تبليغاتX

نشانه ها

فیلمی از:M. Night Shyamalan

فیلمنامه:M. Night Shyamalan

محصول:2002

زمان:`108 دقیقه

رده بندی سنی:PG13 افراد زیر 13 سال نگاه نکنند

بازیگران:

Mel Gibson     در نقش    Rev. Graham Hess
Joaquin Phoenix     در نقش    Merrill Hess
Rory Culkin     در نقش    Morgan Hess
Abigail Breslin     در نقش    Bo Hess
Cherry Jones     در نقش    Officer Paski
M. Night Shyamalan     در نقش    Ray Reddy
Patricia Kalember     در نقش    Colleen Hess
Ted Sutton     در نقش    SFC Cunningham
Merritt Wever     در نقش    Tracey Abernathy, the Pharmacist
Lanny Flaherty     در نقش    Mr. Nathan
Marion McCorry     در نقش    Mrs. Nathan

خلاصه فیلم:

داستان اين فيلم درباره خانواده اي كشاورز است كه دوايري مرموز را در كشتزارهاي شان مي يابند. گراهام گس ( با بازی مل گيبسن ) پدر اين خانواده كشيشي است كه پس از كشته شدن همسرش در حادثه رانندگي، لباس كشيش را از تن در مي آورد و دچار درگيري دروني و معنوي مي شود. شش ماه پس از مرگ همسرش، او رشته دوايري عظيم را در مزرعه خود كشف مي كند. او و خانواده اش معتقدند که پديده های ماورالطبيعه مسئول اين اتفاقات هستند. بزودی دواير مشابهی در سرتاسر جهان يافت می شود. چه كس يا كساني اين دواير را پديد آورده اند؟ آيا اين دواير مفهوم عميقي را در بردارند يا فقط يك شوخي صرف هستند ؟

 

 

{سینمای (با عرض پوزش از اساتید و همکاران وبلاگ نویسم) معناگرا}

در زندگی و محیط پیرامون هیچ چیز بدون دلیل افریده نشده و هیچ چیز بدون حکمت خداوندی نخواهد بود .خداوند برای هریک از ما نشانه هایی در زندگی قرار داده است که به وسیله انها در برابر مصائب و مشکلات شکست نخوریم .باز هم ام نایت .شیامالان .و اثری دیگر .اما این بار بسیار نزدیک تر به افکار خود کارگردان که صد البته با ذهنیتی شرقی و معناگرا .کارگردانی از سرزمین ناشناخته ها فقط میتوانست نشانه ها را به تصویر بکشد .

فیلم روایت انسان با ایمانی است که بر اثر مصائب و مشکلات صبر خود را از دست میدهد و بنا را بر بی ایمانی به خداوند قرار میدهد و همه عوامل زندگی را پوچ و بی اساس فرض میکند .اما نشانه ها ی ایمان در قالبی ترسناک در کره زمین پدیدار میشود وحال نه تنها او بلکه تمام انسانها با علم و دستاوردهای علمی خود از دفاع در برابر مهاجمین عاجز مانده اند

حمله ای که در واقع به ایمان یک انسان در قالب یک موجود ناشناخته صورت گرفته و حالا انسان امروزی و مدرن قدرت دفاع از خود را ندارد ....اما هنوز نشانه ها وجود دارد وایمان به خدا میتواند در هر شرایطی انسان را نجات دهد.در واقع فیلم انسان مدرن امروزی را ضعیف و تهی از اصول اخلاقی توصیف میکند انسانی که با هر پیش امدی و بدون در نظر گرفتن حکمت خداوندی از ایمان خارج میشود و به تمام ماهیت خود پشت میکند .کشیشی که زمانی سر امد ایمان بوده با مرگ همسرش در یک حادثه و یک مصیبت پوچ گرا میشود.در یکی از سکانسهای فیلم زمانی که کشیش(مل گیبسون) به محل حادثه میرود و برای اخرین بار همسر خود را میبیند ....همسرش به او یک جمله میگوید{به مریل بگو محکم ضربه بزنه}............

مریل(خواکین فینیکس) در رشته بیسبال فعالیت میکند...این جمله پایانی زن هنگام مرگ به نقطه کلیدی فیلم تبدیل میشود در واقع زن هنگام مرگ چیزی را دید که کشیش( گیبسون ) گمان میکرد که زن هنگام مرگ گذشته و اتفاقاتی را که رخ داده در ذهن خود مرور میکند .اما به واقع زن اینده را پیش از مرگ دید که اشاره خواهم کرد......

فرزند کشیش (مورگان) دارای بیماری شدید تنفسی است و از این موضوع پدر خانواده رنج میبرد اما به واقع حکمت این بیماری نیز به زودی در ادامه فیلم مشخص میشود

حال زمین از موجوداتی که برای از بین بردن انسانها امده اند پر شده و کشیش و خانواده او را تهدید میکند.... اعضای خانواده با نامیدی چشم دوخته اند به پدر خانواده و منتظر قوت قلب هستند .پدری که زمانی قوت قلب یک شهر بوده اما حالا او بی ایمان است .در صحنه ای او به اعضای خانواده و تماشاچیان فیلم که همگی از وحشت سکوت کرده اند جمله هایی میگوید که نشانه ای از نشانه ها است او میگوید:انسانها دو دسته اند .دسته اول زندگی میکنند و به شانس اعتقاد دارند و اگر مصیبت و بلایی رخ دهد انها امیدوارند که خوش شانس باشندو به غیر از شانس خود امیدی ندارند.اما دسته دوم انسانهایی هستند که با تکیه به ایمان زندگی میکنند و اگر هر مصیبت و اتفاقی برای انها رخ دهد انها میدانند که کسی ان بالا در اسمان هست که صدای انها را بشنود و به انها کمک کند.............

 

این دیالوگ یکی از زیباترین دیالوگهایی بود که من در تمام زندگی خودم شنیده بودم و هنگام تماشای فیلم به واقع قوت قلب گرفتم .کشیش (مل گیبسون) ایمانش را کم کم به دست می اورد و خداوند شر مزاحمین را از سر انسانها کم میکند.....کشورهای جهان سوم به کمک مردمان غرب می ایند و انها را پناه میدهند .کشورهایی که سالها تحت استعمار جوامع قدرت طلب غربی بوده اند به یاری انها می ایند .اما یک نشانه باقی مانده است .یک موجود فضایی باقی مانده است فقط برای از بین بردن ایمان کشیش و انسانها و شاید نشانه ای باشد از حکمت خداوندی

.در سکانس پایانی فیلم این موجود پسر کشیش را گرفته و رو در رو با کشیش(گیبسون) و مریل (خواکین فینیکس) قرار دارد موجودی که فقط توسط اب نابود میشود.....او یک سم مهلک به ریه های کودک انتقال میدهد و کودک بیهوش میشود .او همچنان کودک را گرفته اما در یک لحظه مریل با چوب بیسبال لیوان ابی را به موجود فضایی پرتاب میکند......کشیش به مریل میگوید ....مریل محکم ضربه بزن....او به یک باره یاد اخرین کلمه ای که همسرش هنگام مرگ زده بود می افتد .....به مریل بگو محکم ضربه بزند ....در واقع زن هنگام مرگ این اتفاق را میدیده است .مریل ضربه میزند و موجود از بین میرود .....کشیش کودک را به گمان اینکه مرده است در اغوش میگرد اما کودک نمرده و این تنها به دلیل بیماری کودک و تنگی نفس او بوده است بیماریی که باعث میشود کودک از مرگ حتمی نجات پیدا کند و اخرین نشانه حکمت خداوندی مشخص میشود که هیچ چیز بدون علت نیست و هیچ چیز بدون حکمت خداوندی نخواهد بود .حالا پدر خانواده لباس کشیشی خود را به تن میکند و با ایمانی راسخ به زندگی ادامه میدهد.فیلم و به خصوص کارگردان اثر سعی کرده است بیننده به لایه های درونی فیلم و البته نه داستانی بودن فیلم توجه کند از لحاظ لوکیشن و صحنه هایی که بیشتر در داخل خانه رخ میدهد بیننده به خاطر تنوع صحنه ها هرگز احساس خستگی نمیکند و البته کشمکشی که بیننده فیلم دچار ان میشود .به زیبایی های فیلم افزوده .به هر صورت اثری است ماندگار بعد ها استیون اسپیلبرگ در سال 2005 و فیلم جنگ دنیاها با انهمه سکانسهای پر خرج و پر اشوب هرگز نتوانست به موفقیت فیلم نشانه ها دست پیدا کند .جنگ دنیاها یک کپی پر هزینه از فیلم نشانه ها است که ساخته شد.به هر حال پیامی که نایت شیمالان به ما داد این بود که هر چیزی علتی دارد و هیچ چیز بدون حکمت خداوندی نیست.متنی رو که خواندید احساس من بود و نه نقد فیلم برای نقد این فیلم از دوست عزیز رضا حقیقی اسکوئی مدیر وبلاگ سینمای وحشت خواهش کردم که نقدی برای این فیلم بنویسد چون به واقع من نمی توانستم نقدی برای این فیلم زیبا بنویسم ......نقد این فیلم ادامه دارد.............

حسین یوسفی

 

سینما و ماوراء

بررسی سینمای معناگرا

نوشته: رضا حقیقی اسکوئی

 

نشانه ها، فیلمی است به کارگردانی ام نایت شیامالان و نقش آفرینی مل گیبسون و یواخین فینیکس. نشانه ها یکی از پر فروش ترین فیلمهای سال 2002 بوده که موفق شده 228 میلیون دلار در آمریکا و 408 میلیون دلار در سایر نقاط جهان فروش داشته باشد در عین حال که ساخت آن 72 میلیون دلار هزینه برداشته است. گیبسون نقش کشیش کلیسای اسقف را بازی می کند که بواسطه حادثه ای تلخ در زندگیش گوشه گیر شده است. اگرچه خط داستانی در حول و حوش دوایر محصول (Crop Circles) دور می زند اما تهیه کننده فیلم، فرانک مارشال، چیز دیگری می گوید: در این فیلم شاهد تحریک احساسات آدمها توسط رویدادهای فراطبیعی هستیم. حضور شیامالان در نقش همسایه گراهام (گیبسون)، ملهم از «هجوم ربایندگان جسد» و «پرندگان» آلفرد هیچکاک بوده است.

جزئیات: بخشی از فیلم که خانواده در زیرزمین پنهان شده اند بسیار شباهت دارد به صحنه ای از فیلم «جنگ دنیاها» به قلم اچ جی ولز که در آن راوی داستان در سردابه یک خانه متروک پنهان شده است. در هر دو داستان، بیگانگان دربها را یافته و درصدد گشودن آنها هستند. در جنگ دنیاها، موجود بیگانه درب سرداب را باز می کند اما موفق به یافتن سردسته نمی شود. در نشانه ها، مخلوق بیگانه سعی در بازکردن درب زیرزمین دارد اما گراهام آنرا بسته نگه می دارد. این صحنه به نوعی اشاره به فیلم «شب مردگان زنده» (Night of Living Dead) هم دارد که در آن (دوان جونز) بعنوان آخرین تلاش برای فرار از دست زومبی ها که نومیدانه سعی در شکستن درب و ورود را دارند به زیرزمین می گریزد؛ دقیقا مشابه موجودات بیگانه در فیلم نشانه ها. وجه تشابه دیگر این دو فیلم این است که ماجرای هر دو فیلم در خانه ای در حومه شهر رخ می دهد.

A crop circle pattern

یک نمونه از الگوهای دوایر محصول

دوایر محصول: این دایره ها محوطه هائی هستند که در مزارع گیاهان گندمی یا محصولات مشابه، برای شکل دادن الگوهای هندسی مختلف، از روی یک اسلوب معین مسطح شده اند. این پدیده بعد از ظهور قابل توجه در انگلیس در اواخر دهه 1970، به شکل فعلی در اذهان مردم جای گرفت. ادله و توضیحات علمی و شبه-علمی فراوانی برای توجیه این پدیده مطرح گردید که خیلی سریع در تمام دنیا منتشر شد. در سال 1991 پس از سپری شدن بیش از یک دهه از آغاز این پدیده، دو مرد با نامهای داگ بوور و دیو چورلی آشکار کردند که آنها بوده اند که در سال 1978 در انگلیس این دوایر را با ابزاری همچون الوار، طناب و سیم ایجاد کرده اند. اگر چه عرفا پذیرفته شده است که این دوایر ساخته دست بشر هستند اما همچنان ادله فراواقعی شامل یوفوها زنده هستند.

بیوگرافی ام نایت شیامالان

نام اصلی: Manoj Nelliyattu Shyamalan

قد: 180 سانتیمتر

زاده هندوستان و بزرگ شده حومه اعیان نشین پن ولی، ناحیه در فیلادلفیای پنسیلوانیا. پدر و مادرش هر دو پزشک هستند. علاقه و اشتیاق وی به فیلمسازی از زمانی آغاز شد که در سن هشت سالگی، یک دوربین سوپر-هشت به وی هدیه داده شد و از همان موقع، استیون اسپیلبرگ، بعنوان بت ذهنی وی محسوب می شد. عبادت با خشم (1992)، اولین فیلم وی بر پایه سفر به زادگاهش هندوستان شکل گرفت. در این فیلم علاوه بر کارگردانی، تهیه کنندگی و بازیگری تمام هزینه های فیلم را نیز خودش متحمل شد. کاملا بیدار (1998) دومین فیلمی که به رشته تحریر درآورده و کارگردانی کرده است و صحنه ها در مدرسه کاتولیک ناحیه فیلادلفیا، جائی که در آنجا به اجبار والدینش تحصیل کرده است فیلمبرداری شده است.

ریزه کاریهای آثار ام نایت شیامالان

  • بارها از فیلادلفیا بعنوان پس زمینه فیلمهایش استفاده کرده است. بعنوان مثال فیلمهای کاملا بیدار، حس ششم، نشکستنی، نشانه ها و دهکده.
  • همواره پایان فیلمهایش حاوی پیچیدگی و یا غافلگیری بوده است.
  • بارها از انعکاس تصویر مردم بر روی اشیاء مختلف فیلمبرداری کرده است.
  • بیشتر فیلمهایش شامل دو شخصیت عادی با توانائیهای غیرعادی یا رویدادهائی که برای آنها اتفاق می افتد بوده است. یکی از اشخاص یا خود کودک بوده یا در ارتباط با شخص کودکی بوده است و کسی که در ارتباط با کودک بوده، همیشه از اختلالات خانوادگی رنج می برده است.
  • بارها از پرده های در اهتزاز بهره برده است؛ نظیر زمانیکه بروس ویلیس، مادر به قتل رسیده را فیلم نشکستنی می باید و در همچنین است در صحنه انتهائی فیلم نشانه ها.
  • در فیلمهایش اغلب از رویدادی که در گذشته برای شخصیت اصلی رخ داده است بعنوان ارتباط اصلی با وقایعی که هم اکنون در حال وقوع است استفاده می کند. (پرونده وینسنت گری در حس ششم، تصادف اتوموبیل در نشکستنی و مرگ همسر در نشانه ها)
  • همیشه همانند آلفرد هیچکاک (یکی از کارگردانان محبوبش) در نقشی برجسته در فیلمهایش ظاهر می شود
  • منتقد:رضا حقیقی اسکوئی

 

 

نوشته شده توسط حسین یوسفی در 20 May 2006 ساعت 1:21 AM | لينک ثابت |

مالنا

محصول:2000

ژانر:درام

فیلمی از:Giuseppe Tornatore

فیلمنامه:Giuseppe Tornatore ، Luciano Vincenzoni

رده بندی سنی:R افراد زیر 17 سال نگاه نکنند

بازیگران:

Monica Bellucci     در نقش    Malena Scordia
Giuseppe Sulfaro     در نقش    Renato Amoroso
Luciano Federico     در نقش    Renato's Father
Matilde Piana     در نقش    Renato's Mother
Pietro Notarianni     در نقش    Professor Bonsignore
Gaetano Aronica     در نقش    Nino Scordia
Gilberto Idonea     در نقش    Avvocato Centorbi
Angelo Pellegrino     در نقش    Segretario politico
Gabriella Di Luzio     در نقش    Mantenuta del Barone
Pippo Provvidenti     در نقش    Dott. Cusimano
Maria Terranova     در نقش    Moglie Dott. Cusimano


داستان:

سال 1940- در شهرك كوچكي از توابع سيسيل، خبر آغاز درگيري ايتاليا در جنگ جهاني دوم به گوش مردم شهرك مي رسد. نينو همسر مالنا كه از شهري ديگر به آنجا آمده اند، راهي جبهه سلطه جويانه موسوليني مي شود. مالنا  زني است كه زيبايي اش شوربختانه زندگي اش را ويران مي كند و عينا داستان پسراني است كه رنج هاي دوران بلوغ را با مصايب دوران جنگ همرنگ مي بينند. رناتو آمرسو با شيفتگي زندگي مالنا اسكورديا را در نبود شوهر او زير نظر دارد. .  او شيفته مالنا مي شود. او عاشق مالنا مي شود و تمامي دنيايش را در او خلاصه مي كند.

پیشگفتار:

در مورد این فیلم یکی از دوستان و خوانندگان وبلاگ من که نخواست نامش فاش بشود در پیامهای مختلف که به من ارسال میکرد(از طریق ایمیل) از من خواهش کردن در مورد فیلم مالنا مطلب بنویسم و در مورد این فیلم عمیق فکر کنم ایشون تاکید داشتن که گذشته ای به مانند مالنا دارند و از من خواستن تا نقدی بر فیلم بنویسم و مقایسه ای داشته باشم بین موضوع فیلم و موضوع زنان بیوه در جامعه خودمان ایران....البته من نه جامه شناس هستم و نه اسیب شناس فقط یک وبلاگ نویس معمولی هستم .اما این دوست عزیز در اخرین پیام خودشون منو متهم به ترسو بودن کردن.در جواب این دوست عزیز باید بگم که من همواره تلاش میکنم که نظر خوانندگان وبلاگم را جلب کنم حتی به پیشنهاد یکی از دوستان لگوی وبلاگم را عوض کردم .ترسی در کار نیست دوست عزیز.این هم نقد فیلم مالنا برای شما و احترام به نظر شما دوست گرامی..........

ضمنا این نوشته را

افراد زیر 13 سال نخوانند

.(مقایسه موضوع فیلم و جامعه ایران پای شما)

نقد:

فیلم روایت پسر جوانی است که در حال گذر از سن بلوغ است و دارای کشمکشهای درونی و افکار شهوانی در این زمان او با ملنا اشنا میشود.مالنا هم زنی است که شوهرش در جنگ کشته شده و بیوه زنی است که با پدرش زندگی میکند و به خاطر زیبایی چهره اش زندگییش نابود میشود

رناتو آمرسو(پسرک جوان) با شيفتگي زندگي مالنا را در نبود شوهر او زير نظر دارد. تنهايي مالنا تنها حرص مردان سيسيلي را بر نمي انگيزد بلكه زنانشان را به ابراز حسادتي كينه توزانه مي كشاند.  شايد زيبايي شديد ظاهري مالنا باعث شده كه عشق البته شهواني پسركي تازه بالغ چون رناتو عين مردان آن شهر نسبت به زن زيباي غريبي چون او بروز كند. آن چنان كه خودش را با مالنا هم بستر تلقي كند.  او شيفته مالنا مي شود. او عاشق مالنا مي شود و تمامي دنيايش را در او خلاصه مي كند.

فیلم نگاهی عمیق بر سر تحولات اجتماعی پس از جنگ می پردازد و ناهنجاریهایی که بر سر یک ملت بعد از جنگی نافرجام رخ میدهد و البته مسلئه فاشیسم که من به ان اشاره ای نمیکنم.

ابتدا از شخصیت پسر جوان که روای فیلم است شروع میکنم :رناتو پسری است که در یک خانواده اصیل و کاتولیک و البته با همان فقر ناشی از جنگ به دنیا امده و حالا در حال گذر از سن بلوغ و جاذبه های جنسی است و همزمان با زن جوانی اشنا میشود که کل شهر به دنبال ان هستن .او هرروز و به شیوه های مختلف و در ذهن و رویا  با مالنا ه .م .ب .س .ت .ر .میشود و حتی در یکی از سکانسهاس فیلم یکی از لباس های  زیر مالنا را از روی طناب برمیدارد و به خانه می اورد و مشغول به خود ا .ر .ض .ای .ی. میشود.که در این زمان پدر خانواده متوجه میشود و لباس را سوزانده و پسرک را تنبیه میکند و بعد دست به درمان پسرک میزند.سوزاندن لباس ناشی از یک تفکر قدیمی که در زمانهای دور در واتیکان انجام میگرفته و زنان هرزه را به اتش میکشیدید دارد.نحوه برخورد پدر با بلوغ پسرش بسیار جالب و عمیق است او ابتدا پسرش را به پزشک میبرد و بعد از نتیجه نگرفتن .دست پسرش را گرفته و به یک ف .ا .ح .ش .ه. خانه میبرد

تا پسرش یک تجربه واقعی از. س .ک .س. را تجربه کند تا دیگر دست به خود ا .ر .ض .ا .ی .ی. نزند(درست بودن این برخورد یا نادرست بودن ان پای شما...).......پدری که اصیل بود و سنت گرا این راه را برای درمان پسر انتخاب میکند..مسئله ای که اینجا واضح و مشخص است این است که فیلم یک رویکرد عمیق دارد به مسائل بلوغ و ناهنجاری که در کشورهای جنگ زده به وفور میتوانیم ببینیم .کشوری مثل ایران هم دچار همین ناهنجاری است (قصد مقایسه ندارم) مثلا دریک صحنه از فیلم

زمانی که مالنا در حال گذر از خیابان است پسران نوجوان همگی به صورت کاملا .ش .ه .و .ا .ن .ی. به مالنا نگاه میکنند .....عینا با دیدین این صحنه یاد کشور خودمان ایران افتادم که جوانان و نوجوانان ما در سنین بلوغ به بلوغ کامل نمیرسند و همان طور به صورت نا بالغ بزرگ میشوند .و چون هنوز نا بالغ هستن درک صحیحی نسبت به مسائل نخواهند داشت و به مانند بچه ها تصمیم میگیرند .حال اگر حتی به سن 50 سالگی رسیده باشند.در ادامه فیلم به همان مردمی که تحت تاثیر واتیکان و اصول خشک سنتی غلط است میپردازد.که در ادامه و بعد از توصیف شخصیت مالنا به ان میپردازم.......واما مالنا.....به واقع مالنا همان نمادمعصومیت از دست رفته است

این نگرش به زنان بیوه همواره وجود دارد که به یک زن بی شوهر همگان به شکلی دیگر نگاه میکنند و از او برداشت خوبی نمیکنند خصوصا اگر زن بیوه کمی زیبا و خوش لباس باشد .واقعا در کشورمان ایران(قصد مقایسه ندارم) این نگاه غلط همواره وجود دارد  ....خارج از موضوع نشویم و به مالنا بپردازیم.مالنا همانطور که اشاره کردم زنی است که گمان میرود شوهرش در جنگ کشته شده باشد.او زنی متین.مهربان و کاملا معصوم است که فقط به جرم زیبایی چهره اش و بیوه بودن اسیر نگاههای مردان شهوت ران و کینه زنان شهر که به نوعی به مالنا حسادت میکنند قرار دارد .هرگاه مالنا از خیابان شهر سیسیل عبور میکند با نگاه هاي شهواني و صداي سوت مردان و نگاه سنگين و پچ پچ هاي زنان رو به رو مي شود.مالنا به همراه پدرش زندگی میکند و بسیار فقیر است

وهیچکسی به او کمک نمیکند مردان سرشناس شهر دکتر.شهردار و.....همگی به مالنا پیشنهاد ر و ا ب ط نا مشروع میدهند اما این زن همچنان با مشکلات موجود میجنگد و حاظر به خود فروشی نیست.اماپس از اين كه مالنا خبر مرگ شوهرش را مي شنود و پدرش را در بمباران سيسيل به وسيله ي متفقين از دست مي دهد، مي فهمد كه ديگر تكيه گاهي ندارد و ديگر هيچ كس نيست كه از ارزش هاي اخلاقي او دفاع كند .او را به دادگاه میکشانند و به او تهمت های ناروا میزنند و پس از مالنا مورد حمله زنان کینه جو که باوجود مالنا شوهران خود را نسبت به خود بی توجه میدند قرار میگیرد و بعد از کتک و شکنجه و تراشیدن موهای سر مالنا به واقع او را یک ر. و. س. پ .ی نشان میدهند .مردمی که هنوز به بلوغ نرسیده اند با رفتار خود تمامیت معصومیت یک زن پاک با رفتار خود از بین میبرند و بعد از این مالنا هم تحت تاثیرات غلط جامعه و بی توجهی و بی تکیه گاهی باور میکند که یک زن فاسد است .در سکانسی از فیلم یکی از همان اشخاص سرشناس شهر که در دادگاه علیه مالنا بود .فقط به ازای دادن یک تکه نان (صحنه ای که واقعا گریستم)از مالنا هتک حرمت میکند و مالنا از روی فشارهای جامعه و گرسنگی و بی کسی تبدیل به یک ر.و . س .پ .ی میشود.....اما واقعا اگر این فشارهای غلط و این نگاهها و حسادتها و طعنه های مردم نبود ایا مالنا و یا یک زن بیوه که خواه ایتالیایی باشد و یا ایرانی(قصد مقایسه ندارم) 

تبدیل به یک ر .و .س .پ .ی .میشد؟ایا اگر مسولان شهر سیسیل و مردم از مالنا حمایت میکردند بازهم او به یک فاحشه تبدیل میشد؟نمیدانم.اما واقعا شاهکار جوزپه تورناتوره به عنوان کارگردان اثر همین است که سعی دارد رویکردهای غلط یک جامعه و مردمی را که نابالغ هستن و اگر در سنین کودکی خود به بلوغ کامل میرسدند شاید با مالنا به اینگونه رفتار نمیکردند همین نابالغی مردم شهر در سکانسهای پایانی فیلم عینا نماد پیدا میکند. رناتوپسرک جوان که همواره مالنا را زیر نظر دارد و حال پس از وقوع این اتفاقات دردناک برای مالنا در نامه اي براي نينو (نینو همسر مالنا است که بعدا مشخص میشود در جنگ کشته نشده است)مي نويسد كه مالنا پس از هتك حرمت از شهر رفته است. بدين ترتيب او شوهر را به دنبال همسرش مي فرستد. سال بعد وقتي مالنا و همسرش نينو به شهرك باز مي گردند، اين بار نگاه هاي شهوت انگيز مردان و نگاه هاي خشم آلود و كينه توزانه زنان جايش را به احترام مي دهد.و اين براي مالنا و شوهرش دردناك است. اين براي مالنا و شوهرش و مخاطب اين فيلم، حكايت مردمي است كه رنگ عوض مي كنند. "پذيرفته‌شدن‌ مالنا در پايان‌ فيلم‌ از سوي‌ زناني‌ كه‌ به‌ خشن‌ترين‌ شكل‌ او را مجروح‌ و مضروب‌ كرده‌ بودند، نشان‌ از خلقيات‌ مردمي‌ دارد كه‌ روزگاري‌ فاشيسم‌ از ميان‌ آنان‌ سر برآورد، مردماني‌ كه‌ به‌ سادگي‌ از محبت‌ به‌ نفرت‌ و از نفرت‌ به‌ محبت‌روي‌ مي‌آورند، مردماني‌ كودك‌وار كه‌ به‌ سبب‌ سادگي‌ و نابالغي‌ با آدمي‌ مهربان‌ مي‌شوند يا دشمني‌ مي‌ورزند. فاشيسم ‌زاده‌ فرهنگي‌ اين‌ چنين‌ است‌ فرهنگي‌ مرد سالار سنتي‌ رياكار نابالغ‌ و ساده‌دل‌.

ديالوگ رناتو (که حالا بزرگ شده و همسر دارد )در صحنه پاياني فيلم كه سوار بر دوچرخه اش نشسته و رفتن مالنا را مي نگرد شنيدني است:" زمان گذشت و من در اين مدت عاشق زن های زيادي شدم . هنگامی که رابطه صميمانه اي با آنها داشتم و آن ها سوال می کردند آيا بعدها نيز آن ها را به ياد خواهم آورد من به آن ها می گفتم آری . اما تنها کسی که هيچ وقت او را فراموش نمی کنم تنها کسی است که اين سوال را از من نپرسيد و او کسی نبود جز مالنا."

حسین یوسفی

نوشته شده توسط حسین یوسفی در 11 May 2006 ساعت 3:37 PM | لينک ثابت |

 

وکیل مدافع شیطان
فیلمی از:Taylor Hackford
فیلمنامه: Andrew Neiderman ، Jonathan Lemkin
محصول:۱۹۹۷

ژانر:درام.ترسناک .مهیج

زمان فیلم:۱۴۴ دقیقه

رده بندی سنی:R افراد زیر ۱۷ سال به همراه والدین نگاه کنند

با هنرمندی:Al Pacino     در نقش  John Milton(شیطان)
 
Keanu Reeves     در نقش    Kevin Lomax
Charlize Theron     در نقش    Mary Ann Lomax
Jeffrey Jones     در نقش    Eddie Barzoon
Judith Ivey     در نقش    Mrs. Alice Lomax
Connie Nielsen     در نقش    Christabella Andreoli
Craig T. Nelson     در نقش    Alexander Cullen
Tamara Tunie     در نقش    Mrs. Jackie Heath
Ruben Santiago-Hudson     در نقش    Leamon Heath
Debra Monk     در نقش    Pam Garrety
Vyto Ruginis     در نقش    Mitch Weaver, Justice Dept.
Laura Harrington     در نقش    Mrs. Melissa Black
Pamela Gray     در نقش    Mrs. Diana Barzoon
Heather Matarazzo     در نقش    Barbara
George Wyner     در نقش    Meisel

خلاصه فیلم:

فيلم بر اساس کتابی از آندرو نيدرمن ساخته شده است. کوين لومکس ( با بازی کيانو ريوز ) يک وکيل مدافع جوان، بي باک و شکست ناپذير ساکن شهری کوچک در فلوريدا است. او توسط قدرتمندترين شرکت حقوقی دنيا در نيويورک استخدام می شود و با وجود مخالفت مادرش که نيويورک را شهری پر از فساد می داند پيشنهاد کار را پذيرفته و بهمراه همسرش به نيويورک می رود. اما بزودی همسرش شروع به دلتنگی می کند و اسرار دارد که برگردند اما کوين در شعل جديدش غرق شده و توجه کمتری به همسرش دارد. همسرش پس از مدتی اشباحی اهريمنی را در اطراف خود می بيند و رفته رفته دچار جنون می شود. او روزی ادعا می کند که رئيس کوين، جان ميلتون ( با بازی آل پاچينو ) به او تجاوز کرده است اما در همان روز ميلتون بهمراه کوين در دادگاه بوده است. کوين همسرش را در يک مرکز روانی بستری می کند اما پس از اينکه همسرش خودکشی می کند و مادرش حقايقی دهشتناک را در مورد ميلتون بيان می دارد کوين در می يابد که ميلتون خود شيطان است و نقشه های هولناکی برایش دارد. 

سینما و ماوراء بررسی سینمای معناگرا

فیلم از یک دادگاه شروع می شود؛در حالی که یک شاهد و شاکی که دختر نوجوانی هست جواب گویه سوالات دادستانه. متهم که کینو ریوز وکیل اوست مرتکب تجاوز و سو استفاده جنسی از چند دختر شده است. پس از توضیحات که حتی حرکات دست متهم در پشت میز به کینو نشان داد که او واقعا این کار ها رو کرده. او در خواست ۱۵ دقیقه استراحت می کنه... این فیلم نمایش خودپرستی انسان است که برای همه ی ما هم به صورت های متفاوت پیش آمده است،  بقول میلتون این گناه مورد علاقه اوست(غرور و تکبر.گناه مورد علاقه من... )

زمانی که سریال او یک فرشته بود پخش میشد همیشه به این فکر میکردم که این سریال یک تقلید بی شرمانه از این فیلم فوقالعاده معناگرا است.شخصیت میلتون با بازی تحسین برانگیز الفردو (شیطان)درواقع یک انسانگرا است کسی
که به احساسات و امیال انسانی ارزش می دهد و این شهامت را دارد که در مقابل خدا باستد'.فیلم در ادامه به مسئله ضدمسیح میپردازد .که البته سوژه قدیمی و کهنه ای بود وشاید نباید داستان فیلم را با این مسله ادقام میکردند.این نوع نگرش که شیطان در میان ما زندگی میکند و از کوچکترین اشتباه ما استفاده خواهد کرد نگرش جالبی است که فیلمنامه نویسان هالیوودی به واقع با ذهنی ازاد به این مسائل معناگرا پرداخته اند و اما........

شیطان...............

چیزی که در زندگی انسان همواره وجود داشته و دارد و خواهد داشت وجود شیطان است که همیشه ما را تحت تاثیر خود قرار داده . شیطان همواره و همیشه در هر جایی حاضر است حتی همین چند سطر نوشته هم شاید نوشته هایی شیطانی و کار خود شیطان باشد که

که مشغول تایپ این کلمات است.موضوعی که ما همیشه نسبت به ان بی اهمیت بوده و هستیم و همین بی اهمیتی ما همان چیزی است که شیطان میخواهد.اما تعجب من از این است که در جوامع غربی با این همه بی ثباتی و مسائل غیر اخلاقگرایانه انسانی .نویسندگان و روشنفکران غربی که حالا من در معقوله سینما  انها را مد نظر قرار داده ام .می ایند و اثراتی خلق میکنند که در کشورهایی مثل کشور ما که مردمی احساساتی و اخلاق گرا عمومیت را تشکیل میدهند از ساخت چنین اثراتی عاجز هستند .غرب به شیوهای برنامه ریزی شده این اهداف را دنبال میکند انوقت ما فیلمهایی مثل گل یخ میسازیم .قصد انتقاد از سینمای ایران را ندارم و اصلا موضوع سینمای ایران برای من جنبه طنز دارد البته کارهایی بسیار اندک تولید شده که میتوان از انها به عنوان اثری خوب یاد کرد به هر حال خارج از موضوع ننویسم .فیلم وکیل مدافع شیطان جریان انسانهایی رابازگو میکند که غرق در گناه و خودپرستی هستند و برای شیطان وکالت میکنند .شیطان در زمان ما دیگر احتیاج ندارد که خودش وارد عمل شود .چون او به صورت کل دیدگاههای انسان را تغییر داده و شاهد روزهای خوبی است .مسئله شیطان و سینما .همان مسئله شیطان و انسان است یک جنگ میان خیر و شر که از اغاز بشریت همواره بوده است .در این فیلم جالب و بسیار عمیق و معناگرا برخلاف انتظارها این شیطان است که بر انسان غلبه میکند.در سکانس پایانی فیلم مشاهده میکنیمکه با یک جمله فیلم به اتمام میرسد:Vanity, definitely my favorite sin

عنوان اين نوشته، آخرين ديالوگ فيلم وکيل مدافع شيطان (The Devil’s Advocate) است، که آن را آل پاچينو در نقش شيطان مي گويد. کيانو ريوز در نقش وکيل مدافع، در همان لحظه اي که بينهايت خوشحال است از اينکه شيطان را در وجود خود شکست داده و پرونده ي يک کلاهبردار را کنار گذاشته، هنگام چانه زدن با يک خبرنگار براي مشهور شدن در دام غرور خود مي افتد. وقتي وکيل مي رود، خبرنگار چهره عوض مي کند، و با ظاهر شيطان مي گويد: Vanity, definitely my favorite sin.

بله شاهکار فیلم همین جا است یک پیام واضح و روشن فیلم میدهد و ان این است که شیطان ممکن است ظاهرا شکست بخورد اما به صورت کامل هیچگاه شکست نخواهد خورد و همواره بر تلاش خود برای شکست دادن انسان خواهد افزود.

حسین یوسفی

اما گفتاری در مورد ماهیت شیطان :{مرتبط با موضوع فیلم}شخصیت شناسی

نوشته حسن عزیزدوست خوبم

منبع:اوار اسمان

موجودی است شرور و پلشت که گمراه کردن فرزندان آدم را هدفش قرار داده و در راه هدف حتی لحظه ای هم از تلاش دست بر نمی دارد. شاید دشمن قسم خورده بدانی که چیست. این همان دشمن قسم خورده ی ماست که کارش را خوب هم بلد است! دشمن مشترک همه ی ما!!! و البته بگویم که تنها هم نیست. او جنودی دارد ...

بر لحظه لحظه ی انسان توجه و التفات دارد و در هر لحظه سعی میکند من و تو بدترین کار ممکن را انجام دهیم، از میان کارها و تتمیمات و احتمالاتی که هست!

کارهای ما را بر ما زیبا جلوه میدهد، طوری که فکر میکنی بهترین کار همان است که انجام میدهی و بهترین راه همان است که تو میروی. هر چند در کارت اشتباهات فاحش هم باشد!

دست آدم را میگیرد. گام به گام جلو اس میبرد و تا آنزمان که در قعر چاههای سرگردانی و سیاه چاله های ظلمت اسیرش نکرده، دست بر نمی دارد. و از اینروست که خداوند توانا و دانا در کتاب تکامل انسان، قرآن، می فرماید:" و لا تتبعوا خطوات الشیطان" از گام های شیطانی تبعیت نکنید...

چیزهی تازه ای هم هست که در نهج البلاغه دیده ام. مثل آنکه او بعد از آنکه همراهش را به راه که نه به بیراهه، آورد و گمراهش کرد از دوستی اش سر باز میزند و خود را کنار میکشد. انگار نه انگار که وعده ای داده باشد و یا تشویقی کرده باشد.

پس بهترین را برخورد با او اعتماد نکردن است و بهترین نیرو برای راندن او پناه آوردن به نیروی مطلقی است که بر همه چیز احاطه دارد. پس پناه می آوریم به خدای سبحان از شر شیطان رانده شده و شرور!

 


 

نوشته شده توسط حسین یوسفی در 7 May 2006 ساعت 12:51 PM | لينک ثابت |

Manifesto italiano del film

دهکده

محصول:۲۰۰۴

ژانر:درام.مهیج.رمزالود

فیلمی از:M. Night Shyamalan

فیلمنامه:M. Night Shyamalan

رده بندی سنی:PG13 افراد زیر ۱۳ سال نگاه نکنند

زمان فیلم:۱۰۸ دقیقه

اهنگساز:James Newton Howard

بازیگران:

Bryce Dallas Howard    
Joaquin Phoenix    
Adrien Brody    
William Hurt    
Sigourney Weaver    
Brendan Gleeson   
Cherry Jones    
Celia Weston    
John Christopher Jones 
Frank Collison    
Jayne Atkinson    
Judy Greer    
Fran Kranz    
Michael Pitt 

 screenshot from The Village  
 
 خلاصه فیلم:

 
در یک دهکده به اسم کاوینگتون که دورتادور آن را جنگلهای انبوه فراگرفته ظاهراً موجودات غیر بشری خطرناکی در این جنگلها زندگی می کنند . تا زمانیکه اهالی دهکده قدم بداخل جنگل نگذارند جانشان در خطر نمی باشد اما اگر وارد جنگل شوند توسط این موجودات صدمه می بینند . رئیس و ریش سفید دهکده دختری نابینا اما پر دل و جرات به اسم ایوی دارد که عاشق پسری شجاع به اسم لوسیل است و ایندو تصمیم دارند روزی با هم ازدواج کنند . لوسیل از ریش سفیدان دهکده درخواست می کند به او اجازه خروج از دهکده و ورود به جنگل را بدهند اما آنها با این تقاضا مخالفت می کنند . در ادامه یکی از اهالی بر اثر وقوع حادثه ای مجروح می شود و چون پزشکی در دهکده وجود ندارد لوسیل تصمیم می گیرد به شهر رفته و پزشک خبر کند و با ورود او به جنگل حوادث تازه ای در اطراف دهکده آغاز می شود

سینما و ماوراء

بررسی سینمای معناگرا قسمت پنجم

 

فیلمی دیگر از ام نایت شیمالان کارگردانی که متخصص ساختن فیلمهای اینچنین عمیق و فلسفی است .اما در مورد فیلم دهکده زمانی که این فیلم رو برای اولین بار مشاهده کردم تا نیمه نخست فیلم فکر میکردم که داستان فیلم در سالهای صده گذشته تاریخ میلادی رخ میدهد اما هر انچه از زمان فیلم میگذشت من به اشتباه خودم پی میبردم و در نهایت پایان فیلم که که دچار شک زدگی شدم .البته در فیلمهایی که شیمالان میسازد همیشه همین اتفاق رخ میدهد .وباید همیشه منتظر یک شک بزرگ در داستان فیلم باشید.

داستان سنت گرایی انسان در مقابل انسان مدرنیته امروز .فرار انسان از عصر امروز به گذشته و در واقع یک نوع تجدد گرایی داستان اصلی فیلم است.در دهکده با انسانهایی روبه رو هستیم که در چندین سال قبل

از زندگی مدرن شهری خود فرار و به یک دهکده میروند و باخود پیمان میبندند که به فرزندان و ایندگان چیزی نگویند .حالا از ان زمان سالهاست گذشته و بچه ها بزرگ شده اند.مسله ای که خیلی مهم است این است که این بچه ها با فرهنگ و سنت قدیمی بزرگ شده اند .انها قدیمی لباس میپوشند و با هم رابطه خوبی دارند شاید ام نایت شیمالان .اینجا دست به کار بزرگی زده و فرهنگ و سنت قدیمی را در مقابل فرهنگ مدرن امروزی (که به نظر من نمیشه به انسان مدرن امروز انسان با فرهنگی گفت)قرار داده و فیلم میخواهد این پیام را به بیننده القا کند روابط نزدیک انسانی .معنویت انسان و سنت گرایی در جوامع امروز جهان خصوصا جهان غرب از بین رفته است.این دهکده در اعماق یک جنگل و دور ان حصارهایی از شاخ و برگ و درخت وجود دارد که هیچ کسی از جهان بیرون نمیتواند با انها ارتباط داشته باشد.اهالی دهکده و هم پیمانان دور دهکده یک حد معلومی را با رنگ زرد و قرمز مشخص کرده اند تا اهالی جدید دهکده که همان نسل جدید و فرزندان هم پیمانان قدیمی هستن از ان خارج نشوند و این کار را با ایجاد خرافه و ترس کاذب از موجودات خیالی ایجاد کرده اند تا فرزندان به فضای خارج دهکده نروند و احیانا به شهر نزدیک نشوند.

مسله حدود و مرزها از مسائل مهم این فیلم به شمار میرود .و همچنین ترس از ندیده ها .در زندگی به نظر من مرزهایی وجود دارد که که اگر انسان ان حدود ان را رعایت نکند دچار مشکل میشود .همین مسله ای که شیمالان به ان اشاره کرده .اهالی و هم پیمانان قدیمی دهکده .با استفاده از پوستین و یک لباس یا شنل قرمز رنگ و ماسکی شبیه به صورت گراز میخواهند این طور وانمود کنند که این موجودات نگهبانان جنگل هستن و اگر کسی از ان حدود مشخص رنگها که به ان اشاره کردم پا فراتر بگذارد .توسط این موجودات مجازات میشود.ترس از چیزی که انسان متوجه ان میشود و با چشم ان را میبینند امری بدیهی است .اما حقیقی یا کاذب بودن ترس رو نمیتوان صرفا و فقط با دیدن متوجه شد .محور اصلی فیلم دختری است که نا بینا است اما دارای حس فوق العاده قوی که انسانها رو از بو و دیگر حواس تشخیص میدهد.این دختر عاشق پسری است در جریان و کش و قوس فیلم پسری دیگر که دارای بیماری جنون است(بیماری که اگر این پسر در شهر زندگی میکرد شاید دیگر به ان دچار نمیشد)به خاطر حس حسادت با چاقو به معشوقه دختر نا بینا حمله میکند .و او را زخمی میکند و پسر و معشوقه دختر نابینا را در استانه مرگ قرار میدهد .مرگی که نه به خاطر جراحت بلکه به خاطر نبود امکاناتی در حد معمولی و داروهایی نظیر انتی بیوتیک ها قرار است رخ بدهد.حالا شیمالان دو باره با ذهن بینندگان یک بازی جدید را شروع میکند.دختر نابینا که تا حدود زیادی از جریان پیمان گذشتگان خود خبر دار شده .تصمیم میگیرد برای تهیه دارو به شهر برود .البته با کمک چند تن از پسران جوان دهکده .انها راهی میشوند اما پسرهای دهکده دختر را در جنگل رها میکنند

.شاید به خاطر ان چیزی که انها با چشم دیده بودند .اما دختر به خاطر نابینا بودن چیزی را ندیده بود که موجبات ترس او شود.دختر راهی شهر میشود .اما پسر مجنون با برداشتن یک پوستین و شنل قرمز به دنبال دختر میرود تا او را به قتل برساند .ودر منطقه گلهای قرمز جنگل که منطقه ممنوعه است به کمین مینشیند.......منطقه ای ممنوعه که در واقع منطقه ای است که به شهر بسیار نزدیک است و به خاطر همین مسلئه توسط اهالی و هم پیمانان قدیمی به منطقه ممنوعه خوانده شده است.اما همان طور که گفتم شخصیت اصلی داستان ما نابینا است .او جور دیگری میبیند که نمیترسد .شاید شیمالان میخواهد این پیام را به ما بدهد که بسیاری از مشاهدات ما واقعی نیستند و با باید با یک دید بصری احساسی به زندگی نگاه کنیم.به هرحال دختر در سکانسهای پایانی فیلم به شهر میرسد .سکانسی که من را دچار بهت و حیرت کرد.یک لحظه فکر کردم دختر از زمان گذشته به زمان حال امده است.و باقی ماجرا..................................

به هر حال شیمالان با ساخت این فیلم بار دیگر هنر خود را ارائه کرد و چرا های زیادی رو در ذهن بیننده باقی گذاشت.او با اینکه سنت گرایی را در ابتدای فیلم بر تر از مدرنییسم نشاان داد اما در پایان انسان امروز

طوری نشان میدهد که به هر حال مجبور است برای اینکه زنده بماند باید با علم و عصر جدید همگام شود.

به هرحال یک سوالی که برای من باقی ماند این است که سنت گرایی یا مدرنیسم؟

حسین یوسفی


نوشته شده توسط حسین یوسفی در 2 May 2006 ساعت 3:4 PM | لينک ثابت |

فیلمی از:Frank Darabont

فیلمنامه:Stephen King ، Frank Darabont

زمان:188 دقیقه

محصول:1999

رده بندی سنی :R فراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند

بازیگران:

Tom Hanks     در نقش    Paul Edgecomb
David Morse     در نقش    Brutus "Brutal" Howell
Bonnie Hunt     در نقش    Jan Edgecomb
Michael Clarke Duncan     در نقش    John Coffey
James Cromwell     در نقش    Warden Hal Moores
Michael Jeter     در نقش    Eduard Delacroix
Graham Greene     در نقش    Arlen Bitterbuck
Doug Hutchison     در نقش    Percy Wetmore
Sam Rockwell     در نقش    'Wild Bill' Wharton
Barry Pepper     در نقش    Dean Stanton

خلاصه داستان:

پل يکی از نگهبانان قديمی زندان ديترويت در دهه 1930 می باشد. اعتقاد و ايمان پل در طول اين چند سال با مشاهده زندگی و مرگ افراد ضعيف شده است. او همکاری به اسم پرسی دارد که فردی گستاخ، خودخواه و خشن است که از آزار زندانيان لذت می برد. در همين احوال مردی سياه پوست و غول پیکر به اسم جان کافی به زندان آنها منتقل می شود. جان متهم به قتل دو کودک است و از خوابيدن در يک سلول تاريک وحشت دارد. پل بتدريج به شخصيـت جان علاقمند می شود و در می یابد او دارای يک قدرت متافيزيکی عجيب است. سرانجام جان در عين بیگناهی به اعدام محکوم می شود اما قبل از آن چگونگی و واقعیت ماجرای قتل آن دو کودک را بشکل عجیبی به ذهن پل منتقل می سازد و پل پس از اين ماجرا ايمانش را بازيافته و دارای همان نيروی خارق العاده جان می شود

نقد و بررسی

فیلم در ساختاری نامتعارف با سینمای آمریکا سخن پردازی می کند و همین ما را به عنوان مخاطبان شرقی (به معنای متافیزیکِ باور) به وجد می آورد. در جایی که اصلا انتظار نداری، اعتقادی کاملا تاریخی و سنتی نسبت به معجزه و عنایات خدا به آدمی و قدرتهای دربرگیرندۀ انسان وجود داشته باشد، ناگهان به گونه ای ساختار شکنانه (چه در کل روند فیلم سازی آمریکایی و چه در جزئیات الهام بخش فیلم) اثری مطرح می شود که آشکارا تعریفی عقل گریزانه (ناظر به عقل نظری مدرن) از انسان دارد. و همین ما را به خود مشغول کرده و دهانمان را به تمجید و تحسین گشوده و چنین وانمود می کنیم که ناگهان اثری عظیم و بسیار بزرگ و انسانی پیش رو داریم و این اثر را به نفع هویت شرقی و شهودی مسلک مان مصادره می کنیم و احتمالا قانونی کلی در باب انسان ارائه می دهیم که: «آری انسانیت بالاخره خود را نشان می دهد و اصولا انسانیت یعنی همین، همین که ما سالیان دراز پیشتر گفته بودیم و ...»

به گمانم یک بخش عمدۀ حس زیبایی یابی ما در فیلم تحت تأثیر چنین هویت القاشده ای از شرق است. اما سؤال اصلی من نه به معصومیت ساده لوحانۀ جان کافی (John Coffey) و نه حماقت بیش از اندازۀ زندانبانان در فهم معجزه و نه روحیۀ پاک و بچگانه شان بعد از اعدام کُلی انسان، بلکه به شخصیت خوش تراشیدۀ فیلم یعنی آقای پرسی (Percy Wetmore-همان زندان بان منفور) باز می گردد. خداوند نیرویی عظیم و ماورایی را به یک غول عظیم الجثه داده است. انسانی که همۀ ویژگیهای صوری اش، دستگاه شناخت ابتر و نارسای انسان را به سمت متهم کردنش می کشاند. چهرۀ سیاه، هیکل نخراشیده و تکلم عاری از بلاغت و فنون زیبایی، همۀ چیزهایی است که بخواهی نخواهی اگر در تو جمع شوند محکوم همیشۀ ذهن انسانهایی. حال در فیلم چنین آدمی با چنان نیروی حیات بخشی غمخوار بشریت است ودردهای جسم او را درمان می کند. اما معلوم نیست برای چه و برای که. معجزه اش انسانهای پیرامونش را به هیچ چیز دلالت نمی کند. آنهایی که معجزه اش را می بینند همه خود انسانهای خوبی تصویر شده اند. انسانهایی معتقد به عیسی مسیح، معتقد به خیر، به خدا، به انسان. کسانیکه در زندگی عادیشان به معجره نیازی نداشته اند، مگر برای التیام زخمهای بدنشان. جان کافی چه چیزی غیر از یک تودۀ داروهای ماورایی برای انسانهای خوب و سربه راه است؟ در دنیای واقعی چنین انسانی می توانست انقلاب به را بیاندازد. تولید معنا کند و با نفرت واقعی توده های نفهم نگاه داشته شده از میان برود. اما در فیلم چطور؟ معجزه اش چه معنایی به دنبال داشته؟

کسی که بیشترین نیاز به کمک و معجزه در او موج می زند (پرسی) تا آخر همانطور نیازمند می ماند. مگر او را کسانی غیر از انسانها پرورده اند؟ تمام رفتارهای آقای پرسی نشان میدهد که خاطرات خوشایندی از انسانها و گذشتۀ خود ندارد. او دائما تحقیر شده و با او مثل یک شیء یا حیوان رفتار شده است. حتی اگر عقلانیت فهمِ متقابل و یا احساس ناحق بودن نیز در او وجود نداشته باشد، به هر حال او دست پرورۀ فرهنگ انسانی است. در فیلم او را ناتوان در دفاع از خود نشان می دهند. انسانی ترسو که در مقابل شکهای ناگهانی دنیای پیرامونش حتی قادر به کف نفس و کثیف نکردن خود هم نیست. در مقابلِ هر تهدیدی واکنش منفی از خود نشان می دهد و حتی از کشتن انسانهای ديگر تردید و لذتی همراه با اضطراب دارد. او نمی داند کیست، درک واقعی از انسانها و خواسته هایشان ندارد. از سقوط انسانها لذت می برد و دهان به تمسخرشان می گشاید و عقده ها و مسخره شدنها و تحقیر شدنهای طولانی اش را باز پس می دهد. انصاف دهید چه کسی بیش از او نیازمند ترحمی کریمانه است؟ اما مسیح فیلم ما، همو که سمبل رحم و فهمیدن است، نیز او را نمی فهمد و معجزه ای در حق فهم پایمال شده و غرور در هم ریخته اش نمی کند. انتظار معجزه که نه حتی از دیدن معجزاتش هم سهمی نمی برد. در فیلم به یک موش (آقای جینگلز) هویت داده می شود و علیرغم ظاهر و باطن ناشناخته اش مورد تفقد انسانها قرار می گیرد، تربیت می شود، حتی حسهای انسانی به او منتقل می شود. گویی می فهمد و می تواند به طور عالی احساس کند. اما با یک انسان چنین نمی شود. نه حتی از طرف انسانهای عادی دیگر، بلکه از طرف یک مسیح دیگر گونه، یک پیامبر صاحب معجزه. حتی جان کافی نیز پرسی را به سزای اعمالش تنبیه می کند و با اختلال مشاعر روانۀ تیمارستان می سازد.

جایی از فیلم جان کافی با شرمساری می گوید: «از آنچه هستم متأسفم». اما به گمانم این سخن بیشتر برازندۀ دهان پرسی بود. او بود که به عنوان نمایدۀ گونه ای که میان انسانها شبیه کم ندارد، با سوء تفاهم و سوء نیت به دنیا آمد و با همین خاصیت از دنیا خواهد رفت. فیلم بیش از آنکه انسانیت را نشانه گیرد با رویکردی تکامل گرایانه همۀ ضعیفان و متفاوتان را محکوم به نیستی و فنا می داند. و مسیح فیلم ما نیز تنها یک کاتالیزور در تسریع فرایند پست زدایی انسانی است.

ما نه به خاطر مرگ جان کافی که بیشتر به خاطر پدید آمدن پرسی ها مستحق معجزه و هدایتیم. و فیلم در سطحی ترین رگه های انسانیت، چنین فهمی را از انسان دریغ می کند.

پنج  سال  پس  از آنكه  اولين  فيلم  كارگردان  تازه  كار با استقبال  مواجه  شد و جايزه هاى  متعددى  دريافت  كرد، دارابونت  دومين  فيلمش  را با نام «مسير سبز» ساخت. فيلمى  بسيار خوش  ساخت  كه  نشان  داد تجربه اول  فيلمساز اتفاقى  نبوده  است. «مسير سبز» ماجراى  زندانى  است  كه  بندى  با اين  نام  دارد. در اين  بند زندانيانى  نگهدارى  مى شوند كه  اعدامشان  حكمى  است. آنها منتظرند تا دادگاه  روز مرگشان  را تعيين  كند.
پل  و همكارانش  در اين  بند كار مى كنند. در شروع  فيلم  يك  زندانى  قوى  هيكل  به  نام  جان  كافى  به  زندان  آورده  مى شود. جرم  او هتك  حرمت  و كشتن  دو دختر خردسال  است. جرمى  كه  طبعاً امكان  هرگونه  همدردى  تماشاگر با كافى  را از بين  مى برد. فيلم  عجله اى  براى  ارايه كلايميكس  اصلى  خود ندارد. شخصيت ها معرفى  مى شوند و در تقابل  با يكديگر جان  مى گيرند. فضا تعريف  مى شود، آدم ها با شرايط  آداپته  مى شوند. فيلم  با حوصله  تماشاگر را به  جايى  مى رساند كه  انتظار اتفاق  خارق العاده اى  را مى كشد. وقتى  جان  كافى  درد مثانه پل  را فقط  و فقط  با گرفتن  او و انتقال  انرژى  درمان  مى كند فيلم  وارد مسير ديگرى  مى شود. كافى  باز هم  اين  كار را مى كند و يك بار همسر رئيس زندان  را نجات  مى دهد. شخصيت ها در ميانه فيلم  سرنوشت  ديگرى  پيدا مى كنند. خصوصاً شخصيت  اصلى  فيلم  يعنى  جان  كافى. او هرچند مثل  بقيه محكومين  به  مرگ، مسير سبز را طى  مى كند اما در راه، دنياى  بكرى  را پيش  روى  تماشاگران  قرار مى دهد. جان  كافى، شخصيتى  كه  در آغاز فيلم  دوست  داشتنى  نبود در اواسط  فيلم  به  قهرمانى  تبديل  مى شود كه  تماشاگران  همراه  كاركنان  زندان  همگى  به  دنبال  راهى  براى  رهايى  او هستند. جهان  فرانك  دارابونت  در فيلم  «مسير سبز» جهانى  معناشناختى  (نه  معناگرا) است. فيلم  در بسترى  قصه گو شخصيتى  متافيزيكى  را معرفى  مى كند. «مسير سبز» شايد مصداق  اين  جمله معروف  باشد كه: «معجزه ها در جاهاى  عجيب  و غريب  اتفاق  مى افتند.» جان  كافى  شخصيت  دوست  داشتنى  فيلم  كه  با بيان  كودكانه خود بيشتر به  دل  مى نشيند دقيقاً براساس  روايتى  متافيزيكى  از موجودات  متافيزيكى  خلق  شده  است. او مثل  آدم هاى  خوب  افسانه ها بسيار تنومند است. كارهايى  كه  كافى  در فيلم  انجام  مى دهد و باعث  حيرت  حاضران  مى شود همان قدر باور نكردنى  است  كه  تمام  اعمال  عجيب  افسانه ها غيرمنطقى  به  نظر مى رسند. اما دارابونت  شخصيت  جان  كافى  را چنان  قوى  مى سازد كه  تماشاگر وادار مى شود او را باور كند.

از ديگر نكاتى  كه  «مسير سبز» را به  فيلمى  برجسته  تبديل  مى كند پرداخت  كم  نقص  شخصيت هاى  فرعى  فيلم  است. تمام  زندانبانان  هويت  مستقل  خود را مى يابند. كارگردان  براى  ساختن  شخصيت  مستقل  زندانبانان  به  ترجيع بندهاى  كليشه اى  پناه  نمى برد.
شخصيت هاى  فيلم  در بطن  داستان  فيلم  شكل  مى گيرند. دارابونت  به  سنت هاى  كلاسيك  قصه گويى  وفادار مى ماند. بدمن هاى  فيلم  تمام  خصوصيات  شر داستان هاى  كلاسيك  را دارند. با اين  تفاوت  كه  در اين  فيلم  نسبت  به  «رهايى  در شائوشنگ» تلاش  بيشترى  براى  چند لايه  كردن  شخصيت هاى  بد فيلم  شده  است. رهايى  در فيلم  مسير سبز معنايى  متفاوت  از رستگارى  اندى  در شائوشنگ  دارد. فيلم  به  سوى  اعدام  قهرمان  فيلم  يعنى  جان  كافى  پيش  مى رود. در پايان  فيلم  كافى  از جهانى  آزاد مى شود كه  توان  تحمل  رستگارى  درونى  او را ندارد. مسير رستگارى  شخصيت  فيلم  دارابونت  در فيلم  مسير سبز بسيار كوتاه تر از مسيرى  است  كه  اندى  در فيلم  رهايى  از شائوشنگ  طى  مى كند. در فيلم  مسير سبز كلماتى  كه  از زبان  شخصيت ها گفته  مى شود اهميت  زيادى  دارند. خصوصاً جملاتى  كه  در عين  سادگى  جان  كافى  و ديگر محكومين  به  مرگ  مى گويند و تاثير زيادى  بر تماشاگر مى گذارد. دارابونت  در «مسير سبز» از داخل  زندانى  با صندلى  هاى  الكتريكى  مرگبار داستان  بهشت  را روايت  مى  كند. او رستگارى  را اين  بار از درون  جهنم  خلق  مى كند. مسير سبز با بازى  درخشان  مايكل  كلارك  دانكن  در نقش  جان  كافى  و تام  هنكس  در نقش  پل  مهارت  فيلمساز را در روايت  خلاقانه  داستان هاى  ساده  تائيد كرد. ديگر بازيگران  فيلم  يعنى  ديويد مورس، سم  راكول  و جيمز كرامول  هم  بازى  خوبى  را ارائه مى دهند. «مسير سبز» از يك  جهت  نيز موفق تر از «رهايى  در شائوشنگ» است. با وجود اينكه  مسير سبز فيلمى  طولانى تر از شائوشنگ  است  اما تمهيداتى  كه  دارابونت  مى انديشد سبب  مى شود تا تماشاگر خسته  نشود. اجتناب  از نماهاى  بلند در لوكيشن هاى  محدود و ايجاد ماجراهاى  كوچك  در درون  ماجراى  اصلى  فيلم  باعث  مى شود تا فيلم  ۱۸۸ دقيقه اى  «مسير سبز» به  هيچ  وجه  خسته كننده  به  نظر نرسد. روايت  دارابونت  از صندلى هاى  الكتريكى  و اعدام  و هيجان  و وحشت  لحظات  پيش  از مرگ  كه  بر فضا سايه  مى اندازد جهنمى  را خلق  مى كند كه  در بعضى  از صحنه ها مشمئزكننده  مى شود.



اين فيلم را ميتوان نمايشي از قرباني شدن حقيقت دانست كه در آن جان كافي كه يك ناجي و راهنماست به ناحق به اعدام محكوم ميشود . يكي از نكات اين فيلم نام john coffey  است كه حروف اول آن مانند jesus christ مي باشد و به نوعي تشبيهي از مسيح هم مي تواند باشد كه در نهايت به صليب كشيده شد.

در مجموع به نظر من منظور از مسير سبز در اين فيلم مسيري كه است كه برخي از افراد با طي كردن آن به طرف آزادي و پاك شدن از گناهان حركت مي كنند همانطور كه ساير زندانيان با طلب بخشش از اين مسير گذشتند و افرادي كه پست و جنايتكار بودند از جمله قاتل دو كودك از آن مسير كه به اطاق اعدام منتهي ميشد عبور نكردند.فیلم یک درون گرایی خاص دارد یک فرد سیاه ژست قول پیکر زشت منظر .....اما با قلبی مهربان و انسانی وارسته و در مقابل شخصیتهایی مدرن با خوی شیطانی این در واقع شخصیت مدرنیته انسان امروز است که در فیلم به درستی نمایش داده میشود به هر حال دیدن این فیلم را ۱۰۰۰ بار توصیه میکنم....وامیدوارم همگی در مسیر سبز گام برداریم ...هرچند که پر از خطر باشد اما ما با ایمان قدم بر میداریم چون میدانیم که مسیر سبز است

 

     
      
      
        
        
        
     
   
 
       

 

 پ.ن

سایت رسمی فرانک دارابونت

برداشت ازاد (راجر مور)

دین در هایوود

یادداشتهای یک معترض

روزنامه شرق

خبرگزاری مهر

نوشته شده توسط حسین یوسفی در 28 Apr 2006 ساعت 2:43 AM | لينک ثابت |

 

شهر فرشتگان

محصول سال:1998

به کارگرداني: Brad Silberling

فيلم نامه:نوشته Wim Wenders ، Peter Handke ، Richard Reitinger ، Dana Stevens

بازیگران:

Nicolas Cage     در نقش    Seth
Meg Ryan     در نقش    Maggie Rice
Andre Braugher     در نقش    Cassiel
Dennis Franz     در نقش    Nathaniel Messinger
Colm Feore     در نقش    Jordan Ferris
Robin Bartlett     در نقش    Anne
Joanna Merlin     در نقش    Teresa Messinger
Sarah Dampf     در نقش    Susan
Rhonda Dotson     در نقش    Susan's Mother
Nigel Gibbs     در نقش    Doctor
John Putch     در نقش    Man in Car
Lauri Johnson     در نقش    Woman in Car
Christian Aubert     در نقش    Foreign Visitor in Car
Jay Patterson     در نقش    Air Traffic Controller
Shishir Kurup     در نقش    Jimmy, Anesthesiologist

محصول مشترک:المان و امریکا

زمان:114 دقیقه

آهنگسازان:Peter Gabriel ، Gabriel Yared ، Alanis Morissette ، Jude Christodal

رده بندی سنی:PG13 افراد زیر ۱۳ سال نگاه نکنند

خلاصه فیلم:

فرشته ای که مآمور هدایت ارواح مردگان پس از مرگ آنهاست(نیکلاس کیج)، به اقتضای وظیفه اش، با آدم ها و زندگی آنها آشنا می شود. زندگی آدم ها روی زمین برای او موضوع جالبی بوده تا اینکه عاشق دختر پزشکی می شود(مگ رایان) که به خاطر فوت بیمارش در حین عمل جراحی قلب، متآثر شده و روی پلکان بیمارستان محل کارش، گریه می کند. علاقه به آن دختر و اشتیاق برای درک احساس او و آدم های دیگر نسبت به زندگی و کشف علت علاقهء آنها به زندگی زمینی، باعث می شود که به صرافت " آدم شدن " بیافتد! بنا به توصیهء شخصی که راه این کار را بلد بود، بالای ساختمانی می رود و خود را به پایین می اندازد. به این ترتیب به قول هایدگر، در وجود " افکنده " می شود. وقتی از روی زمین بلند می شود خود را در میان اشیاء فیزیکی دیگر و همانند انسان های دور و بر جسمانی می یابد و خوشحال و خندان به راه می افتد و....

نقد وتحلیل سینما و ماوراء بررسی سینمای معنا گرا

فیلم لذات زندگی متعارف و روزمره، آن هم به حسی ترین معنایش را از دیدگاه این فرشته به ما یادآوری کند. اینکه چگونه برای چنین موجودی زیر دوش آب گرم حمام ایستادن و یا پوستهء یک پرتقال را لمس کردن جذاب و لذت بخش خواهد بود. و پزشک داستان هم چگونه تحت تآثیر این تازگی و نوبودگی دید او، با مزهء هر چه تمام تر و با شوق ( که از حرکات دست مگ رایان پیداست ) سالاد درست می کند تا با هم روی یک میز نهار بخورند. فیلم آشکارا قصد دارد جذابیت های زندگی متعارف و روزمره را به دنیایی ترین معنای آن، دوباره برایمان زنده کند. من هم به همین دلیل فیلم را ارزشمند می دانم و مستحق اینکه هر بار دیده شود و در عین حال هر بار تآثیرگذار باشد. یادآوری جنبه های زیبایی شناختی زندگی روزمره، به عنوان یک درونمایهء داستانی، گویا در غرب سابقهء طولانی ای دارد. و احتمالآ باید داستان یونانی " دافنه و کلوئه " را اولین نمونه از این مجموعه دانست. گوته در مورد این رمان- گونه گفته است که باید هر سال یک بار خوانده شود و هر بار چیز جدیدی از آن کشف گردد. خواندن این داستان در تمام طول قرون وسطی به دلایل اخلاقی ممنوع بوده است.

اما آنچه برای من در این نوشته جالب است درونمایهء " فرشتگان بر زمین " یا فرشته ای در میان آدم هاست. این ایده، بسیار قدیمی است. در داستان های کهن شرق آسیا از فرشتهء موکل بر سرما سخن گفته می شود که به خاطر عشق به یک مرد زمینی متجسد شده و به زمین می آید تا با او ازدواج کند… در داستان های افسانه آمیز دینی ما، از فرشته ای سخن گفته می شود (عزرائیل یا جبرئیل) که مآمور انتقال اعمال نیک آدمیان به بارگاه خدا بوده است. به اقتضاء این مآموریت درمی یابد که در میان انسان ها، انسانی هست که میزان عبادات روزانه اش به تنهایی برابر با عبادت های دیگر انسان هاست. همین باعث می شود که در هیآت انسانی درِآید تا از فضل همنشینی با او بهره مند شود. این انسان که همان ادریس پیامبرست نهایتآ هویت او را شناخته و … در یونان باستان هم دیمیتر، ایزد بانوی زایندگی و برکت برای یافتن دخترش پرسه فونه در هیآت یک انسان درآمده، به زمین می آید و در اثر معاشرت با انسان ها از فلاکت و شوربختی آدمیزاد مطلع شده درصدد نجات انسان ها برمی آید… قطعآ می توان داستان های دیگری را هم مثال زد که اغلب صبغهء دینی- فلسفی دارند. در این داستان ها، فرشته یا موجودی آسمانی، برای درک موقعیت انسانی به زمین می آید. اغلب چیزی باعث علاقه مندی او به یک انسان و یا به چیزی در زندگی او می شود. و یا چنانکه در داستان دیمیتر هست، از بد حادثه با انسان ها و زندگی آنها آشنا می شود. چنین درونمایه ای برای بیان یک سری مسائل مضمونآ فلسفی بسیار بسیار مناسب است و ظرفیت بالایی دارد. در این داستان ها " فرشته " سوژه ایست که انسان را ابژهء خود قرار می دهد. این سوژه ویژگی هایی دارد که طبعآ در " چه بودن " ابژه اش تآثیر می گذارد. انسان هم قادرست خود را ابژه کند، اما " فرشته " یک سوژهء ناب است. سوژه گی او در مقایسه با قابلیت سوژه گی انسان برای خودش، بسیار بیشتر است. از این جهت است که در این داستان ها شخصیت اول یک فیلسوف نیست و یا هر انسان دیگری که قادر به تآمل در باب زندگی بشر باشد. بلکه یک فرشته است. پیش- فرض های متافیزیکی هم اینجا مطرح نیست. اینکه چنین موجوداتی در واقع امر تحقق دارند یا خیر، از موضوع بحث خارج است. هایدگر در یکی از رساله های مشهورش (تصویر جهان) به این نکته اشاره می کند که خدا در تمام طول قرون وسطی، سوژه ای بوده که تمام جهان و جامعهء بشری به مثابهء تصویر یا چشم اندازی مقابل چشمان او، برایش ابژه بوده اند. به این ترتیب عقلانیت فرهنگ های سنتی قادر بود، از زاویه ای به خود بنگرد، که در فرهنگ های مدرن چنین چیزی فقط در انواع هنری و در قالب یک درونمایهء صرفآ زیبایی شناختی قابل طرح است.

بررسی درونمایهء " فرشتگان بر زمین " نیاز به مطالعهء گسترده تر و حساب شده تری دارد. تا به خوبی دریابیم که این سوژه دقیقآ چیست و به تفصیل چه تفاوتی با سوژه های شناخته شدهء دیگر دارد. چنین بررسی ای قطعآ به مفهوم کلی " فرشته " در فرهنگ های سنتی راه پیدا می کند

راجر مور

سینمای معنا گرا:

پیش گفتار

چیزی که از اغاز افرینش تا به حال در ذهن افراد بوده است وجود موجودات فرا زمینی و فراحسی است که بعضی ها از این موجودات را به نام جن ادم های فضایی و دیو پری و......که موضوع بحث ما نیستند و در نهایت فرشتگان که من به این موضوع اشاره خواهم داشت .در اموزه های دینی و ادیان فرشتگان مقرب درگاه خداوند بزرگ هستند که هریک وظیفه خاص خود را دارد و ناگزیر مجبور هستند که در میان انسانها هم باشند.افرینش انها از نور است و در نهایت از نگاه عموم موجوداتی مقدس و پاک هستند .حالا سوالی که پیش می اید این است که ایا انسانها برترند یا فرشتگان .که موضوعی است جنجالی وهمیشه ذهن عموم را مشغول کرده ...در دین اسلام و در کتاب اسمانی مسلمانان .انسان اشرف مخلوقات نامیده شده است .فرق انسانها و فرشتگان در این است که انسان خوی حیوانی و شهوت هم دارد اما فرشتگان ندارند انسان به واسطه خوی حیوانی و شهوت میتواند به یک موجود پست و یک حیوان تبدیل شود...اما با کنترل این دو حس که در وجود انسان است....یک انسان مییتواند به جایی برسد که هیچ موجود ی تا به حال به ان نرسیده است و ان کمال و سعادت و نور است.....

 

تحلیل

شهر فرشتگان داستان فرشته ای است که مامور انتقال روح به جهانی دیگر است .او به واقع از این کار و از اینکه به مانند انسانها دارای حس نیست ناراحت است....تا اینکه عاشق یک جراح میشود که کار او نجات انسانها است .....این تضادی است که فیلمنامه نویس و البته نویسنده داستان از ان به عنوان یک شاهکار کنتراست یاد میکند .این جا کارگردان و فیلمنانمه نویس در واقع به سوال ذهن افرادی زیادی جواب میدهد و انسان را موجودی برتر از فرشته به نمایش در می اورد که اتفاقا برتری انسان به خاطر همان حس ..شهوت ....عشق ....بویایی و حس لامسه ....و دیگر حواس انسان است....در زیباترین صحنه فیلم فرشته که خود را تبدیل به یک انسان کرده ...زیر دوش حمام از اینکه گرمی اب و سردی ان را احساس میکند به شدت خوشحال است ...بدون شک بازی عالی نیکلاس کاپولا در این سکانس همانطور که خودش عنوان کرده از زیباترین بازی هایی بوده که در سینمای هالیوود داشته است.چیزی که ما به ان اهمیت نمیدهیم وبرایمان عادی است همین حواس پنج گانه ای است که برای یک فرشته یک نعمت بزرگی است که صد البته ما هیچگاه شکر گذار این نعمت نبوده ایم......و در واقع فیلمی اینچنین معناگرا به بیننده معنای عشق و راضی بودن را به خوبی یاد میدهد......هرچند که داستان فیلم در ادامه خواسته یا نا خواسته تبدیل به یک درام عشقی میشود....اما بدون شک این ضعف فیلم در مقابل نقاط قوت ان پوشیده میشود......اما سوالی که همواره ذهن من را مشغول کرده این است که چگونه در غرب با اینهمه بی بندباری جوامع غربی....یک چنین فیلم و فیلمهایی معناگرا ساخته میشود ....کاری که ما با فرهنگ غنی و اموزه های اخلاق گرای خود از ان عاجز هستیم....شاید همان بی بندباری غرب باعث شده تا فیلمنامه نویسان هالیوود اینچنین شاهکارهایی را خلق کنند .فیلم از لحاظ فنی و جلوه های بصری بسیار قوی است و یک کارگردانی خوب و بازی های عالی این فیلم را تبدیل به یک اثر ماندگار در اذهان کرده.....دوست دارم بیشتر بنویسم در مورد این فیلم اما باور کنید که حس درونی خودم را نمی توانم با نوشتن چند سطر در مورد این فیلم و سوالاتی که در ذهنم ایجاد شده روی کاغد بیاورم....................................

حسین یوسفی

پی نوشت ها:

کتاب شهر فرشتگان-بررسی دین در هالیوود-برداشت ازاد(راجر مور) -

 

نوشته شده توسط حسین یوسفی در 26 Apr 2006 ساعت 1:34 PM | لينک ثابت |

 

Manifesto originale del film

دیگران

محصول:(2001)

ژانر:ترسناک.مهیج.درام

به کارگردانی:Alejandro Amenábar
فیلمنامه:Alejandro Amenábar

بازیگران:

Nicole Kidman ....
Fionnula Flanagan ....
Christopher Eccleston ....
Alakina Mann ....
James Bentley ....
Eric Sykes ....
Elaine Cassidy ....
Renée Asherson ....
Gordon Reid ....
Keith Allen ....
Michelle Fairley ....
Alexander Vince ....
Ricardo López ....
Aldo Grilo

رده بندی سنی: P 13

داستان: 
در آخرين روزهای جنگ جهانی دوم زنی جوان به اسم Grace با دو فرزندش به يک عمارت بزرگ مربوط به دوران ويکتوريا می رود تا در امان باشند و منتظر شوهرش می ماند که از جنگ برگردد . بچه ها بيماريي دارند که آنها نمی توانند در معرض نور مستقيم خورشيد قرار بگيرند . زمانيکه گروهی خدمتکار جديد وارد عمارت می شوند ، حوادث عجيب و وحشتناکی آغاز می شود . دختر Grace می گويد که او يک روح را که مدام در اتاقها رفت و آمد می کند ديده است . ابتدا Grace باور نمی کند اما کم کم حس می کند که مزاحمی در ساختمان وجود دارد . اين مزاحم چه کسی است و از خانواده Grace چه می خواهد ؟

از نکات برتر این فیلم حرکت عالی دوربین و نورپردازی حرفه ای این فیلم است صحنه ها همواره در فضایی تاریک و مه الود  پیش میره با اینکه بیشتر لوکیشن های فیلم بسته است اما بیننده به هیچ وجه خسته نمیشه .و این به خاطر تنوع صحنه ها و غیر پیش بینی بودن داستان است.فیلمنامه قوی و بازی بازیگران خرد سال و بازی استثنایی کیدمن از دیگر عوامل موفقیت این فیلم به شمار میروند .  بیننده هر پایانی را برای فیلم متصور بشه کاملا غلط است .چون در انتهای فیلم بیننده بهت زده و شک زده میشود برای پایانی تراژدیک و عجیب.....در مورد این فیلم دارم یک نقد مینویسم که هنوز اماده نیست اما به زودی نقد و بررسی این فیلم را شروع میکنم

نقد و بررسی سینمای معنا گرا

سینما و ماورا

دیگران چه کسانی هستند ؟ ارواح مردگان پس از مرگ کجا زندگی میکنند ؟ایا در همین جهان و یا جهانی دیگر .ایا میتوان با ارواح مردگان ارتباط داشت و یا نه؟ این سوالات مجهول را تا حدودی ودر حد باورهای قابل لمس در فیلم دیگران میتوان به پاسخی معقول رسید......فیلم داستان خانواده ای است که از یک شهر ویا روشن تر بگویم از یک سرزمین دیگر و یا جهانی دیگربه مکان جدید نقل مکان میکند  در این خانه و مکان جدید یک نفر چند مستخدم وجود دارد که از دیگران و مزاحمینی صحبت میکند که پا در حریم انها میگذارد و موجبات ترس خانواده میشود و البته حقیقتی که هنوز اعضا خانواده جدید از ان بی اطلاع هستند .اعضا خانواده هیچ وقت نمیتوانند از خانه دور بشوند به خاطر مه زیاد ممکن است دچار خطر شوند....در یکی از سکانسهاس شاهکار این فیلم که کمتر کسی به ان توجه کرده پدر خانواده از جنگ به صورت کاملا پریشان برمیگردد و در حالی که روی تخت نشسته و روبه روی اینه اما اینه هیچ کسی و هیچ تصویری راایئه نشان نمیدهد ...و فیلم تا جایی پیش میرود که چهره مزاحم واقعی باید نمایان شود دیگران ما هستیم ....................................

نگاه دگر:

بله حقیقت فیلم از این قرار است که یک مادر(نیکل کیدمن) پس از دوری از همسرش که به جنگ جهانی رفته و در جنگ کشته شده است دچار جنون میشود و دو فرزند دختر و پسر خودش را میکشد و در نهایت دست به خودکشی میزند....فیلم از جایی شروع میشود که بیننده فقط متوجه یک تغییر مکان معمولی میشود از شهری به شهر دگر ....اما در واقع این انتقال از جهانی به جهان دیگر صورت گرفته .در ادامه انها متوجه اتفاقاتی میشوند و وجود اشخاصی دیگر در منزل میشوند که در حقیقت همان انسانهای زنده هستند .صاحب خانه حقیقی جلسات احضار روح دارد ودر هرجلسه یک روح که در واقع مادر(کیدمن)و فرزندانش هستند را احضار میکند و در سکانس پایانی فیلم شخصیت اصلی داستان که مادر بچه هاست احضار میشود و متوجه میشود که انها مرده اند و کم کم همه چیز را به خاطر می اورد که همسرش کشته شده و او خود و دو فرزند خودش را کشته است .....

The Others Pic 4

اما پس از دیدن این فیلم انسان دچار یک نوع شوک و بهت زدگی میشود و نا خوداگاه به فکر فرو میرود همان کاری که عوامل فیلم میخواستند برای تولید این فیلم کارگردان فیلم با چند کلیسا ..انجمن احضار ارواح انگلستان .و اساتید متا فیزیک ملاقات میکند تا اطلاعاتی درست به دست بیاورد تا بتواند فیلمی بسازد که به واقعیت نزدیک باشد البته واقعیتی که هنوز در پرده ابهام قرار دارد.......این فیلم نا خوداگاه با اموزه های دینی ادقام میشود و حالتی معنوی بوجود می اورد..
انسان همواره به این فکر میکند که از کجا امده و به کجا میرود.و جهان دیگر چگونه جهانی است جواب این سوال تا حدودی در اموزه های دینی به خصوص اسلام و مسیحیت کاتولیک امده است
که ارواح پس از مرگ به جهانی موقت بین این جهان و جهانی دیگر(عالم برزخ) انتقال داده میشوندو حق ندارند به جهان زندگان پای بگذارند مگر تحت شرایطی ..دریک سکانس از فیلم پدر خانواده باز میگردد و میگوید من وقت زیادی ندارم و باید برگردم ..و بجنگم ...این همان اعتقاد مسیحیت و کاتولیک هاست که عده ای زیادی از انها عقیده دارند انسان پس از مرگ به چیزی و کاری و موضوعی که در دنیا به ان علاقه داشته تبدیل میشود.همین موضوع مهم دستمایه ای است برای فیلم سازان هالیوود که با همین چراهای ذهن بینندگان فیلم سازی میکنند و الحق که فیلمهای خوب و معناگرا یی میسازند از موضوعات جهان پس از مرگ .تناسخ.فرشتگان و شیطان
در نهایت و پایان فیلم ....ونتیجه گیری فیلم دیگران ....ترس از ارواح را بی دلیل اعلام میکند و ارواح را موجوداتی بی خطر و بی ازار نشان میدهد که اتفاقا انسانهای زنده مزاحم انها هستند ....ودر این مورد یک مثال وجود دارد در فیلم و ان جلسه احضار روح توسط یک پیرزن است که موجبات ترس و ناراحتی ارواح فیلم را ایجاد میکند و ارامش انها را به هم میزند...دیگران ما هستیم....انسانهای زنده............................
حسین یوسفی
 
 
 

 

نوشته شده توسط حسین یوسفی در 23 Apr 2006 ساعت 1:49 AM | لينک ثابت |

 

پیشگوئی های مرد شاپرکی

امریكا ـ 2002 ـ 119 دقیقه

ـ تهیه‌كنندگان: ریچارد هاتم، گری گولدشتاین، گری لوچسی و تام رزنبرگ

ـ كارگردان: مارك پلینگتون

ـ نویسنده: ریچارد هاتم (بر اساس كتابی از «جان ای.كیل»)

ـ تدوین: برایان بردان

ـ مدیر فیلم‌برداری: فرد مورفی

ـ موسیقی: تامانداندی

-افراد زیر ۱۶ سال تماشا نکنند

ـ بازیگران: ریچارد گر (جان كلاین)، لورا لینی (كانی)، ویل پاتون (گوردون اسمالوود)، دبرا مسینگ (مری كلاین)، آلن بیتس (الكساندر لیك) و لوسیندا جنی (دنیس اسمالوود)

The Mothman prophecies

هیچ‌كس در امان نیست! این جمله‌ای است كه كاملاً بیانگر تریلر ترسناك مارك پلینگتون است. هیچ‌كس در امان نیست، حتی شما كه به تماشای آن نشسته‌اید. ممكن است مرد شاپركی به سراغ شما هم بیاید، به تلفن همراهتان نگاه كنید، زنگ می‌زند! لطفاً گوشی را بردارید!! راستی مگر در سینما نباید تلفن همراه را خاموش كرد.
اگر تا به حال فیلمی به معنای واقعی هولناك ندیده‌اید، پس هرچه زودتر به تماشای فیلم بروید، نه، اشتباه نكنید، در فیلم با هیولای عظیمی روبه‌رو نیستید، آدم‌هایی كه عجیب و غریب باشند هم نه... به دنبال بیگانه‌ها هم نگردید، چون بی‌فایده است! تنها مرد شاپركی است كه به حضور شما می‌آید، مطمئن نباشید كه او را از روبه‌رو ببینید، تنها امید داشته باشید كه قربانی‌اش نباشید.
پیش‌گویی‌های مرد شاپركی، به خوبی تعلیق، ترس و توهم بیش از اندازه می‌آفریند و كاری می‌كند كه یك لحظه هم از تماشای صحنه‌های خیره‌كننده‌اش چشم برندارید. پلینگتون كه در كارنامه‌اش فیلم موفق و جنجال‌برانگیز «جاده‌ی آرلینگتون» را دارد، این بار هم قدرت خود را در به تصویر كشیدن تصاویری برگرفته از یك اتفاق واقعی نشان می‌دهد. پلینگتون در این طوفان ترس و واهمه، پای ریچاردگر، لورا لینی،‌ ویل پاتون، دبرا مسینگ، آلن بیتس و همچنین فرد مورفی (فیلم‌بردار) و برایان بردان (تدوینگر) را به وسط می‌كشاند. تمام این آدم‌ها جمع شده‌اند تا راوی حادثه‌ای واقعی باشند كه در پوینت پلیزنت، ویرجینیای غربی، در سال 1967 رخ داده است

The Mothman prophecies

فیلم با تیتراژ فوق‌العاده زیبای آغازین‌اش، نوید یك اثر كلاسیك و در عین حال امروزی را می‌دهد. پلینگتون در خلق تصاویرش همچون «اسپیلبرگِ برخورد در فیلم نزدیك از نوع سوم»، عمل می‌كند و فیلم انسان را به یاد آن كوه می‌اندازد كه در ذهن قربانیان‌اش به وسیله‌ی وسایل مختلف جان می‌گرفت، اما این‌جا به جای كوه، تصاویر و نقاشی‌های عجیبی دیده می‌شود كه شبیه شاپرك است یا موجوداتی شاپرك‌گونه كه اسیر نفرین ابدی اند.
جان كلاین، خبرنگار مشهور واشنگتن پست، در آستانه‌ی خوش‌بختی ضربه‌ای هولناك می‌خورد؛ مرگ همسرش كه به یك تومور مغزی عجیب و غریب مبتلا شده و پس از مرگ، دفترچه‌ای با نقش‌هایی عجیب از او به یادگار می‌ماند كه مسیر تازه‌ای را در زندگی جان ایجاد می‌كنند.

ریچارد گر در نقش یك خبرنگار كه هم حس كنجكاوی دارد و هم ترس، فوق‌العاده قوی ظاهر می‌شود و آن‌چنان باورپذیر ایفای نقش می‌كند كه وقتی در اتاق آن هتل كثیف و كوچك نشسته، شما را هم در كنار خود می‌نشاند! لورا لینی هم در نقش یك پلیس كه عاشق «گر» است، حضوری مؤثر و خوب دارد و آلن بیتس نیز در نقش الكساندر لیك، نویسنده‌ای تنها و تا حدودی مرموز خوب ظاهر می‌شود، در كنار این جمع، باید نام ویل پاتون را هم اضافه كرد، كه البته به اندازه‌ی بقیه موفق نیست.
The Mothman prophecies

فیلم به این مسأله می‌پردازد كه آیا می‌توان به معلول فهماند كه علت چیست؟ آیا می توان او را واداشت كه به دنبال علت بگردد، حتی تا پای مرگ؟ درواقع در این‌جا كلاین معلول است و هرچند در بعضی مواقع شانه خالی می‌كند، اما ناخواسته درگیر ماجراهایی می‌شود كه پیش از آن‌كه همچون خبرنگاران نترس سریال‌های جنایی و ترسناك ـ كه حتی از مرگ نمی‌ترسند! ـ باشد، یك آدم است با یك غریزه‌ی طبیعی یعنی ترس، هرچند او پی‌گیر ماجراست و در ابتدا خیلی مشتاق ملاقات با این موجود عجیب و غریب است، اما پس از گذشت زمان و رخ دادن اتفاقات مرموز از رویارویی با مرد شاپركی واهمه‌ی فراوانی پیدا می‌كند. درواقع «گر» برخلاف شخصیت روی نری (ریچارد دریفوس) در «برخورد نزدیك از نوع سوم» كه به سمت آن كوه كشیده می‌شد، بی‌آنكه بداند چه اتفاقی رخ خواهد داد،‌در اواخر فیلم سعی در فرار از رویارویی با مرد شاپركی را دارد.

در كنار بازی‌های خوب و باورپذیر بازیگران فیلم، نكته‌ی قابل توجه دیگری كه به چشم می‌آید، فیلم‌برداری فوق‌العاده زیبای فرد مورفی است كه با حركت‌های سیال دوربین‌اش به خوبی حس تعلیق را ایجاد می‌كند و گاهی تماشاگر از ترس همین حركات سریع و آهسته‌ی دوربین او دچار دلهره‌ای عظیم می‌شود، امتیاز دیگر فیلم تدوین آن است كه هیچ‌گاه فیلم را از ریتم نمی‌اندازد، هرچند به اقتضای صحنه آن را تند و كند می كند.

در كل اگر فیلمی را كه واقعاً شما را بترساند، دوست دارید، پس برای دیدن این فیلم درنگ نكنید

تحلیل سینمای معنا گرا:

در مورد فیلم مرد شاپرکی باید بگم این فیلم به نوعی در مورد ابعاد مرگ و فرشته مرگ دست به کنکاشت میزند ...نوشتن فیلمنامهای با الهام از حوادث واقعی و مشاهدات مکتوب در این فیلم و نگاهی عمیق به موضوعات فلسفی مرگ ....فرشته مرگ که فیلمساز از او به عنوان مرد شاپرکی یاد میکند از دست مایه های مهم این فیلم به شمار میرود کارگردان و داستان هر دو سعی میکنند که نشان دهند مرگ همه جا هست .مثلا در یکی از سکانسهای فیلم مرد شاپرکی از یک نقطه کوچک که در مردمک چشم عکس همسر ریچارد که در یک سانحه رانندگی کشته شده است ظهور میکند

البته کارگردان با زیرکی خاص و یک تصویر جامع و کامل از مرد شاپرکی ارائه نمیدهد .....از دیگر نکات مهم فیلم که کاملا از ادیان شرقی خصوصا اسلام الهام گرفته شده است این است که اشخاص مختلف به شکلهای گوناگون مرد شاپرکی را مشاهده میکنند .تعدادی از دیدن او وحشت میکنند و او را ترسناک ترسیم میکنند و عدهای از دیدن او ارامش پیدا میکنند .در یکی از سکانسهای زیبای فیلم وقتی مرد شاپرکی را فردی میبیند ....مرد شاپرکی خطاب به او میگوید ...نترس.....نترس....نترس......مسله مرگ همواره در سینمای هالیوود جزء موضوعاتی است که طرفداران زیادی دارد و این بار و در این فیلم میتوان چیزی نزدیک به واقعیت را مشاهده کرد.......در مورد داستان این فیلم هم باید بگم که چندین سال پیش قبل از وقوع حادثه نیروگاه اتمی چرنویل که منجر به کشته شدن انسانهای زیادی شد ...۲۶۸ گزارش مبنی بر روئیت مردی به بلندی درخت چنار که بال داشته است توسط اهالی محل به پلیس محلی گزارش داده میشود ...وبعد از حادثه باقیماندگان حادثه بر این اعتقاد بوده اند که فرشته مرگ امد و همه مردم را با خودش برد......به درستی که این فیلم هم فلسفی و هم احساسی و بسیار معنا گرا است

مسله جهان پس از مرگ که همواره جزء اسرار بوده است و همیشه ذهن انسان را به خود معطوف داشته است ....هرکس مرد شاپرکی را دید دیگر چیزی از عمر او باقی نمانده ....در یک نمای دیگر از این اثر زیبا یکی از دوستان ریچارد مرد شاپرکی را میبیند و بعد از دیدن او ارام و قرار ندارد و دوباره و به هرشکلی منتظر است تا دوباره مرد شاپرکی را ببیند تا به او بپیوند و در نهایت چند روز بعد او میمیرد ...

کارگردان شوق مرگ را در این نما نشان میدهد و پیام میدهد به بینندگان که از مرگ نترسید و این سوال را در اذهان بینندگان باقی میگذارد که او مگر چه دید که مشتاق بود دوباره مرد شاپرکی را ببیند........

حسین یوسفی

--------------------------------------------------------------------------------------------

نقد۲ بررسی سینما و ماوراءو تحلیل سینمای معناگرا

نوشته: رضا حقیقی اسکوئی 

ماثمن (Mothman) یا همان مرد شاپرکی نامی است که به یک مخلوق عجیب و غریب داده شده است که بین نوامبر 1966 تا نوامبر 1967، بارها در منطقه پوینت پلیزانت (Point Pleasant) وست ویرجیانا در حاشیه اوهایو دیده شده است. تعدادی از مشاهدان آنرا حیوانی باندازه انسان و بالدار و دارای چشمان بزرگ و مشعشع سرخ رنگ توصیف کرده اند در حالیکه تعدای دیگر چشمانی نورانی را از آن به یاد دارند. فرضیات متعددی از پدیده فوق الطبیعه گرفته تا جغدها، بر اساس گزارشهای مردمی بنا گردید و البته تاکنون هنوز هیچ توضیح صریح و قطعی ای در این زمینه ارائه نشده است.

مخلوق ماثمن، که به موازات سریال تلویزیونی بتمن که در آن زمان طرفداران بیشماری داشت نامگذاری گردید، برای اولین بار در 12 نوامبر 1966 مشاهده گردید. گروهی شامل پنج مرد که در حال آماده سازی گوری در قبرستان نزدیگ Clendenin وست ویرجیانا بودند، موجودی قهوه ای رنگ مانند انسان بالدار می بینند که از پشت سر آنها کنار درختان به هوا برمی خیزد و از روی سر آنها عبور می کند. به هر حال این رویت به اطلاع عموم رسانده نشد و تازه سه روز بعد برای اولین بار در رسانه ها خبررسانی گردید.

اواخر شب 15 نوامبر، دو زوج جوان از پوینت پلیزانت به نامهای راجر و لیندا اسکاربری و استیو و ماری مالت با اتوموبیل اسکاربری مشغول رانندگی بودند. آنها در حال عبور از کارخانه TNT جنگ جهانی دوم، حدود هفت مایلی خارج پوینت پلیزانت بودند که در سایه شب، دو روشنائی سرخ رنگ کنار ایستگاه ژنراتور، نزدیک درب ورودی کارخانه نظر آنها را جلب می کند. آنها اتوموبیل را متوقف می کنند و از چیزی که دیدند وحشت کردند: آن دو روشنائی چیزی نبود غیر از چشمان قرمز رنگ و درخشان حیوانی بزرگ، شبیه انسان اما گنده تر، حدود شش و نیم یا هفت فیت بلندی، که دو بال بزرگ به پشت داشت. هر دو زوج وحشت زده و هراسان به اتوموبیل گریخته و راهی جاده 62 می شوند. آنها در پائین جاده و در حال خروج از آن، دوباره حیوان را می بینند که بر روی خاک پشته کنار جاده ایستاده است. آن بالهایش را باز می کند و پروازکنان آنها را تا نزدیکی شهر دنبال می کند. هر دو خانواده به دادگاه میسون کانتی رفتند و ماوقع را برای میلارد هالستید معاون تعریف کردند که بعدها گفت: «من این بچه ها را در تمام طول زندگیشان می شناختم. آنها تا بحال هیچ مشکلی نداشتند و واقعا آن شب ترسیده بودند. من گفته آنها را باور کردموی پشت سر اتوموبیل راجر اسکاربری به کارخانه TNT بازگشتند ولی هیچ اثر و نشانه ای از مخلوق عجیب و غریب نیافتند.

ماثمن (مرد شاپرکی)-۲
در شب بعد، 16 نوامبر، جمعی از اهالی شهر، مسلح، به جستجوی ماثمن در اطراف کارخانه قدیمی TNT می روند. در همان شب خانم و آقای ریموند ومس لی و خانم مارسلا بنت بهمراه دخترش تینا در اتوموبیلی راهی دیدار دوستانشان آقا و خانم رالف توماس بودند که در خانه ای رعیتی در میان زاغه های (انبارهای گنبدی شکل) مهمات باقیمانده از جنگ جهانی دوم نزدیک تاسیسات TNT سکونت داشتند. زاغه های خالی، برخی توسط شهرنشینان و برخی توسط کمپانیها بمنظور انبار تصرف شده بودند. آنها در زمان بازگشت، در پشت اتوموبیلشان با صحنه ای عجیب مواجه شدند. خانم بنت اینگونه توصیف می کند: بنظر می اومد روی زمین دراز کشیده بود و به آرامی در حال بلند شدن بود. دارای جسه ای بزرگ و خاکستری با چشمانی به رنگ سرخ تابان. مادامیکه ومس لی قصد داشت به پلیس زنگ بزنه، موجود به ایوان نزدیک شده و از پشت پنجره بدقت نظاره گر آنها شده بود.

در 24 نوامبر، چهار نفر آن را دیدند که بر فراز محوطه TNT در حال پرواز است. در صبح روز 25 نوامبر، توماس اوری که در جاده 62، شمال TNT در حال رانندگی بوده، موجودی را ایستاده در مزرعه ای کنار جاده می بیند. آن بال می گشاید و از زمین بلند می شود و اتوموبیل وی را که هم اکنون به سوی پوینت پلیزانت سرعت گرفته، دنبال می کند. توماس اوری این موضوع را به پلیس گزارش می دهد.

در 26 نوامبر، خانم روث فوستر از چارلستون وست ویرجیانا در حومه سنت آلبانز، ماثمن را می بیند که در علفزار روبروی وی ایستاده است. اما وقتی برادر شوهرش برای دیدن بیرون می آید دیگر اثری از آن پیدا نیست. در صبح روز 27 ام، زن جوانی در نزدیکی میسون وست ویرجیانا، تحت تعقیب آن موجود قرار می گیرد و دوباره در همان شب در سنت آلبانز گزارش می شود که دو نوجوان مورد تعقیب قرار گرفته اند.

ماثمن بعدها دوباره در 11 ژانویه 1967 و بدفعات متعدد در همان سال روئت گردید.


تحلیل

چند فرضیه در مورد ماهیت پدیده ماثمن وجود دارد. بزرگترین مجموعه مطالب در مورد ماثمن توسط جان کیل در کتاب «پیشگوئیهای مرد شاپرکی»، 1975، ارائه شده است که کیل در آن، وقایع نگاری ماثمن و هر آنچه را که او ادعا می کند به اتفاقات فراروانشناسی در این منطقه مربوط است شامل فعالیتهای یوفو، مواجهه با مردان سیاهپوش، فعالیتهای روح نفیره کش، و در 15 دسامبر 1967 فروریزش پل نقره ای رودخانه اوهایو را بسط داده است. این کتاب بعدها اساس فیلم سال 2002 با بازی ریچاردگر و کارگردانی مارک پلینگتون با نام «پیشگوئیهای مرد شاپرکی» قرار گرفت.

لورن کولمن در کتاب «ماثمن و سایر مواجهات نادر»، 2002، (با تمرکز بر جزئیات تجسسهای جانورشناسی) نگرش demonological کیل را مورد تائید قرار می دهد. کولمن، پیشتر در مقاله ای به مخلوقات خارق العاده بالدار در کتاب «مخلوقاتی از ماورا»، 1978، پرداخته بود.
 

منتقد :رضا حقیقی اسکوئی

منبع:سینمای وحشت

 

نوشته شده توسط حسین یوسفی در 21 Apr 2006 ساعت 1:34 AM | لينک ثابت |