عزیزان این فیلم رو دیدید ....اما واقعا نتونستم از این فیلم چیزی تو وبلاگ ننویسم در ضمن موسیقی متن این فیلم یکی از زیباترین کارهای ممکنه در هالیوود به شمار میاد .........
|
| |
|
|

Every Day
i'm looking now where i have been
i try to see where i will go
this are two ways shrouded in fog
what is my existence's sense?
every day i'm wondering, will there be a change?
every hour, a loss of power - every day
every day i'm wondering, will something new begin
time is flying, minutes dying - every day
unsure of my heart, unsure of myself
wondering silently of what could be
i ask you now: is this life?
meaningless, a senseless, useless way
every day i'm wondering, will something new begin
time is flying, minutes dying - every day
every day i'm wondering, will there be a change?
every hour, a loss of power - every day
every day i'm wondering, will something new begin
time is flying, minutes dying - every day
shattered nerves, but here i stay, every day
i will move on, the journey never ends
every day i'm wondering, will there be a change?
every hour, a loss of power - every day
every day i'm wondering, will something new begin
time is flying, minutes dying - every day
هر روز
من نگاه می کنم اکنون به جایی که من در آن بودم
من تلاش می کنم ببینم جایی را که من خواهم رفت
این دو راهی هستند که در مه پنهان شده اند
حس هستی من چیست؟
هر روز من نگرانم،آیا تغییری وجود خواهد داشت؟
هر ساعت،از دست دادن نیرو،هر روز
هر روز من نگرانم ،چیزهای تازه ای آغاز خواهد شد؟
زمان در پرواز است،دقیقه ها در حال مرگند هر روز
بی اطمینانی قلب من،بی اطمینانی خودم
نگرانی همره سکوت که چه می توانست باشد
من اکنون از تو می پرسم:آیا این زندگی است؟
بی معنی،بی احساس،راه بی استفاده
هر روز من نگرانم،آیا چیزهای تازه ای آغاز خواهد شد؟
زمان در پرواز است،دقیقه ها می میرند،هر روز
هر روز من نگرانم ، آیا تغییری وجود خواهد داشت؟
هر ساعت،از دست دادن نیرو،هر روز
هر روز من نگرانم ،آیا چیز تازه ای آغاز خواهد شد؟
زمان در پرواز است،دقیقه ها می میرند،هر روز
اعصابم خورد شده، اما من اینجا ایستاده ام، هر روز
من حرکت خواهم کرد،سفری بدون پایان
هر روز من نگرانم، آیا تغییری وجود خواهد داشت؟
هر ساعت، از دست دادن نیرو،هر روز
هر روز من نگرانم، آیا چیز تازه ای آغاز خواهد شد؟
زمان در پرواز است، دقیقه ها می میرند ،هر روز
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
واقعا اهنگ قشنگیه حتما پیدا کنید و گوش بدید....شاید هم لینکشو براتون بزارم ....البته من برای اولین بار بود کاری از این گروه رو گوش میدادم ...اما خیلی تاثیر گذار بود فکر کنم گروه المانی باشه به هر حال این ترجمه رو هیچ کجای دیگه نمیتونید پیدا کنید چون یک ساعت پیش ترجمه شده
موفق باشید

كارگردان : كارين كوساما
بازيگران : چارليز ترون، فرانسيس مك دورماند، جاني لي ميلر
فيلمنامه : فيل هي، مت مانفردي
مدت زمان فيلم : 93 دقيقه با در جه PG-13
گونه فيلم : اكشن / حادثه اي/ تخيلي / فانتزي

يك افسانه علمي با ايده هاي جذاب :
در سال 2415، ويروس مرگباري بيشتر انسانها را از بين برده و افراد نجات يافته براي در امان ماندن، پشت ديوارهاي بلند تحت سلطه حكومت «گود چايلد» زندگي مي كنند. اما در اين منطقه، گروهي شورشي نيز وجود دارد كه مخالف قوانين تحميل شده از سوي حكومت خودكامه مركزي هستند. رهبر شورشيان فردي بنام «هندلر» و «آئون فلوكس» بهترين مبارز اين گروه است. پس از آنكه «آئون فلوكس» رهسپار ماموريتي براي كشتن رهبر حكومت مي شود، متوجه حقايق هولناكي مي گردد.

برايم قابل درك نيست كه چرا گاهي استوديوها سعي دارند فيلمها را از دسترس منتقدان دور نگهدارند. كمبود نمايشهاي ويژه منتقدان براي «آئون فلوكس» اين تصور را باعث شده كه گويا سازندگان فيلم مي خواستند ثابت كنند تماشاگران آنرا تا انتها تماشا خواهند كرد، اما اين كار بيشتر نشانه عدم اعتماد به نفس بوده است.
عليرغم اين مسائل، «آئون فلوكس» به نظرم فيلم بدي نيامد. قبول دارم كه اين فيلم شاهكار نيست، اما اثري تماشايي است. به ويژه بصورت DVD و در مجموع از بسياري فيلمهاي ديگر كه پخش كنندگان برايشان نمايشهاي خصوصي ترتيب مي دهند بهتر است.
«آئون فلوكس» فيلم افسانه علمي است كه ايده هاي جذاب فراواني دارد، اما بسياري از آنان گسترش نيافته اند. فيلمنامه فيلم مشخص نيست كه مي خواهد مناسب حال طرفداران فيلمهاي جدي باشد يا دلخواه كسانيكه براي وقت گذراني به سينما مي آيند. ( از افرادي كه هر دو تعريف شامل حالشان مي شود عذر مي خواهم ) بدين ترتيب فيلم مدام در حال نوسان بين اين دو حالت است و در نهايت نيز به هيچيك از دو هدف دست نمي يابد. با وجود اين بجز برخي صحنه هاي اكشن «آئون فلوكس» لحظات سرگرم كننده زيادي دارد

شايد روزي كسي پيدا شود و فيلم خوب با موضوع شبيه سازي بسازد. «جزيره» (مايكل بي ) در اين زمينه موفق نبود و «آئون فلوكس» هم همينطور است. در هر دو فيلم موضوعاتي وجود دارد كه اگر به خوبي توسعه يابد، شايد نتيجه تبديل به فيلمي ديدني شود. «آئون فلوكس» از حضور بازيگران قدرتمندي از جمله چارليز ترون، فرانسيس مك دورماند، سوفي اوكوئيد و پيت پستلويت بهره مي برد. با اين حال شاهد هيچ نقش آفريني خوبي در فيلم نيستيم. ظاهرا تنها آنها خواسته اند كاري انجام دهند تا دستمزدشان را دريافت كنند.

چارليز ترون ظاهرا تمام هم و غمش اين بوده تا تمام بدلكاريهايش را خود انجام دهد. ( او هنگام فيلمبرداري به سختي مجروح شد ) و ديگر وقتي براي بيان مناسب احساسات و اداي ديالوگهاي منطقي نداشته است.
بزرگترين نقطه قوت «آئون فلوكس» برخي عناصر مستتر در داستان آن است. كارگردان نيز نشان داده شناخت درستي از تصوير دارد. اين فيلم را مي توان در مجموع اثري نه خوب و نه بد دانست.
جيمز براردينلي ( منتقد )
Underworld: Evolution

کارگردان : لن وایزن (Len Wiseman)
بازیگران
کیت بکینسیل () Kate Beckinsale ..... سلن
اسکات اسپیدمن (Scott Speedman) ..... مایکل کاروین
تونی کوران (Tony Curran) ..... مارکوس
درک جاکوبی (Derek Jacobi) ..... کوروینتوس
بیل نیگی (Bill Nighy) ..... ویکتور
گونه : درام - مهیج - وحشتناک - افسانه ای
مدت زمان نمایش : 105 دقیقه
درجه : R
محصول 2006 آمریکا
محصول 2006 آمریکا
خلاصه داستان
فیلم حماسه نبرد میان خون آشامها و انسانهای گرگ نما را دنبال می نماید. فیلم دشمنی دیرینه میان ایندو گروه را از میان روابط خصومت آمیز سلن (خون آشامها) و مایکل ( جانوران دورگه _گرگ نماها) تعقیب می کند که سعی در کشف راز مربوط به خون آشامی دارند. در این راه آنها به مبارزه نهایی برای پایان بخشیدن به نبرد دیرینه و مجازات ابدی می رسند .
البته این قسمت دوم فیلم است .قسمت اول فیلم هم از جذابیت زیادی برخوردار بود ..عاشق شدن یک دختر خون اشام به یک انسان و پاک بودن و درست بودن یک خون اشام و ایستادگی عشق در برابر خوی شیطانی خون اشام از شاهکارهای این فیلم به حساب میاد .....یکی از سکانسهای جذابی که در قسمت اول این فیلم قابل توجه بود این بود که دختر خون اشام از خون های کیسه ای که در فریزر منزلش وجود داشت استفاده میکرد تا هیچ گاه به یک انسان حمله نکنه .....از دیگر نکات جالب فیلم اینه که داستان در قرن جدید و زمان حال روایت میشه.........من دیدن این فیلم دو گانه رو توصیه میکنم که ببینید.....خوی انسانی....احساسات ....و عشق ....در یک خون اشام و یک انسان گرگنما زیبایی های این فیلم را دو چندان کرده .

دختری که نقش نوجوانی سلن را بازی می نماید دختر واقعی کیت بکینسیل می باشد


کیت بکینسیل () Kate Beckinsale رو واقعا خیلی دوست دارم و از بین تمام هنر پیشه های زن هالیوود این هنر پیشه رو واقعا دوست دارم برای همین هم تعدادی از عکسهای زیبای کیتی رو تو وبلاگم اپلود میکنم....امیدوارم شما هم خوشتون بیاد







كارگردان : گور وربينسكي
فيلمنامه : استيو كانراد
بازيگران : نيكلاس كيج، مايكل كين، هوپ ديويس
قهرمان پوشالي :
«ديويد اسپريتز» بعنوان هواشناس در تلويزيون شيكاگو مشغول به كار است. او در شغلش مردي موفق و مورد علاقه و گاهي بخاطر پيش بيني هاي اشتباهش مورد نفرت مردم است. با وجود اين ديويد در زندگي شخصي اش با مشكلات عديده اي روبرو است. همسرش از او جدا شده، پدر نويسنده اش بيمار است و پسر و دخترش رابطه خوبي با او ندارند. او هرچه براي تسلط بر اوضاع خانواده بيشتر تلاش مي كند، آنرا مانند هوا غير قابل پيش بيني تر مي يابد. در همين اوضاع يك پيشنهاد كاري خوب از سوي يك فرستنده تلويزيوني در نيويورك به ديويد مي شود. اكنون او بين ترك شهر يا ماندن در كنار خانواده مردد است.
ظاهرا هيچ كس بيشتر از فيلمسازان هاليوودي نمي خواهد خر و خرما را با هم داشته باشد. آخرين نمونه اين امر، تلاشي مذبوحانه براي دستيابي به مفاهيم اجتماعي به نام «هواشناس» درباره مردي ميانسال و ديگر مشكلات دور و دراز زندگيش است. درباره فيلمي با موضوع مشكلات يك مرد ميانسال مي توان يك كتاب نوشت. شايد هم تا الان كسي نوشته باشد، اما اساس داستان فيلم را چنين مي توان تعريف كرد. مردي ( كه در اينجا هواشناسي به نام «ديويد اسپريتز» كه بازيگر خوبي چون نيكلاس كيج نقشش را ايفا كرده ) متوجه مي شود كه رويايش به كابوسي مبدل گشته است.

بيشتر مردان در هنگام مواجهه با چنين مشكلاتي احتمالا يك فنجان قهوه مي خورند و دوباره دنبال زندگيشان مي روند، اما در سينما اين مردان براي حل مشكلات خود دست به سفرهاي دور و دراز مي زنند، به نوشخوارگي روي مي آورند، به سراغ دوستان جديد مي روند يا گناهشان را گردن كس ديگري مي اندازند.
قهرمان «زيبايي آمريكايي» كه از زندگي خانوادگي اش ناراحت بود، روياي زندگي ديگري را در سر داشت. در «درباره اشميت» نيز كه روايت ضعيفتري از همين موضوع بود قهرمان سفرش را جايي به پايان مي برد كه آغاز كرده بود. واقعا مشخص نيست كه چرا بيشتر مردان و زنان در فيلمهاي هاليوودي بايد تا اين حد زندگي شان پر سر و صدا باشد؟ و مدام در هراس از تبعات ناگوار شهرت باشند. بطور مثال شخصيت اصلي هواشناس تنها يك گوينده تلويزيون است و نه يك سياستمدار.
«هواشناس» بصورت ساده وقايه نگاري مردي است كه نه شوهر خوبي براي زنش، نه پدر خوبي براي فرزندانش و نه فرزند خوبي براي پدرش است. او پول زيادي مي گيرد تنها براي اينكه دستانش را روي تصاوير گرافيكي ابرهايي كه در واقع نمي بيند و چيزي از آنها سر در نمي آورد، تكان دهد. بطور خلاصه مي توان گفت اين هواشناس ، تنها يك قهرمان پوشالي است.
استيو كانراد (فيلمنامه نويس) توانسته برخي ايده هاي زيبا و آشكار را نيز وارد فيلم كند. از جمله اينكه زندگي هميشه آنگونه كه دلخواهتان است پيش نمي رود. اين مسئله براي ديويد ظاهرا در دهه چهارم زندگي اش (هنگاميكه فيلم شروع مي شود) اتفاق مي افتد. اما به اين ايده آنطور كه بايد و شايد در فيلم پرداخته نشده و به هدر رفته است.
مانولا دارگيس (منتقد)
نويسنده و كارگردان : جيم جارموش ( Jim Jarmusch )
بازيگران :
بيل موري ( Bill Murray )
جفري رايت ( Jeffrey Wright )
شارون استون ( Sharon Stone )
جسيكا لنژ ( Jessica Lange )
فرانسيس كانروي ( Frances Conroy )
اكران : 5 آگوست 2005

پذيرفتني و قابل فهم :
«دان جانسون» مردي ساده و مجرد است كه دلداده اش «شري» او را ترك كرده است. نامه اي اسرارآميز به دست جانسون مي رسد كه پسر 19 ساله دان در جستجوي پدر است. دان شروع به تحقيقات مي كند و از نزديكترين دوست و همسايه اش كمك مي طلبد. در اين راه با دوستان گذشته ملاقات مي كند و با گذشته خود روبرو مي شود.

«گلهاي پژمرده» قصه عجيب و غريبي دارد كه فقط كارگردان مستقلي نظير جيم جارموش مي تواند آنرا به سبك هاليوودي بسازد. گلهاي پژمرده يك فيلم جاده اي است. جارموش با بهره گيري متعادل از كمدي و درام تماشاگر را به سفري از زمان حال به گذشته مي برد تا يادآور شود گذشته از ياد رفته است و راهها به هيچ كجا منتهي نمي شوند. تماشاگراني كه پايان سرراست را دوست دارند گلهاي پژمرده را فيلمي نااميد كننده خواهند يافت.

فيلم داستاني را بازگو مي كند اما تصميم گيري نمي كند نيازي هم به اين كار نيست. در پايان حل رازهاي گلهاي پژمرده نامناسب جلوه مي كند. توجه تماشاگر در طول فيلم معطوف طي طريقي است كه فيلم آنها را همراه خود مي كند، اما در پايان راز اصلي سر به مهر مي ماند. گلهاي پژمرده متعلق به بيل موري است. باقي بازيگران صحنه هاي معدود دارند. ژولي دلپي و تيلدا سوئينتن آنقدر حضور كوتاهي برابر دوربين دارند كه به دشواري قابل تشخيص هستند

بيل موري براي ايفاي نقش اصلي نيازي نداشت تا تلاشهاي ويژه اي انجام دهد. جارموش بخوبي نقاط قوت موري را مي داند. بنابراين در اين فيلم شخصيتي شبيه «باب» در «گمشده در غربت» ساخته سوفيا كاپولا از او مي بينيم. وي تلخ است و كمتر از خود احساسات نشان مي دهد اما لحظاتي وجود دارد كه تماشاگر پي به تحولات دروني او مي برد. جيم جارموش ضرب آهنگ خاص خود را در فيلم حذف كرده است. در دستان كارگرداني ديگر شايد گلهاي پژمرده تبديل به يك كمدي عجيب و غريب مي شد، اما جارموش تمام وجوه طنز را فداي داستان نمي كند و از ابتدا تا انتها تماشاگر را تحت تاثير قرار مي دهد.

«گلهاي پژمرده» داستان مرد ميانسالي است كه مي كوشد با گذشته اي مواجه شود كه شايد باعث افسوس اوست. شايد تماشاگري به غلط فيلم را پر رمز و راز تلقي كند و در نهايت نااميد شود. پرسشي كه دان در اين طي طريق خودشناسي از خود مي پرسد اين است :« آيا من فرزند پسري دارم؟»
گلهاي پژمرده با لحني پر رمز و راز انگيزه اي براي دان ايجاد مي كند تا دست به سفر بزند. جيم جارموش كارگردان جريان روز هاليوود نيست و ابدا وانمود هم نكرده است. علاقمندان فيلم مستقل او را پيشرو مي دانند. فرانسويها به او عشق مي ورزند. شايد گلهاي پژمرده پذيرفتني ترين و قابل فهمترين فيلم جارموش تا به امروز باشد. فيلم به اندازه كافي احساسات و طنز دارد كه براي تماشاگر بي علاقه به فيلمهاي هنري دست يافتني باشد.قدرت بازيگري بيل موري به فروش گلهاي پژمرده لطمه نزده است. اين فيلم بي نقص نيست. صحنه هاي طولاني كه مي تواند حوصله تماشاگر ار سر ببرد. گلهاي پژمرده برنده جايزه بزرگ هيات داوران جشنواره كن سال گذشته نيز هست.

راجر ابرت ( منتقد )
كارگردان : توني اسكات
فيلمنامه : ريچارد كلي
بازيگران : كايرا نايتلي، ميكي روركي، ادگار راميرز، ريزوان عباسي، كريستوفر واكن
پر جنب و جوش و فانتزي :
«دومينو هاروي» در خانواده اي متمول و مشهور در لندن به دنيا مي آيد، پدرش بازيگر معروف «لورنس هاروي» و مادرش «سوفي وين» يك مدل است. اما اين زندگي چندان باب طبع دومينو نيست و او از خردسالي كودكي ناآرام است. هنگاميكه پدر دومينو در 8 سالگي در مي گذرد، مادرش او را به مدرسه شبانه روزي مي فرستد تا شايد رفتا رفرزندش اصلاح شود، اما اين كار نيز فايده اي ندارد. دومينو پس از فراغت از تحصيل براي فرار از يكنواختي زندگي، مدتي مدل مي شود، اما اين كار نيز ارضاكننده روح سركش او نيست
دومينو بر حسب اتفاق شغلي جديد پيدا مي كند: شكار جنايتكاران و دريافت جايزه در قبال آن. او بشدت به اين كار علاقه مند مي شود و با وجود مخالفت مادرش به لس آنجلس نقل مكان مي كند. دومينو از زندگي جديدش بسيار احساس رضايت مي كند و در عين حال رابطه بسيار نزديكي نيز با همكارانش پيدا مي كند.
«دومينو» فيلمي فانتزي و پر جنب و جوش است كه ارتباط بسيار كمي با شخصيت واقعي «دومينو هاروي» فقيد دارد. بزرگترين دردسر تماشاگر با چنين فيلمي دريافتن اين مسئله است كه واقعا چه اتفاقي دارد رخ مي دهد. مسلما اگر براي هر كس مسائلي چون منطق و انسجام داستان اهميت دارد، بهتر است به تماشاي دومينو ننشيند. توني اسكات (كارگردان فيلم) اظهار داشته كه اين فيلم درباره واقعيت اغراق شده است به عبارت ديگر يعني كارگردان اين امكان را داشته تا همه چيز را با انفجار به هوا بفرستد، صدها سياهي لشكر استخدام كند و از تكنيكهاي مختلف سينمايي بهره گيرد
توني اسكات در حقيقت سالها با دومينوي واقعي آشنا بوده و مدتهاست كه مي خوااسته فيلمي درباره زندگي او بسازد، اما اين امر زماني ميسر شد كه او ستاره اي پولساز چون «كايرا نايتلي» را در اختيار گرفت. علاوه بر نايتلي، گروهي از بازيگران جورواجور نيز در فيلم حضور يافته اند. مسلما فيلمي كه در آن بتوان ميكي روركي ، دلروي ليندو، ميسي گري، ژاكلين بيسه، لويس ليو و كريستوفر واكن را در كنار هم ديد، بايد حرف مهمي براي گفتن داشته باشد.
در انتهاي فيلم به شكل غير منتظره كمي هم به واقعيت پرداخته مي شود و شاهد تصاوير كوتاهي از «دومينو هاروي» واقعي هستيم. مرگ دومينو در 35 سالگي بر اثر مصرف بيش از حد دارو، مسئله اي عجيب بود كه البته اين يكي واقعيت دارد و ساخته و پرداخته فيلمسازان نيست. با توجه به شخصيت عجيب و غريبي كه از دومينو به نمايش درمي آيد، شايد او از تصاويري كه توني اسكات سرهم كرده، خوشش بيايد، اما مشخص نيست آيا كس ديگري هم با او موافق خواهد بود.
كنت توران ( منتقد )


بازيگران : جاستين تيمبرليك( Justin Timberlake ) ... فرانكي
بروس ويليس ( Bruce Willis ) ... ساني
آماندا سيفريد ( Amanda Seyfried ) ... جولي
آنتون يلچين ( Anton Yelchin ) ... زاك
شارون استون ( Sharon Stone ) ... اوليويا
اميل هيرش( Emile Hirsch ) ... جاني
بن فاستر ( Ben Foster ) ... جك
محصول : 2006 كشور آمريكا
گونه فيلم : درام - جنايي - گنگستري
درجه نمايش فيلم : R براي زبان فيلم و برخي صحنه هاي خشن و عشقي
توزيع كننده : نيولاين سينما
رتبه فيلم در نظرسنجيها : 5.2 از 10 ( از بين 137 راي )
اكران : 24 فوريه 2006 ( 5 اسفند 84 )


جمعي از بازيگران محبوب سينما راوي داستاني جذاب مي شوند.
نيك كسوتز در خلق تريلر خود موفق است. تاريكي فيلم او به اندازه اي
نيست كه تماشاگر را آزار دهد و البته جذابيت دنياي دلالان
مواد مخدر نيز اغراق شده روايت نمي شود.





از غبار بپرس ( Ask The Dust )
كارگردان : رابرت تون ( Robert Towne )
بازيگران :
كالين فارل( Colin Farrell ) ... آرتورو بانديني
سلما هايك ( Salma Hayek ) ... كاميليا
دونالد ساترلند ( Donald Sutherland )
چارلي هانام ( Charlie Hunnam )
آيلين آتكينز ( Eileen Atkins )
جاستين كرك ( Justin Kirk )
مدت زمان فيلم : ....
محصول : 2006 كشور آمريكا
گونه فيلم : درام - رمانتيك
درجه نمايش فيلم : R براي صحنه هاي عشقي و كلامي
توزيع كننده : كمپاني پارامونت كلاسيك
اكران : 10 مارس 2006 ( 19 اسفند 84 )


حاصل كار آنها اگرچه به ايده آلهايي كه رابرت تون پيش از ساخت اثرش در
سر داشت نزديك نيست اما بي ترديد جاذبه هاي فراواني براي تماشاگر در بر دارد



خلاصه داستان :
جك ويليامز ، متخصص امنيتي بانك است. تمام مهارت او در زمينه
طراحي سيستمهاي كامپيوتري ضد سرقت خلاصه مي شود

و او را وادار به دست بردن در سيستم مالي بانك مي كند
تا 100 ميليون دلار سرقت كند.

نام مستعار: JIMMY-GENE (جيمي-جين)
تاريخ تولد: 17 ژانويه 1962
محل تولد: تورنتو كانادا
شغل: بازيگر، نويسنده و كمدين
مليت: كانادايي
محل اقامت فعلي: كاليفرنيا
قد: 1 متر و 88 سانتي متر
وزن: 80 كيلوگرم
نام پدر:PERCY CARREY(پرسي كري)--- شغل: موسيقي دان و حسابدار.
نام مادر:KATHLEEN(كاتلين)--- شغل: خواننده آماتور.
توضيح: پدر و مادر وي هر دو بر اثر بيماري فوت كرده اند.
نام خواهرها:PAT,RITA(پت و ريتا)
نام برادر:JOHN(جان)
همسران:
1- همسرنخست:MELISSA WOMWE(مليسا ومر). تاريخ ازدواج: 1987.تاريخ طلاق:1993.
2- همسر دوم:LAUREN HOLLY(لورن هولي): تاريخ ازدواج: 1996. تاريخ طلاق: 1997.
فرزند: جيم كري از همسر نـخــست خـود داراي يـك دخـتـر بـنـام
JANE ERIN CARREY (جين ارين) ميباشد كه هم اكنون 18 سال
سن دارد.
جـيم كري در دوران كودكي بسيار شيطان، بازيگوش و پر
سر و صدا بود. در حاليــكه جيم تنها 10 سال سن داشت
بــخاطر آنكه پدرش شغل خود را از دست داده بود مجبور
بود پس از اتمام مدرسه كار كند. بله سوپر استار ثروتمند
كـنـوني بـه جـهت وضعيت بد اقتصادي خانواده اش مجبور
بود روزي 8 ساعت بكارهايي مثل نـگـهـبــاني، سرايداري
و تـمـيـز كـردن تـوالتـــها بپردازد. جالب است بدانيد كه وي
داراي مـــدرك ديپلم دبيرستان نيز نميباشد چرا كه وي در
سـن 15 سالگي از دبيرستان ترك تحصيل كرد. او در سن
15 سـالگي به كلوبهاي كمدي روي آورده و در آنجا شروع
بـه هـنــرنمايي همچون تقليد نقش بازيگران ميكرد. جيم
كـري پـس از سـپـري كـردن سـخــتيها و مشقتهاي فراوان
سـرانـجـام بـه يـك بـازيـگر مـحــبوب، پر آوازه و برجسته در
سراسر جهان بدل گشت. جالب است بدانيد اين شخصيت جذاب و خندان بارها به بيماري افسردگي دچار گرديده و تا چندي پيش به مصرف قرصهاي ضد افسردگي اعتياد داشته است
جوايز ويژه: جيـم كـري تـا كـنـون مـوفق به دريافت جوايـز
گوناگوني از سوي MTV وGOLDEN GLOBES گرديده است
كــه از جمله آن ميتوان به بهتريت كمدين، بهترين بازيگر و
محبوبترين بازيگر اشاره كرد.
ميزان متوسط درآمد ساليانه وي: 25-20 ميليون دلار.
نخستين فيلمي كه وي در آن به ايفاي نقش پرداخت:
ALL IN GOOD TASTE در سال 1981.
فيلمهايي كه وي در آنها ايفاي نقش كرده:
LIAR LIAR-ME,MYSELF AND IRENE-MIKE HAMMER-HIGH STRUNG-MAJESTIC-MAN ON THE MOON-MASK-BATMAN FOREVER-ACE VENTURA-CABLE GUY-BRUCE ALMIGHTY-DUMB AND DUMBER-RUBBERFACE-TRUMAN SHOW-ONCE BITTEN-EARTH GIRLS ARE EASY-IN LIVING COLOR-ETERNAL SUNSHINE-UNFORTUNATE EVENTS.
جـيـم كـري در آخـرين فــيلم خود چهره اي متفاوت از خود
بنمايش گذاشته است.

كارگردان : ران هاوارد ( Ron Howard )
فيلمنامه : آكيوا گلدزمن ( Akiva Goldsman ) بر اساس داستاني از دان براون ( Dan Brown )
بازيگران :
تام هنكس ( Tom Hanks ) ... رابرت لانگدون
ژان رنو ( Jean Reno ) ... بزو فيچ
اودري تائوتو ( Audrey Tautou ) ... سوفي نوو
آلفرد مولينا ( Alfred Molina ) ... آريگاروسا
يان مك كلن ( Ian McKellen ) ... آقاي تيبينگ
پل باتني ( Paul Bettany ) ... سيلاس
تهيه كنندگان : برايان گريزر ( Brian Grazer )، جان كالي ( John Calley )
موسيقي : جيمز هارنر ( James Horner )
گونه فيلم : درام / تريلر / تاريخي
تاريخ اكران : 19 مي سال 2006
توزيع كننده : كمپاني سوني پيكچرز
محصول كشور آمريكا با زبان اصلي انگليسي و فرانسوي
خلاصه داستان :
رابرت لانگدون سمبل شناس مشهور و پروفسور دانشگاه هاروارد ، زمانی که برای يک کنفرانس درپاريس به سر می برد ، طی يک تلفن دير هنگام به او خبر دادند که موزه بان مشهور لوور، در حالی که اعداد رمزی و نوشته های عجيبی اطرافش ديده شده است ، به قتل رسيده .
همان طور که او به اتفاق رمزگشای پليس ، سوفی نی وو سعی در کشف آن اعداد و نوشته های رمزی داشتند ، ناگهان به سرنخ های حيرت انگيزی در نقاشی های لئوناردوداوینچی برخوردند.
كارگردان : مايك باركر ( Mike Barker )
بازيگران :
هلن هانت ( Helen Hunt )
اسكارلت جانسون ( Scarlett Johansson )
تام ويلكينسون ( Tom Wilkinson )
استفان كمپل مور ( Stephen Campbell Moore )
مارك آمبرز ( Mark Umbers )
جين هو ( Jane How )
مدت زمان فيلم : 93 دقيقه
گونه فيلم : درام
توزيع كننده : ليون گيت فيلمز
درجه فيلم : PG براي موضوعات ريشه اي، شهوتراني و كلامي
اكران : 3 فوريه 2006 ( 14 بهمن 84 )
خلاصه داستان :
زندگي يك زوج جوان در معرض فروپاشي قرار مي گيرد وقتي شايعه مي شود
هر يك از زوجين به ديگري خيانت مي كند.
نمونه كاملتر اين اثر را تحت عنوان «نزديك تر» سال گذشته به تماشا نشستيم با اين حال كارگردان «يك زن خوب» عقيده ديگري دارد. او بر اين باور است كه فيلمش راوي اتفاقي تازه است. اتفاقي كه مي تواند تماشاگر را درگير خود كند
به هر تقدير حتي اگر گفته هاي مارك باركر را جدي نگيريم باز خم مي توانيم به سبب حضور بازيگراني چون هلن هانت و اسكارلت جانسون به تماشاي اين اثر نشست
گفته مي شود ايفاي نقش جانسون در اين فيلم با نقش آفرينيهاي ديگرش متفاوت است و او يكي از وزنه هاي «يك زن خوب» است
از همان دوران كودكي به لحاظ اينكه مادرش يك هنرپيشه بود با دنياي بازيگري آشنا شد و شخصيتش بعنوان يك بازيگر در فيلمهايي كه با مادرش بازي مي كرد، شكل گرفت.
او تحصيلش را از مدرسه ابتدايي بازيگري آغاز نمود و در 14 سالگي وارد مدرسه عالي بازيگري شد. اما نتوانست هيجكدام از كلاسهاي آكادميك را به پايان برساند و در نهايت از آنجا اخراج گرديد.
از آن پس او به شغلهاي مختلفي دست زد تا توانست با سرمايه اي كه از اين كارها بدست آورده بود در استوديوي هنري "هربرت بركوف" ثبت نام نمايد. او در آنجا زير نظر "چارل لاتون" آموزش ديد و با سعي و كوشش فراوان توانست در سال 1966 جايگاهي براي خود در ميان بازيگران باز نمايد. او بعنوان نقش مقابل "جيمز ارل جونز" در تئاتر "خزشهاي صلح" اولين كار هنري خود را آغاز نمود و بعد از آن بخاطر نقش "مورفي" در "سرخپوستها برانكس را ميخواهند" موفق به دريافت جايزه ويژه گرديد.
او در فصل 68-67 بعنوان بهترين بازيگر تئاتر جامعه برادوي انتخاب شد. چند سال بعد او توانست با بازي در "ببر كراوات مي زند" كه 39 بار به اجرا درآمد مجدداٌ توجه منتقدين و رسانه ها را بخود جلب نموده و اولين جايزه "توني آوارد" را دريافت نمايد.
در سال 1969 بعنوان سياهي لشكر در اولين فيلم خود با عنوان "من ناتالي" بازي كرد و بعد از آن در سال 1971 در فيلم "وحشت در پارك سوزن" نقش آفريني كرد.
در همين زمان بود كه "فرانسيس فورد كاپولا" كارگردان شهير و صاحب سبك سينماي غرب با وجود فشارهاي زيادي كه از جانب استوديو بر او وارد مي آمد نقش "مايكل كورلئونه" را در فيلم پدر خوانده به آلپاچينو سپرد و او نيز با زيبايي هرچه تمامتر در آن فيلم نقش آفريني كرد و توانست جايزه اسكار بعنوان بهترين بازيگر نقش دوم از آن خود كند.
آلپاچينو كار هنري خود را با نقش "سرپيكو" در قسمت دوم فيلم "پدرخوانده" و "يك بعدازظهر سگي" ادامه داد كه در آْنها نيز موفق به ديافت جايزه اسكار شد.
اگر چه بخاطر انقلابهايي كه در كشورش رخ داد او مجبور شد در كار خود چند سالي را توقف نمايد اما مجدداٌ با آثاري همچون "صورت زخمي"، "درياي عشق" و "فرانكي و جاني" خاطرات بياد ماندني و قابل توجهي را در اذهان آفريد و در سال 1977 او مجدداٌ برنده جايزه توني آوارد گرديد.
او ترجيح مي داد هميشه بعد از بازي در يك فيلم كار كوچكي را نيز روي صحنه انجام دهد. بازيهاي او توانست لحظات بزرگي را در پرده سينما بوجود آورد.
در دهه 90 شاهد هنرنمايي او در فيلمهايي همچون قسمت سوم "پدرخوانده"، "مخمصه" و "وكيل شيطان" بوديم كه او توانست در نهايت پنجاه و هشتمين جايزه ويژه "يك عمر تلاش مستمر" را كسب نمايد.
در سال 2002 او بهمراه "روبين ويليامز" و "هيلاري اسوانك" در فيلم "بي خوابي" ايفاي نقش نمود و حال نيز در جديدترين كار خود در سال 2005 با فيلم "تاجر ونيزي" نظر تمام جشنواره هاي معتبر جهان را به خود جلب نموده است. او در يكي از جديدترين مصاحبه هاي خود عنوان نموده كه با گذشت 64 سال از سن خود احساس مي كنم هنوز هم كاري ماندگار براي سينماي جهان انجام نداده ام و مي خواهم همچنان بدنبال بهترين نقش عمرم بگردم.
اخيراٌ "جك نيكلسون" يكي از ستاره هاي پرفروغ هاليوود در مصاحبه خود با مجله سينمايي" ورايتي" عنوان نمود كه "فرانسيس فورد كاپولا" قبل از آلپاچينو نقش مايكل كولئونه را در در اثر با عظمت پدر خوانده به او پيشنهاد داده و او چون در آن زمان معتقد بوده كه نقش يك ايتاليايي را بايد يك ايتاليايي بازي نمايد به پيشنهاد كاپولا پاسخ منفي داده است و بدين ترتيب يكي از بزرگترين فرصتهاي زندگي هنري خود را از دست داده است. او كه تا كنون دوبار موفق به دريافت جايزه پراعتبار اسكار شده است ههمچنين اعتراف نموده كه آلپاچينو در فيلم پدر خوانده با بازي حيرت انگيزش واقعاٌ همان مايكل كورلئونه است و هرگز كسي نمي توانسته آنچنان قدرتمند در قالب آن نقش تاريخي ظاهر شود و بدين خاطر هميشه او را تحسين مي كند.
فيلمنگاري :
ناتلالي و من 1969
وحشت در نيدل پارك 1971
مترسك 1973
سرپيكو 1973
پدرخوانده 2 1974
بعد از ظهر سگي 1975
بابي ديرفيلد 1977
عدالت براي همه 1977
دريانوردي 1980
نويسنده , نويسنده 1980
صورت زخمي 1983
انقلاب 1985
بازجويي 1986
درياي عشق 1988
ديك تريسي 1989
فرانكي و جاني 1990
پدرخوانده 3 1990
گلن گري گلا راس 1992
بوي خوش زن 1992
راه كارليتو 1993
مخمصه 1995
شهرداري 1996
درجستجوي ريچارد 1996
دني براسكو 19997
وكيل مدافع شيطان 1997
خودي / نفوذي 1998
هريكشنبه موعود 1999
قهوه چيني 2000
بي خوابي 2002
سيمونه 2002
مردمي كه مي شناختم 2002
تازهكار 2003
گيگلي 2003
Angels in America (2003)
The Merchant of Venice (2004)
2 for the Money (2005)
88 Minutes (2005) (currently announced start of production)
Torch (2006) (currently announced start of production)
Ri***i (2007) (currently announced start of production)
آخرین فیلم پاچینو در جشنواره فیلم فجر سال گذشته به نمایش درآمد و بخشهایی از این گفت و گو مربوط به همین فیلم است.
«رابین وود» یکی از سرشناس ترین ناقدان سینمایی در یکی از مقالههای درخشانش مینویسد که نوشتن و تحلیل بازی یکی از آن چیزهای غیرممکن است و هیچ کلمه (کلماتی) نمیتوانند آن رفتارهایی را که از بازیگر سر میزند توضیح دهند.
بازیگری از منظر او، صحرایی است با شنهای نرم که کافی است پا در آن بگذارید تا بلغزید و لحظهای بعد حتی جای پای شما باقی نمانده باشد.
اینگونه است که معمولا تحلیلهایی که از سوی ناقدان سینمایی ارائه میشود، مورد پسند بازیگران نیست. گاهی دستهای از بازیگران (آنها که به مرتبت استادی رسیدهاند) حاصل عمر را در قالب کتابها و رسالههایی در اختیار همگان میگذارند و گاهی ناقدان و گفتوگوگران بنا را بر این میگذارند که همه چیز را از زبان بازیگران بشنوند و لارنس گرابل، گفتوگوگر خبره و قابل، یکی از همین جمع است.
پیش از این کتاب گفتوگو با مارلون براندو (ترجمه امیرهوشنگ هاشمی که توسط انتشارات کتاب پنجره چاپ شد) را از او خوانده بودیم که بی شک یکی از بهترین گفتوگوهای سینمایی است. گفت و گوی حاضر نیز که با یکی دیگر از غولهای بازیگری سینمای جهان انجام شده نشان دهنده وسعت دید و رابطه صمیمانه او با چنین استادی است.
آخرین فیلم پاچینو، یعنی تاجر ونیزی، در جشنواره فیلم فجر سال گذشته به نمایش درآمد و بخشهایی از این گفت و گو نیز مربوط به همین فیلم است.
این روزها، از زمانی که «آنتون» و «الیویا»، دوقلوهای «آل پاچینو» به دنیا آمدهاند پیداکردن او در انظار عمومی دیگر مثل سابق کار دشواری نیست. حالا دیگر میتوان او را در «سنترال پارک» یا یکی از پارکهای [منطقه] «بورلی هیلز» دید که مراقب دوقلوهاست که در زمین بازی مشغول سرسره سواری یا الاکلنگ بازی هستند و با آنها میوه و آبمیوه میخورد.
وقتی مردم به او نزدیک میشوند تا بگویند چقدر کارهایش را دوست دارند از آنها تشکر میکند و میگوید: «اینها، بچههای من هستند.» یکی را بر شانه گرفته و دیگری را در یک چهارچرخه دنبال خود میکشد. پاچینوی 64 ساله زندگی در دو سوی مختلف آمریکا را تجربه میکند، این که تابستانها در نیویورک و در سالهای پیش از مدرسه در لس آنجلس از دوقلوها که مادرشان «بورلی دی آنجلوی» بازیگر است مراقبت کند.
پیشنهادهای بازیگری را بررسی میکند که در یکی میتواند به اسپانیا برود تا نقش «سالوادور دالی» را بازی کند و در دیگری در نیویورک بماند تا در اقتباسی سینمایی از کتاب «حیوان محتضر» نوشته «فیلیپ راث» بازی کند؛ این روزها در کنار «ماتیو مک کانووی» و «رنه روسو» مشغول بازی در فیلم «2 نفر به دنبال پول» در ونکوور است و تعطیلات آخر هفته را در لسآنجلس میگذراند. حالا با توجه به مدت دوری از فرزندان تصمیمهای کاری اش را اتخاذ میکند.
گفتهاند قرار است در فیلمهای پرهزینهای درباره «ناپلئون» و «انزو فراری» طراح اتومبیل ایتالیایی، حضور داشته باشد، اما هنوز در این موارد تصمیمی نگرفته است. در فکر ساختن نسخه سینمایی «Hughie» یوجین اونیل یا «سالومه» اسکار وایلد است که هر 2 را بر صحنه تئاتر اجرا کرده است.
در اوایل سال 2005 بالاخره قصد دارد 2 فیلم کوچک و شخصیاش «بدنامهای محلی» درباره دو کاکنی فقیر که در مسابقات سگ دوانی شرکت میکنند و درباره ماهیت شهرت با همدیگر بحث دارند و «قهوه چینی» درباره نویسندهای آسوپاس و دوست عکاسش را روی DVD منتشر کند، همین طور فیلم «در جست و جوی ریچارد» (1996) را که اثری نیمه مستند درباره «نمایشنامه» «ریچارد سوم» شکسپیر است.
آخرین فیلمهای او برخی پرفروش (بی خوابی و عضو جدید) و بعضی دیگر کم فروغ بود (سیمونه و کسانی که میشناسم) اما بازی او در نقش «روی کوهن» در سریال تلویزیونی «فرشتگان در آمریکا» محصول شبکه HBO برایش جوایز امی و گلدن گلوب را به ارمغان آورد.
می گوید: «بازیگری استفاده از قابلیتهاست. همیشه با خودم میگفتم حق باختن نداری، استفاده کن. بعضی خصوصیتها را میشود حذف کرد تا کارایی آنها بیشتر شود.
در مورد روی کوهن این خصوصیت ناامیدی بود. آنچه برای من به شکل استعاری کارایی داشت این بود که او شخصی تنها و جسور بود و در جایگاه وحشتناک خود به تنهایی آرامش داشت.»آخرین نقش آفرینی او _ «شایلاک» در اقتباس سینمایی «تاجر ونیزی» به کارگردانی «مایکل ردفورد» در کنار بازیگرانی چون «جرمی آیرنز»، «جوزف فاینس» و «لین کالینز» - بازگشت به همان چیزی است که بیش از همه دوست دارد: «بر زبان آوردن کلمات شکسپیر». نمایشنامه و بخصوص شخصیت شایلاک مشکلاتی برای تماشاگر امروزی ایجاد میکند، اما پاچینو که هرگز از چالش رو برنمی گرداند در این شخصیت عمق و قدرتی یافت که استادان فن اغلب نادیده گرفته بودند و کوشید تا با اجرایی نوین به کلیشه حرص و خباثت شکلی جدید بدهد.
وقتی برای مصاحبه در هتل بورلی ویلز شایر به دیدنش رفتم حالتی فکورانه داشت. بعد از صرف ناهار به خانه اجارهای او رفتیم تا در حین بازی شطرنج که براحتی مرا شکست داد گفت و گو را ادامه بدهیم. در طول این همه سال که او را میشناسم _ اولین بار در سال 1979 با او مصاحبه کردم _ میتوانم با اطمینان بگویم که حالا خیلی بهتر شطرنج بازی میکند.
* شایلاک یکی از شخصیتهای بحث انگیز شکسپیر است - به همین دلیل نقش را قبول کردی؟
به نظر من او مردی است در برابر یک نظام و من اینجور نقشها را دوست دارم. از جنس نقشهایم در «سرپیکو» و «بعدازظهر نحس» است. مردی است که با او بد تا کردهاند خیلی هم بد تا کردهاند. من شایلاک را چنان بحث انگیز نمیبینم فیلم به سمت شناخت شخصیتی میرود که پرشور است. امیدوارم فیلم از این زاویه دیده شود. شخصیتهای بزرگ بزرگ هستند. شمایلی کاملا انسانی دارند و امیدوارم این وجه انسانی را در این نقش خلق کرده باشم.
* «هارولد بلوم»، مفسر ادبی در کتابش «شکسپیر قدرت خلاقه انسان» مینویسد« آدم باید کور، کر و لال باشد که تشخیص ندهد کمدی بی نظیر و 2 پهلوی شکسپیر تاجر ونیزی با تمام اوصاف اثری بشدت ضدیهودی است.»
می دانم مضمونی ضدیهودی دارد، اما امیدوار بودم نسخه سینمایی آن را تعدیل کند تا تماشاگر با روایت و جنبههای بصری تر فیلم بتواند بفهمد که شایلاک از کجا میآید.
* به اعتقاد بلوم، شایلاک یک شخصیت منفی با جنبههای کمیک است.
من شایلاک را نه شخصیت منفی میدانم و نه کمیک. تعبیر من از شایلاک آدمی است که از او سوء استفاده شده، قربانی شده و خشم او باعث میشود در چاهی که خود کنده بیافتد. از دید من شایلاک مردی عمیقا افسرده است که همسرش را از دست داده و تحت فشارهای جامعه مسیحی ونیز زندگی میکند. دخترش او را ترک میکند تا با یک مسیحی ازدواج کند پس به خود حق میدهد تا انتقام بگیرد. او مرد خوشبختی نیست، اما خیلی با وقار و پردل و جرات است. […] شکسپیر نمیتوانست انسان نباشد نبوغ او همین بود.
* پس چرا فکر میکنی بلوم اصرار دارد که «اگر شایلاک حالت کمیک نداشت شخصیتی بسیار خبیث میشد»؟ بخصوص که تعبیر تو چنین نیست.
چه خوب میشد اگر هارولد بلوم نقش شایلاک را بازی میکرد. بگذار این کار را بکند، بعد حرفش را بزند. من مفسر نیستم. اطلاعات او را ندارم. اما بعد از سالها بازیگری مسلما میدانم که نقشها تفسیر میشوند چیزی که «ادموند کین» را یک پدیده کرد تفسیر او از نقش شایلاک بود و او همه حالتی داشت الا کمیک. بی رحم بود. مثل این که بگویی «صورت زخمی» ضد کوبا بود؟
* شایلاک نیم کیلو گوشتش را میخواهد، واقعا میخواهد جان «آنتونیو» را بستاند، همین او را یکی از به یاد ماندنی ترین شخصیتهای آثار شکسپیر میکند این همان چیزی است که تصویر یهودیها را تا 4 قرن لکه دار کرده است. رفتار او در صحنه دادگاه، وقتی که اصرار میکند در عوض 2 برابر پولی که طلبکار است همان گوشت را بگیرد، برای یک بازیگر چالش بزرگی به حساب میآید. چه طور این قسمت را آن طور بازی کردی؟
در صحنه دادگاه کارگردان فیلم، «مایکل رد فورد»، مدام به من میگفت شایلاک رفتاری مبارزه جویانه دارد و من مدام فکر میکردم چه غلطی باید بکنم تا رفتارم مبارزه جویانه شود؟ بازی کنم؟ منطقی نبود.
آن را حس نکرده بودم، سراغم نیامده بود. پس کاری را که کارگردان میخواست انجام نمیدادم. او سرش را به علامت نفی تکان میداد. فایده نداشت. بالاخره درکش کردم: شایلاک هشیار بود. وقتی میگفت نیم کیلو گوشت آنتونیو را میخواهد نوعی هشیاری در وجود او بود. ربطی به بی رحمی و از این چیزها نداشت. همه چیز برایم روشن شد. او هشیار بود.
* فکر میکنی اگر مبارزه نمیکرد نیم کیلو گوشت را میگرفت؟
به نظر من خودش را در چاهی انداخته بود که نمیدانست از آن خلاصی دارد یا نه. سعی دارد خود را خلاص کند، اما با درگیر شدن در این ماجرا ممکن بود دیوانه شود. ماجرای غمانگیزی است. مثل حرفی که درباره «بعد از ظهر نحس» زدند که: وقتاش رسیده که این مرد حرفش را در دادگاه بزند. اهانت نهایی این که صرفا به خاطر یهودی بودن قراردادی را که بسته با بیقیدی بررسی میکنند؛ انتظار دارند در برابر خواسته غیرمنطقی شان که نقض قرارداد است سر تسلیم فرود بیاورد. همه علیه او بسیج شدهاند.
با عکسالعملاش میخواهد بگوید: «دیگر بر ما تف نیاندازید!» مثل وقتی که «مایکل کورلئونه» برادرش را رها میکند. بخشی از هویتش در این حرکت است.
شایلاک اول یک انسان است، دوم یک یهودی. قبل از آن که درباره یهودیت حکم صادر کنید او را یک انسان ببینید. چون بقیه یهودیهای نمایشنامه رفتاری دلسوزانه دارند؛ به دادگاه میروند تا از او حمایت کنند تا احساس نکند تنها است، اما با خواسته او موافق نیستند.
* در پایان که او را مجبور میکنند بین مسیحی شدن و مرگ یکی را انتخاب کند، شایلاک زنده ماندن را انتخاب میکند و میگوید: «راضی هستم.» این گفته او تا چه حد کنایی است؟
مسئله این است که او زیاده روی کرده است. بی عدالتی که در حق او میشود به همین خاطر است. حالا مجازات به خاطر اشتباه خود اوست. جمله «راضی هستم» در حقیقت عزای یک نجات یافته است.
از سر ناچاری تسلیم می شود. خطر را حس میکند و میداند که گریزی نیست، گرفتارش کردهاند و کسی که جان به در برده میداند در چنین موقعیتی چه باید بکند - قبلا این مسیر را رفته - میداند که آن عوضیها میخواهند او را گیر بیاندازند. در کاری که میکند خبره است و میداند هنوز کاری از دستش ساخته است.
*انگار داری خودت را توصیف میکنی.
نمی دانم؛ احساس میکنم اخیرا خلاء عاطفی داشتهام. منتظر چیزی هستی که بیاید و تخیلات را بارور کند تا بدین طریق ارتباطی برقرار کنیم. منظورم دیگر رابطهای جنسی نیست، این که چطور نقشی را پویا و گویا بازی کنم تا خودم هم سروسامانی بگیرم. یک مکاشفه است.
«در جستوجوی ریچارد» برای من چنین حالتی داشت. من ستاره سینما نیاز داشتم یک کار شکسپیری انجام بدهم. چطور میشود فرصت بازی کردن در نقش ریچارد را پیدا کنی و آن را بازی کنی بدون آن که بگویند: «10 سال سریال بازی کرده و حالا دیگر میخواهد کنار بکشد و نقش «هملت» را بازی کند.» این لطیفه را شنیدهای که «جان وین» هملت بازی میکند؟ وقتی کار تمام می شود کنار چراغهای جلو صحنه میرود چون همه او را هو کردند، بعد به تماشاگرها نگاه میکند و میگوید: «چه میخواهید؟ من این مزخرفات را ننوشتهام.» اگر برای شماست برای شماست، اگر هم نیست که نیست. مسئله مهمی نیست.
جان وین در کاری که میکرد عالی بود؛ چرا به خاطر این که نمیتواند هملت باشد او را تحقیر میکنیم؟ ابلهانه است. نمیشود از «همفری بوگارت» خواست نقش «هاتسپر» را بازی کند. مثل این است که از «بتهوون» بخواهید موسیقی راک بسازد.
* برای فیلم ریچارد که خودت آن را کارگردانی کردی، روش خاصی را انتخاب کرده بودی.
اشتیاقی واقعی برای انجام آن داشتم، عشقی که شاید در کار دیده شود. چون میخواستم برخی از مشکلات و رموزی را که در آثار شکسپیر با آن مواجه هستیم منتقل کنم، اما از طرفی اجرای نمایش ریچارد سوم بود. کار کمی آشفتگی داشت. دوستش دارم. در نهایت میخواستم سوالهایی را مطرح کنم، اما الزاما به آنها پاسخ ندهم. میخواستم مردم شکسپیر را احساس کنند بدون آن که دنبال دلیل باشند. آن فیلم خیلی برایم لذت بخش بود.
- مثل «صورت زخمی» که دوباره مطرح شده و یکی از پرفروش ترین DVDهایی است که تاکنون عرضه شده است. یکی از فیلمهای مورد علاقه خودت هم هست، مگر نه؟
اما وقتی اکران شد توجهی به آن نکردند. ولی میدانستم «الیور استون» فیلمنامههایی مینویسد که جهانی میشوند؛ در او خشم و انرژی و حساسیت خاصی موجود بود. وقتی فیلم را دیدم تمام این احساسات را یافتم که در فیلم موج میزد. احساس میکردم به هیچ فیلمی تا به این حد نزدیک نشدهام. فکر میکردم به دل تماشاگر نشستهام و همین طور هم بود. برایم ملموس بود. بعضی از رپها فیلمی ویدئویی درباره صورت زخمی ساختند، به عنوان یک انقلاب و یک داستان اخلاقی. حرفهایی که در DVD راجع به آن میزنند خیلی جالب است.
* با بازی در نقش «تونی مونتانا» به چه شناختی از خودت رسیدی؟
در دورهای که نقش تونی مونتانا را بازی میکردم یک روز سگی به من حمله کرد و من ضربهای به پوزهاش زدم. باورم نمیشد چنین کاری کرده باشم. من عاشق سگها هستم، اما او به من پریده بود.
طبیعتا باید فرار میکردم، اما نترس شده بودم و همین نترس بودن آن شخصیت را دوست داشتم. یکی از عالی ترین جنبههای بازیگری همین است که ناگهان به کسی که یک اره برقی جلو صورتت گرفته بگویی آن را [...] کمتر کسی پیدا میشود که وقتی بخواهند سرش را ببرند بگوید برو گورت را گم کن.
و لهجه قسمتی از کار بود. مثل عبور از سنگهای وسط رودخانه یا تخته پرش است؛ به حالت دهانم توجه کن، با حالت دهان خودم خیلی فرق دارد. آن تغییر حاصل تمرین مداوم و استفاده از آن لهجه بود. بنابراین مجبور نبودند مرا گریم کنند؛ دهان همانی بود که باید باشد.
فقط با آن طرز صحبت کردن ذهن و بدنم به نقطه خاصی رسید و من توانستم به نقش برسم. این واقعیت را دوست دارم که به نظر من، تونی مونتانا شخصیتی دوبعدی بود. نمیخواستم از او شخصیتی 3 بعدی بسازم. هر چه را که میبینی به همان میرسی. در مورد او این حالت را دوست دارم _ این واقعیت را که زیاد اهل اندیشه نبود - برای همین وقتی دوستش را کشت آن طور آشفته شد. نتوانست تحمل کند، پس در همان حالت باقی ماند و به همین دلیل به کوکائین پناه برد
واقعا به شخصه اين هنرپيشه رو خيلي دوست دارم .............شايد فيلم مخمصه "Heat رو ديده باشيد....واقعا اون نقش رو خوب بازي كرد چون واقعا شخصيت خودم من 100٪ مثل اون شخصيت فيلم مخمصه ميمونه و ال طوري تو اون فيلم بازي كرد كه انگار من خودمو داشتم ميديدم البته به لحاظ شخصيتي....................
http://www.leninimports.com/al_pacino.html
ال در فيلم وكيل مدافع شيطان در نقش شيطان
پاچينو در فيلم مخمصه
باز هم فيلم مخمصه
در پايان اميدوارم خوشتون بياد.........
فقط ممکنه کمی صحفه دیر لود بشه (به خاطر عکس) که پیشاپیش بنده معذرت میخوام.....
فلامنكو يكي از موسيقيهاي ويژه و شناخته شده اروپاييست. ريشههاي فلامنكو از خاستگاههاي گوناگوني نشاتگرفتهاند به نحوي كه ما ميتوانيم در اين موسيقي سهمي از موسيقيهاي هندي، عربي، يهودي، يوناني، كاستهيان (اسپانيايي)و... را بيابيم.
ادامه مطلب...
كوليان (Los gitanos) جنوب اسپانيا از زمان رسيدن خود به اين در قرن پانزدهم، روز به روز به خلق و بسطاين موسيقي پرداختند. ساختار دروني و بيروني موسيقي فلامنكو، نشانگر اين واقعيت است كه آنها از منطقهاي به نام سيد sidدر شمال شبه قاره هند كه در حال حاضر جز خاك پاكستان است، به جنوب اسپانيا مهاجرت كردند.
كوليان مجبوربودند كه سرزمينهاي خود را به واسطه درگيريها و تهاجماتي كه به آنها ميشد، ترك كنند (بعدها فروپاشي سلسله تيموريانكه نوادگان ((چنگيز خان)) معروف بودند، كوليان از تبعيد و اسارت رهايي يافتند) قبايل ((سيد)) به سرزمين مصر مهاجرتكردند و تا زماني كه از آنجا رانده شدند; در صلح و آرامش در اين منطقه زندگي ميكردند.
مقصد بعدي آنها ((چكسلواكي))بود، اما چون ميدانستند به دليل جمعيت زيادشان ميتوانند همه به يك منطقه پناه آوردند، به سه گروه تقسيم شدند و سههسته و مركز عمده كوليها را در غرب تشكيل دادند: روسيه، مجارستان، لهستان، كشورهاي حوزه بالكان و ايتاليا و دستآخر فرانسه و اسپانيا.
كمكم اسامي خود را نيز تغيير شكل دادند: سيندل به ميگل، آندراس به آندرس، پاموئل به مانوئل. اولين سند گواه بر ورودكوليها به اسپانيا متعلق به سال 1447 ميلادي است. كوليان خود را ((روماكالك))، ميناميدند (به معناي مردم دشت و صحرا ياآواره صحراها) و به زبان كالو كه لهجهاي از زبان هندي است، صحبت ميكردند. آنان تا پايان قرن پانزدهم تقريبا هموارهخانه به دوش بودند و به كارهايي همچون چوپاني و آهنگري داشتند.
زندگي خانه به دوشي، فرهنگ آنان را سرشار از عادات و رسومي ساخت كه از فرهنگهاي اقوام مختلف به عاريت گرفته شدهبود. اين فرمهاي عاريتي، موسيقي را نيز شامل بود. اما كوليها، موسيقيهاي مختلف را بنا به خو، خصلت و شيوه نگرش خود
به جهان تفسير و اجرا ميكردند. بدين ترتيب موسيقي بخش بسيار برجسته و سهمي از جشنها و مراسم سنتي و نيز زندگيروزانه آنها را تشكيل ميداد.
تمامي آنچه كه كوليان براي ساخت و اجراي موسيقي ميخواستند نوا و ريتمي بود كه بتوانند باحركت دست و پاهايشان آن را اجرا كنند. درست به همين خاطر فرمهاي كولي، به خصوص موسيقي فلامنكو احتياج به آلاتموسيقي ندارند.
موسيقي كوليان همواره با فيالبداهگي، آرايه و مهارت در حركات فيزيكي بدن همراه است.
آنها در))آندلوسيا)) با سرزميني بكر و وسيع و مناسب براي بسط و گسترش موسيقي خود رو به رو شدند. به نظر ميآيد كلمهفلامنكو از تركيب دو كلمه عربي (به معناي روستايي و برزگر خانه به دوش) ساخته شده است.
بنا به گفته عدهاي ازنويسندگان، كلمه ((فلامنكو))، بعد از قرن هجدهم به عنوان ((كولي آندالوسي)) مورد استفاده قرار گرفت. كوليها آداب و رسوممخصوص خود را در زندگي كوچنشيني داشتند و به زبان فلامنكو ((كالو)) صحبت ميكردند و با ورودشان به اسپانيا، تعدادياز واژگان آنان به زبان اسپانيايي منتقل گرديد.
اولين نسخه گرته برداري شده از يك قطعه موسيقي در نمايشي فلامنكو دراپراي ((نقاب خوشبختي)) اثر آهنگساز ايتاليايي قرن هجدهم ((نري Neri ((به چشم ميخورد. ميتوان گفت موسيقي فلامنكودر پايان قرن نوزدهم شيوههاي كمابيش مشابه آن چه امروز شنيده ميشوند را پايه نهاد. اما در عين حال بايد اين نكته راتذكر داد كه موسيقي فلامنكو هيچ گاه از بسط و رشد باز نايستاده و همواره پويا و زنده به حركت رو به رشد خود ادامه دهد
موسيقي فلامنكو با بهرهگيري از آواز و صداي به هم خوردن دستها آغاز شد و بسيار بعد ((گيتار)) به آن پيوست و تنها درقرن حاضر بود كه صداي پاشنه كفش رقصندگان نيز به آن ضميمه شد.
ادامه مطلب...
در واقع آلات اصلي و بنيادين فلامنكو اين سهعنصر هستند: آواز، گيتار، رقص. تقريبا تمامي ضرب آهنگها و استيلهاي فلامنكو ميتوانند با يا بدون رقص بيان شوند،همچنين رقصهايي بدون آواز يا آوازهايي تنها، بدون رقص و آهنگ.
شكلهاي موسيقي فلامنكو از آن زمان تا به حال تغيير نكردهاند، اما رقصي كه اكنون به نام رقص فلامنكو اجرا ميشود، در آن زمان وجود نداشت. حركت سريع پاها در آغاز قرن بيستم ابداع شد. اين رقص هم تا حد زيادي تحت تأثير شكلهاي باله كلاسيك است. با اين همه رقص فلامنكو بسيار منحصر به فرد است.
امروزه فلامنكو چهرههاي بسيار دارد. در فلامنكوي مدرن استفاده از آلات موسيقي الكترونيك، همچون گيتارهايالكترونيك عموميت يافتهاند (از گيتار برقي اولين بار ((كارلوس بناونت)) در موسيقي فلامنكو استفاده كرد)
همچنين از))كاخون)) كه سازي متعلق به كشور پروست و با تغييراتي اندك اولين بار ((پاكو دلوسيا)) و گروهش آن را مورد استفاده قراردادند (كاخون سازي كوبهايست متشكل از جعبهاي چوبي و توخالي كه نوازنده بر روي آن نشسته با دست به ديواره ميانپاهايش ضربه ميزند) اين آلت موسيقي به خوبي با فلامنكو عجين شده و جا افتاده است.
پاکو دلوسيا نوازنده برجسته فلامنکو
اين ساز داراي كوكي خاص وصدايي بم و متفاوت با ساير ادوات موسيقي است. ((فلامنكوي نو)) مختص گروههايي از جوانان است كه كمتر دغدغه حفظپاكي، خلوص و حفظ سنتهاي فلامنكو را دارند و بسيار مايل به تركيب فلامنكو با موسيقيهاي ديگرند.
به همين جهت ازسازهايي همچون ((ساكسيفون))، ((ويولونسل))، ((فلوت)) و ((ويلن))، ((سيتار)) و سازهاي كوبهيي همچون ((بونگو)) و ((كونگا))متداول در موسيقي آمريكاي جنوبي و نيز ((داربوكا)) و ((دخمبه)) سرخپوستان بهره ميگيرند.
استفاده از انواع جازها، سينتيسايزرها و گيتارهاي الكترونيك در اين نوع از فلامنكو كمتر متداول است. در اغلب موسيقيهاي غربي، ريتم نقش اصلي راداراست و اين ريتم در تاكيدهاي چهار مضرابي نمايانگر ميشود و اين فشار و تاكيد همزمان و منطبق بر ضربههاست.
در فلامنكو نيز ((ريتم)) نقشه اساسي دارد اما به شيوه خاص خود: يعني شمارشها ميتوانند تا دوازده مرتبه تكرار بشوند وهمين فشار و ضربهاي بي پايان توانايي تشكيل عبارتي ريتميك و اجراي قطعاتي حيرت آور را مييابند.
و با اين ساختارريتميك، دو نوازنده گيتار پياپي و به نوبت ميتوانند ريتمي را به يكديگر پيشنهاد نمايند، همانند يك ديالوگ و يا پرسش وپاسخ در خلال يك رشته از ضربآهنگهاي متغير.
در يك قطعه موسيقي فلامنكو، قسمتهايي ميتوانند فيالبداهه به اجرا درآيند، در بسياري مواقع آوازه خوان بر حسب ذوق خود قطعهاي آوازي اجرا ميكند كه فضايي مناسب را براي ساير عواملاجرا كننده آن موسيقي فلامنكو با سكوتهايي كه در خلال آواز به وجود ميآيد، فراهم ميآورد.
در موسيقي غربي گرايشمعمول براي ختم يك تم، با يك ملودي همراه است در فلامنكو نيز همين طور، معذلك در اين موسيقي، ملوديها ميتوانند دريك روند ريتميك سريع نواخته شوند، مثلا يك ((كانته پرسولهآ)) ميتواند با ريتم سه چهارم نواخته شود، در فرازهايي كاملامجزا و به انواع مختلف و بعد باز به زير مجموعههايي از عبارتهاي تازه تقسيم ميشود.
همين پيچيدگي و تنوع ريتميك، مانع تكرار بي مورد ملوديها ميگردد و به شكلگيري حال و هواي خاص و فينالهاي محكم و با ثبات ويژه موسيقي فلامنكو ياريميرساند.
حال در ادامه به نوع خاصي از گوشههاي فلامنكو با نام ((سوياناس)) اشارهاي خواهيم داشت. خط تقسيم كنندهميان قطعات فولكلور و فلامنكو، گاه بسيار ناپيدا و باريك است، ((سوياناس)) دقيقا در همين ناحيه خاكستري راه ميپويد وكاراكتر محبوب و مردمي خود را وامدار همين خطه الهامبخش
اين فرم در كنار قطعات رنگارنگ و متنوعي چون))لانينياد لوس پينس)) و ((كامارون)) اجرا ميشود و سبكها و رقصهاي بسياري را در خود آميخته است.
سوياناس ترانهاي محليست با اشعاري شبيه به اشعار كلاسيك اسپانيايي و ((سگوئيديا))ي كاستيلي، حالا بماند كه بهواسطه گذشت زمان به فرم موسيقايي متقارن و متريكي تبديل شده است.
اين گونه همواره به واسطه يك ترانه سرنمون(آركتايپ) فلامنكو كه همواره با رقصي خاص اجرا ميشود، شناخته ميشود.
رقص اصولا ((مهر اصالت)) هر قطعه فلامنكواست، سوياناس در گردهمآيي زائران، در اعياد، در بازارها و ديسكوتكها به اشكال دو نفره و چهار نفره رقصيده ميشود.
هربخش طراحي حراكات خاص خود را دارد، رقصنده با گامهاي ثابت و غير متغير، با ورودي خاموش به صحنه ميآيد
مهمترين رقصهايي كه اجرا ميكند ((پاسئوس))، ((پاسادس)) ((رماتس)) و ((كارئوس)) نام دارند. اين رقصها در غنا بخشيدن بهرقصهاي ديگري چون ((بولريا)) يا ((تانگو)) نقش بسزايي داشته است.
((فرانسيسكو مورنو گالبان)) نقاش و شاعر اسپانياييچند قطعه ((سوياناس)) را كه تا مدتها ضبط و ثبت نشده بودند، گردآوري و تصنيف كرده است:
رود سويل
ديگر
راه بلمها نيست
درختان نارنج شكوفه ميدهند
و درختان زيتون
چون آندلس
شكوفههاي نارنجاش
را به دريا سپرده است!
El rio de sevilla
Ya noes camino
Para barcos de vela
Agahar y olivos.
Porque a sus meres
Andalucia llevaba
sus Agahares.
كارلوس سائورا در فيلم خود با نام ((سوياناس)) كه در سال 1992 ساخته است، شايد با شكوهترين ستايش و يادبود را از اينگونه، را برگزار كرده است.
در كتاب فلامنكوي ((آركاديا لار رئا)) (1975) از نامهاي ديگر و شعب فرعي اين موسيقي كه اغلبتمهاي عاشقانه و بزمي دارند، نام برده ميشود: سوياناس بولراس، كور را لراس، كروسس دمايو، بيبليكال و... .
در يكي از بندهاي اشعار سوياناس كه مايهاي طنز دارد چنين گفته ميشود:
((با يه كوتوله عروسي كردم تا يه دل سير بخندم))
نوازندگان و آهنگسازان بزرگ فلامنكو اغلب قطعاتي را هم در مايه سوياناس اجرا كردهاند:
ماريا بارگاس، مانوئل خرنا،لاپاكرا و... و حتي ((كامارون)) نيز در فيلم سائورا قطعهاي را در اين نوا، نواخته است.
((دكنله)) و ((استريا مورنته)) از خوانندگانجديد فلامنكو جايي براي قطعات سوياناس در آثارشان نهادهاند. با هم ميخوانيم
مشهورها كه ميميرند
همه گريه ميكنند
فقيرها كه ميميرند
هيچ كس وقعي نميگذارد
مردي را ديدم كه ميمرد
بي آن كه كسي بر بالينش باشد
با سلام خدمت دوستان
پيرو مباحث سبك شناسي موسيقي به يكي از كليدي ترين سبكهاي موسيقي پرداختم كه يكي از كامل ترين وبهترين مقاله هايي است كه خودم جمع اوري كردم

Rock & Roll : راک اند رول که يکی از سبکهای تاثير گذار و متداول در موسيقی راک است، روندی غير قابل پيش بينی را طی کرده در ابتدا زمانی که راک باز ها موسيقی "کانتری" و "بلوز" را با هم تلفيق کردند، راک دارای مشخصه های بارزی مثل آنارشيسم بود ولی بعدها با گذشت زمان، اين مشخصه ناديده گرفته شد و اين نوع موسيقی به سمت کسب مهارت و ايجاد تحول رفت. از موسيقی پر انرژی Chuck Berry گرفته تا هارمونيهای زيبای بيتلز و موسيقی روح نواز Otis Redding همه و همه در گروه راک اند رول قرار گرفت. اما راک اند رول جذابيت موسيقيايی خودشو فقط برای چند سال حفظ کرد.با گوناگونی بسياری که در سبکهای مختلف راک به وجود اومد، به قول بعضی از متخصصين هسته اصلی راک از هم پاشيد.
Pop-Rock : پاپ-راک يکی از عمده ترين شاخه های موسيقی محسوب می شود که به طور کلی به هر نوع موسيقی پاپ ساخته شده پس از دوران جذب راک اند رول به پاپ، Pop rock می گويند . از ويژگيهای اين سبک ملوديک و گيرا بودن موسيقی اونه و تکيه اون بر موسيقی لاينقطاع که با چيره دستی نواخته میشه. از گروههای مشهور فعال در اين سبک که تعداد اونا کم هم نيست می تونم به Everly Brothers، Madonna و Rowded House اشاره کنم.
Soft Rock : گرچه سبک سافت راک در اوائل دهه هفتاد پايه گذاری شد اما زمزمه های آن از اواخر دهه شصت آغاز شده بود. سافت راک موسيقی ملايمیه که بيشتر تکيه بر خواننده و ترانه سرا داره تا نوازنده؛ تجاری نگاه کردن به موسيقی يکی از ويژگيهای اين سبکه. سافت راک تا حدی متمايل به پاپ-راک است اما با فضايی ملايمتر و نرمتر. گروههايی مثل "کارپنترز" و "شيکاگو" تکيه بر موسيقی ساده و ملوديک داشتند و در طول حيات خود با تهيه کنندگان مختلفی هم کار کردند. در طول دههء هفتاد، سافت راک بازار موسيقی را تحت تاثير خود قرار داد و به طور جدی موسيقی تلفيقی هم عصر خودشو دچار دگرگونی کرد .
Grunge : سبکی که اوج درخشش اون در دهه ۹۰ اتفاق افتاد و تبديل به محبوب ترين سبك هارد راك اين دهه شد و اين درخشش نتيجه خلاقيت Kurt Cobain و بقيه اعضاي Nirvana بود. سبكي كه از دل the Stooges و Black Sabbath برخاست و حاصل تركيب موسيقی punk و Heavy metal بود و البته گرايشش بيشتر به سمت پانك بود تا Heavy metal؛ بخصوص در انتخاب اشعار و نوع اعتراض موسيقياييش. اما در نحوه نواختن ريف ها به Heavy metal شباهت بيشتري داشت. اين سبك داراي دو نسل و دوره ي مشخص است: نسل اول شامل گروه های Green River، Mudhoney وSoundgarden ميشه كه اين موج هنوز هم ادامه داره و ريف هاي آن سنگين تر و خشن تر از ريف هاي دوره ي دومه. مشهور ترين گروه از موج دوم Nirvana است كه موسيقي آن ملوديك تر از ساير گروه هاي Grunge است و مهمترين ويژگي اون stop-start زياد اونه. متاسفانه در كشور ما Nirvana رو فقط متعلق به سبك Alternative Metal مي دونن و به تبع اون هر گروهي رو كه در موسيقيش stop-start به كار مي بره به اين سبك مربوط مي دونن؛ البته سبك هاي موسيقي هارد راك و متال آنقدر متنوع اند كه به سختی ميشه مرزي مشخص بين اونا كشيد.
Alternative Rock : آلترنيتيو راک یکی از شاخه های راک است که تمام گروهای پست پانک (Post Punk) رو از اواسط دهه هشتاد تا اواسط دهه 90 تحت تاثیر خودش قرار داده . Alternative Rock شامل سبکهای گوناگونی میشه : از ملودیهای زیبای Jangle Pop گرفته تا ملودیهای خشن و یک نواختIndustrial Metal .
Hard Rock : از نظرِ اکثريت دست اندر کاران موسيقی، دو سبک هارد راک و هوی متال مشابه هستند. چرا که شباهتهای بسيار زيادی بهم دارند. در هر دو مورد صدای خشن گيتار کاملا قابل تشخيص است و بطورِ معمول نقش اساسی را در گروه، خواننده اجرا مي کند که معمولا وظيفه نواختن سازی را هم به عهده دارد. اگر چه تفاوتهای اساسی نيز ديده ميشود از جمله لزوم وجود ريتم در پس زمينه موسيقی هارد راک. در صورتی که اين ويژگی در موسيقی هوی متال ديده نمی شود بلکه اين نوع موسيقی بر صدای خشن گيتار و ريتمهای کوبه ای تکيه دارد.
هارد راک در اواخر دههء ۶۰ رشد خودشو رو آغاز کرد و بعنوان يک موسيقی روان گردان باب شد و تحولی در زمينه موسيقی راک ايجاد کرد. در هارد راک کمتر از Blues از بداهه نوازی استفاده میشه و در عين حال به خشونت سبک هوی متال نيست.
: اعضاي پانك عقايد آزاديخاهانه شون رو از طريق هنرهاي مختلف ابراز مي كنن، كه مهمترين اونها موزيك ه. همچنين نقاشي، شعر، و داستان كوتاه. پانك ها از اين طريق از خلاقيتشون براي به نمايش گذاشتن نارضايتيشون از ظلمها و استبداد حاكم بر جامعه، استفاده مي كنن. موسيقي پانك داراي Lyric هاي خشمگين و تند و سريعیه ، در مورد مدرسه(( AcademY ، ناخشنودي از شرايط اجتماعي، ارتباطها ((relationships، و مسائل خانوادگي. يكي ديگه از مشخصات اين سبك اينه كه بعضي از آهنگهاش به كوتاهي 2 دقيقه است. ولي حتي تو اين زمان كم، آهنگهاش مي تونن حس خواننده رو منتقل كنن- كه اين آهنگها معمولا خشم و عصبانيت رو نشون مي دن. هدف اين موزيك شوك آوردن، اهانت كردن، و حمله كردن به ديدگاههاي عام است!
طرز لباس پوشيدن punk ها هم بيانگر ديدگاه اين سبك ه. پانك ها خودشون رو به شكلي در مي آرن كه خارج از عرف باشه؛ به اين ترتيب حسي كه نسبت به جامعه دارن، و همچنين ظلم ها و فقر در جامعه رو منعكس مي كنن. اونها از وسايل معمولي اي مثل دكمه، تيغ، سوزن، و تكه هاي پارچه به عنوان سمبل حس هايي كه مي خوان بيان كنن، استفاده مي كنن. پانک بودن كمك مي كنه كه هر كس بتونه فرديت (شخصيت) خاص خودش رو پيدا كنه، بدون اينكه از طرد شدن يا مورد قبول واقع نشدن بترسه.
براي مثال، روي كلاه sweatshirt پانكي، تكه ای پارچه دوخته شده كه كلمهء Unity روش نوشته شده است... اين معاني مختلفي مي تونه داشته باشه، و در راس- خواستن وحدت در جامعه. و ژاكت جين پاره پوره اي كه روي اون كلمه هاي مختلفي نوشته شده كه نشون دهندهء سختيها، دردها، و ظلمهاييه كه جامعه ايجاد مي كند، مي باشد. پارگي لباس پانكها منعكس كنندهء فقر در جامعه و همچنين خشم است! در بين دختر و پسرهای punk شلوار جين هايی كه رنگ و روشون رفته هم زياد ديده مي شه. بعضي از دخترها در پانك دامن هاي كوتاه يا شلوار چرم هم مي پوشن؛ همچنين گاهي آرايش غليظ، ولي خلاف عرف. موهاشون رو به رنگ هاي عجيب غريب مي كنن، و به صورت نا مرتب يا به حالات غير معمول در مي آرن- درست خلاف اون چيزي كه تو جامعه مورد قبوله! گروه هايی مثل The Velvet Underground و The Silver Apples با تركيب كردن هنر، ايده آل هاي ضدارزش، و تقابل فرهنگي، با موزيك Rock & Roll، تاثير شگفتي در بوجود اومدن Punk Rock در دهه ي 70 داشتند. در اواخر دهه 60 و دهه 70، رويدادهاي اجتماعي، مانند جنگ ويتنام، تورم، و بيكاري، در موسيقي اون دوران خودش رو منعكس مي كرد. در حالي كه موسيقي جدي تر مي شد، اما ارتطباتش با مسايل روزمره زندگي كم مي شد و در بيشتر حالت فرار از واقعيات مي گرفت. در همين زمان بود كه گروههاي پانك در انگليس با تاثير گرفتن از اين جو، و همچنين با كمك از موسيقي بعضي ازگروه های آمريكايی، رو به گسترش رفتند. از اولين و مشهورترين اين گروهها ، The Sex Pistols بود.
اشعار پانك بيشتر به محكوم كردن طبقه ی اشراف انگليس و بي صداقتيشون، و همينطور به اعتراض های نااميدانه و خشونت بار بر مسايل و مشكلات اجتماعی، مي پرداخت.
در سال 1976، مدیر گروه The Sex Pistols، مصاحبه ای با BBC ترتيب داد، كه در آن اعضای The Sex Pistols عقايدشون رو رك و راست، و در خيلي از مواقع توهين آميز به عموم ابراز كردند. در پي اين مصاحبه وزير آموزش و پرورش انگليس و هيات مديره ي هنر لندن، مخالفتشون رو با پانك ها نشون دادند و به مردم ”قول دادند“ از پانك ها جلوگيري كنند!!
و بعد از همين مصاحبه بود كه پانك ها با مخالفت بيشتر عموم در انگلیس و به تدریج در اروپا مواجه شدند. اما اين مخالفت نتيجه ی عكس داشت و تعداد بيشتری رو نيز به سوی خود جلب كرد. پانك باعث مي شد مردم نگاهي به برخی حقايق بياندازند، و عموم مردم از چيزی كه مي ديدن خوششون نمي اومد. (مثل اون جمله ی سينوهه كه می گه: ”ممكن است لباس و زبان و رسوم و آداب و معتقدات مردم تغيير كنه، اما حماقت آنها عوض نخواهد شد؛ و در تمام اعصار مي توان به وسيله ی گفته ها و نوشته های دروغ مردم را فريفت. زيرا همانطور كه مگس عسل را دوست دارد، مردم هم دروغ و ريا و وعده های پوچ را كه هرگز عملی نخواهد شد دوست می دارند.).... در كل پيام اصلي پانك اين بود كه هر كس، خودش باشه
گروهی از Des Moines - Lowa با سبک nu-metal يا aggro-matal که نوعی از heavy metal هست .
گروه شامل ۹ نفر هست که با شماره های ۰-صفر تا ۸ نامگذاری شده اند.
اين گروه يکی از مشهور ترين گروههای سبک nu metal در جهان هست .
هر يک از اعضای گروه ماسک اختصاصی خودشان را دارند . در اولين آلبوم اصلی منتشر شده فقط اسم کوچک آنها نوشته شده بود حالتی که گروه می خواست هويت اعضا سری باشد ولی در آلبوم اصلی دوم زمانی که منتشر شد اسم اعضای گروه به طور کامل نوشته شده بود .
تا الان از ۵ نفر از اعضای گروه بدون ماسک عکس گرفته شده است : corey خواننده گروه و jim گيتاريست با گروه stone sour .
اما بيوگرافي گروه
اسم :Nathan Jones Jordison
متولد : 26 آوريل ۱۹۷۵
لقب : superball
شماره : ۱
گروههای ديگر : Modifidious - Analblast
تخصص : Drum
اسم :Craig Jones
لقب : 133 MHZ
شماره : 5
گروههای ديگر : Modifidious - Atomic opera
تخصص : Samples
اسم :James Sour
شماره : 4
گروههای ديگر : Stone Sour
تخصص : Guitar
اسم :Paul Jones
متولد : ۸ آوريل ۱۹۷۲
شماره : ۲
گروههای ديگر : Body Pit - Analblast - Vexx
تخصص : Bass
تخصص : Guitar
اسم :Chris Fehn
متولد : ۲۴ فوريه ۱۹۷۲
لقب : Mr.Picklenoes
شماره : ۳
تخصص : Drums
اسم : Shawn Crahan
متولد : 24 سپتامبر ۱۹۷۶
لقب : The Clown
شماره : ۶
گروههای ديگر : Head on the wall
تخصص : custom peramssion
اسم : Corey Taylor
شماره : ۸
متولد : ۸ دسامبر ۱۹۷۳
گروههای ديگر : Stone Sour
تخصص : Vocal - Lyric
اسم : سيد ويلسون Sid Wilson
متولد : ۱۵ مارس ۱۹۷۸
لقب : Monkey boy
شماره : ۰ - صفر
گروههای ديگر : Sound Proof coalition
تخصص : Turntables
گروههای مورد علاقه : Beastie boys. S.P.C
(اين ماسکها مانع رسيدن اکسيژن به جمجمه می شن .نصف روز اصلا نمی فهمم چی داره اطرافم می گذره .)
اسم : مايکل تامسون - Mickeal Thomson
متولد : ۳ نوامبر ۱۹۷۳
شماره : ۷ - هفت
گروههای ديگر : Body Pit
تخصص : گيتار
(ذاتا آدم خشنی نيستم
چرا گروه slipknot از ماسک استفاده می کنن ؟
طبق گفته ی خود اعضای گروه اين ماسکها نشانگر درون آنهاست و می خواهند به وسيله اين ماسک ها کمک کنند که مردم اونها رو بهتر بشناسن...
اين ماسکها به شدت و هيجان آنها اضافه می کنه و می شه گفت اکثر اوقات و معمولا در کنسرتها از خود بی خود می شن.
در زير گفته های چند نفر از اعضای گروه رو در مورد ماسکهايشان را براتون نوشتم:
Corey :
ما پشت اين ماسکها پنهان نشديم ما در حقيقت به اين صورت خودمان رابيشتر به شما آشکار می کنيم . اين ماسکی که من پوشيدم تمام چيزهای درون من هست که ازشون نفرت دارم .... به علاوه مانند جهنم آسيب می رسونه که به شدت من کمک می کنه .
شما نمی دونيد ما در مورد چی هستيم ,شعار ما هميشه اين بوده :'' اول موسيقی '' .
Sid :
گذاشتن اين ماسک از رسيدن اکسيژن به جمجمه جلوگيری می کنه . نصف زمان من نمی دونم اطرافم چی می گذره .
پس اينطور که از حرفهای sid مشخص اين ماسکها برای اونها ضرر هم داره چون اکسيژن يک عنصر حياطی هستش.
Craig :
بعضی وقتها که برای کارمون بيرون می ريم وقتی مردم من رو ميبينن که دارم ميام از من فاصله می گيرن و بعضی هاشون هم نه ....
من خودم نمی دونم اگر craig يه روز تو خيابون ببينم چی کار می کنم شايد چون اونو می شناسم ازش فاصله نگيرم ولی اينو می دونم اگر اونو نمی شناختم ۱ کيلومتر ازش فاصله می گرفتم
چهره ی بدون نقاب Corey - خواننده:
Joey - Drum
Paul - Bass
Chris - Drum
Mike - Guital
.jpg)

لینکین پارک-in the end
It starts with one thing
I don't know why
It doesn't even matter how hard you try keep that in mind
I designed this rhyme
To explain in due time
All I know
Time is a valuable thing
Watch it fly by as the pendulum swings
Watch it count down to the end of the day
The clock ticks life away
It's so unreal
Didn't look out below
Watch the time go right out the window
Trying to hold on, but didn't even know
Wasted it all just to watch you go
I kept everything inside and even though I tried, it all fell apart
What it meant to me will eventually be a memory of a time when
I tried so hard
And got so far
But in the end
It doesn't even matter
I had to fall
To lose it all
But in the end
It doesn't even matter
One thing, I don't know why
It doesn’t even matter how hard you try, keep that in mind
I designed this rhyme, to explain in due time
I tried so hard
In spite of the way you were mocking me
Acting like I was part of your property
Remembering all the times you fought with me
I'm surprised it got so (far)
Things aren't the way they were before
You wouldn't even recognize me anymore
Not that you knew me back then
But it all comes back to me (in the end)
You kept everything inside and even though I tried, it all fell apart
What it meant to me will eventually be a memory of a time when I
Chorus
I’ve put my trust in you
Pushed as far as I can go
And for all this
There's only one thing you should know (2x) Chorus
با يه چيزي شروع ميشه
نميدونم چرا هر چقدر هم تلاش كني فايده نداره
اينو يادت باشه...من اين شعرو براي گفتن در زماني مناسب نوشتم(تنظيم كردم)
همه چيزي كه ميدونم اينه كه زمان چيز با ارزشيه
پرواز كردنش رو نگاه كن درحاليكه پاندول(يه چيزي مثل آونگ)تاب ميخوره
تا پايان روز به عقب رفتن زمان رو نگاه كن
ساعت با دور كردن زندگي كار ميكنه
اين خيلي غيرواقعيه
از بيرون پايينو نگاه نكردم
به زمان نگاه كن كه از پنجره بيرون ميره
در حاليكه سعي ميكنه محكم از يه جايي بگيره(كه نتونه بره)
ولي حتي نميدونستم با تماشاي رفتن تو وقتمو تلف ميكنم
من همه چيز رو درونم نگه داشتم و اگرچه تلاش كردم همه چي داغون شد
اگه خيلي زياد تلاش كنم تمام چيزهايي كه واسه من معني دارن آخرش تبديل به يك خاطره خواهند شد
و من خيلي جلو رفتم ولي در آخر حتي اينم برام اهميت نداشت
براي باختنش بايد مي افتادم ولي در آخر حتي اينم برام اهميت نداشت
يه چيزي...ديگه اهميتي نداره كه چه قدر تلاش كردم..نمي دونم چرا
اينو يادت باشه كه من اين شعرو برا اين نوشتم كه به خودم ياد آوري كنم چه چه سخت تلاش كردم
علارغم اينكه تو منو مسخره كردي و طوري رفتار كردي كه انگار من جزيي از اموال او هستم
در حاليكه تمام وقتايي رو كه با من دعوا كردي به خاطر داشتم جاي تعجب داره كه اينقدرجلو رفتم
هيچ چيزي اونطوري قبلا بود نيست
تو حتي ديگه نميتوني منو بشناسي
منو بعدا دوباره خواهي شناخت
ولي تمام اين برميگرده به خودم
درآخر
من همه چيز رو درونم نگه داشتم و اگرچه تلاش كردم همه چي داغون شد
اگه خيلي زياد تلاش كنم تمام چيزهايي كه واسه من معني دارن آخرش تبديل به يك خاطره خواهند شد
و من خيلي جلو رفتم ولي در آخر حتي اينم برام اهميت نداشت
براي باختنش بايد مي افتادم ولي در آخر به تو اعتماد كرده بودم
تا جايي كه ميتونستم برم به خودم فشار آوردم
و براي همه اين چيزا فقط يه چيز هست كه تو بايد بدوني
من به تو اعتماد كرده بودم
تا جايي كه ميتونستم برم به خودم فشار آوردم
و براي همه اين چيزا فقط يه چيز هست كه تو بايد بدوني
من سخت تلاش كردم و خيلي جلو رفتم
ولي در آخر من مجبور بودم بيافتم
ولي در آخر حتي اين هم اهميتي نداشت
با يه چيزي شروع ميشه
نميدونم چرا هر چقدر هم تلاش كني فايده نداره
اينو يادت باشه...من اين شعرو براي گفتن در زماني مناسب نوشتم(تنظيم كردم)
همه چيزي كه ميدونم اينه كه زمان چيز با ارزشيه
پرواز كردنش رو نگاه كن درحاليكه پاندول(يه چيزي مثل آونگ)تاب ميخوره
تا پايان روز به عقب رفتن زمان رو نگاه كن
ساعت با دور كردن زندگي كار ميكنه
اين خيلي غيرواقعيه
از بيرون پايينو نگاه نكردم
به زمان نگاه كن كه از پنجره بيرون ميره
در حاليكه سعي ميكنه محكم از يه جايي بگيره(كه نتونه بره)
ولي حتي نميدونستم با تماشاي رفتن تو وقتمو تلف ميكنم
من همه چيز رو درونم نگه داشتم و اگرچه تلاش كردم همه چي داغون شد
اگه خيلي زياد تلاش كنم تمام چيزهايي كه واسه من معني دارن آخرش تبديل به يك خاطره خواهند شد
و من خيلي جلو رفتم ولي در آخر حتي اينم برام اهميت نداشت
براي باختنش بايد مي افتادم ولي در آخر حتي اينم برام اهميت نداشت
يه چيزي...ديگه اهميتي نداره كه چه قدر تلاش كردم..نمي دونم چرا
اينو يادت باشه كه من اين شعرو برا اين نوشتم كه به خودم ياد آوري كنم چه چه سخت تلاش كردم
علارغم اينكه تو منو مسخره كردي و طوري رفتار كردي كه انگار من جزيي از اموال او هستم
در حاليكه تمام وقتايي رو كه با من دعوا كردي به خاطر داشتم جاي تعجب داره كه اينقدرجلو رفتم
هيچ چيزي اونطوري قبلا بود نيست
تو حتي ديگه نميتوني منو بشناسي
منو بعدا دوباره خواهي شناخت
ولي تمام اين برميگرده به خودم
درآخر
من همه چيز رو درونم نگه داشتم و اگرچه تلاش كردم همه چي داغون شد
اگه خيلي زياد تلاش كنم تمام چيزهايي كه واسه من معني دارن آخرش تبديل به يك خاطره خواهند شد
و من خيلي جلو رفتم ولي در آخر حتي اينم برام اهميت نداشت
براي باختنش بايد مي افتادم ولي در آخر به تو اعتماد كرده بودم
تا جايي كه ميتونستم برم به خودم فشار آوردم
و براي همه اين چيزا فقط يه چيز هست كه تو بايد بدوني
من به تو اعتماد كرده بودم
تا جايي كه ميتونستم برم به خودم فشار آوردم
و براي همه اين چيزا فقط يه چيز هست كه تو بايد بدوني
من سخت تلاش كردم و خيلي جلو رفتم
ولي در آخر من مجبور بودم بيافتم
ولي در آخر حتي اين هم اهميتي نداشت

Eminem - When I'm Gone
[Intro]
Yeah
It’s my life
But all in words I guess
[Verse 1]
Have you ever loved someone so much you’d give an arm for?
Not the expression, no, literally give an arm for?
When they know they are your heart
And you know you are their armor
And you will destroy anyone who will try to harm her
But what happens when karma turns right around and bites you
And everything you stand for turns on you to spite you
What happens when you become the main source of her pain
“Daddy look what I made?”
“Dad’s gotta go catch a plane”
“Daddy where’s mommy? I can’t find mommy, where is she?”
I don’t know, go play, Hailie baby your daddy’s busy.
Daddy’s writin’a
song, this song ain’t gon’ write itself
I give you one underdog, then you gotta swing by yourself
Then turn right around in that song and tell her you love her
And put hands on her mother who’s a spittin’ image of her
That’s slim shady, yeah baby slim shady’s crazy
Shady made me, but tonight, Shady’s rock-a-by baby
[Chorus] [x2]
And when I’m gone, just carry on don’t mourn,
rejoice every time you hear the sound of my voice
Just know that I’m lookin’ down on you smiling
And I didn’t feel a thing so baby don’t feel no pain, just smile back
[Verse 2]
I keep havin’ this dream – I’m pushin’ hailie on the swings she keeps screamin’
She don’t want me to sing, “You’re makin mommy cry, why, why’s mommy crying?”
Baby, Daddy ain’t leavin’ no more,
“Daddy you’re lying,
You always say that, you always say this is the last time,
but you ain’t leavin’ no more, Daddy you’re mine!”
She’s piling boxes infront of the door tryin’ to block it,
“Daddy please daddy don’t leave daddy no, stop it!”
Goes in her pocket, pulls out a tiny necklace locket, it’s got a picture,
“This’ll keep you safe daddy, take it with you”
I look up, it’s just me standin in the mirror, these fucking walls must be talkin coz man I can hear ‘em
They sayin you got one more chance to do right, and it’s tonight,
Now go out there and show ‘em that you love ‘em ‘fore its too late
And just as I go to walk out of my bedroom door it turns to a stage, they’re gone
And the spotlight is on and I’m singin…
[Chorus] [x2]
And when I’m gone, just carry on don’t mourn,
rejoice every time you hear the sound of my voice
Just know that I’m lookin’ down on you smiling
And I didn’t feel a thing so baby don’t feel no pain, just smile back
[Verse 3]
Sixty thousand people, all jumpin’ out their seat
The curtain closes, they’re throwing roses at my feet
I take a bow, “and thank you all for comin’ out”
They’re screamin so loud, I take one last look at the crowd
I glance down, I don’t believe what I’m seein’,
“Daddy it’s me! Help mommy her wrists are bleedin’”
But baby we’re in Sweden, how did you get to Sweden?!
“I followed you daddy, you told me that you wern’t leavin
You lied to me dad, and now you make mommy sad
And I bought you this coin
It says ‘number 1 dad’, that’s all I wanted
I just wanna give you this coin
I get the point, fine, me and mommy are goin”
But baby wait-
“its too late dad, you made your choice. Now go out there and show ‘em that you love ‘em more than us
That’s what they want
They want you Marshall, they keep
screamin your name, it’s no wonder you can’t go to sleep
Just take another pill, yeah i bet ya you will
You rap about it. Yeah word,cant keep it real”
I hear applause, all this time I couldn’t see
How could it be that the curtain is closing on me
I turn around, find a gun on the ground, cock it,
put it to my brain, scream ‘god Shady!’ and pop it
The sky darkens, my life flashes,
The plane that I was supposed to be on crashes and burns to ashes
That’s when I wake up, alarm clock's ringin',
There’s birds singin’, it’s spring and
Hailie’s out side swingin’
I walk right up to Kim and kiss her, tell her I miss her
Hailie just smiles and winks at her lil sister, almost as if to say-
[Chorus] [x2]
And when I’m gone, just carry on don’t mourn,
rejoice every time you hear the sound of my voice
Just know that I’m lookin’ down on you smiling
And I didn’t feel a thing so baby don’t feel no pain, just smile back

بله
این زندگی من است
اما همه این ها رومن حدس می زنم
آیا تا به حال کسی تو رو خیلی زیاد دوست داشته؟
وقتی اونها می دونن که در قلب تو هستن
و وقتی تو می دونی که زره پوش اونها هستی
و تو از بین خواهی برد هر کسی رو که تلاش کنه به اون آسیب برسونه
اما چه اتفاقی می یفته وقتی سرنوشت عوض می شه و زهرش رو به تو می زنه
وتو همه چیز رو تحمل می کنی برای کینه ورزیدن
چه اتفاقی می یفته وقتی تو اصلی ترین منبع درد اون می شی
- پدر نگاه کن من چی ساختم؟
- پدر مادرم کجاست؟من نمی تونم مادرو پیدا کنم . اون کجاست؟
- من نمی دونم ، برو بازی کن ،Hailie پدرت خیلی سرش شلوغه
پدر یه آهنگ می نویسه ، این آهنگ در واقع خودش نوشته می شه
من به تو یک سگ شکست خورده می دم سپس تو به دور خودت می چرخی
سپس این آهنگرو عوض می کنی ومی گی به اون که دوستش داری
و می کشی دستاتو به روی مادرش که تجسمی از اونه
اون لبخند مرموز، بچه می خنده ، مشکوک و دیوانه وار
منم مشکوک می کنه اما امشب این شک به وسیله بچه از بین می ره
(وقتی من رفتم فقط گریه کرد
شادی می کنی در هر لحظه که می شنوی صدایی از صداهای منو
فقط می دونی که من نگاه می کنم به پایین به خنده های تو
و من فقط نتونستم بفهمم یه چیزی رو ، بچه هیچ دردی رو احساس نمی کرد فقط لبخند می زد.)
من این رویا رو نگه می دارم ، من هول می دم Hailieرو اون فریاد می زنه
اون منو در آهنگ نمی خواد
ذهنت گریه می کنه؟ چرا؟ چرا ذهن گریه می کنه؟
یه بچه و پدری که ترکش می کنه همین و بس
- پدر شما دروغگویی
- شما همیشه اینو میگین ، همیشه میگین این دفعه آخره،اما شما ترکم می کنین همین و بس ، پدر شما مال منی
دختر یه ستون از جعبه ها می سازه جلوی در و تلاش می کنه اونو مسدود کنه
-پدر خواهش می کنم ،پدر ترکم نکن پدر نه بایست
دست تو جیبش می کنه یه جعبه گردن بند کوچک بیرون می یاره
این سالم نگهت می داره پدر ، اینو با خودت داشته باش
من نگاه می کنم این منم ایستاده جلوی آینه ، دیوارها صحبت می کنن با من ،می تونم بشنوم
اونا میگن تو یه شانس دیگه برای درست عمل کردن بدست میاری و اون امشبه
حالا برو اونجا و نشون بده که تو عاشقی ، خیلی دیره
و وقتی من می رم قدم بزنم بیرون اتاق همه چیز عوض می شه ، اونها رفتن و نورافکن روشنه و من آواز می خونم
( و وقتی من رفتم فقط گریه کرد
شادی می کنی هر زمانی که مشنوی صدایی از صداهای منو........................)
60 هزار آدم همه رو صندلیهاشون می پرن ، پرده ها بسته می شن ، اونا گل رز به پای من پرت می کنن، من تعظیم می کنم و تشکر می کنم
اونا فریاد می زنن خیلی بلند ، من آخرین نگاهم رو از جمعیت می گیرم
من پایینو برانداز می کنم ، نمیتونم باور کنم چی می بینم
- پدر این منم ، به مادر کمک کن مچش داره خون می یاد
اما بچه در Sweden بود .
- چطور تو از Sweden اومدی؟؟
- من تورو دنبال کردم پدر، تو به من گفته بودی که ترکم نمی کنی ، تودروغ گفتی به من پدر ، و الان تو مادرو ناراحت کردی و من این سکه رو برای تو خریدم
اون گفت شماره 1 پدر ، این همون چیزی بود که من می خواستم ، من فقط می خواستم این سکه رو بدم به تو
- من به یه نکته رسیدم ، منو مادر داریم میریم اما بچه منتظره
- این خیلی دیره پدر ، شما انتخابتو کردی ، حالا برو اونجا و نشون بده که اونو بیشتر از ما دوستش داری این چیزیه که اونا می خوان
اونا شما رو به عنوان مارشال می خوان ، اونا نگهت می دارن ، اسمتو فریاد می زنن این عجیب نیست که تو نمی تونی بخوابی، فقط یه قرص دیگه برمی داری، من شرط می بندم تو به خاطر این مقصری، بله نمی تونی این واقعیت و ببینی
من نتونستم ببینم، من می شنوم صدای تشویق وتمجید هارو ،همه این لحظه هارو من نتونستم ببینم ، چطور میتونه پرده ها به روی من بسته بشن؟
من می چرخم پیدا میکنم یه اسلحه از روی زمین ، کوکش می کنم میزارمش روی مغزم ، فریاد می زنم خدای مشکوک و ماشه رو فشار می دم. آسمون سیاه می شه ، زندگی من ناگهان روشن می شه نقشه ای که هدفم بود خورد می شه و می سوزه و خاکستر می شه .
اونوقته که بلند می شم ،ساعت زنگ می زنه
اینجا پرنده ها آواز می خونن .فصل بهاره و Hailie بیرون داره تاب می خوره من میرم به طرف kim و می بوسمش و بهش می گم که دلم براش تنگ شده بود Hailie فقط می خنده و چشمک می زنه به kim
(وقتی من رفتم فقط گریه کرد ، شادی میکنی هر لحظه که صدایی از صداهای منو می شنوی


امینم معتقد است که هیچ چیز تا ابد پایدار نیست و شاید ناگهان روزی برسد که او تصمیم بگیرد تمام وقتش را صرف این کند که بزرگترین خواننده پرفروش هیپ- هاپ زمان باشد. اما آن روز هنوز نرسیده است.او می گوید: فقط همین قدر می دانم که نمی توانم تا ابد رپ بخوانم، اما تا زمانی که انرژی و توان و روحیه اش را داشته باشم، این کار را ادامه خواهم داد. من برای همیشه موسیقی تولید خواهم کرد؛ چه پشت صحنه بنشینم وبرای هنرمندان دیگر تولید کنم ، چه تصمیم بگیرم تور دیگری برگزار کنم و آلبوم جدیدی منتشر کنم. هر وقت چنین تصمیمی بگیرم مردم را با خبر می کنم.
در هر صورت اگر امینم تصمیم بگیرد از صحنه موسیقی کنار بکشد، یکی از همکارانش در تور، پنجاه سنت، خیلی خوشحال خواهد شد. پنجاه سنت(50 Cent) به شوخی گفت : روزی که او بازنشسته بشود، من را هر روز در MTV می بینید . من برنده Movie awards می شوم و همه جا خبری از من منتشر می شود . کاری می کنم که حالتان از من به هم بخورد.
بوش: امینم خطرناک است
جرج بوش درباره امینم می گوید که او خطرناک ترین مرض بعد از فلج اطفال برای کودکان آمریکاست. امینم یکی از بزرگترین و جدل برانگیز ترین خوانندگان امروز جهان است. ترانه هایش مضمونی مردپرستانه و ضدزن دارد و همیشه پرفروش است و از همه مهم تر این که او خواننده رپ سفید پوستی است که مثل سیاه پوستان می خواند، اما استعداد ناب امینم باعث شده است که او از محدوده انتقاد ها فراتر برود و تبدیل به معروف ترین شخصیت موسیقی پاپ بعد از کرت کوبن( خواننده اصلی گروه نیروانا) بشود.
امینم، ستاره سفید در آسمان سیاه
نام امینم حالا دیگر یک نام معتبر در موسیقی هیپ هاپ و علاوه برآن یک مارک تجاری و پرفروش برای هر کالایی اعم از سی دی، فیلم، تی شرت، اسباب بازی و بسیاری چیزهای دیگر است. اسم اصلی او مارشال بروس مادرز است و در روز 17 اکتبر 1973 در در کانزاس سیتی به دنیا آمده. مادرش دبی مادرز دوست داشت یک مادر مجرد باقی بماند. وقتی 17 ساله بود پدر مارشال او را ترک کرد و تنهايش گذاشت. خانواده اش دائما بین کانزاس سیتی و دیترویت در حرکت بودند. از یک تا پنج سالگی در دیترویت و از پنج تا نه سالگی در کانزاس زندگی کرد و بعد وقتی مارشال 12 ساله شد، در دیترویت شرقی مستقر شدند. او در سال 1999 وقتی بیست و شش ساله بود با نام امینم در صدر جدول برترین موزیک های آمریکا قرار گرفت.
تغییر دائمی مدرسه او سبب شد که نتواند دوستان زیادی پیدا کند، او نتوانست خوب درس بخواند و همیشه یک زندگی پر از دردسر داشت. از سن نه سالگی با سبک هیپ هاپ رپ آشنا شد و با تلاش فراوان توانست با خوانندگان رپ کلوپ های شبانه دیترویت رقابت کند. دعواهای بین این گروهها باعث شد در سن پانزده سالگی به شدت مورد ضرب و شتم شاگردان مدرسه قرار بگیرد و نه روز در بیمارستان بستری شود. بعدا داستان این کتک خوردن را در یکی از ترانه هایش گفته است. وقتی کلاس نهم بود از مدرسه اخراج شد و پس از آن رپ را بیشتر جدی گرفت. به گروه نیوجک و دی12 پیوست، اما موفقیتی نيافت. یک بار نخستین ترانه اش را برای گروه خوانندگان رپ دیترویت که همگی سیاهپوست بودند اجرا کرد، ولی مورد تمسخر آنان قرار گرفت. به او پیشنهاد کردند که به عنوان خواننده پاپ یا راک سفیدپوست فعالیت کند. در سال 1996 اولین آلبوم مستقلش را به نام بی نهایت(Infinite) منتشر کرد. آلبوم چیز تحفه ای نبود و از آن استقبالی هم نشد. همه او را با رپ خوان هایی مثل ناس(NAS) و AZ مقایسه می کردند و از این طرف و آن طرف کنایه می شنید. ناموفق شدن در آلبوم اولش او را دچار نومیدی کرد، این نومیدی برایش مفید بود، او کاملا روی رپ متمرکز شد، کاری که بعدا تبدیل به اسلیم شدیSlim Shady LP شد. این پروژه کار خودش بود، زندگی خودش بود و حاصل تجربیات خودش بود.
عقده ای های رپ
حالا دیگر رپ فقط یک موسیقی ویژه سیاهپوستان نیست. امینم، رپ را از دست سیاهان درآورد، یا بهتر بگوئیم، او رپ سفیدپوستان را نیز بوجود آورد، لحن اعتراض رپ و همچنین قدرت این نوع موسیقی در بکارگیری ترانه باعث شده است تا همه زبانها از رپ استفاده کنند، دیام (Diam) خواننده رپ فرانسه زبان حالا یکی از معتبرترین خوانندگان روز و جوان پسند فرانسه است، در ایتالیا تیتسیانو فررو در اجرای ترانه هایش بسیار از رپ متاثر است، در موسیقی هند و ترکیه و دنیای عرب هم ردپای رپ را به جدیت می شود دنبال کرد. تامر نفر جوان عربی که در اسرائیل زندگی می کند، یکی از رپ خوان های معروف عرب است. هرجایی که اعتراض هست و موسیقی هست و جوانها هستند رپ وجود دارد.
رپ هم اعتراض است و هم حاصل فشارهای اجتماعی، این که موسیقی رپ حاصل عقده هاست، اهانت نیست، روشن ترین شکل بیان واقعیت است. رپ یک شیوه اعتراض است، اعتراض گفتاری کسی که عصبی شده و از وضعیتی که در آن قرار دارد شکایت دارد و در حال اعتراض است. و گاهی فحاشی هم می کند و لیچار هم می گوید و فریاد هم می زند و مسخره هم می کند. این اعتراض بیشتر در شیوه گویش سیاهان قرار دارد، اما شاید امینم باعث شده باشد رپ سفید هم برای خودش جایی باز کند. امینم فرزند مادری مجرد است، او سالهای کودکی را دائما از اینجا به آنجا دویده است و دائم تغییر مکان داده است، از مدرسه اخراج شده و مدتها ناموفق بوده است. بعدا وقتی ازدواج می کند با ادعای خیانت همسرش از او جدا می شود، همین عقده ها و شکست ها را در ترانه ها و اشعار و شیوه بیانش در آلبوم های مختلف می توان دید. شخصیت اسلیم شدی حاصل همین زندگی است. او مثل دکتر آلبان از حقوق سیاهان دفاع نمی کند و رفیق نلسون ماندلا نیست، او یک عقده ای است که در ترانه هایش همین عقده ها را بازمی گوید.
نام امینم کاملا بطور اتفاقی بوجود آمد. در جریان کنسرت های اولیه اش نام او توسط افراد مختلف چرخش یافت و نامی کاملا تصادفی از دهان آدمها بیرون آمد، نامش امینم شد. نامی که هیچ معنایی نداشت. اسلیم شدی شخصیت خلق شده توسط امینم است. در آغاز ترانه اسم من هست...(My Name Is …) با معرفی خواننده ترانه به اسم اسلیم شدی آغاز می کند. و داستان خود را از زبان او می گوید.
امینم می گوید: در آن شرایط من چیزی برای از دست دادن نداشتم، اما قطعا چیزهایی بود که می توانستم به دست بیاورم، البته اگر می توانستم آلبوم رپ خودم را منتشر کنم و از آن راضی باشم. در آن صورت مطمئن می شدم که رپ را رها نخواهم کرد و موفق خواهم شد. اسلیم شدی را برای کسانی درست کردم که برایم رجز می خواندند.
او بعد از مدتی کار توانست جایزه سالانه ویک آپ شوWake Up Show را ببرد و در المپیک خوانندگان رپ لس آنجلس موفق شود. با این موفقیت ها از منتقدان سابقش انتقام گرفت.
دکتر دره(ِDr. Dre) و امینم
دکتر دره( نام اصلی آندره یانگ) متولد 1965 در آن زمان چندان سنی نداشت، اما در کار موسیقی رپ بسیار موفق بود و می توانست از امینم حمایت کند. دکتر دره بعد از شنیدن اجرای امینم از رادیو تحت تاثیر قرار گرفت. آنها بعد از مدتی همکاری را با هم آغاز کردند. امینم می گوید: این برای من افتخار بود که از دهان دکتر دره بشنوم که از گه کاری های رپ من خوشش آمده. من در نوجوانی هوادارش بودم، موسیقی او را دائما گوش می کردم و جلوی آینه می ایستادم و با آن مویسقی لب می زدم. او یکی از بزرگترین تولید کنندگان هیپ هاپ بود.
امینم که در ان زمان کاری به نام ژنرالهای پنج ستاره(5 Star Generals) ساخته بود، با دکتر دره برای اسلیم شدی مشغول کار شد. ریتم دکتر دره باعث تاثیر فراوان در کار امینم شد. حاصل کار یک مجموعه تحریک کننده درست و حسابی خشونت بود، اشعار سیال و پر از چرخش ریتمیک ، در یک گفتگوی دو طرفه ارائه می شد. یک جور نصیحت گویی مسخره در کنار یک شیطنت تحریک آمیز در اسلیم شدی جریان داشت. لحن اسلیم شدی با صدای امینم ساخته می شد، به صورت تقلیدی مسخره آمیز یا غیرتقلیدی. در ترانه بانی و کلاید 97، در همان آلبوم اسلیم شدی، اشعار به صورت گفتگویی طولانی و مداوم بود، گفتاری درباره قتل مادر بچه اش، شاید اشعار به کینه امینم از مادرش بر می گشت. آلبوم در برترین های 1999 آمریکا قرار گرفت و از نظر تجاری موفق شد.
زیر سیزده سال، ممنوع
امینم در جریان ازدواج ناموفقش صاحب دختری شد، دختری که او تلاش می کند او را خوب بزرگ کند. اگر چه همگان امینم را به عنوان یک مظهر بارز جرم و جنایت در موسیقی جوان پسند آمریکایی می دانند، ولی خودش می گوید: اگر من یک جنایتکار هستم، چطور می توانم دخترم را بخوبی تربیت کنم؟ او دیدن ویدئو هایش را برای دخترش ممنوع کرده و تلاش زیادی می کند تا پدر خوبی برای دخترش باشد، اگر چه خیلی از پدرها از اینکه بچه های شان وقتی به ترانه های سراسر فحش و هرزه گوئی او گوش می دهند، هیچ علاقه ای به او ندارند. آخرین شاهکار امینم این بود که اولین سی دی موسیقی را منتشر کرد که شنیدنش برای زیر 13 سال ممنوع است.
Em* یا *Eminem
امینم دیگر در این روزها فقط یک چهره موسیقی نیست، او یک مارک معتبر تجاری است. او آلبوم های فراوانی تولید کرده، یک کمپانی تولید موسیقی دارد، لباس هایی با مارک خودش به بازار می فرستد و یک ایستگاه رادیویی اختصاصی هم دارد. او علاوه بر تولید موسیقی خودش به گروههای دیگر موسیقی هم کمک می کند، شاید این کار می تواند کمی از حسادت بسیاری که رقبایش نسبت به موقعیت منحصربفرد او در هیپ هاپ دارند، کم کند. او یک امپراطور واقعی است.
عشق دوجانبه بوش و امینم
این فقط جرج دبلیو بوش نیست که از امینم متنفر است، امینم هم اصلا از بوش خوشش نمی آید. همزمان با برگزاری انتخابات ریاست جمهوری آمریکا امینم در کنار جان کری قرار گرفت و به نفع او تبلیغ کرد. او ترانه های مختلفی را در برخورد با سیاست های بوش خواند. شاید این نکته که امینم یک ضداخلاق حرفه ای است و بوش یک اخلاقگرای بسیار محافظه کار، باعث شده که این دو اصلا رابطه خوبی با هم نداشته باشند، اگر چه در تبلیغات ریاست جمهوری بوش، سروکله بریتنی اسپیرز پیدا شد که به نفع بوش تبلیغ می کرد، دخترکی که نامش به عنوان یک ضداخلاق در موسیقی پاپ معروف است.
خودت را در موسیقی غرق کن
ترانه خودت را غرق کن، شناخته شده ترین و پرفروش ترین و شاخص ترین کار امینم است، برای اینکه او را بیشتر بشناسید می توانید ترجمه فارسی این ترانه را بخوانید. Lose Yourself
خودت را پنهان کن، یا خودت را گم کن، یا خودت را غرق کن.... ترجیع بند ترانه این است: خودت را در موسیقی غرق کن، او رفتن به سوی این نوع موسیقی را گریزی می داند از وضع بد و اجتناب ناپذیر. این آلبوم در سال 2002 منتشر شد و به مدت 12 هفته ترانه خودت را غرق کن برترین ترانه جدول موسیقی بود. این ترانه نهمین ترانه تاریخ موسیقی پاپ است که بیشترین مدت را در صدر جدول قرار داشته است.
خودت رو غرق کن
ببین! اگر یه امکان داشتی، یا یه فرصت مناسب
تا به زور چیزی رو که همیشه دلت می خواست گیر بیاری
در اون لحظه
اون رو محکم می چسبیدی؟
یا می گذاشتی از دستت در بره؟
کف دستهات خیس عرقه
زانوهات ضعف می ره
ولی بازوهات قوی یه
جای استفراغ روی پیرهنت مونده
جای اسپاگتی مامان
اون عصبانی یه
ولی در ظاهر آروم و آماده است
آماده که بترکونه
اما چیزی رو که نوشته
دائما فراموش می کنه
جمعیت بلند فریاد می زنن و به طرفش می رن
اون دهنش رو وا می کنه
اما کلمات از دهنش بیرون نمی آن
همه بهش می خندن
زمان داره به سرعت می گذره
اما هنوز فرصت هست
پس زمان رو به طرف خودت بکش
اوهوی! ایناهاش رابیت(1)، برنده نشده
خیلی عصبانی یه، اما هنوز دست برنمی داره
می دونه راههای برگشت وجود داره
مهم نیست، اون مقاومت می کنه
حالیشه، اما توش همه چی قاطی یه
می دونه که جلوی همه آدمها خرد شده
حالا وقتی به کاراوان اش برگرده
انگار که به آزمایشگاه برگشته
مثل یه موش آزمایشگاهی اسیره
بهتره اون ها رو به دست بیاره
تمام اون کثافت های رپ رو
توی این اوضاع
باید امیدوار باشه که وقت رو از دست نده
بهتره خودتو تو موزیک غرق کنی
لحظه ها مال توست
وقتی به دستش آوردی، بهتره نگذاری هرگز از دستت بره
فقط یه امکان داری
فرصت موفقیت رو از دست نده
فقط یه بار تو زندگی
این فرصت پیش می آد
از وسط دهنم که با هر دم و بازدم باز می شه
انگار روح من داره فرار می کنه
این دنیا مال منه
و اگر به دستش بیارم شاه می شم
هرچی به آینده حرکت می کنیم
به اون دنیای جدید نزدیک می شیم
دیگه این زندگی برام کسل کننده است
اما ستاره شدن نزدیکه
ولی سختی ها بیشتر می شه
فقط اگر اشتباه کنی، بیچاره می شی
صداش هرلحظه بیشتر می شه
از همه چیز اون خوش مون می آد
همه جی جی ها از سروکولش بالا می رن
از این ساحل به اون ساحل برنامه داره
مثل یه جهانگرد جاده های دور افتاده رو می شناسه
ولی آخرین راه رو فقط خدا می دونه
حالا اون یه پدره، پدری که بی پدر بزرگ شده
وقتی برمی گرده خونه اش
دخترش اونو به سختی می شناسه
و این براش مثل پریدن توی آب یخه
دیگه حتی بیل کنار حیاط هم اونو نمی خواد
همه به طرف رقیب احمق من می رن
و اون وقتی می خونه منو خرد می کنه
تو برنامه های درپیت و آشغالی تلویزیون درباره من شروور می گن
ولی من هنوز وجود دارم
من دارم صدای دام دام قلبم رو به خوبی می شنوم
ریتمش ادامه داره
دادا دوم دا دوم دادا
بهتره خودتو تو موزیک غرق کنی
لحظه ها مال توست
وقتی به دستش آوردی، بهتره نگذاری هرگز از دستت بره
فقط یه امکان داری
فرصت موفقیت رو از دست نده
فقط یه بار تو زندگی
این فرصت پیش می آد
این یه بازی ساده نیست.
چی کفرم رو درآورده؟
مثل اون دو تا سگ ماده شدم که روی پشت بوم خونه مون هستند
من از اون شروع می کنم
ولی الآن اوضاع عوض شده
من تف می اندازم به اونهایی که من رو اون شب هو کردن
من هنوز شعر می گم و هنوز رپ رو کنار نگذاشتم
دیگه بهترین چیزی که کسی می تونه به من بده چند ورق کاغذه
بهتره باور کنیم که یکی پیداش شده..
همونی که پول فلوت زن سحرآمیز(2) رو داده
بیشترین درد درونی ام اینه که می دونم اون اتفاقات واقعیت داشته
من هرگز نمی تونم از روی پله نهم بپرم روی پله پنجم
من هنوز نمی تونم یه شعر درست و حسابی بنویسم
بخاطر اینکه هیچ وقت یه غذای درست و حسابی نخوردم
اینا که می گم یه فیلم ساده نیست
هیچ مکی فایفری(3) توی فیلم بازی نمی کنه
این زندگی خودمه
و این روزگار سخته
من دارم اون زمان ها رو بسرعت فراموش می کنم
می دونین! خیلی سخته که بدون مادر یا با یه ناپدری مزخرف و آشغال زندگی کنی
بعضی ها می گن زندگی مثل مربا شیرینه
اصلا اینطور نیست
زندگی خیلی سخته
مخصوصا اگر مثل من باشی و مثل حلزون حرکت کنی
سرت رو درد نیارم
می خواستم بگم که من توی این انتخاب لعنتی موفق شدم
مامان، من دوستت دارم، ولی باید برم
من دیگه بزرگ شدم و باید برم.
این تنها فرصت منه، من دوست ندارم از دستش بدم
بازهم می گم: تو می تونی هر چی رو که بهش فکر کنی به دست بیاری
زیر نویس ها:
1) رابیت: نام مستعار جیمی اسمیت جونیور در فیلم 8 مایل
2) فلوت زن سحرآمیز(Pied Pipper): فلوت زن داستان معروف دهکده هلمین که با زدن فلوت موش های مهاجم را از شهر دور کرد و وقتی اهالی دهکده به او پول ندادند همه بچه های دهکده را جادو کرد و آنها را با خودش به کوهستان برد. این همان کاری است که امینم با مخاطبانش کرده است و بچه ها را از دست اخلاقگراها در آورده است.
3) مکی فایفر(Mekhi Phifer): بازیگر جوانی که در فیلم 8 مایل نقش دیوید پورتر را بازی کرده است

رپ
رپ
فرهنگ Rap، فرهنگي كه خصوصاً به جوانان سياه و اقشار تحتاني در جوامع غرب تعلق دارد، از آمريكا سرچشمه گرفته و شورشگران سراسر جهان را تحت تاثير قرار داده است. Rap فرهنگ كوچه و خيابان است كه با استفاده از ابزار و آلات بسيار محدود و ابتدائي، توجه افراد را بخود جلب ميكند. نقاشيهاي بسيار هنرمندانه و مبتكرانه بر ديوارهاي شهر، شعارنويسي با خط مخصوص، رقص هاي پر تحرك در گوشه خيابان و ترانه خواني با سبك خاص، همگي اجزايي از فرهنگ Rap هستند. كلام موسيقي Rap با بحر طويل قابل مقايسه است. كلمات تقريباً بصورت صحبت عادي ادا ميشوند، و ضربي قوي آنرا همراهي ميكند. انقطاع ها و برگشتها در نحوه نواختن ضرب و صداي خراش گونه اي كه با تبديل صفحه گرامافون به يك آلت موسيقي ايجاد شده، تحرك و شوري بيسابقه بر شنونده بر مي انگيزد. موسيقي Rap از تكامل اشكال ديگري از موسيقي سياهان در محله هاي فقيرنشين برانكس نيويورك و تا حدودي هارلم شكل گرفته است. اين محلات، نقطه تمركز گروههائي از سياهان است كه سالها پيش تحت شرايط فلاكت بار اقتصادي مجبور به مهاجرت از ايالات جنوبي به شهرهاي بزرگ نظير نيويورك شدند. آنها كار در مزارع را رها كرده و به پرولتر تبديل گشتند. اما اگر به ريشه ها و ماخذ اين موسيقي باز گرديم به غرب آفريقا و سرود هاي ستايش ساوانا مي رسيم. در نيجريه و گامبيا نيز تكخوانهائي وجود دارند كه طنزهاي اجتماعي را بشكل ترانه و نقالي اجراء ميكنند و اين بسيار به Rap شبيه است. موسيقي Rap از طريق محلات فقير نشين نيويورك كه محل تلاقي توده مهاجر جزاير كارائيب با توده سياه ميباشد، بر موسيقي رگه تاثير نهاده است. اواخر دهه 1960، وقتي كه آمريكا زير ضربه مبارزات انقلابي در كشورهاي تحت سلطه اش، خصوصاً ويتنام، قرار داشت و انقلاب چين نيز بر شورشگران و انقلابيون در ايالات متحده تاثير نهاده بود و دريچه اي از آگاهي پرولتري و دورنماي انقلابي را برويشان گشوده بود، در شهرهاي بزرگ آمريكا تضادهاي طبقاتي ميان سياه با بورژوازي امپرياليستي و پايه هاي اجتماعيش حدت و شدتي فوق العاده يافته بود. بين محلات فقير نشين سياه با ساير نقاط شهر نيويورك، چيزي شبيه به خط مرزي وجود داشت . خط مرزي شاهد درگيري ميان دسته هاي متشكل سفيدهاي نژاد پرست و پليس از يكطرف با گروه هاي بزرگ و متشكل جوانان سياه بود. تشكيل اين گروه ها، پاسخي ضروري به تعرضات و سركوبگريهاي مداوم حكومت عليه ساكنان بيغوله هاي نيويورك بحساب ميآمد. گروه هاي Rap از دل همين تشكلات شورشي سياه شكل گرفت. موسيقي خياباني Rap كه نخست توسط گروههاي كوچك سياه پوست در محدوده محلات اجرا مي شد از سال 1979 پا بعرصه بازار موسيقي گذاشت. افشاگري ازrap هاي ارتجاعي و تجارتي يكي از وظايف خوانندگان مترقي و انقلابي Rap، و در قالب ترانه هاي Rap است. اين كار را Rap خوانهاي انقلابي نظير " دي" بارها انجام داده اند. مثلا در سال 1979، ترانه اي تجارتي خوانده شد كه در آن از خوش بودن و جشن گرفتن و كاري بدرد بقيه مردم نداشتن، صحبت شده بود؛ " دي" ترانه اي تحت عنوان "چگونه ملت سياه را بپا خيزانيم؟" خواند و در آن، خطاب به سرايندگان آن ترانه تجارتي چنين گفت: جشن تو ميتواند بزودي زود خاتمه يابد، وقتي كه آنها، يكروز بعد از ظهر، بقول خودشان "سياه برزنگي ها" را بخط كنند پس در حاليكه تو شب را به صبح ميرساني، اين مملكت بيشتر و بيشتر دست راستي ميشود بنابراين يا از الان خودت را آماده كن يا راه فرار در پيش بگير، چرا كه در دولت پليسي، هيچ جشني در كار نخواهد بود اگر چه طي سالهاي اخير، بسياري از موسيقيدانان ارتجاعي از اين سبك در پاره اي از آثار خود استفاده كرده اند، اما جوهر و روح شورشگرrap همچنان در وجود گروههاي ياغي ضد سيستم، در محلات فقير نشين و محافل سياسي و غير قانوني امريكا زنده است در اينجا قسمتي از نخستين ترانه Rap اعتراضي كه از معروفيتي بين المللي برخوردار گشته و "پيام" نام دارد را ميخوانيم. اين ترانه از آثار "گرند مستر فلش" و گروه "فوريوس فايو" است. اين ترانه حكايت شرايط نابسامان طبقه هاي فقير نشين جامعه است. دستم را بروي اسلحه ام ميفشارم، چرا كه قصد جانم را كرده اند مرا هل ندهيد، ديگر جان به لبم رسيده ميكوشم به سيم آخر نزنم اينجا درست مثل يك جنگل است و بعضي وقتها تعجب ميكنم كه چگونه ميتوان جان سالم
منشأ راک اوليه را بايد در سرودهاي انجيلي سياهان، سبک ريتم بلوز و همچنين موسيقي جاز (Jazz) جستجو کرد. در دهه 1950 نواي ساکسوفون و گيتار الکتريک با ضرباهنگ قوي به اين موسيقي اضافه شد و سبکي را به وجود آورد که در ابتدا «راک اند رول» و سپس به اختصار «راک» نام گرفت.
اين موسيقي در ظرف نوزده سال چنان محبوبيتي کسب کرد که در سال 1969 در همايشي سه روزه به نام «ووداستاک» توانست بيش از سيصد هزار بيننده را در فضاي باز به خود جلب کند. در اواخر دهه 1970 کم کم راک جاي خود را به «هوي متال» داد و بعد هم در دهه 1990 موسيقي «رپ» باب ميل جوانان غربي قرار گرفت.
در موسيقي راک از همان ابتدا ما با دو مسئلهي اصلي روبرو هستيم، يکي فرم اين موسيقي از لحاظ علمي و اصول هارموني و دوم ترانه و مضمون اشعاري که اين موسيقي را همراهي ميکند.
ترانه در موسيقي راک ميتواند بهمراتب پراهميتتر از فرم موسيقي از لحاظ ساختار هارمونيک باشد.
چرا که موسيقي راک خود زائيدهي شرايط اجتماعي خاص در دهههاي 1950 تا 1990 است و نمود اوليهي اين شرايط در ترانههاي اين چند دهه متجلي شده. آوازهاي راک که اغلب سراينده و خوانندهي آن يکي است، در حقيقت بازتاب شيوهي زندگي آمريکائي، مانند بي بند و باري فزايندهي جنسي بود.
شعر اين آوازها بيش از آنکه همانند آوازهاي دهه 1930 و 1940 عاشقانه و احساساتي باشد، گرايش به بيان صريح و بيپردهي مضامين جنسي داشت. اجراکنندگان راک در دهه 1960 اغلب به مخالفت و تمسخر جنگ فرسايشي ويتنام ميپرداختند.
آوازخوانان علاوه بر اين در آوازهاشان به بيان تجربههاي حاصل از استفاده مواد مخدر و تقلا براي کسب حقوق اجتماعي و همچنين مبارزه با تبعيض نژادي مبادرت ميورزيدند.
آوازخوان و ترانهسراي مشهور «باب ديلن» بخش عمدهي شهرتش را مرهون خواندن ترانهايست به نام «Blowin in the wind»، مضمون اين ترانه اعتراض به تبعيض نژادي است.
به طور کلي مهمترين مسئله در موسيقي راک لحن اعتراضآميز و تهاجمي و همچنين خشونتي است که در ترانههاي آن نهفته. اين نارضايتي از شرايط موجود است که اعتراض و خشونت را سبب شده و سپس در ريتمهاي درام (drum) که مارشهاي نظامي را تداعي ميکند متجلي ميشود. همچنين روح همين اعتراض است که در لگام افسار گسيختهي گيتار الکتريک حلول کرده.
ميبينيم که نقش اصلي در موسيقي راک را ترانه بر عهده دارد و در حقيقت روح ترانه است که در فرم و ساختار هارمونيک اين موسيقي جريان پيدا ميکند.
حال اگر شعر و آواز را هم از اين موسيقي برداريم و به موسيقي بدون کلام بينديشيم باز هم اعتراض و خلق و خوي تهاجمي در ملوديهاي گيتار و ريتمهاي درام باقي ميماند. ميتوان پا را فراتر گذاشت و به جوهرهي راک حتي به دور از موسيقي انديشيد. راک يعني انزجار از سقوط انسان و درحقيقت همين انزجار است که اعتراض را به همراه دارد. حال، ساز و آواز و ترانه تنها وسيلهايست براي فرياد. فريادي که بسترش گاه حنجره است و گاه سيمهاي گيتار.
از طرف ديگر با نگاهي به تاريخ موسيقي راک در مييابيم که راديو و تلويزيون و سينما به عنوان بستري بسيار مناسب در رشد و حرکت اين سبک از موسيقي نقشي بسيار مهم و اساسي را ايفا کردهاند. براي مثال قطعهي معروف «Rock around the clock» ساخته «بيل هالي» که از اولين آثار راک به شمار ميرود بخش عمدهي موفقيتش را مديون فيلمي است به نام «جنگل تخته سياه» که در سال 1955 به نمايش درآمد. و يا ميتوان به شبکه تلويزيوني MTV اشاره کرد که در دهه 1980 بازار راک را تسخير کرده بود.
در سال 1955، باب ديلن چهارده ساله با شنيدن موسيقي «Rock around the clock» فرياد زد «هي! اين موسيقي ماست، براي ما ساختنش!» به راستي چه تفاوتي در اين اثر وجود داشته که نه تنها باب ديلن بلکه ميليونها جوان ديگر نيز همصدا با او چنين فرياد زده بودند؟ اين روح آزاديخواهانه، خشونت و اعتراض نهفته در اين موسيقي بوده که باب ميل جوانان قرار گرفته بود. جواناني که در زير آتش توپخانههاي جنگ جهاني دوم متولد شده بودند و فاجعهي مرگبار و تلخ ويتنام را در پيش رو داشتند
تا وبلاگ بار علمیش همم بالا بره ......اما موسیقی کلا چندین سبک داره و تعدادی زیر مجموعه برای هر سبک
1 کلاسیک / CLASSIC
2- جاز / JAZZ
Waltz
Swing
Big Band
Ragtime
Quick Step
Foxtrot
Jive
Blues
.....
3-راک / Rock
'60 Rock (راک دهه 60 )
Rock & Roll
Surf Rock
Blues Shuffle
Abbey Road
Fire Rock
Rock Shuffle
Progressive Rock
Hard Rock
Heavy Rock
Soft Rock
Slow Rock
.....
4- لاتین / Latin
Bossa Nova
Cha Cha
Beguine
Merengue
Belero
Rumba
Mambo
Salsa
Tango
Reggae
Pasdoble
Samba
Cumbia
Gipsy
....
5- POP :
6- Funk
7- SOUL
8- Disco
9- Rap
10- Hip Hop
11- House
12- Techno
13- Trance
14-....
و موسیقی متال که خودبه سبکهای زیر تقسیم میشه
Thrash Metal
Heavy Metal
Alternative Metal
Progressive Metal
RapMetal
PopMetal
Punk Metal
Scandinavian Metal
Doom Metal
Sludge Metal
Death Metal
Black Metal
Speed Metal
Industrial Metal
Stoner Metal
Goth Metal
Symphonic Black Metal
Power Metal

از anathema
آلبوم alternative 4
As I drift away... far away from you,
I feel all alone in a crowded room,
Thinking to myself
"There's no escape from this
fear,
regret,
loneliness..."
Visions of love and hate
A collage behind my eyes
Remnants of dying laughter
Echoes of silent cries
I wish I didn't know now that
I never knew then...
Flashback
Memories punish me again
Sometimes I remember all the pain
that I have seen
Sometimes I wonder what might
have been...
Visions of love and hate
A collage behind my eyes
Remnants of dying laughter
Echoes of silent cries
And sometimes I despair
At who I've become
I have to come to terms
With what I've done
The bittersweet taste of fate
We can't outrun the past
Destined to find an answer
A strength I never lost
I know there is a way
My future is not set
For the tide has turned
But still I never learned to live
without regret.
دور شده ام ... خيلی ازت فاصله گرفتم
حس ميکنم تمام تنهايی ها رو تو اين اتاق شلوغ
به حال خودم فکر ميکنم
هيچ راه فراری وجود نداره از
ترس
پشيمونی
و تنهايی
تصوراتی از عشق و نفرت
که چسبيده شده پشت چشم های من
نشانه هايی از خنده ی ميرا
انعکاس گريه های خاموش
ای کاش هيچ وقت به اين موضوع پی نمی بردم
هرگز نخواهم دانست پس ...
نگاهی به گذشته
به ياد دارم تنبيه کن دوباره منو
بعضی وقتا به ياد می آودم همه اين دردهارو
وقتی که می ديدم
شگفت زده می شدم از آنچه که اتفاق می افتاد
يا آنچه که بودم
و گهگاهی مايوس ميشوم
که چی شدم
به پايان رسيدم
با آنچه که انجام دادم
شيرينی تلخ سرنوشت
ما نمی توانيم از گذشته(خاطرات) خود بگريزيم
مقدر شده يافتن يک جواب
نيرويی که هيچ وقت از دست نميدم
ميدانم آنجا يک راهی است
آينده ام معلوم نيست
بخاطر گذران ايام تغيير کرده
اما هرگز زندگی را نخواهم آموخت
بدون تاسف

