-
BABEL
-

-
كارگردان : الخاندرو گونزالز اينياريتو ( Alejandro Gonzalez Inarritu )
-
بازيگران :
-
Brad Pitt.... Richard
Cate Blanchett.... Susan
Mohamed Akhzam.... Anwar
Peter Wight.... TomHarriet Walter.... Lilly
Trevor Martin.... Douglas
Matyelok Gibbs.... Elyse
Georges Bousquet.... Robert
Claudine Acs.... Jane -
مدت زمان فيلم : 142 دقيقه
-
محصول : سال 2006 كشورهاي آمريكا و مكزيك
-
ژانر فيلم : درام - تريلر
-
درجه نمايش فيلم : R
-
رتبه فيلم در نظرسنجيها : 7.8 از 10 ( از بين 7،085 راي )
-
توزيع كننده : كمپاني Paramount Vantage
-
تاريخ اكران : 27 اكتبر 2006 ( 5 آبان 85 )
-
بابل
بابل آخرين ساخته آلخاندرو گونزالس اينياريتو فيلمساز مکزيکي است که نه تنها بار ديگر اسم او را به سر زبانها انداخت بلکه براي دومين بار، سه جايزه از جشنواره سينمايي کن برايش به ارمغان آورد که يکي از آنها جايزه بهترين کارگرداني بود.
اين فيلم آخرين بخش از سه گانهاي است که با "عشق سگي" شروع شد و با "۲۱ گرم" ادامه پيدا کرد و در "بابل" به نتيجه برسد.
"بابل" مجموعه سه داستان ظاهرا نامربوط در چهار کشور مختلف است که در پايان در هم گره ميخورند. در داستان اول دو پسربچه مراکشي در کوهستانهاي دورافتاده اين کشور به دنبال يک شرط بندي بچهگانه با يک تفنگ شکاري به سمت يک اتوبوس توريستي شليک مي کنند.
گلوله در گردن يک زن توريست آمريکايي (کيت بلانشت) مي نشيند و او را مجروح ميکند. تا نزديک ترين بيمارستان راه درازي است. زن مجروح و شوهرش (براد پيت) و باقي توريست ها به دهکده اي در آن نزديکي ميروند تا کمک برسد.
در داستان دوم که از کاليفرنيا شروع مي شود و به مکزيک مي کشد تا باز در کاليفرنيا به پايان برسد يک پرستار بچه در غياب پدر و مادر و بدون اجازه آنها بچهها را با خود به مکزيک ميبرد تا در جشن عروسي پسرش شرکت کند. بازگشت بچهها به آمريکا با درگيري با پليس مرزي به يک فاجعه تبديل ميشود.
در داستان سوم با دختر نوجوان کر و لالي در ژاپن آشنا ميشويم که به دليل همين کمبود مورد بيتوجهي پسرهاست و براي پرکردن سکوت تنهايي اش به هر کاري دست ميزند. -
-

عنوان فيلم اشاره زيرکانهاي به داستان مردم شهر بابل است. در داستان اسطوره اي آمده است که در آغاز همه انسانها به يک زبان صحبت ميکردند تا روزي که نمرود، پادشاه بابل تصميم مي گيرد برجي بسازد چنان بلند که به جايگاه خدا دست پيدا کند.
خدا از اين عمل به خشم ميآيد و به تلافي کاري ميکند که سازندگان برج هريک به زباني صحبت کنند و حرف همديگر را نفهمند و بعد هم برج را با طوفان بزرگي در هم مي ريزد و مردم بابل را در سراسر دنيا پراکنده مي کند.
از داستان بابل در هنر و ادبيات به عنوان نماد عدم درک و سوءتفاهم بين ملتها و سرچشمه جنگها و کشتارهاي بشري استفاده شده است. با استفاده از اين عنوان و در قالب سه داستان به ظاهر بي ربط، اينياريتو سعي ميکند به جنگ و کشتارهاي بيمعنايي اشاره کند که بشريت را به نابودي ميکشانند. -
-

اينياريتو با در هم ريختن تقريبا تمامي قواعد معمول دستور زبان سينما شعر تصويري زيبايي خلق ميکند و تماشاچي را به خلسهاي فرو ميبرد که چشمان او را بر واقعيت باز ميکند
بازي خطرناک دو پسر بچه مراکشي، از طرف مقامات آمريکا بي تأمل به يک حمله تروريستي تعبير ميشود و پليس مراکش را وا ميدارد با بيرحمي به دنبال پيدا کردن عامل اين حادثه بگردد.
زبان ندانستن توريستهاي آمريکايي وضع را بدتر ميکند و اين وسط آن که قرباني ميشود زن آمريکايي مجروح است که هردم به مرگ نزديکتر ميشود.
مشکل عدم درک انسانها در اپيزود ژاپني فيلم نمود روشنتري دارد. در اين داستان چيکو، دختر نوجوان ژاپني، براي جبران ناتوانياش در حرف زدن و ارتباط با ديگران دست به کارهايي ميزند که گاه در تضاد مطلق با هنجارهاي اجتماعي هستند.
در داستان سوم، سانتياگو، خواهرزاده جوان اميليا، پرستار بچهها، که قصد دارد اميليا و بچهها را به آمريکا باز گرداند تنها با به خطر انداختن جان دو بچهاي که همراه دارد موفق ميشود از چنگ پليس فرار کند. -
-

-
پس زمينه هاي فرهنگي
بابل فيلم پرقدرتي است که موفقيتش را پيش از هر چيز مديون فيلمنامه محکم گييرمو آرياگا، همکار هميشگي اينياريتو است. مثل دو فيلم قبلي اين سهگانه، نقطه شروع و گره اصلي فيلم يک تصادف است. و باز مثل آن دو فيلم تداوم زماني و مکاني سه داستان فيلم در هم ريخته است. تماشاچي مجبور است تکههاي پراکنده را مثل قطعه هاي يک پازل در کنار هم بگذارد تا سير داستان را دريابد. و باز مثل "عشق سگی" و "۲۱ گرم" تنها در پايان فيلم است که رابطه داستانهاي موازي فيلم آشکار ميشود.
ضعيف ترين بخش فيلم بازي بازيگران اصلي است. براد پيت با بازي اغراق آميز و تکراري به يک وصله ناچسب با ساير عوامل فيلم تبديل ميشود.
همين طور کيت بلانشت تقريبا در تمام صحنهها خوابيده است و اصولا جايي براي ارائه بازي، چه خوب و چه بد ندارد و هر کس ديگري هم ميتوانست اين نقش را به همين خوبي (يا بدي) بازي کند. -
-

-
کيت بلانش و گائل گارسيا برنال در جشنواره فيلم کن، که فيلم سه جايزه را از آن خود کرد
در عوض بازيگران گمنام تر فيلم نقش هاي خود را با مهارتي ستايش انگيز ايفا مي کنند.
برجسته ترين مزيت فيلم بابل هشياري تحسين انگيز اينياريتو در برخورد با فرهنگهاي مختلف و ارائه آنها است. طرح مسئله مسلمانها و رابطه شان با آمريکا بازي با آتش است. کوچکترين خطا در معرفي نادرست هر يک از اين فرهنگها ميتواند فيلم را به ورطه ابتذال بکشد.
اما اينياريتو با دقت و هشياري کم نظيري با تصوير سطحي که رسانه هاي غرب از فرهنگ شرق ارائه ميدهند مقابله مي کند. يکي از صحنههاي جالب فيلم جايي است که پيرزن مراکشي به زن مجروح آمريکايي ترياک ميدهد تا درد را کمتر حس کند.
کارگردان در اين صحنه کوتاه به تماشاچي نشان ميدهد که آنچه در يک فرهنگ ناپسند به شمار ميآيد در فرهنگ ديگر ميتواند ارزنده و مثبت باشد.
بابل در مقايسه با دو فيلم قبلي اينياريتو تحول مهمي به شمار ميآيد. با وجود شباهتهاي بنيادي در پرداخت داستان و تدوين فيلم، "بابل" از دو فيلم ديگر کامل تر است. اگرچه مثل دو فيلم قبلي خشونت مايه اصلي "بابل" است اما به شکل هنرمندانهاي به زمينه داستان منتقل شده است.
در کنار داستانپردازي گييرمو آرياگا شايد مهمترين عامل موفقيت فيلمهاي اينياريتو در تدوين نامعمول آن باشد. او با در هم ريختن قواعد معمول سينما شعر تصويري زيبايي خلق ميکند که تماشاچي را به خلسهاي فرو ميبرد که بر خلاف معمول نه تنها او را از دنياي واقعي دور نميکند بلکه چشمانش را بر واقعيت هايي باز ميکند که در حالت عادي شايد بيتوجه از کنارشان بگذرد. -
در مورد گنزالس
آلخاندرو گونزالز اينياريتو متولد 1963 مکزيکو در سال 2000 با فيلم Amores perros ورودي خيره کننده به عالم سينما داشت و توانست آن را در سال 2003 با فيلم 21 گرم تجديد کند. -
-

گونزالز مشهور به El Negro تا امروز فقط سه فيلم بلند و سه فيلم کوتاه در طول ده سال ساخته است که کارنامه اي کوچک اما غني را نشان مي دهد. اخرين فيلم او بابل نامش را از افسانه مذهبي برج بابل گرفته که نمرود براي رسيدن به آسمان و خدا و در واقع دانش بيشتر ساخته بود. اين گستاخي بشر از سوي خدا با مجازات بخشيدن زبان هاي مختلف به ساکنان شهر بابل پاسخ داده شد تا اين افراد نتوانند با همديگر ارتباط برقرار کنند[نص صريح انجيل] و برج هرگز ساخته نشود. اينياريتو با ارجاع به اين قصه اساطيري و پراکنده شدن اين آدم ها در سراسر جهان به راه مي افتد و نبود ارتباط ميان انسان هاي مختلف در آستانه قرن بيست و يکم را بررسي مي کند.
اينياريتو مانند دو فيلم پيشين با گيلرمو آرياگا همکاري کرده و منتقد و بيننده آشنا به دو اثر پيشين آنها از قبل مي داند که با فيلمي پر از روايت هاي متقاطع و قصه هاي پاره پاره روبرو خواهد شد. چيزي که آلتمن مروج اصلي آن بود و سينماگران مستقل امريکايي و اسپانيايي زبان رونق دهندگان اش.
بار ديگر يک تصادف زمينه ساز تقطيع زندگي انسان هاي مختلف و متفاوت با يکديگر مي شود. اينياريتو فيلم را با 25 ميليون دلار بودجه و در عرض يک سال در سه کشورمختلف[مراکش، مکزيک، ژاپن] فيلمبرداري و گروه سازنده را تا حد مرگ فرسوده ساخته است. خوشبختانه حاصل کار ارزش اين همه پول و انرژي را داشته و او توانسته مفهوم بيگانگي و در خود فرو رفتگي را تا عميق ترين زواياي آن بکاود. خود اينياريتو از دوره ساخت فيلم به مثابه ساخت برج بابل ياد مي کند و از گروه بازيگران فيلم- مخصوصاً کودکان که سنگ تمام گذاشته اند- بسيار خشنود است.
بابل کدر صدد ترسيم چيزهايي است که انسان ها را از هم جدا مي سازد- مرزها، فرهنگ ها، زبان ها و...- و اين در زمانه اي که سخن اصلي انديشه ورزان برخورد فرهنگ ها، تلاقي فرهنگ ها و تعامل فرهنگ هاست مي تواند به خودي خود جذاب و دليلي محکم براي تماشاي آن باشد! از طرف ديگر نمونه خيلي خوبي براي اثبات اين که چگونه مي توان با دومين فيلم به هاليوود راه يافت و اصالت خود را حفظ کرد. به اميد آن که اين اصالت همچنان برقرار بماند . -
توضیحات:
-
فیلم با يك بودجه تقريبا 25 میلیون دلاري ساخته شده است.
-
فروش فيلم در گيشه سينماهاي آمريكا برابر 15,194,482 دلار شد.
-
همچنين اين فيلم در عرض یک سال در سه كشور مختلف[مراکش، مکزیک، ژاپن] فیلمبرداری شده است.
-
فيلم جوايزي را نيز دريافت نموده كه مهمترين آنها عبارتند از :
نامزد نخل طلا و برنده جایزه بهترین کارگردانی، جایزه تکنیک برای تدوین و کلیسای جهانی از جشنواره فیلم کن.
منابع:
B B C
SAT SAT
فيلم روز انلاين
همشهري انلاين
روزنامه شرق
نقد راجر ابرت
سايت رسمي الخاندرو گنزالس
سايت رسمي فيلم
http://www.paramountvantage.com/babel/
The Exorcism of Emily Rose

جن گيري اميلي روز
محصول:2005 usa به كارگرداني: Scott Derrickson فيلمنامه: Scott Derricksonو Paul Harris Boardman ژانر: درام ، ترسناک ، رمزآلود ، رده بندي سني: PG-13 افراد زير 13 سال تماشا نكنند اهنگساز: Christopher Young زمان:122 بازيگران: Laura Linney در نقش Erin Bruner Tom Wilkinson در نقش Father Campbell Scott در نقش Ethan Thomas Jennifer Carpenter در نقش Emily Rose Colm Feore در نقش Karl Gunderson Joshua Close در نقش Jason Kenneth Welsh در نقش Dr. Mueller (as Ken Welsh) Duncan Fraser در نقش Dr. Cartwright JR Bourne در نقش Ray Mary Beth Hurt در نقش Judge Brewster Henry Czerny در نقش Dr. Briggs Shohreh Aghdashloo در نقش Dr. Adani خلاصه فيلم: ارین برونر یک وکیل زن مامور دفاع از کشیش مور می شود که متهم است در مرگ دختری جوان به نام امیلی رز دست داشته است. امیلی رز بعد از انجام مراسم جن گیری توسط پدر مور مرده و اکنون دادستان قصد دارد تا پدر مور را به عنوان مسبب مرگ وی محکوم نماید. ارین در زندان به ملاقات کشیش می رود. پدر مور ابتدا از پذیرفتن وکیل خودداری می کند. دلیل این کار بی اعتقاد بودن ارین به مذهب و خدا و شیطان است. اما ارین موفق می شود اعتماد او را جلب کند. پدر مور به او می گوید که امیلی رز توسط شش روح شیطانی تسخیر شده بود و او بعد از اقدامات ناموفق پزشکی سعی کرده تا روح و جسم او را با خارج کردن آن ارواح خبیث نجات دهد. ارین که برای تبرئه پدر مور به شواهد و مدارک نیاز دارد با دکتر کارترایت ملاقات می کند و نواری را که از مراسم جن گیری ضبط شده به دست می آورد. اما دکتر کارترایت قبل از شهادت در دادگاه بر اثر یک تصادف می میرد. ارین نیز تجاربی دال بر وجود شیطان و ارواح خبیثه کسب می کند و اعتقاد دارد که دکتر کارترایت نیز به دست نیروهای شرازمیان برده شده اند. با این وجود یافته شدن نانه امیلی که قبل از مرگ برای پدر مور نوشته شده و دفاعیات موثر ارین باعث می شود که کشیش در مرگ امیلی رز بی گناه تشخیص داده شده و آزاد شود
پارت اول
مسيحي جن زده
جن گيري اميلي روز

جن گيري اميلي رز سرگذشت دختري است پاك و مومن كه توسط شيطان تسخير ميشود و در انتها جانش را دو دستي تقديم به شيطان ميكند ! واين همان نكته اصلي است كه به بيننده تزريق ميشود .يعني اگر دختري مومن و پاك باشي و به مسيح علاقه مند باشي مورد تهاجم شيطان واقع ميشوي .بله اين نكته كليدي اينگونه فيلمها است كه سعي دارند وجهه يك دين را با ابزار سينما و موضوع فرا بشري مثل شيطان تخريب كنند .
جالب است كه سري فيلمهاي جن گيري هر ساله به سبك و سياق جديدي توليد ميشوند و افراد مومن مسيحي را افرادي ضعيف و بي اراده كه به راحتي تسليم شيطان ميشوند را نشان ميدهد .يك بيننده خواه و يا ناخوداگاه تحت تاثير اين فيلمها قرار خواهند گرفت و با ديدن اين فيلم كه از چاشني ترس مذهبي برخوردار است :بيننده ترجيج ميدهد كه نسبت به دين خود و اعتقادات خود كمي تجديد نظر كند و از علاقه خود به مسيح بكاهد كه مبادا علائم استيگماتا در او پديدار نشود و يا مورد حمله شيطان قرار نگيرد .در فيلم جن گيري اميلي رز هم به مانند نسخه هاي گذشته فيلمهاي جن گيري يك كشيش براي مبارزه با شيطان وارد صحنه ميشود اما همواره كشيش ها كه سمبل هاي دين مسيح و ترويج كننده دين هستند ضعيف تر از ان هستند كه بتوانند نه تنها از يك دختر جن زده در برابر شيطان بلكه از دين خود در برار شيطنت هاي يهودي ها ها دفاع كنند .در فيلم جن گيري اميلي رز پدر مور در نهايت مغلوب شيطان ميشود و نمي تواند دخترك بخت برگشته را از دست شيطان نجات دهد!در ادامه فيلم و بعد از اينكه چهره كشيش كاملا ناتوان نمايش داده ميشود شاهد حضور يك قديسه در اين فيلم هستيم حالا پس از شكست كشيش در برابر شيطان مريم مقدس وارد جنگ خير و شر ميشود بانوئي كه در تمام اديان به او احترام خاصي قائل هستند .در سكانسي از اين فيلم كه همين سكانس باعث شد تا من فيلم اميلي رز را براي نقد انتخاب كنم مريم مقدس و اميلي رز رو به روي يك ديگر قرار دارند و اميلي از مريم مقدس ميپرسد چرا من اينگونه رنج ميكشم چرا شياطين بدن من را ترك نكردند؟وحال بشنويد جواب مريم مقدس را:متاسفم اميلي...................از طريق تو بسياري از مردم به دنيايي ديگر معتقد ميشوند!!! واقعا اين جواب مايوس كننده حتي براي من كه مسيحي نيستم قابل درك نيست اينكه حتي مريم مقدس هم در دين مسيحيت نمي تواند حريف شيطان شود جاي بحث دارد .اينكه در دنيايي كه جنگ رسانه ها خصوصا سينما قد علم كرده اند تا حتي قديسان را مورد اهانت قرار بدهند .مطمئنا دست هايي پشت پرده در كار هستند كه بسيار قدرتمند هستند و بدين گونه ماهيت يك دين را زير سوال ميبرند در ادامه به ماهيت اين دستان پشت پرده هم اشاره ميكنم .اما نبرد خير و شر و جن گيري .اما خارج از بحث نشويم و به فيلمها بپردازيم .يك سوالي كه هميشه براي من بوجود امده اين است كه چرا دختران مورد تهاجم شياطين قرار ميگيرند ؟چرا مرد ها را شيطان تسخير نميكند ؟چرا زن؟در چه صورتي امكان دارد كه زنها و دختران از دست شياطين نجات پيدا كنند ؟ براي گرفتن پاسخ تمامي اين پرسش ها به فيلم رمز داونچي مراجعه ميكنيم .مطمئنا جواب سوالات خود رو را در اين فيلم پيدا خواهيم كرد.
رمز داونچي
The Da Vinci Code
محصول:2006 به كارگرداني: Ron Howard فيلمنامه: Akiva Goldsman ، Dan Brown اهنگساز: Hans Zimmer زمان:149 دقيقه ژانر: درام ، رمزآلود ، مهيج رده سني: بازيگران: Tom Hanks در نقش Dr. Robert Langdon Audrey Tautou در نقش Agent Sophie Neveu Ian Mckellen در نقش Sir Leigh Teabing Jean Reno در نقش Captain Bezu Fache Paul Bettany در نقش Silas Alfred Molina در نقش Bishop Manuel Aringarosa Jürgen Prochnow در نقش Andre Vernet Jean-Yves Berteloot در نقش Remy Jean Etienne Chicot در نقش Lt. Collet Jean-Pierre Marielle در نقش Jacques Saunière Marie-Françoise Audollent در نقش Sister Sandrine Rita Davies در نقش Elegant Woman at خلاصه فيلم: دكتر رابرت لانگدون تاريخ شناس با يك تلفن از سوي رئيس موزه در جريان مسئله مهمي قرار ميگيرد او هرچه سريعتر خود را به موزه ميرساند اما رئيس موزه به قتل رسيده و در اطراف جسد علامت هايي رمزگونه مشاهده ميشود .پليس به دكتر لانگدون مشكوك ميشود و ... رمز داونچي پارت دوم يهودي مظلوم


ما در چشمان باز بسته فيلمي را با تلفيقي از سكس و مذهب مشاهده ميكنيم .اين نوع تلفيق سكس و مذهب در سينما همواره باعث فروش بسيار اين فيلمها شده و به خاطر وجود ابزارهايي قدرتمندي نظير مذهب-زن-سكس-همواره اين فيلمها تاثير گذار بوده اند .
در فيلم رمز داونچي به تماشاگر القا ميشود كه تمام انچه كه امروز از اديان باقي مانده جعلي و قلابي است و فقط دين يهود و گرايش صهيونيست عاري و مبرا از هر گونه عيب است در رمز داوينچي افراد قلعه صهيون افراد مظلومي هستند كه به دستور كليسا به قتل عام ميرسند .در رمز داونچي شاهد تصاويري از قرون وستا هستيم كه صهيون ها در حال سوزانده شدن توسط مسيحي ها هستند (هولوكاست قرون وستا) و در ادامه همه اين مظلوم نمايي ها ميرسيم به تصوير شام اخر لئوناردو داونچي كه جواب سوالات ما هم در اين نقاشي نهفته است.مري مگ دالنه !مري مگ دالنه كه به اعتقاد مسيحيان يك زن فاحشه بوده در فيلم رمز داونچي همسر مسيح معرفي ميشود .به استناد صايان ها او اصلا فاحشه نبوده و اين تهمت را كليسا به مري مك دالنه نسبت داده.مري مك دالنه فاحشه حالا منجي دين مسيح است چون زمان به صليب كشيدن مسيح مري مگ دالنه حامله بوده است و بعد از مسيح قرار بوده كه حاكميت كليساها به زنان سپرده شود .در رمز داونچي صايان ها (صهيون ها) حافظان فرزند مسيح هستند .انها وجود يك زن را كليد رستگاري ميدانند و در مراسم مذهبي خود زن را ستايش ميكنند و اين ستايش به خاطر مري مگ دالنه است كه به اسناد صهيون ها همسر مسيح بوده و يك قديسه است نه يك فاحشه!در واقع قلعه صهيون محافظ نوادگان زنده مسيح هستند! اما نقش زن تا حدودي با معرفي مري مگدالن مشخص شد .در ايين صهيون كه در فيلم ائيين خالص و حقيقي نمايش داده ميشود انها با اجراي مراسم مذهبي به اين شكل و با اين عقيده كه كليد رستگاري و بهشت در دستان زنان است در مراسم خود با يك زن مشغول به سكس ميشوند در حالي كه ساير اعضا با يك شنل مخصوص نظاره گر اين سكس هستند .در اين مراسم زن و مرد در حال سكس به خدا نزديك ميشوند و........حالا به وضوح متوجه نقش زن و دختران در مراسم صهيون ها هستيم .صهيونيست ها براي اعتقاد خود و براي مراسم مذهبي خود احتياج بسياري به زنان و دختران دارند و لازمه اين كار اين است كه ابتدا انها را به دين خود جذب كنند و براي اين كار از ابزار مانند سينما براي تحريف اديان استفاده ميكنند .حالا متوجه شديم كه هدف از ساختن فيلمهاي جن گيري و چشمان باز بسته و داونچي كدها و.....................چه بوده است .كاملا واضح و روشن است صهيونيست ها به صورت گسترده و بسيار حساب شده به تبليغ دين خود مشغولند و لازمه اين كار ابتدا تخريب اديان ديگر و بعد اجراي نقشه خود.متاسفانه انها بسيار هم در اين زمينه موفق بوده اند .دختران و زنان در ايين صهيونسم به يك ابزار تبديل شده اند .شايد دختر جواني با مشاهده فيلم جن زده به جاي اينكه دچار شيطان زدگي شود ترجيح بدهد كه نه مسيح را دوست داشته باشد و نه دين او را بلكه لذت جنسي را انتخاب كند كه همين لذت و جاذبه جنسي اساس مذهب صهيون ها كه شاخه اي از يهودي ها هستند ميباشد .حال تمام ابزار و قول هاي رسانه اي جهان در دستان يهوديها است .شايد حالا براي كساني كه فيلمهایي نظير چشمان باز بسته را ديده اند و متوجه كل ماهيت فيلم استنلي كوبريك نشده اند اندكي قضيه از ابعاد ديگر روشن شده باشد .ميخواستم در ادامه به فيلم طالع نحس 5 هم بپردازم و همچنين مسائل مربوط به سينما و جنگ منجي ها ي اخر الزمان ...اما ترسيدم كه مثل گذشته نوشته ها جنجالي شود و از سوي دوستان متهم به نوشتن مطالب احساسي بشوم .اما در اينده مطلبي را در مورد ديدگاههاي اخرالزماني به خصوص فيلمهاي ماتريكس و ارماگدون مينويسم.
حسين يوسفي

- کارگردان: Jim Jarmusch
- فیلمنامه: Jim Jarmusch
- ژانر: ماجراجويي ، جنايي ، درام ، وسترن
- محصول:1995USA ، Germany ، Japan
- اهنگساز: Neil Young
- زمان:120
- بازیگران:
- Johnny Depp در نقش William Blake
- Crispin Glover در نقش Train Fireman
- Gibby Haynes در نقش Man with Gun in Alley (as Gibby Haines)
- Richard Boes در نقش Man with Wrench
- George Duckworth در نقش Man at End of Street
- John Hurt در نقش John Scholfield
- John North در نقش Mr. Olafsen
- Robert Mitchum در نقش John Dickinson
- Mili Avital در نقش Thel Russell
- Peter Schrum در نقش Drunk
- Gabriel Byrne در نقش Charlie Dickinson
- Gary Farmer در نقش Nobody
- خلاصه فیلم:
- ویلیام بلک حسابداری است که از شهری دیگر وارد یک شهرک صنعتی میشود او با دیکنسون رئیس یکی از کارخانه دارها مواجه میشود و در این حین و طی درگیریهایی که به وجود می اید ویلیام بلک از شهر متواری میشود و دیکنسون سه ادمکش را به دنبال او میفرستد و...........
- نقد فیلم
- سفر به ماوراء خویشتن
- فیلم مرد مرده روایتی است از غرب وحشی و امریکای خشن به روایت جیم جارموش کارگردان مستقل ساز امریکایی که در این فیلم گریزی میزند به تاریخ امریکا و چگونه گی شکل گیری فرهنگ امریکایی که از همان ابتدا با ریخته شدن خون انسانهای زیادی مواجه بوده و از سوی دیگر جیم جارموش در این فیلم سفری را اغاز میکند سفری به عمق درون وسفری به فرهنگ اصیل امریکایی و مسئله مرگ که در این فیلم نقش اصلی را بازی میکند .جیم جارموش در این فیلم مرگهای زیادی را به تصویر میکشد از نظر او نوع مرگ و گذشت از این جهان بسیار مهم است .اینکه کشته شوی و یا بکشی اینکه به عنوان یک واقعیت مرگ را قبول کنی و یا نه از نظر کارگردان فیلم بسیار مهم است جارموش در نقل قولی میگوید: مرگ، تنها چيزي است كه يقيناً در زندگي وجود دارد، و در عين حال بزرگترين رازِ زندگي هم هست.
- جیم جارموش فرهنگ امریکا را خالص نمیداند او با زبان سینما اعتراض میکند به اینکه سفید پوستان مهاجر پا را به سرزمینی به نام امریکا میگزارند و صاحبان اصلی انرا که بومیان سرخپوست هستند را تا با وحشی گریهای خود کشتند و اموال انها را و مهم ترین قضیه فرهنگ امریکای اصیل را به تاراج بردند .
- شخصیت کارخانه دار شهرک صنعتی دیکسون نمادی از همین سفید پوستان وحشی و شخصیت "هیچکس "که یک سرخپوست است نمادی از فرهنگ و عرفان سرخپوستی است در واقع شخصیت ویلیام بلک از اینهمه وحشی گری و از شخصیت خود فرار میکند و با هیچکس سفری را اغاز میکند به سوی سعادت و زندگی عاری از خشونت سفری به سوی مرگ و مرگی که زیباست.او از تاریکی ها فرار میکند به سوی سرزمین مقدسی به نام سرزمین ابها هیچکس به او قول میدهد که او را به انجا ببرد و لازمه این کار این است که ویلیام بلک خالص بشود در صحنه ای ویلیام بلک از خواب برمیخیزد و چهره خود را به مانند شمایل سرخپوستان مشاهده میکند و این به این مفهوم است که او در حال پاک شدن است .
- غرب وحشی به قدری الوده و سیاه است که هیچ رنگ دیگری نیست انسانها یا سیاه هستند و یا سفید و در این بین حد وسطی وجود ندارد حالا سفید پوستان نژاد پرست رنگ خود را با رنگ سیاه عوض کرده اند و سرخپوستان شخصیت های سفید داستان هستند .واین نماد بسیار زیبا وقتی قشنگ تر میشود که فیلم مرد مرده را به صورت سیاه و سفید مشاهده کرد.بله فیلم مرد مرده به طریقه سیاه و سفید برای بیننده پخش میشود و به نظر من این فضا سازی و نمایش دورنگ سیاه و سفید درون مایه فیلم را به یک بلوغ واقعی میرساند.صحنه پردازی های فیلم به شکل شگفت انگیزی تاریخ امریکا را روایت میکند از همان سکانس های اولیه فیلم که ویلیام بلک در شهر صنعتی قدم میزند و از کنار کارخانه ها عبور میکند و حرکت قطار که خود قطار نمادی است از زندگی شهری یک قول اهنین که حرکت میکند و حرکت چرخها به روی ریل نمادی است از حرکت و چرخش انسان به سوی زندگی مدرن و شهری و جالب تر اینکه وقتی بلک از شهر فرار میکند سوار بر یک اسب میشود و در واقع با نماد اسب که نشانه زندگی عاری از مدرنیته است به سوی سنت گرایی حرکت میکند و از دهکده های سرخ پوستی عبور میکند که نماد تاریخ اولیه امریکاست و این یک فلاش بک است که تمدن امریکایی و تاریخ امریکا به صورت معکوس نمایش داده میشود.
- ویلیام بلک حالا در کنار شخصیت سرخپوست "هیچکس "به عرفان نزدیک میشود .او حالا وقتی مرگ حیوانات را میبیند ناراحت میشود و با انها همزاد پنداری میکند درست مثل فلسفه های شرق و از سویی دیگر امریکا همچنان وحشی تر میشود .و این در فیلم هم در قالب صحنه ای که سه ادمکش که به دنبال ویلیام بلک هستند به خاطر پول به همدیگر رحم نمیکنند و یکدیگر را میکشند جالب است که یکی از این ادمکشها بعد از کشتن هر کسی شروع به خوردن ان شخص میکند و این اخرین نماد از سفید پوستان مهاجر است که جاروش ان را در قالب یک حیوان وحشی و یک ادمخوار نمایش میدهد و این ادم خواری از زمان غرب وحشی تا به حال وجود داشته و خواهد داشت.
- موسیقی فیلم هم موسیقی نام اشنای امریکایی و با استفاده از گیتار الکتریکی و با ریفهای خشن گیتار دنبال میشود و بهترین موسیقی که میتوان برای نشان دادن اعماق انسان و خشونت درون به کار برد موسیقی راک و متال است Neil Young که از بزرگان موسیقی راک به شمار می اید به عنوان اهنگ ساز مرد مرده میگوید: آن ماشین غول پيكري كه بيمهار به حرکت درآمده بود، به نظرش غیرقابل کنترل ميآمد؛ گويي هيچ نيرويي نميتوانست مانعِ حركتش شود. قطع و وصلِ آكوردِ گيتارِ برقي با تغيير و قطعِ نماها بر اين موضوعِ غيرمتعارف دلالت ميكند.
- نماهاي داخلِ كوپه تأكيد بر قامت و قيافة آدمهايي است كه لبخند خشونتباري بر لب دارند. آنها هر چند لحظه تفنگهايشان را از پنجرة واگنها بيرون ميبرند و بهسويِ هر جنبدهاي شليك ميكنند. با همين چند نمايِ افتتاحيه، يورشِ سفيدپوستانِ مهاجم به قلبِ سرزمينِ بوميانِ سرخپوست بهطرزي موجز و در عين حال دقيق نشان داده ميشود.سفر ویلیام بلک تا جایی ادامه پیدا میکند که او به سرزمین "اینه اب ها"میرسد اهالی دهکده ویلیام بلک را سوار بر قایق میکنند و نه جسم بی جان او را بلکه روح ویلیام بلک را به سوی سرچشمه زندگی رهسپار میکنند حالا ویلیام بلک سفر جدیدی را به سوی ماوراء اغاز میکند و سفری که شاید به سرزمینی ختم شود که انسانهایش نه سیاه هستند نه سفید بلكه انسانهايي سبز رنگ از نوع ارامش و دوستي انسانهايي اصيل به سرخي رنگ خورشيد .

- HOSSEIN YUSSEFI
- در مورد کارگردان
- حقیقتا عمق فیلمهای جارموش را تا به حال به درستی درک نکرده بودم قبلا مطلبی در مورد فیلم گلهای پژمرده جاروش نوشته بودم اما با دیدن چند اثر دیگر از این کارگردان مستقل ساز واقعا طرز نگرشم به این کارگردان که حالا برای من جزء کارگردانهای محبوب به شمار می اید عوض شده .جیم جارموش را قبلا هم میشناختم اما نه مثل حالا .دین فیلمهای مثل مرد مرده را به همه خوانندگان وبلاگ توصیه میکنم و برای ان دسته از دوستانی که کمتر با این کارگردان اشنا هستند یک دیسکو گرافی از این کارگردان قرار میدهم:
- جيم جارموش
- جيم جار موش در 22 ژانويه سال 1953 در آكرونِ اوهايو بهدنيا آمد. تحصيلاتِ متوسطه را در دبيرستانِ «كاياهوگا» گذراند، و بعد از آن به دانشگاه رفت. حدود يك سال در رشتة روزنامهنگاري تحصيل كرد، و سپس بهدليل علايقاش به شعر و ادبيات در رشتة ادبياتِ دانشگاه كلمبيا به تحصيل ادامه داد. در سفري تحصيلي به پاريس فيلمهاي مهمي در «سينماتِك فرانسه» ديد، و آثارِ برجستة «موج نو»ي سينماي فرانسه و فيلمهاي فيلمسازانِ پّرآوازهاي همچون كنجي ميزوگوشي، ميكلآنجلو آنتونيوني، ژان لوكگدار، فرانسوا تروفو، آكيرا كوروساوا و ياسوجيرو اُزو را ديد، و از آن پس جادوي سينما رهايش نكرد. پس از بازگشت به زادگاهش در مدرسة «تيش» در رشتة فيلم و سينما تحصيل كرد، و با حضور در كارگاه درسِ فيلمسازِ محبوبش (نيكلاس ري) به آموختن ادامه داد. از همين سالها با ويم وندرس آشنا شد و با او بههمكاري كرد. بعدها نيكلاس ري و ويم وندرس در ساختنِ نخستين فيلمش به وي ياري رساندند.
- جيم جارموش يكي از مهمترين و در عينحال معترضترين فيلمسازانِ معاصرِ سينمايِ امريكا است كه از سّنت ديرپا و پّربارِ فيلمهاي اروپايي، كه در «سينما تك» پاريس ديده بود، تأثير گرفته است. او علاقهاي به جريانِ رايج و عموميِ سينمايِ هاليوود ـ كه عمدتاً شامل فيلمهايِ سطحيِ سرگرمكننده و متفنن هستند ـ ندارد، و موضعي انتقادي و هجوآميز در برابر اين فيلمها و سازندگانشان اتخاذ كرده است.
- نقل قو ل از جيم جارموش:
- من با اين اعتقاد وارد كارِ سينما شدم تا فيلمهايي را كه دوست دارم بسازم، بههمين دليل به سراغِ تهيهكنندهها و سرمايهگذارهايي ميروم كه از اين زاويه بهكارِ من نگاه كنند. هرگز با پول يا چيزهايي كه هاليوود براي تحتتأثير قرار دادنِ فيلمسازان بهكار ميبرد، نظرم را عوض نميكنم. اين مبادلهاي است كه حتي اگر بخشي از آنرا بپذيريم بايستي همان نگاه تجاري را كه پيامد آن است اِعمال كنيم، و من اعتراف ميكنم كه آدم مناسبي براي اينكار نيستم. بنابراين قاعدهاي را براي خودم قايل شدهام و ميكوشم براي ساختنِ فيلمهايم از سرمايههاي امريكاييها بهره نبرم، چون پيامد آن اين است كه بلافاصله انبوهي از تغييرات را در جزيياتِ فيلمنامه، تركيبِ بازيگران و ساير موارد بپذيرم، و اينكار واقعاً باعث ميشود نتوانم آنطور كه مايلم كار كنم. چون هيچوقت به سرمايهگذارانِ فيلم نميگويم چهطور امورِ تجاري و كسب و كارشان را پيش ببرند، بنابراين اجازه نميدهم آنها هم بهمن بگويند چهطور فيلم بسازم. البته اعتراف ميكنم كه خوشاقبال بودهام كه با اين روش تا كنون سرمايهگذاراني براي ساختنِ فيلمهايم پيدا كردهام. فيلمهاي جارموش فاقد جذابيتهاي بصري و ترفندهاي فيلمهاي هاليوود هستند، و ارتباطي به دروغپردازيهاي فيلمهاي هاليوودي ندارند. از نظر جارموش امريكا كشوري است متشكل از آدمهايي با فرهنگهاي متفاوت؛ آدمهايي كه هر كدام پيرو فرهنگهاي خاص خود هستند و از آيينها و رسومِ متفاوتي تبعيت ميكنند. فيلمهاي جارموش بازتاب اين فرهنگهاي گوناگوناند. جارموش در سبك بصريِ خود از سادگي و عنصرِ ايجاز و حذف استفاده ميكند، و شخصيتهايش با كمترين گفتوگو و اجتناب از پّرگويي خود را ميشناسانند. تبعيت از همين شيوه او را در زمرة هنرمندانِ «مينيماليست» قرار داده است.
- اغلبِ فيلمهاي جارموش مبتني بر مؤلفههاي سينمايِ پّست مدرن ساخته شدهاند، كه در آنها شيوههاي كلاسيك و قرن نوزدهميِ درام و روايت و شخصيتپردازي و گفتوگونويسي كنار گذاشته ميشود، و ساختارِ اپيزوديك، روايت عيني، ايهام و ابهام، تمركز بر شخصيت اصلي و يكدو شخصيت فرعي، اغراق و هجو، پايانبنديِ باز و سيّال و مانند اينها جزو ويژگيهاي آنها است.
- جارموش در اين فيلمها بيش و پيش از آنكه داستاني جذاب و نظرگير را براي مخاطبانِ خود روايت كند، شخصيتهايي ساده و دلپذير و دوستداشتني ميآفريند، كه قادرند، بهتنهايي، همة بارِ داستانهاي پّرماجرايِ فيلمهاي كلاسيك را بهدوش بكشند، و بيننده را با خود و ماجراهايي كه از سر ميگذراند، يا بر سرش ميآورند درگير سازد.
- اگر جارموش در تعطيلي دايمي ماجراهاي ساده و بيتحركِ جواني را بهتصوير كشيد كه بدون هدف در خيابانهاي نيويورك بهراه ميافتد و روز و شبش را به بطالت ميگذراند، در عجيبتر از بهشت نسلِ واخورده و ازخودبيگانهاي را محور و مضمونِ فيلم خود قرار ميدهد كه سه شخصيت اصليِ فيلم (يعني ايوا، ويلي و ادي) نمايندگان آنها هستند؛ آدمهايي كه همواره در حاشيه زندگي كردهاند، و مأمن و سرپناهي نداشتهاند.
- جارموش گفته است: در دورة جنگ سرد، تجسم و تصورِ امريكاييها در مورد زندگيِ مردمِ اروپايِ شرقي، فضايي يأسآلود و يخزده بود، با آدمهايي كه تمام روز را در كارخانهها و كارگاهها با مشقت كار ميكردند، و سپس به آپارتمانهاي دلگير و مّردهشان ميخزيدند تا در سرما و سكوت شب را به صبح برسانند. جارموش در انتقاد به اين نگرشِ انتقادي مصمم بود در نخستين فيلمش با نامِ عجيبتر از بهشت، كه يك كمديِ حّزنانگيز و هجوآميز دربارة جامعة صنعتيِ جنوبِ شرقيِ امريكا، با تصاويري سياهوسفيد است، اين تصور را به زندگيِ امريكاييها هم تعميم بدهد. جارموش تأكيد دارد كه عجيبتر از بهشت بيانية سياسي نيست، بلكه نگرشي جديد نسبت به زندگي در امريكا است. بديهي است كه اگر قرار بود جارموش يك بيانية سياسي عرضه كند، فيلمش را در انتقاد به جامعة سرمايهداريِ غرب بسيار صريحتر از آنچه ساخته بود از كار درميآورد. درواقع انتخاب رنگ سياه و سفيد براي اين فيلم و تعدادي ديگر از فيلمهايش بهنوعي هجو و استهزاي تصاويرِ رنگي و جذابِ فيلمهايي است كه فضايي شاد و خرم از جهان غرب تصوير و ترسيم ميكنند
- جارموش در عجيبتر از بهشت نشان ميدهد «دنياي جديد» و «بهشت موعودِ» مهاجرانِ مجارستاني، كه در آرزوي سعادت به ينگهدنيا پناه آوردهاند، چيزي جز ناكجاآبادي خاموش و ساكت و يخزده، كه همه چيز در آن متوقف و از حركت بازمانده، نيست. (مكث كوتاه) عجيبتر از بهشت نمايشِ روزگارِ تلخ و غمبارِ آدمهايي است كه با محيطي كه در آن ساكن هستند تجانسي ندارند، و روابطشان با يكديگر سرد و عاري از عاطفه است، و در برابر هم كمتر احساسي از علاقه ـ يا حتي نفرت ـ از خود نشان ميدهند. نماهاي فيلم بلند و طولاني و در فضاهاي بسته و محدود فيلمبرداري شدهاند، و هر نما با حل شدن و فرو رفتن در سياهي، به نمايِ بعدي پيوند زده ميشود، تا بهزعم جارموش «دنياي جديد» و «بهشت موعود» آدمهاي مهاجرِ او رنگي جز سياهي نداشته باشد.
- جارموش در پاسخ بهاين پرسش كه بسياري از شخصيتهاي فيلمهاي او افرادِ خارجي هستند، و چه احساسي دارد از اينكه امريكا را از زاوية ديد يك مهاجر ميبيند؟ چنين گفته است:
- نقل قول از جيم جارموش :
- چند مسئله وجود دارد. اول اينكه امريكا را خارجيها بهوجود آوردهاند، و اينكه بومياني هزار سال در اينجا زندگي كردهاند؛ اما سفيدپوستانِ اروپايي همواره سعي داشتهاند نسلِ آنها را نابود و منقرض كنند. من دو رگهام: هم خونِ ايرلندي، هم خونِ كوليهاي چك، و هم خونِ آلماني در رگهاي من جاري است. همة سرزمينِ امريكا يك فرهنگِ آميخته دارد، و اگر چه سياستمدارانِ امريكايي بسيار تلاش كردهاند اين قضيه را منكر شوند؛ اما اين وضعيتِ واقعيِ امريكا است. نكتة ديگري كه مرا بهاين كار مشتاق ميكند، اين است كه من به سفر كردن عشق ميورزم، و دوست دارم در مكانهايي باشم كه از نظرِ فرهنگي برايم تازگي داشته باشد، و حتي معنايِ حرفهاي آدمها را هم متوجه نشوم؛ چون در اين صورت راه بر هر تصوري باز است. سعي ميكنم با تصوراتم به عمقِ موضوعات پي ببرم؛ اما مطمئنم در تفسير آنها و فهمشان به خطا رفتهام. براي من، تصوراتم دربارة پديدهها يك موهبت است، و از آنها لذت ميبرم.
- جيم جارموش فيلمِ بعدياش (مغلوب قانون) را با هم همان فضاسازيها و قاببنديها، كه بهصورت سياهوسفيد فيلمبرداري شده، و تصويري كثيف و رخوتناك از جامعة امريكا ترسيم ميكند، در امتدادِ خط كليِ داستان و ماجراهاي عجيبتر از بهشت و تعطيلي دايمي ساخت.
- سه شخصيت اصلي در مغلوب قانون آدمهايي سرگشته و پريشان احوال، و در چنبرة قوانين و رفتاري خشك و خشن و خودكامه گرفتارند. جارموش با قراردادنِ آدمها در دو موقعيت زندان و خارج از آن نشان ميدهد كه آنها در هر دو موقعيت، گرفتار و سرگشته و حيراناند، و راهي براي سعادتمند شدن در پيش رو ندارند. بدينسان يك كمديِ سياه عرضه ميشود، كه بخشي از آن كابوس و بخش ديگرش افسانه است، و ـ همچون عجيبتر از بهشت ـ دنيايي غمگين و مّرده و دلفريب را پيش چشمانِ ما قرار ميدهد.
- جار موش در پاسخ بهاين پرسش كه بسیاری از شخصيتهاي فيلمهاي او افسرده و ماليخوليايي بهنظر ميرسند، و او آنها را از كجا اخذ و دريافت كرده؟ چنين ميگويد:
- نقل قول جيم جارموش:
- از تنهايي و افسردگيِ خودم! (اين جمله را به طنز و با خنده ميگويد) اين بخشي از زندگي است، و من هميشه حسّ يك بيگانه را در بسياري از زمينهها دارم. مطمئن هستم شما نميتوانيد تصور كنيد، چرا؟ اما در برخي زمينهها من به سمتِ طنز، عدمِ ارتباط و سوءِ تفاهم كشيده ميشوم. همة اينها با هم آميختهاند، و در كنار هم هستند. بنابراين سعي من بر اين است تا به آنها در قالبِ يك شخصيت يا يك فيلم حيات ببخشم.
- جارموش قطار اسرارآميز را مانند فيلم اولش (تعطيلات دايمي) و بهخلاف فيلمهاي دوم و سومش (عجيبتر از بهشت و مغلوبِ قانون) بهصورت رنگي ساخت. قطار اسرارآميز فيلمي سه اپیزودی است؛ اما اگر اپيزودهاي عجيبتر از بهشت بههم پيوسته بودند، داستانهاي قطار اسرارآميز متفاوتاند، كه مكاني واحد آنها را بههم ربط ميدهد. قطار اسرارآميز، مانند فیلم بعديِ جار موش (با نام شب روي زمين)، براساس ايدة رخدادهاي متقارن ساخته شده است؛ رخدادهايي كه با صدايِ شليك گلوله و خاطرة الويس پريسلي (خوانندة جاز) بههم مرتبط ميشوند.
- ماجراهاي هر سه اپيزود در شهرِ ممفيس (زادگاه الويس پريسلي) اتفاق ميافتند. در قسمت نخست (با نام «دور از يوكوهاما») دو توريست ژاپني به ممفيس ميآيند تا از خانة الويس در «گريس لند» بازديد كنند؛ اما مثل آدمهاي دو فيلمِ قبليِ جارموش (عجيبتر از بهشت و مغلوب قانون) هر آنچه برسر راه خود ميبينند، نشان از ويراني و خشونت دارد. آنچه جارموش نشان ميدهد كنايهاي از حرفي است كه چندبار پسرِ ژاپني به نامزدش ميگويد: او بار اول وقتي قطاري، شبهنگام، از وسط خرابههاي شهرِ ممفيس ميگذرد، و بارِ دوم وقتي صدايِ شليك گلولهاي را در هتل ميشنوند، ميگويد: «اينجا امريكا است!» و آشكارا تأكيد ميكند كه چنين جايي «بهشت موعود» آنها نيست. تعبير جارموش اين است كه امريكا كشوري است كه بر خشونت و قلعوقمعِ قبيلهاي بنيان نهاده شده است، و اين خشونت را نميتوان از امريكا جدا كرد.
- اپيزودهاي دوم و سومِ قطار اسرارآميز (با نامهاي «روح» و «گمشده در فضا») مكمل همين نوع نگاه هستند، و خود فيلم در كنارِ عجيبتر از بهشت و مغلوب قانون «سهگانهاي» را تشكيل ميدهد كه جامعة امريكا را از زاوية ديد آدمهايي مهاجر ترسيم ميكنند. اين آدمها در فيلمِ عجيبتر از بهشت مهاجرانِ مجارستاني بودند، در مغلوب قانون يك ايتاليايي به نام باب، و در قطار اسرارآميز زوجِ جوان ژاپني و زن بيوة ايتاليايي كه، بهشكلي استعاري، تابوتِ همسرش را همراه خود دارد.
- شب روي زمين فيلمي است در پنج اپيزود، يا آنطور كه جارموش تأكيد كرده در پنج فصل. ماجراهاي فصلهاي پنجگانة شب روي زمين در پاريس، رم، نيويورك، لوسآنجلس و هلسينكي ميگذرند. جارموش هر فصل را با تأكيد بر احساسِ خاصي ساخته و پرداخته است: شاعرانه در پاريس، عصبي در رم، طنزآميز در نيويورك، سبّك در لوسآنجلس و سياه در هلسينكي. هدف او اين بود تا با انواع شكلهاي كمدي و با دريافتهاي متفاوتي از طنز و تراژدي ماجراهاي مورد نظر خود جلو دوربين بياورد. او ميگويد كه بهمقدار فراوان از سينمايِ كمدي و كمدينها تأثير پذيرفته است.
- جيم جارموش پس از شب روي زمين احساس كرد حرفي براي گفتن ندارد، پس از آن تصميم گرفت تا ايدة جالبي نيافته، فيلم ديگري نسازد. چهار سال يعد مرده مُرده را ساخت. باز بين مرد مُرده و فيلمِ آخرش با نامِ گوست داگ، سلوك سامورايي چهار سال وقفه افتاد. او چنانكه خودش گفته است: ايدههايش از رؤياهايش سرچشمه ميگيرند، و اين رؤياها گاهي سياهوسفيداند و گاهي هم رنگي. جارموش معمولاً در فيلمهايش داستان تعريف نميكند، بلكه بهدنبال بررسيِ روابط ميان آدمها است. او با ابهام و ايهام كار ميكند تا سبك ديداري و شنيدارياش متفاوت از سبك فيلمهاي هاليوودي باشد. فيلمهايش داستانهاي خاص و مشخصي ندارند، و حتي پارهاي از آنها فاقد طرح كمرنگ داستاني هستند. چنين گرايشي نشان ميدهد كه جارموش علاقهاي ندارد فيلمهايش ساختاري قابل پيشبيني داشته باشند. داستانِ فيلمهاي او شبيه لحظهها و نكتههاي كوچكي از زندگيِ روزمرهاند، و او همواره از توضيح دلايل رفتاريِ شخصيتهايش خودداري ميورزد، و بهشيوة فيلمهاي هاليوودي اصراري به توضيحهاي مكرر ندارد تا مخاطبانِ فيلمش را به آنچه ميخواهد بگويد آگاه سازد.
- مرد مّرده داستانِ سفرِ جسمي و روحيِ يك مردِ جوان بهنامِ ويليام بليك است. بليك در نيمة دومِ قرنِ نوزدهم به اعماق و دورترين مرزهايِ غربِ وحشي سفر ميكند، و با مردي آشنا ميشود، كه اصرار دارد ثابت كند بليك شاعري انگليسي است كه سالها پيش مّرده است. بليك بهخلاف تمايل و اعتقادش به يك قاتل و مردي كه بهمرور جسماش در حالِ تحليل رفتن است بدل ميشود. او رها در جهاني ستمگر و پّرهرج و مرج، با مسايلي مواجه ميشود كه چشمش را بر روي ابعادِ مختلف زندگي باز ميكند. گويي او از سطحِ يك آينه عبور كرده، و از سمت ديگر به جهاني ناشناخته، در گذشتههاي دور، وارد شده است.
- نقل قول جيم جارموش:
- من يادداشتهاي زيادي، طي سالهاي متمادي، دربارة ايدة فيلمِ مرد مّرده برداشته بودم، و قبل از آنكه دست بهكارِ نوشتنِ فيلمنامه بشوم مطالبي دربارة بوميانِ امريكا مطالعه كردم. كتابِ ويليام بليك را هم خواندم. واقعاً سالها بود كه بليك را مطالعه نكرده بودم. خيلي تعجب كردم وقتي ديدم چه شباهتهاي عميقي بين انديشههاي او و آنچه دربارة بوميانِ امريكا خوانده بودم وجود دارد. اين شباهتها باعث شد كه او به درونِ داستانِ من قدم بگذارد.
- جارموش در آخرين فيلمش با نامِ گوست داك: سلوك سامورايي زندگيِ آدمي عجيب و غريب را، كه خارقعادت عمل ميكند، بهنمايش گذاشته است. محل سكونت گوست داگ بر فرازِ بامِ ساختماني بلند در كنارِ قفسِ بزرگ كبوترانش قرار دارد. او تنها است و با كسي حشرونشر ندارد. تنها دوست صميمياش سياهپوستي فرانسوي است كه موقع گفتوگو زبان يكديگر را نميفهمند. او در عين حال كه از وسايل پيشرفتهاي براي آدمكشي استفاده ميكند، پيغامهايش را بهوسيلة كبوترهاي قاصد ميفرستد و دريافت ميكند؛ شيوهاي كه بهقول يكي از تبهكاران ورافتاده است. او بهشيوة ساموراييها زندگي ميكند، آيينها و راه و رسم آنها را بهجا ميآورد و براساس آموزهها و آيينِ سلحشوريِ سامورايي آدم ميكشد. مريدِ استادش است، و در نبردِ نهايي با اسلحة خالي روبهروي او قرار ميگيرد، تا مبادا ناخواسته صدمهاي به وي برساند. خود جارموش در توضيخ ويژگيهاي شخصيت گوست داگ گفته است:
- او حالتي شناور دارد؛ گويي روي تودهاي ابر راه ميرود. چه در ماجراها و حوادث مختلف، و چه در روايتي كه از او بهدست داده ميشود، بسيار سريعتر از ديگران، از خود واكنش نشان ميدهد و همواره بهشكلي غيرمترقبه در هر كجا كه بخواهد حاضر ميشود.
- نقل قول جيم جارموش:
- واقع امر اين است كه من خيلي خودم را نقد و بررسی نميكنم. واقعاً نميخواهم بدانم يك فيلمِ جيم جارموش چهگونه فيلمي است. فقط سعي ميكنم چيزي را بياموزم، و بعد سراغِ فيلمِ بعدي بروم. من ميدانم كه مثلاً رابرت آلتمن دوست دارد بارها فيلمهاي قديمياش را تماشا كند، و آنها را براي مردم نمايش بدهد؛ اما من در زندگيام از اينكه به عقب برگردم احساسِ راحتي نميكنم؛ هر چند دوست دارم مثل او باشم؛ چرا كه آلتمن فيلمهايش را واقعاً دوست دارد، و به آنها افتخار ميكند. فيلمهايش مثل بچههايش هستند. فيلمهاي من هم مثل فرزندانم هستند؛ اما من آنها را به سربازي ميفرستم
-
Rammstein

و امريکا پا را فراتر ميگزارد و به دين ملل نفوذ ميکند .شايد بهترين تصويري که رامشتاين به ان اشاره کرده تصوير نمازگزاري است که با کتاني هاي NIKE خود را در مي اورد و مشغول به خواندن نماز شود .
اعضا گروه عبارتند از :

Till Lindemann
خواننده و لايريک
متولد چهارم ژانويه 1963
Richard Kruspe-Bernstein
گيتار ريتم و لايريک، بوجود آورنده رامشتاين
متولد بيست و چهارم جون 1967
Christian "Flake" Lorenz
کيبورد
متولد ششم نوامبر 1966
Paul Landers
گيتار ريتم و ليد
متولد نهم دسامبر 1964
Oliver Riedel
باس
متولد يازدهم آپريل 1971
Christoph "Doom" Schneider
درامز
متولد يازدهم مي 1966
خب با توضيحاتي که دادم و بعد از معرفي گروه به طور مختصر به سراغ موضوع اصلي ميرويم و ان هم نقد و بررسي اهنگ امريکا از ابعاد مختلف است.
HOSSEIN YUSSEFI
- 21 Grams

- محصول:2003 USA
- فیلمی از: Alejandro Gonzalez
- فیلمنامه: Guillermo Arriaga
- اهنگسازان: Gustavo Santaolalla ، Dave Matthews
- مدت زمان فیلم:124 دقیقه
- رده بندی سنی: R افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند
- بازیگران:
- اSean Penn در نقش Paul Rivers
- Naomi Watts در نقش Cristina Peck
- Danny Huston در نقش Michael
- Carly Nahon در نقش Cathy
- Claire Pakis در نقش Laura
- Benicio Del Toro در نقش Jack Jordan
- Nick Nichols در نقش Boy
- Charlotte Gainsbourg در نقش Mary Rivers
- John Rubinstein در نقش Gynecologist

- خلاصه فیلم:
- مردی _پدر و دو دخترش را در تصادفی زیر میگيرد و موجب مرگ پدر و دو دختر خردسالش میشود در بیمارستان، قلب_ این پدر به بیماری که در حال مرگ است(Sean Penn )پیوند میشود و او را نجات میدهد. بعد از این اتفاق، زندگی سه خانواده متاثر میشود. مرد با قلب پیوندی کنجکاو میشود خانوادهی فرد اهدا کننده را پیدا کند و زن بیوه هم دنبال گرفتن انتقام از قاتل همسر و فرزندانش است. همان دو موضوع باعث میشود زندگی قهرمانهای فیلم به هم مربوط شود...
- نقد فیلم
- فیلم 21 گرم
- به کارگردانی الخاندرو گنزالس یکی از بهترین و تکنیکی ترین فیلمهای ساخته شده در دهه اخیر میباشد البته عده ای از منتقدین بعد از نمایش عمومی کارگردان این فیلم یعنی گنزالس به همراه بعضی دیگر از عوامل این فیلم را متهم به پوچ گرایی و.....کردند که به هیچ وجه نمیتوان این عقیده را در مورد این اثر و عوامل ساختش پذیرفت .داستان فیلم به صورت غیر خطی و سراسر پر از ابهامات بیان میشود و بیننده را در بسیاری از مواقع گنگ و مبهوت میکند که البته با دیدن دوباره و سه باره فیلم بیننده متوجه موضوع میشود و صد البته از تکنیک ساخت و قرار گرفتن سکانس های فیلم به صورت پراکنده اما بسیار دقیق شگفت زده میشود سکانسهایی که شاید در اولین نگاه بسیار گنگ و نامفهوم بوده اند حالا خط مشاء داستان را تایین میکنند.صحنه های این فیلم درست همانند پازلهایی است که در کنار یکدیگر و با کمک بیننده در کنار هم قرار میگیرند . در 21 گرم بازیگران عالی بازی میکنند وباید Naomi Watts و اSean Penn را تحسین کرد.ولی به جزئیات نقش وشخصیتی این دو نمیپردازم (به علت طولانی شدن بحث)و به سراغ شخصیت جک جردن که برای من خیلی دوست داشتنی است خواهم رفت.
- اما مسئله ای که فیلم 21 گرم را جدا از ساختار قوی و تدوین ماهرانه اش متمایز میکند این است که فیلم به عقیده من یک نگاه عمیق و دقیق به مسئله ایمان و لایه های درونی انسان میپردازد .مسائلی مثل لقاح مصنوعی و دروغگو خطاب کردن مسیح و بسیاری از موارد دیگر.........جزء نکاتی هستند که البته در سایه تکنیک های سینمایی و نوع روایت فیلم که خاص میباشد پنهان میماند.مسئله بازگشت و مرگ و بالعکس کلیدی ترین نکته فیلم میباشد بازگشت جک جردن به ایمان و دیانت مساوی میشود به مرگ مایکل و دو دختر خردسالش و مرگ مایکل موجبات زندگی دوباره پائول که در استانه مرگ قرار دارد را فراهم میکند و حال پائول با یک اسلحه به دنبال کشتن جک راهی میشود کشتن کسی که موجبات زندگی دوباره خود را مدیون او میباشد حال شخصیت جک جردن که اصلی ترین و محوری ترین فرد داستان چه از لحاظ روند داستان و چه از لحاظ شخصیت درونی که اوج فیلم و افول فیلم (از لحاظ ماجرا) در این شخصیت شکل میگیرد را مورد نقد قرار میدهم تا مسئله کمی روشن تر شود
- . Jack Jordan با بازی استثنایی Benicio Del Toro فردی است که در گذشته یک خلافکار به تمام معنا بوده و حال تبدیل به یک مسیحی شده سکانسی در فیلم وجود دارد که او مشغول ارشاد و راهنمایی یک جوان 17 ساله و بزهکار است و خطاب به جوان میگوید "خداوند حتی از رویش یک تار مو روی سر تو خبر داره" یک سکانس فوق العاده جوان کم تجربه مجبور است به حرف کسی گوش کند که بر پیشانی خود سیاه است (ارم زندان ایالتی روی گردن جک جردن) واین جزء همان مسائل انتقادی فیلم میباشد که افراد الوده به گناه مسئول رواج دین میشوند که حتی خود کوچکترین ثباتی در دین ندارند در ادامه وقتی نوجوان با دوست خود در گیر میشود جک جردن وارد ماجرا میشود و با فحش و ناسزا و کتک زدن نوجوان قصد اصلاح او را دارد که با پا در میانی اسقف اعظم قائله ختم میشود .البته این روش در سایر ادیان الهی دیگر هم توسط اشخاصی مثل جک جردن به شکلی بدتر اجرا میشود (قصد مقایسه ندارم ) در ادامه جک جردن در یک مزایده و به لطف مسیح برنده یک خودرو میشود تا با ان به امور کار کلیسا بپردازد در همین کش و قوس جک جردن با خودرو اعطایی مسیح مایکل و دو دخترش را زیر میگیرد و به جای کمک از صحنه میگریزد وبعد از گذشت چند روز خود را به پلیس معرفی میکند و حالا جنگ اعتقادی مذهبی جک درون زندان اغاز میشود جک جردن این بار برعلیه مسیح شعار میدهدو در حالی که با اسقف کلیسا مشغول بحث است میگوید" من خودم رو وقف مسیح کردم و اون در عوض یه ماشین به من داد تا باحاش بزنم یه مرد و دو دخترش رو بکشم اون (مسیح) حتی توانایی موندن و کمک کردن به اونها رو به من نداد مسیح به من خیانت کرد هیچ جهنمی در کار نیست و جهنم همینجا تو سر منه" بله در واقع حالا جک جردن به همان نوجوان بزهکار تبدیل شده اما نوجوان بزهکار درون خودش و اسقف کلیسا هم با الفاظی مثل حروم زاده و.........سعی میکند تا جک بی ایمان را اصلاح کند
- بله این واضح و روشن است که الخاندرو گنزالس به عنوان فیلم ساز دین مسیحیت را به باد انقاد های کوبنده قرار میدهد و راه و روش کشیش ها و ترویج دهندگان دین را مورد تمسخر قرار میدهد شاید جالب باشید بدانید که الخاندرو گنزالس فرزندش را در سنین کودکی از دست میدهد و در پایان فیلم هم وقتی صفحه سیاه میشود شاهد یک دست نوشته هستیم به این معنی که{خطاب به ماریا الادیا:(ماریا الادیا همسر گنزالس میباشد) انگاه که محصول خراب شد سوزانده شد.و مزرعه افتاب گردان دوباره سبز شد} شاید خود کارگردان هم دچار جنگ اعتقادی شده باشد و از دست دادن فرزندش منسوب به مسیح میداند؟ صد البته این به نوع دیدگاهای تماشاگر فیلم مربوط میشود که چه دیدی نسبت به این نوع دیدگاهای مذهبی داشته باشد .جک جردن حالا به دور از هرگونه اموزه دینی به فطرت خود رجوع میکند و درون خود احساس گناه میکند او همه چیز خود را رها میکند و بعد از ازادی از زندان به دلیل عدم اثبات به یک جای دوردست میرود و درنهایت او با پائول و کریستین مواجه میشود او خود را تسلیم انها میکند اما پائول توان کشتن جک جردن را ندارد و به دلیل عارضه قلبی دچار تشنج میشود و حالا یکی دیگر از نقاط اوج فیلم را مشاهده میکنیم که جک جردن در یک نمای بسته درون یک وانت در حال رساندن پائول به بیمارستان است حالا و بعد از زمانی که جک جردن به همان چیزی که هست بازگشته و خودش است تبدیل به یک فرشته نجات میشود.و.............
- در نهایت ان دیالوگ تاریخی شون پن هنگام مرگ روی تخت بیمارستان: مگه ما چند بار به دنیا میآییم، مگه چند بار از دنیا میریم؟
- میگن درست در لحظه مرگ 21 گرم از وزن کسی که داره میمیره، کم میشه.
- و مگه 21 گرم چقدر ظرفیت داره؟
- مگه چی از ما کم میشه؟
- مگه چی میشه اگه ما 21 گرم از دست بدیم؟
- با رفتن اون چی میشه؟
- مگه چقدر ارزش داره؟
- 21 گرم وزن… یک سکه پنج سنتی
- وزن یک مرغ مگس خوار…یه تیکه شکلات
- 21 گرم چقدر وزن داره؟
- این 21 گرم که از ما کم میشه وزن روح ماست. واقعا 21 گرم چقدر وزن داره؟ وزن “بودن” و “هستی” ما چقدره؟
- حسین یوسفی
