تبليغاتX

تریولوژی مرگ
چرا مرگ؟شاید این اولین سوالی باشد که با دیدن یکی از سه گانه های بهمن فرمانن ارا نا خودگاه در ذهن ما شکل میگیرد بدون شک بهمن فرمان ارا اولین فیلمسازی است که به این شکل با ساختن سه فیلم به موضوع مرگ میپردازد و چه موضوعی بهتر از این !مرگ به خودی خود مسئله سنگینی برای انسانها است و مسلما پرداخت به این موضوع هم میتواند سنگین باشد همان طور که هر سه فیلم فرمان ارا فیلمهای سنگینی است و صد البته بار فلسفی و انتقادی زیادی را دارا میباشند شاید بهمن فرمان ارا استاد نباشد اما او فیلم ساز خوبی است و بسیار باهوش چون او تنها فیلمسازی است که به یک درک و بلوغ فکری نسبت به جا و مکانی که در ان کنار مردم یک جامعه زندگی میکند رسیده است بهترین فیلمسازان تمام دوران تاریخ کسانی هستند که نسبت به تاریخ و موقعیت مکانی و زمانی خود نسبت به یک جامعه فیلم ساخته اند و نه کسانی که تقلید میکنند متاسفانه اکثریت کارگردانان ایرانی به شگل زننده ای تقلید میکنند و نتیجه این تقلید چیزی نیست جز یک فیلم ابکی و ضعیف که شکست میخورد و علت این شکست نتیجه انتقال افکار تقلیدی یک فیلم ساز خارجی است که نسبت به موقعیت زمان و مکان خودش در مورد جامعه خودش فیلم میسازد و انوقت یک فیلم ساز ایرانی از ان تقلید میکند !اگر میگویم فرمان ارا فیلم ساز بزرگی است به این خاطر است که بر خلاف اساتید دیگر میداند که در کجا زندگی میکند و از شرایط موجود به بهترین شکل ممکن استفاده میکند او برخلاف دیگران در فیلمهایش شعارهای لوس شده ازادی بیان و ازادی زنان و ... را به زور به خورد تماشاگرش نمیدهد او دست به یک موضوع حساس میگزارد و مسئله مرگ را پیش میکشد در این مورد فیلم میسازد و موفق هم میشود و این به این خاطر است که مردم ایران مرگ را دوست دارند!مگر نه اینکه ما در یک جامعه مذهبی زندگی میکنیم و مگر نه اینکه مرگ در دین ما و جامعه ما از مثل نان شب مهم است!فرمان ارا با استفاده از این طرز تفکرات جامعه معاصرش در مورد مرگ فیلم میسازد و با استقبال جامعه مواجه میشود طوری که او را بنیان گزار سینمای استیلایی و یا معناگرا و از این نامها معرفی میکنند به هر حال جدا از این مسائل و به دور از برخی از بزرگ نمایی ها و شعار های اغراق امیز فیلمهای بهمن فرمان ارا باید به این نکته اشاره کرد که فیلم های او خصوصا سه گانه مرگ او از یک بار فلسفی بالایی برخوردار است طوری که با دیدن این فیلمها تماشاگر به فکر فرو میرود و سوالات زیادی در ذهنش ایجاد میشود که البته بی جواب خواهند ماند!
پارت اول مرگ
بوی کافور عطر یاس

وقتی فیلم سازی فیلم نسازه و یا نویسنده ای ننویسه این خودش یک جور مردنه در واقع هراس من از مردن نیست بلکه هراس من از بیهوده بودنه!و شاد با شنیدن این دیالوگ در فیلم بوی کافور عطر یاس با ترس و هراس بهمن فرمان ارا به خوبی اشنا شویم شویم شاید در طول این 20 سالی که او فیلم نساخته بود او دچار این ترس هراس شده بود!فیلم بوی کافور عطر یاس اولین فیلم بهمن فرمان ارا نیست اما اولین فیلم بلند او پس از انقلاب بود فرمان ارا با این فیلم پس از 20 سال به سینما بازگشت و بازگشت او مقارن بود با جامعه ای که کمی از ان حالت خشک و رسمی مذهبی جدا شده شده بود و چپ گرا ها برای خود برو بیایی داشتند و سینمای ایران هم کمی جسور تر شده بود فرمان ارا در این فیلم خودش را معرفی میکند در واقع یک قدرت نمایی و استقلال را به سینمای ابکی ان دوران را که فقط تحت تاثیر رابطه دختر و پسر بود را در این فیلم القا میکند فیلم بوی کافور عطر یاس تولد دوباره فرمان ارا در سینما بود چون همانطور که در ابتدا هم اشاره شد او مرگ خودش را در ننوشتن و نساختن فیلم میبیند اما حالا که بازگذشته چرا از مرگ فیلم میسازد؟شاید با دیدن این فیلم به جواب مورد نظر برسیم چون در این فیلم به مراسم تدفین و خاکسپاری و اداب و رسوم این مراسم خیلی تاکید میشود شاید نگاه فرمان ارا یک نگاه انتقادی باشد اما در بسیاری مواقع این نگاه کارگردان یک نگاه موافق نیز هست داستان فیلم داستان کارگردانی است که 20 سال فیلم نساخته و در ضمن دوستان کارگردان او نظیر سهراب شهید ثالث علی حاتمی و بهرام ری پور نیز فوت کرده اند او به سفارش یک تلوزیون ژاپنی تصمیم میگرد که در باره مراسم تدفین خودش فیلم بسازد و این در حالی است که او دچار یک بیماری قلبی است و مرگ را در اطراف خود حس میکند !خب با خواندن خلاصه داستان و دیدن فیلم متوجه این موضوع خواهیم شد که بهمن فرمان ارا در واقع به نوعی حرفها و طرز تفکرات خود را به تصویر میکشد ما میتوانیم این احساس را داشته باشیم که بهمن فرمان ارا از اینکه بعد از مرگش فراموش شود میترسد و در واقع این کنایه است نه فقط برای خود بلکه برای روشن فکرانی که در گمنامی میمیرند و جامعه انها را فراموش میکند او با نام بردن افرادی چون شهید ثالث علی حاتمی و بهرام ری پور دقیقا به این نکته اشاره میکند که یک روشن فکر چه طور فراموش میشود و الا نگاه او در مورد یک مرگ نگاهی توام با ترس و هراس از خود موضوع فنا شدن نیست طوری که در سکانسهایی از این فیلم مشاهده میکنیم که با مرگ یک نفر کودکی به دنیا می اید در واقع بهمن فرمان ارا فراموش شدن هنرمندان و افرادی چون خودش را مرگ واقعی میداند و نه فنا شدن را فیلم بوی کافور عطر یاس بهترین فیلم است برای اینکه با با بهمن فرمان ارا اشنا شویم و با طرز تفکراتی که در در فیلم بعدی خودش به نحوی جداگانه اما مشترک بیان میشود و البته نماد گرایی که در دو نوشته بعدی به ان اشاره خواهم کرد.
پارت دوم
خانه ای روی اب
خانهای روی اب دومین اثر بهمن فرمان ارا در مورد مرگ بود اما این بار در این فیلم این موضوع با مضامینی مثل مذهب و اعتقادات هم امیخته شد تا پرداخت جدی تری نسبت به موضوع مرگ شود شاید در این فیلم بیش از هر چیزی که قابل ذکر باشد این نمادها هستند که با تماشاگر فیلم صحبت میکنند ما در همان ابتدا با یک تصویر پیرزنی مواجه هستیم که در حال بافتن میباشد شاید اگر به عنوان یک بیننده بخواهیم این تصویر را در ذهن خود انالیز کنیم به این نتیجه برسیم که پیرزن نماد روزگار و نخ نماد عمر و بافته ها هم نمادی از سرنوشت انسان باشند البته این نماد را قبلا در فیلم دشت گریان هم دیده بودم و خیلی شبیه به ان نماد سرنوشت یونانی است به هر حال با شروع فیلم و داستانی به ظاهر خطی ما متوجه همان حرفهای فیلم اول فرمان ارا خواهیم شد اما این بار با پرداخت بیشتری طوری که او برای بیان این حرفها و برای بیشتر شدن مخاطب از بازیگران بزرگ و معروف سینمای ایران استفاده میکند تا تماشاگر را به سینما بکشانند حتی او از هدیه تهرانی به عنوان یک مترسک در این فیلم استفاده میکند تا قشر جوان را هم به سینما بکشاند و اتفاقا موفق هم بود در این کار با اینکه هیه تهرانی در این فیلم درست به مانند کیت بلانشت در فیلم بابل کار خاصی انجام نداد اما حضورش مفید بود شاید خیلی ها از استفاده کردن این همه نامهای بزرگ کنار هم انتقاد کردند اما فرمان ارا از بازیگرانش در این فیلم بازی خوبی گرفت و البته این یکی از هنرهایفرمان ارا است حتی بازیگرانی که در این فیلم یک سکانس بازی کردند عالی بودند !اما درمورد محتوای این فیلم اگر بخواهیم صحبت کنیم باید گفت که فیلم خانه ای روی اب تلفیقی از یک نگاه اجتماعی به مسائل جامعه با یک نگاه فلسفی است و البته موضوع مرگ که در این فیلم رنگ کمرنگ تری نسبت به فیلم قبلی دارد داستان فیلم داستان دکتری است که شخصیتی خاکستری دارد در یک سکانس از فیلم او که در حال رانندگی و حالتی مست گونه است با یک فرشته تصادف میکند و وقتی که در سکانس بعدی بالای سر فرشته حاضر میشود و به او دست میزند دست او میسوزد!با دین این صحنه از فیلم تماشاگر متوجه میشود که با چه موضوعی سرو کار دارد در واقع پزشکی که اسباب زندگی دوباره و تسلای بیماران خود بوده معصومیت و ان فرشته درون خودش را میکشد و این از نظر فرمان ارا یعنی یک مرگ در واقع در این فیلم مرگ برای کارکتر داستان یک مرگ فیزیکی نیست بلکه مرگ تدریجی و مرگ درونی فطرت شخصیت پزشک که ان را رضا کیانیان بازی میکند مرگ واقعی است پزشکی که از لحاظ مادی مشکلی ندارد اما از لحاظ روحی دچار یک یاس عمیق شده است !در سکانسی از فیلم ماشاهد یک صحنه زیبا هستیم درون اسایشگاه سالمندان که دو شخصیت پدر و پسر مشغول بحث و جدل هستند و در همین مناظره ها فرمان ارا علت های مختلف مرگ تدریجی کاراکتر خاکستری فیلمش را ریشه یابی میکند ! پدری در اسایشگاه پسری معتاد و ...نتیجه تمام زندگی شخصیت پزشک این فیلم است که در واقع از نظر کارگردان مرگ برای یک انسان راحتر است تا دچار بودن به این مشکلات فرمان ارا در این فیلم به سیاهی های پیرامون جامعه اشاره میکند به مسله فقر اختلاف طبقاتی اعتیاد و ...البته او در بعضی از این سکانسانها به شکل اغراق امیزی شعار میدهد اما نه در حدی که فیلم خوش ساخت او را ضعیف کند در ادامه با صحنه هایی نظیر تار عنکبوت و پسرک خردسالی مواجه هستیم که شاید اگر این دو موضوع در فیلم وجود نداشت هم هیچ اتفاق خاصی رخ نمیداد پسرک قاری قران که از نیروی شگرف برخوردار است و تار عنکبوت که نمادی است از یک خانه سست که شخصت خاکستری داستان برای خود ساخته و البته تعبیر ان ایه کتاب قران و فرموده خداوند که سست ترین خانه ها خانه عنکبوت است !شاید خانه ای روی اب یک مستاقی باشد از خانه خدا و جایی که خدا در انجاست چون بر طبق روایات عرش خدا بر روی اب بنا شده !به هر حال با تمام اتفاقات و دیالوگهای سنگین و گاها اغراق امیز و سردر گم کننده این فیلم باید گفت که در میان سه گانه مرگ فرمان ارا او تمام فیلمهایش این بهترین فیلمی بود که از بهمن فرمان ارا دیده ایم!
پارت سوم
یک بوس کوچولو
اما اخرین اثر فرمان ارا که که کمی هم کلیشه ای شد فیلم یک بوس کوچولو بود که در تکمیل ان دو فیلم قبلی ساخته شد و البته همگان منتظر یک نتیجه گیری منطقی از این سه گانه بودند که البته از نظر خیلی ها این فیلم پایان خوبی بود بر سه گانه مرگ و البته خیلی ها هم به شدت از این فیلم انتقاد کردند به هر حال این فیلم بیشتر از اینکه به مرگ بپردازد بیشتر به مسائل و شاید دغدغه های فکری فرمان ارا مربوط شود طوری که ما در این فیلم با دو روشن فکر مواجه هستیم یک روشن فکری که در وطن خودش مانده و به کشور خودش خدمت کرده و دومی روشن فکری که وطن خودش را ترک کرده نکته جالب اینجاست که ان روشن فکری که از خارج به ایران پا میگذارد در واقع از نظر فرمان ارا مرده است و این مرگ هنگامی رخ داده است که در واقع او وطن خودش را ترک کرده است شاید این دیدگاه درستی نباشد که تمام کسانی را که تحت شرایطی کشور را ترک کرده اند را به این شدت به باد اتقاد گرفت اما به هر حال فرمان ارا در این فیلم روشن فکران که در ایران مانده اند و خدمت کرده اند را به صورت اغراق امیزی بالا برده است اولین سکانس این فیلم یک پرده سیاه است و که خود به خود همان حس مرگ و بوی مرگ را در فضای فیلم جاری میسازد و مسئله چگونه مردن در این فیلم که این بار جنبه فیزیکی هم پیدا میکند چون هر دو روشن فکر به صورت فیزیکی هم در این روایت سوم که قرار است بهمن فرمان ارا در این روایت یک نتیجه گیری م کرده باشد میمیرند اما جالب اینجاست که روشن فکر ی که در ایران مانده خوب میمیرد با یک بوس کوچولو و روشن فکری که به خارج فرار کرده بد میمیرد اگر بگوییم که این بدترین پایان ممکن برای یک سه گانه خاص با موضوع مرگ باشد سخن به گزاف نگفته باشیم چون در فیلم های قبلی ما با یک موضوع احساسی سر و کار نداشتیم شاید با مرگ شخصیت سعدی در این فیلم که بسیار شبیه به خود فرمان ارا گریم شده فرمان ارا به نوعی مرگ خودش را اعلام میکند اما این مرگ به عقیده من به تماشاگر این فیلم ربطی ندارد شاید بیننده با توجه به دو قسمت قبلی این سه گانه برای اینکه به یک پایان خوش بیشتر امیدوار میبود تا با پایانی تراژیک که حاصل تفکرات شخصی خود کارگردان است طرز تفکرات فرمان ارا به عنوان یک فیلم ساز بزرگ محترم است و او حق دارد که فیلم را هر طور که دوست دارد تمام کند !شاید علت ضعف این فیلم قدرت قبلی فیلم قبلی او بود شاید با دیدن فیلم خانه ای روی اب انتظارات از فرمان ارا بالا رفته بود و شاید من به عنوان یک بیننده وقتی که فیلم یک بوس کوچولو به اخر رسید نتوانستم یک نتیجه گیری مطلوب کنم اما چیزی که واضح و عیان بود این بود که با کمی کار بیشتر و پرداخت بیشتر این فیلم نیز میتوانست موفقیت فیلمهای قبلی را تکرار کند اما شاید تداخل احساس و منطق این پایان خوش را خراب کرد به هر حال و با تمام وجود این صحبت ها فرمان ارا فیلم ساز خوبی است و البته نامی بزرگ انقدر بزرگ که مرا مجبور کرد از سینمای ایران بنویسیم در هر حال اولین نقد سینمایی سال 86 را با نقد فیلمهای خوبی از سینمای ایران اغاز کردم تا شاید بتوانم کم کم با این سینمای ضعیف اشتی کنم و البته این موضوع را هم یاد اوری کنم که اول نقدها معمولا دچار اشکلاتی است که پیش شا پیش همه انها را میپذیرم !شاید امید به یک بوس کوچولو امید بزرگی باشه!
در مورد کارگردان
نام: بهمن فرمان آرا
تاریخ تولد: 1321 
متولد 1321 در اصفهان.
فارغ التحصیل سینما از دانشگاه کالیفرنیا.
در سینمای قبل از انقلاب و در دهه 40 به عنوان  نویسنده، مترجم و منتقد فعالیت کرده است. در سال 1353 فیلم شازده احتجاب را ساخت که در آن سال مورد توجه واقع شد.
او در سال 1357 به کانادا رفت و در سال 1376 به ایران بازگشت. پس از بازگشت دو فیلم ساخت که هر دو با استقبال بسیاری هم از جانب منتقدان و هم از جانب تماشاگران مواجه شد:
بوی کافور عطر یاس و خانه ای روی آب.بهمن فرمان ارا فیلم ساز ی است که از سبک خاصی پیروی نمیکند اما نماهای دور و تصویر ساکن و دیالوگ های سنگین کارهای او را متمایز میکند به هر حال او یکی از فیلمسازان بزرگ ایران است و البته این بزرگی دلیل بر این نیست که به او استاد بگوییم همانطور که نباید به امثال بیضایی و کیارستمی و ...استاد بگوییم
فیلمشناسی
خانه قمر خانم (1351)
شازده احتجاب (1353)
شطرنج باد  (1355)
سایه های بلند باد (1357)
بوی کافور عطر یاس (1378)
خانه ای روی آب (1380)
یک بوس کوچولو (1383)

مرگ مذهبی یا یاس فلسفی
با نگاهی به سه فیلم بهمن فرمان ارا و در کل سینمای که همچین سمت و سویی را پیگیری میکند در میابیم که جدا از مسائل اجتماعی و جامعه شناختی و به دور از کشمکش ها و صحبت های درونی کارگردانان مختلف که در این سبک سینما که نام خاصی هم ندارد و بیشتر به عنوان سینمای معناگرا از ان یاد میشود در مییابیم که نوع دیدگاه ها به موضوع مرگ بیشتر یک نگاه مذهبی است تا تا یک نگاه روشن فکرانه و البته این برمیگردد به طرز تفکرات یک جامعه از مرگ و نوع اعتقادات و مذهب مردم که در این قضیه دخیل است و فیلم ساز نیز ناگزیر است بر طبق عقیده عموم فیلم بسازد و البته این طبیعی است ما در فیلمهای مشابه خارجی هم با این دیدگاه خاص مواجه میشویم که هر کارگردانی نسبت به دین خود به موضوع مرگ نگاه میکند مثلا فیلم رویاهایی که می ایند یک فیلم کاملا با دیدگاه مسحیت است اما نکته ای که مهم است خود موضوع مرگ است و ان چیزی که کارگردان انرا به تصویر میکشد جدا از دین و مذهب من معتقد هستم که که یک فیلم ساز باید به دور از محدودیت های دینی و مذهبی به موضوع بپردازد اینکه ما فیلمی بسازیم که تماشاگر و مخاطب را از مرگ بترسانیم کار جالبی نیست چون انگاه هیچ تفاوتی با انچه که بزرگان دینی میگویند نداریم فیلم ساز حق به تصویر کشیدن انچه که در ذهن خود است دارد اما اگر انچه که به او دیکته میشود را ندارد و متاسفانه در سینمای ما یک فیلم ساز اجازه ندارد به انچه که ایده ذهنی و درونی خود نسبت به موضوع خاص است برسد ما در فیلمهای هالیوودی مشابه که در مورد مرگ ساخته میشود گاها با ایت تصورات زشت و قرئن وسطی مواجه هستیم اما حداقل فیلم سازان هالیوودی در فیلمهایشان یک شانس مجددی را برای یک انسان خطاکار قائل هستند اما در دین و مذب ما یک خطاکار هیچ شانسی ندارد با نگاهی گذرا به تریولوژی فرمان ارا متوجه میشویم که او به ناچار مجبور است که یک تم مذهبی و اسلامی به فیلمهایش اضافه کند !شاید هم دیدگاه او یک دیدگاه دینی به مسئله است اما نکته مهم این است که بهمن فرمان ارا با تمام این جریانات سعی کرد مرگ را تولدی دوباره به تصویر بکشد با وجود اینکه فیلمهای او هم مثل تفکرات رایج بیشتر به ترس و هراس مربوط میشود اما در پس صحنه های فیلم و تفکر در بیشتر به این موضوع پی میبریم که هدف او زندگی است و نه مرگ حداقل اگر بخواهیم خودمان به عنوان تماشاگر نتیجه گیری کرده باشیم متوجه میشویم که فرمان ارا بیشتر یاس فلسفی را عامل مرگ میداند تا مرگ مادی رادر هر حال با دیدن این سه فیلم بهترین نتیجه گیری که میتوان کرد این بود چون خود کارگردان بر خلاف دو فیلم ابتدای در فیلم یک بوس کوچولو خوب نتیجه گیری نکرد و شاید این به ان دلیل باشد که موضوع کمیشخصی شد به هر حال فیلمهای اینچنینی و با این سبک و سیاق اگر با ازادی بیشتری ساخته شوند بسیار بهتر است و البته این رویکرد کارگردانان ایرانی و بازیگران ان که جدیدا به دنبال ساخت و یا بازی در سینمای خاص و غیر گیشه ای هستند قابل تقدیر است و البته باید به این نکته اشاره کرد که بهمن فرمان ارا جزءاولین کسانی است که این سبک و سیاق را پایه گذاری کرد طوری که بعد از فیلم بوی کافور عطر یاس ما فیلمهای بیشتری را در این سبک دیدیم و امیدوارم که روزی از طریق همین سبک و سیاق خاص که به ان سینمای معناگرا و یا استیلایی و یا خاص که هنوز اصلاح و واژه مناسبی برای ان پیدا نکردیم روزی در جهان مطرح شویم و الا از فیلمهای ابکی سینماگران دیگر که هنوز در قضیه کلیشه ای دوستی دختر و پسر مانده اند نباید انتظار معجزه داشت.
حسین یوسفی
پ.ن
اینکه قرار بود من ننویسیم دیگه مربوط بود به دروغ 13 نمیدونم چرا دوباره مینویسیم اما امیدوارم که باز هم بنویسیم اگر خدا بخواد
بعد اینکه در سینمای ایران را باید گل گرفت که توی فضای مجازی 2 تا پوستر ناقابل نداره که بزاریم تو وبلاگمون
به خاطر غلط املایی پوزش سر فرصت اصلاح میکنم

نوشته شده توسط حسین یوسفی در 29 Mar 2007 ساعت 4:49 AM | لينک ثابت |

DAS CABINET DES D.R CALIGARI

دفتر دکتر کالیگاری

کارگردان: روبرت وینه

بازیگران : ورنر کراوس  کنراد فایت  فریدریش فوئر

محصول :1920 آلمان

مدت نمایش: 50 تا 62 دقیقه

هزینه تولید : 18000 دلار

فیلمبرداری در زمستان سال 1919 در استودیوهای دکلا

پخش در ماه فوریه سال 1920 در برلین

سیاه وسفید در بعضی نسخه ها رنگی. صامت

 

خلاصه فیلم:

در سال 1830 کالیگاری به یک شهر کوچک آلمان وارد میشود ونمایشی در یک بازار مکاره به راه می اندازد . همزمان قتلهائی اتفاق می افتد. در نمایش کالیگاری  خوابگردی به نام سزار پیشگوئی میکند . از جمله در شبی که آلن. فرانسیس و جین (دو دانشجو ودختری که هر دو دوست دارند ) به دیدن نمایش آمده اند سزار طالع آلن را میبیند و پیش بینی میکند او بزودی خواهد مرد و در همان شب آلن به قتل میرسد . فرانسیس که به کل قضایا مشکوک شده است در لحظه ای که سزار جین را میرباید سر می رسد و در تعقیب و گریزی  سزار از حال میرود و می میرد با پیگیری ماجرا مشخص میشود سزار دیوانه ای فراری از یک تیمارستان بوده و کالیگاری دکتری از همان جا که با سوء استفاده از قدرتش بیمارش را وا می داشته دست به جنایت بزند . اما این پایان داستان نیست . چون مشخص میشود تمام فیلم از زبان فرانسیس که دیوانه ای در یک تیمارستان است تعریف میشده و جالب اینکه جین و سزار هم دیگر ساکنین آن تیمارستان هستند و دکتر کالیگاری ریاست آن تیمارستان را بر عهده دارد !

گوته میگوید:

آلمانیها همه آدمهای عجیبی هستند!آنان با تفکرات و اندیشه های عمیق خود همواره عرصه های تازه را میجویند و زندگی را به خود سخت میگیرند.

 

نقد فیلم:

دفتر دکتر کالیگاری احتمالاً اولین فیلم سینمای اکسپرسیونیسمی نیست اما حتماً مشهورترین فیلم این نوع است . نوشتن طرح اولیه فیلمنامه از آنجا آغاز شد که شاعر چک هانس یانوویتس  مجذوب معمای حل نشده قتل دختر جوانی در بازار مکاره گشت و با کمک دوستش  کارل مایر آن را تبدیل به یک داستان برای سینما کرد افسانه های بسیاری در مورد چگونگی ساخته شدن دفتر دکتر کالیگاری وجود دارد مثلاً اینکه خود اریش بومر تهیه کننده فیلم پیچ انتهای فیلم را به طرح اولیه یانوویتس ومایر اضافه کرده است تا تماشاگر در یک کابوس واقعیت غرق نشود . اما در این نسخه موجود نیز به ترتیبی میشود تصور کرد روایت فرانسیس اصلاً درست بوده و رئیس تیمارستان او همان کالیگاری جنایتکار است ... این فیلم اوضاع و احوال آلمان پس از جنگ جهانی اول را به نمایش میگذارد کالیگاری تبلور زورمندی مثل قیصر است فیلم حتی می تواند نوید دهنده بر سر کارآمدن نازیها در سالهای بعد باشد اگر چه خود نازیها در نمایشگاهی که در سالهای دهه 1930 از آثار به زعم خودشان منحط هنری برپا میکنند این فیلم را نیز بی نصیب نمی گذارند. دفتر دکتر کالیگاری به تعبیر خیلی از منتقدان سینما اولین فیلم هنری دنیا است. پومر ابتدا در نظر داشت فریتس لانگ را برای کارگردانی این فیلم انتخاب کند اما لانگ مشغول کارگردانی فیلم دیگری بود و قرعه به نام کارگردان مهجوری به نام روبرت وینه افتاد تا نام او این چنین ماندگار در تاریخ سینما گردد

 

پارت دوم

NOSFERATU (EINE SYMPHONIE DES GRAUENS

نوسفراتو( یک سمفونی وحشت )

آلمان -1922

کارگردان: فردریش ویلهلم مورنا

فیلمنامه نویس : هنریک گالین بر مبنای رمان دراکولای برام استوکر

بازیگران: ماکس شرک  آلکساندر گراناخ  گوستاف فون –وانگمهایم  گرتا شرودر .روت لندشوف

سیاه وسفید ( در بعضی نسخه ها رنگی ) صامت

پخش در پنجم ماه مارس 1922

پخش مجدد: ناطق  همراه با اضافات در سال 1930 با عنوان  ساعت 12 نیمه شب یک شب وحشت

مدت نمایش : حدود 70 دقیقه

خلاصه فیلم:

در قرن نوزدهم «هاتر» کارمند یک بنگاه معاملات املاک شهر «برمن» رهسپار «ترانسیلوانیا» میشود تا ملکی را که به کنت « اورلوک » بفروشد هاتر با سختی بسیار خود را به قصر کنت میرساند و در آنجا در میابد که او همان نوسفراتو خون آشام است . نوسفراتو در شب اول حضور هاتر سعی میکند خونش را بمکد اما با مقابله ذهنی « الن» همسر هاتر که درهمان لحظه در «برمن» ازخواب می پرد موفق به نیل به مقصودش نمی گردد. روز بعد هاتر در زیرزمین قصر تابوتی پیدا میکند و متوجه میشود که نوسفراتو با تابیدن آفتاب خود را در آن از نور در امان نگه میدارد او دست به عملی نمی زند وشب هنگام نوسفراتو بالاخره خون هاتر را می مکد

نقد فیلم:

نوسفراتو  آغازگر فیلمهای ژانر وحشت و اولین فیلمی است که بر مبنای رمان دراکولا ساخته شده است .اما تفاوتهای بسیاری با اصل رمان دارد.خون آشام استوکر اگر پیرمردی است که با مکیدن خون جوانان جان میگیرد و در قسمت اعظم رمان حضوری ندارد  خون آشام مورنا هنرمندی است که غریب مانده است و میخواهد همه جا حضور داشته باشد تا برای برقراری رابطه تلاش کند. رابین وود منتقد مشهور انگلیسی سینما در مورد این فیلم میگوید : « شاید گروهی ادعا کنند که فیلم هیچ ربطی به شیوه اکسپرسیونیسمی ندارد اما در جواب آنان می بایست صحنه های بیشماری را شاهد آورد که نمونه های گویای سبک اکسپرسیونیسمی در سینما هستند اولین نمائی که از قصر خون آشام نشان داده میشود شکل هندسی غریب طاقیها  استفاده از زوایه غیرطبیعی دوربین مثلاً در نمائی از جلوی کشتی  سایه عظیم خون آشام وقتی از پله ها بالا میرود ... و بسیاری دیگر نمونه های بارزی از سبک اکسپرسیونیسمی کار هستند.»

البته بعضی اشخاص نیز به مسائل دیگری استناد میکنند منجمله اینکه به عنوان مثال مشخصه جنبه سینمای اکسپرسیونیسمی در دخالت در واقعیت است ( مثل آنچه که در دفتر دکتر کالیگاری بود ) برای دستیابی به یک شیوه بیانی مستقیم  در صورتیکه مورنا بدون اینکه در واقعیت دست ببرد جنبه هائی از آن را آشکار می سازد که بطور غیر مستقیم گویا هستند مثلاً اگر دقت کنیم ترسی که از دیدن نوسفراتو به تماشاگر منتقل میشود در چارچوب مکانهای واقعی به دست می آید نه از طریق دکورهای مصنوعی و یا مشخصه های دیگر  در هر حال این را باید قبول کرد که این فیلم و کارگردان فیلم یکی از پیشگامان صنعت اکسپرسیونیسم آلمان بوده اند . او بعدها با ساخت فیلمهای دیگری مثل حقیر ترین مرد و فاوست جای پای خود را در این مکتب محکم نمود .

 

پارت سوم

DER MUDE TOD

مر گ خسته

کارگردان : فریتس لانگ

فیلمنامه نویسان : تئافون هاربو  فریتس لانگ

تهیه کننده : اریش پومر

بازیگران:

لیل داگوفر  والتر یانسن  برنهارد گوتسکه هانس اشترنبرگ اریش پابست

سیاه وسفید

صامت

فیلمبرداری طی نه هفته در استودیوی دکلا برلین

نمایش در ماه نوامبر سال 1921

مدت نمایش : 79 تا 100 دقیقه

خلاصه داستان

عاشق و معشوقی طی سفری در مهمان خانه ای توقف میکنند بیگانه ای(فرشته) عاشق را با خود به خانه ای میبردکه نه دری دارد و نه پنجره ای و فقط دیوارهایی بلند دارد.معشوق بزودی در میابد که بیگانه فرشته مرگ بوده و عاشق به دنیای دیگری برده شده است او تصمیم به خودکشی میگیرد زهری می نوشد و به انتظار می نشیند اما در این بین رویائی میبیند و در رویا امکان پیدا میکند به خانه بیگانه وارد شود در آنجا فرشته مرگ در سردابی هزاران شمع روشن را به معشوق نشان میدهد که هریک به نشانه زندگی یک نفر میسوزد فرشته میگوید از رنج دادن آدمیان خسته شده وبا اینکه عمر عاشق به سر آمده حاضر میشود برای بازگرداندن او سه شانس به معشوق بدهد

نقد فیلم

مرگ خسته که معمولاً آن را به عنوان اولین فیلم مهم فریتس لانگ میشناسند در واقع هفتمین فیلم او در مقام کارگردان محسوب میشود.فیلم به حکایتی می پردازد که سخت گویای حال و روز آلمانیهای شکست خورده در جنگ جهانی اول است. تماشاگران آلمانی فیلم در اولین نمایش فیلم استقبال چندانی از فیلم نمی کنند اما بعد از نمایش فیلم در خارج از کشور بخصوص فرانسه و انگلیس که با موفقیت روبرو شده بود تازه هموطنان لانگ به ارزشهای این فیلم پی میبرند.

قهرمان فیلم لانگ از ابتدا میتوانست با نوشیدن زهر به عاشقش در دنیای دیگر ملحق شود در صورتیکه با قدرت رویا سعی میکند پایداری خود را در وفا داری به عشق طی داستانهای مختلف به اثبات برساند به این ترتیب با توجه به یکی از میان نویس های فیلم میبینیم فرشته عشق به اندازه فرشته مرگ قدرتمند است. راه حل هائی که فرشته مرگ پیشنهاد میدهد به دلیل سرنوشتی که بر زندگی انسانها حاکم است به شکست نمی انجامد بلکه به دلیل طبیعت جوامع انسانها به بن بست میرسد

مرگ خسته با شخصیتهای رمانتیک و فضائی فانتزی آنچنان جذاب و تازه مینماید که حسرت رویا پردازان هالیوود را برانگیخته است داگلاس فربنکز از تهیه کنندگان هالیوود امتیاز فیلم را میخرد تا از تمهیدات سینمائی وجلوه های ویژه آن در دزد بغداد اثر رائول والش بهره ببرد و بعد از نمایش عمومی دزد بغداد فیلم اثر پول سازی از آب در آمد اما آنجه فربنکز  والش و بسیاری دیگر قادر به تقلیدش نبودند استادی و خلاقیت لانگ بود نابغه ای که هنوز به عنوان یکی از مفاخر هنر هفتم به شمار می آید.

 

پارت چهارم

DIE NIBELUNGEN

نیبلونگن

کارگردان : فریتس لانگ

محصول :1924 آلمان

فیلمنامه نویس : تئافون هاربو – بر مبنای حماسه نیبلونگن

تهیه کننده : اریش پومر

بازیگران: گرترود آرنولد ، مارگارته. شون پل ریختر. رودولف روگه هانا رالف

ساه وسفید

صامت  فیلمبرداری در 15 هفته ( قسمت اول )  16 هفته ( قسمت دوم ) در استودیو های دکلا بایسکوپ و اوفا در برلین

اولین پخش : دوازدهم سپتامبر سال 1925 با موسیقی ریشارد واگنر

پخش مجدد : بصورت ناطق در سال 1933

مدت نمایش : 92 دقیقه بخش اول ، 97 دقیقه بخش دوم

 

خلاصه فیلم:

«زیگفرید»  پسر پادشاهی از خطه های شمالی بعد از فرا گرفتن فنون جنگاوری با اسبی سفید و شمشیری جادوئی سفری پرخطر را به« بورگندی » آغاز میکند در دربار بورگندی شاهزاده خانم « کریمهیلد» که زیباترین زن دنیا است زندگی میکند و زیگفرید نیز آرزو دارد که با او ازدواج کند .درجریان سفر و به دنبال گذراندن حوادثی ،زیگفرید با کشتن اژدهائی هولناک در خون ان حمام میکند وتمام بدنش روئین تن میشود به جز قسمتی از پشتش که هنگام حمام به دلیل وجود برگی آسیب پذیر باقی میماند.

 

نقد فیلم:

نیبلونگن نظیر بسیاری از فیلمهای لانگ  اثری درباره سرنوشت است  قسمت اول فیلم  مرگ زیگفرید حکایت قهرمان معصومی است که سرنوشتش را از پیش تعیین کرده اند. فیلمهای اولیه فریتس لانگ مانند مرگ خسته و دکتر مابوزه قمارباز رنگ وروی آلمانی خاصی چه در مضمون وچه در پرداخت داشتند و البته تماشاگران نیز از آن استقبال می کردند بنابراین مدیران استودیوی فیلمسازی اوفا بزرگترین استودیوی آلمان در دوران سینمای صامت به فکر افتادند تا از لانگ و تئافون هاربو همسر لانگ برای به تصویر کشیدن یکی از بزرگترین حماسه های اقوام باستانی آلمان که به آنها توتن می گفتند استفاده نمایند . پیش از آنها ریچارد واگنر « حماسه نیبلونگن » را در یک مجموعه چهارگانه اپرا (1853) به موسیقی در آورده بود و حالا نوبت سینما بود که با خلق با شکوه ترین فیلم تاریخ سینمای آلمان (به نوعی تاریخ سینمای صامت ) حماسه نیبلونگن را جاودانه کند . در بخش اول فیلم « مرگ زیگفرید » نشانه ای از شخصیت پردازی نمی بینیم رویکرد اصلی در آن به دکورهائی است که در خدمت صحنه پردازی نقش اول روایت را به عهده میگیرند قهرمانان فقط جرئی از دکورها هستند چون سرنوشتشان را محیط رقم میزند. فیلم به نوعی فرد را برده جامعه معرفی میکند. بخش دوم فیلم درست در نقطه مقابل قسمت اول قرار دارد اولی فضائی روشن و آرام داشت با دکورهائی قرینه ای ودوربینی که حرکت میکرد اما دومی فضائی غم انگیز وتاریک دارد وسرشار از کینه هائی که قهرمانان فیلم در حق یکدیگر انجام میدهند است و دوربین بیشتر در جهت نمایش صورتها به کار میرود در اینجا دیگر فرد برده جامعه نیست بلکه تحت سلطه انگیزه های درونی خودش است . در هر حال نیبلونگن موفق شد انتظارات مدیران اوفا را برآورده سازد فیلم اثری به تمام معنی ملی از آب در آمد و با استقبال بی سابقه تماشاگران روبرو شد لانگ و همکارانش برای ساخت این فیلم صدها دکور در استودیو برپا کردند وصحنه هائی مانند صحنه جنگ با اژدها با عظمت صحنه های فیلمهای تخیلی امروزی قابل قیاس است .

 

پارت نهایی

DER LETZE MANN

حقیر ترین مرد (اخرین خنده)

کارگردان

Friedrich Wilhelm Murnau

فیلمنامه نویس :

Carl Mayer

مدیر فیلمبرداری:

Karl Freund

دستیار فیلمبردار :

Robert Baberske

طراحان صحنه:

Robert Herlth, Walter Röhrig

موسیقی متن:

Guiseppe Becce

بازیگران:

Emil Jannings

Maly Delschaft

Max Hiller

Emilie Kurz

Olaf Storm

لوکیشن فیلمبرداری:

Neubabelsberg

محصول :

Union-Film der UfA

سیاه وسفید ، صامت ، پخش در 23 دسامبر 1924

مدت نمایش : حدود 73 دقیقه

خلاصه فیلم:

دربان هتلی زندگی خوشی دارد . اونیفورم او وسیله ای است تا به همسایگانش فخر بفروشد و هویت اجتماعی خود را به رخ بکشد . اما بر اثر حادثه ای مشخص میشود که دربان پیر شده است و قادر به انجام وظایفش نیست . بنابراین از دربانی هتل کنار گذاشته میشود و به کار دربانی دستشوئی گمارده میشود . با شغل جدید او حق ندارد اونیفورم سابق را به تن کند و این برایش غیر قابل تحمل است . ضمن اینکه حرف عروسی دخترش در میان است و بدون اونیفورم نمی تواند سر بلند کند تصمیم به خودکشی می گیرد تا اینکه از طریق یک مشتری پولدار  ثروتی باد اورده نصیبش میشود و پس از آن می تواند به عنوان یک مرد پولدار به هتل محل کارش باز گردد

 

نقد فیلم:

حقیرترین مرد از طرفی در دوره ای از سینمای آلمان ساخته میشود که به دلیل وضع سیاسی خاصی که منجر به بالا رفتن سطح هزینه زندگی و بیکاری شده است  ناتورالیسم سخت طرفدار دارد و به عنوان قالب دستمایه اصلی ٌ اغلب مورد استفاده قرار میگیرد  و از طرف دیگر سبک اکسپرسیونیسم به اوج خود رسیده و تبلوری جهانی داشته است  با مایه هائی که قبلاً گهگاه در هنر ( و بیشتر در ادبیات ) استفاده میشد . اما میبینیم در حقیرترین مرد هم ناتورالیسم و هم اکسپرسیونیسم تکمیل شده اند . مشکلات مردی که اونیفورم از دست میدهد ( با توجه به معنائی که اونیفورم در زندگی سنتی آلمان دارد ) بدل شده به بیان مشکل فردی که تحت تهاجم جامعه قرار گرفته است . ضمن اینکه می بایست یاداوری کرد  به قول فریتس لانگ  ماجرای حقیر ترین مرد محال بود در دنیای واقعی اتفاق بیافتد مشهور است که پایان خوش حقیر ترین مرد  به زور تهیه کننده فیلم تحمیل شده است هرچند کنایه هائی در فیلم وجود دارد که در محدوده قالبهای شناخته شده قرار نمی گیرد :

1- پایان خو ش فیلم ،ثروت بادآورده ای که مشتری پولدار آمریکائی به جا میگذارد کنایه ای از کمکهای آمریکا به آلمان تا گلو مقروض است . همانطور که در واقعیت  کمکهای آمریکا دردی را دوا نکرد وبا آغاز بحران اقتصادی غرب  آلمان زمین خورد .

 

2- ظاهراً منظور از کارگردانی ماهرانه مورنا ،شیوه استفاده او از سبک اکسپرسیونیسم است در صورتی که اکسپرسیونیسم معمول ( مثل آنچه در دفتر دکتر کالیگاری شاهدش بودیم ) در دستهای مورنا تبدیل به اکسپرسیونیسمی خاص میگردد که نه از طراحی صحنه ها ،داستان پردازی و.. بلکه مستقیماٌ از حرکات دوربین نتیجه میشود .

 

3- بازیگری احساسی یانینگز در نقش دربان دقیقاً همان روشی است که مورنا میخواهد یعنی نمیخواهد سنخیتی به نقش دربان ببخشد . اغراق در بازی دربان را از نمونه های نظیرش جدا میسازد بدین ترتیب رنج دربان رنج جامعه میشود

 

4-دکورهای غیر واقعی نیز در دنیای خاص مورنا قرار دارند مورنا یک دنیا را میبیند و میسازد حالا چه در استودیو باشد ( مانند حقیر ترین مرد ) و چه در خارج از استودیو ( مثل نوسفراتو که اکثر نماهای ان در فضای بیرون میگذرد )

DVB FRUM

ZEUS  

HOSSEIN YOUSSEFI

نوشته شده توسط حسین یوسفی در 31 Jan 2007 ساعت 9:30 PM | لينک ثابت |

  •  
  • محصول:2003
  • به كارگرداني: Nimród Antal
  • فيلمنامه: Jim Adler ، Nimród Antal
  • ژانر:تريلر-مهيج-درام
  • رده بندي سني: R افراد زیر ۱۷ سال تماشا نکنند
  • مدت زمان:107 دقيقه
  • بازيگران:
  • Sander Csányi     در نقش    Bulcsí
  • Zoltán Mucsi     در نقش    Professor
  • Csaba Pindroch     در نقش    Muki
  • Sándor Badár     در نقش    Lecsí³
  • Zsolt Nagy     در نقش    Tibi
  • Bence Mátyási     در نقش    Gyalogkakukk (Bootsie)
  • Gyözö Szabó     در نقش    Shadow
  • Eszter Balla     در نقش    Szofi
  • László Nádasi     در نقش    Laci
  • Péter Scherer     در نقش    Chief
  •  
  •   
  • خلاصه فيلم:
  •  
  • كنترل داستان زندگي افرادي است كه شغل انها كنترل چي مترو است هر كدام از اين افراد داراي شخصيتي عجيب و همگي از نظر سلامت رواني دچار مشكل هستند .يك موجود مرموز در مترو پديدار ميشود و در هربار كه  ظاهر ميشود يكي از مردم يا يكي از كنترل چي ها را به صورت ناگهاني به داخل ريل قطار پرت ميكند و همين طور عده اي را به قتل ميرساند .كنترل چي هاي مترو براي يافتن قاتل زنجيره اي بسيج ميشوند و در هر ايستگاهي يك گروه از محافظان مترو قرار ميگيرند سرپرست يكي از اين گروه ها  Bulcsí  است ...
  •  
  • راهی به سوی روشنایی
  • زندگي سگي
  • كنترل روايت انسانهايي است كه در يك جهان زيرين به بدترين شكل ممكن زندگي ميكنند .فيلم داستان چند كنترلچي مترو است كه مسئوليت حراست و دريافت بليت را از مردمي كه وارد مترو ميشوند را بر عهده دارند .اما براي اين فيلم من يك نقد مجزا خواهم نوشت و اصولا برداشت شخصي خودم را از فيلم مينويسم .به عقيده من روايت اين فيلم با وجود نمايش پست مدرنيته فيلم در اين جهان شكل نميگريد .من مترو و زيرزمين مترو را به نوعي برزخ و جهاني ماوراي اين جهان تشبيه ميكنم جهان و دنياي زيرزميني كه نور در ان وجود ندارد و جايي كه نور نباشد روشنايي نيست .ما در مترو با انسانهاي روان پريشي روبه رو هستيم كه هيچ كدامشان سلامتي ذهني ندارند .فيلم داستان انسانهاي گناه كاري است كه اجبارا در فضاي پست مترو زندگي ميكنند انجا غذا ميخورند انجا ميخوابند و در انجا زندگي ميكنند .اينكه ميگويم برزخ انسانها به اين دليل است كه هيچ كدام از كاركنان مترو حق خروج از انجا را ندارند.كنترل چي ها هر روز عذاب ميشوند .هر روز كتك ميخورند و چهره و صورت انها همواره از ابتداي فيلم سياه و كبود است از بيني انها خون مي ايد بدون هيچ دليل خاصي .و به خاطر همين موارد من جهان زيرين و تاريكي را كه در مترو وجود دارد جهان برزخ گونه و محل مجازات انسانهاي جهان واقعي ميدانم (شخصي) اما در واقع اين جهان زيرين يك ميدان مبارزه است شخصيت ها دائما با خود دچار مبارزه هستند و اين همان نكته اصلي است كه وجهه منفي انسان با وجهه مثبت در حال جنگ هستند و به نوعي تداعي كننده همان نبرد معروف خير و شر است .با اين تفاوت كه اين بار ما در جهاني هستيم كه چيزي به عنوان خير وجود ندارد و هرانچه كه هست شر است .اينكه نيمرود انتال به عنوان كارگردان فيلم با ايجاد چنين فضايي تيره و تاريك و با شخصيت هايي كه بهترين انها شخصيتي خاكستري دارد چه موضوعي را مد نظر قرار داده بر من پوشيده است .
  •  
  •  
  • شايد او تلنگري به جامعه خودش میزند و  یا شايد اعماق وجود انسان را نشانه گرفته اما به هر حال همين ترديدها و چرا هايي كه همواره مثل خوره از ابتداي اغاز فيلم كه شخصي ناشناس يك زن را حل ميدهد به زير قطار و از زن فقط يك كفش قرمز رنگ باقي ميماند اين فيلم را ملموس تر و متمايز تر ميكند .اينجا مقصد قطار مشخص نيست و هر ايستگاهي افراد مخصوص به خود را دارد شايد اگر از بعد زيبايي شناسي به فيلم نگاه كنيم متوجه اين موضوع بشويم كه حركت قطار و خود قطار نمادي است از پست مدرن نمادي است از حركت انسان به سوي تكنولژي و تونل كه همواره در بسياري از مكتبها و مذاهب عبور از اين جهان به عالمي ديگر را به عبور از يك تونل تشبيه ميكنند .هنگامي كه وارد تونل ميشويم تاريكي و سياهي بر نور غلبه ميكند و ما در محيطي قرار ميگيريم كه ديگر نوري وجود ندارد .و شايد دچار وحشت و عذاب شويم اما چيزي كه باعث دلگرمي است اين است هر تونلي ختم ميشود به يك نور و روشني دوباره و شايد همين دلگرمي در شخصيت هاي خاكستري و كنترل چي هاي مترو هم وجود داشته باشد؟ و دارد؟اما در مورد اين فضاي تاريك و سياه و مفهوم نور و روشنايي ويتوريو استورارو در فيلم اينك اخرالزمان تاريكي و نور را اين طور تحليل كرد كه: تحليل از تاريكي و نور اين است كه مفهومِ تاريكي حقايقِ فراواني را آشكار مي‌سازد زيرا تاريكي جايي است كه نور تمام مي‌شود، اما در عين حال تاريكي به‌معناي حذف نور هم نيست بلكه تاريكي نقيض نور است. به‌عبارت ديگر نور و ظلمت واگوكنندة يكديگراند، و فقط معناي استعاري ندارند بلكه مفاهيمي را در خود نهفته دارند كه با آن‌ها به درك و شناخت خويش مي‌رسيم
  • ما در فيلم كنترل شخصيتي( Bulcsí ) را كه همان قهرمان داستان است را ميبينيم كه ميل به خوب شدن دارد او خود را ميخواهد از تاريكي ها نجات بخشد و براي همين ابتدا از خود شروع ميكند و در واقع در اعماق درون خويش دچار جنگ رواني ميشود .او براي رها شدن از اين دنياي كثيف و سياه نياز به نور دارد و اينجا نور و روشنايي همان وجهه خير و مثبت شخصيت قهرمان داستان است كه به كمك او مي ايد.نيمرود انتال در فيلمش همه چيز را واقعي نشان ميدهد .اما او در پس اين صحنه هاي رئال جهاني را ترسيم ميكند كه اصلا واقعي نيست .جهاني كه در ان خشونت . و مرگ وجود دارد و را هي به سوي رستگاري نيست .
  •  
  •   
  • در سكانسي  شخصيت اصلي فيلم Bulcs ميگويد: زندگي ما هر روز مبارزه‌اي براي اينكه ببريم و بهتر بشويم واسه يك روزي.......  Bulcsدر اين داستان زجر ميكشد .عذاب ميكشد.دچار اسيب هاي رواني ميشود اما با وجود اين مراحل و متحمل شدن اين عذابها شخصيت ما كم كم پاك ميشود و اماده ميشود براي سفري ديگر سفري كه مقصد ان نور و روشنايي است خب اين نوع پاك شدن از گناه را در مذاهبي مثل مسحيت و اسلام داريم .درست به همانند جايي كه در اديان به جهان برزخ معروف است جهاني كه پس از مرگ براي انسانها وجود دارد و يك توقف گاه موقتي است .انتال نيمرود از محيط تيره و تار مترو از حركت مردم از توقف موقتي مردم در مترو سعي دارد همان جهان سورئال از نظر ماديون و رئال از نظر الهيون را ترسيم كند
  •  
  •   ....در ادامه فيلم ما با شخصيت عجيب زني رو به رو ميشويم   Tibiكه لباسي مثل دلقك هاي سيرك پوشيده و لباس او طرح يك سگ و يا يك حيوان است .هر چه قدر از فيلم ميگذرد دختر رفته رفته بيشتر از لباس سگ بيرون مي ايد و اين درست مثل پوست انداختن يك پيله است كه از پوست خود و در واقع از ان جنبه نمادين پست و كثيف بودن انسان بيرون مي ايد و جالب اينكه لباس يك سنجاقك را بر تن ميكند. چه قدر باشكوه اين صحنه ها و نمادها نشان داده ميشود.چه قدر دقيق اين نمادها در فيلم گنجانده شده.سنجاقك كه به خودي خود در بسياري از مكاتب نشان گر روح و مرگ است .و اين پوست انداختن و خارج شدن تدريجي دختر از لباس سگ ما را به ياد پروانه اي مي اندازد كه پس از مدتها از دنياي تنگ و تاريك پيله خارج ميشود و حالا به شكل زيباي يك پروانه جهان جديدي را تجربه ميكند .برخورد اين دو شخصيت زن و مرد با يكديگر در تقريبا اواسط فيلم پديده اي را به وجود مي اورد به نام عشق كه سر منشاء تمام زيبايي ها و اساس وجود انسان همين عشق است ...
  • اينجا به زيركي نيمرود انتال مسئله عشق و دوست داشتن را مطرح ميكند .در سكانسي از فيلم توسط Bulcs گفته ميشه كه هيچكس ما رو دوست نداره! شايد براي ما به عنوان يك تماشاگر غير غربي مسئله دوست داشتن و عشق زياد جلوه نكند اما در جوامع غربي كه عشق و دوست داشتن يا همان سنت گرايي با پيشرفت بشر به سوي علم و زندگي مدرن جاي خودش را به روابط سرد عاطفي داده است و در حالي كه مردم بي تفاوت به يكديگر در حال زندگي هستند شايد عشق بتواند معجزه كند .شايد انتال از جهتي ديگر جوامع غربي را تشبيه ميكند به يك زيرزمين مترو مدرن كه روزانه هزاران مسافر در ان بدون اينكه توجهي به يكديگر داشته باشند مشغول رفت و امد هستند .انتال در اين فيلم قهرمان اصلي داستان خودش را با عشق نجات ميدهد ...و شايد بتوان اين تصور را كرد كه كارگردان مشكل عمده جوامع غربي و دنيايي را كه خود در قالب فيلم كنترل ترسيم ميكند را عدم وجود واژه هايي نظير عشق و ايثار ميداند.وشايد اين همان نكته تيره جوامع مدرن باشد...
  • .در ادامه شخصيت مرد با سعي و تلاش بر قسمت تاريك شخصيت خود پيروز ميشود و قاتل ذنجيره اي را كه موجب مرگ بسياري از انسانها در مترو شده بود را پيدا ميكند كه در واقع ان قاتل ذنجيره اي همان قسمت تاريك و سياه خود او است و بر او غلبه ميكند.شخصيت زن هم از ان لباس سگ گونه رهايي پيدا ميكند و در انتها و به همراه يكديگر در حالي كه شخصيت زن لباس سفيدي بر تن دارد پيش به سوي مكاني ميروند كه حالا ديگر ممنوعه نيست .
  •  
  • مكان ممنوعه در يك سكانس پله برقي است كه اين بار جهت حركت پله ها به سوي بالا است و در بالاي پله برقي فضايي را مشاهده ميكنيم كه پر است از نور و روشنايي .در حالي كه يك جغد مسير حركت را به شخصيت هاي رها شده از تاريكي و ظلمت را نشان ميدهد .و زن و مرد را به سوي نور و جهاني ديگر رهنمون ميسازد . نيمرود انتال موقعيت جهاني را را كه در بالاي پله برقي وجود دارد را هرگز نمايش نميدهد .و اين شايد به خاطر اين باشد كه بيننده خود در درون خود اين جهان را  متصور شود چون تنها چيزي كه ما به عنوان بيننده از پايين پله برقي به سوي بالا ميبينيم فقط نور است ......
  •  
  • نقد تكنيكي
  • خب براي فيلمهايي تعليقي و در ژانر دلهره اور عواملي كه ميتواند موثر باشد .حركت هاي ناگهاني دوربين.و نورپردازي و طراحي اين نوع فيلمها است.و اگر بخواهيم اين شاخص ها را در فيلم كنترل در نظر بگيريم بايد بگويم نيمرود انتال واقعا در محيط بسته و تاريك مترو كه از نور واقعي خبري نيست يك شاهكار ساخته.با توجه به اينكه تمام لوكيشن هاي فيلم درون مترو فيلمبرداري شده اما به شيوه عالي نور پردازي صحنه ها ي فيلم با توجه به نبودن نور واقعي عالي است و حركت هاي ناگهاني دوربين بر زيبايي هاي فيلم افزوده است .فيلم كنترل با اينكه به نظر ميرسد داراي داستان خطي است اما رفته رفته ما متوجه اين موضوع ميشويم كه سر رشته داستان از دستمان خارج شده .
  •  
  • طراحي لباس و به خصوص گريم بازيگران فيلم به خوبي انجام گرفته و بازيهاي خوب بازيگران اين فيلم كه معروف هم نيستند .كمك بزرگي به انتال كرده است .شايد فيلم كنترل يك فيلم اکسپرسیونیسمی باشد چون واقعیت خارجی دنیای دوروبر را کنار میگذارد تا واقعیت درونی آن را کشف کنند و براي همين قبل از هرچیز طراحی صحنه ولباس ، شیوه بازیگری وفیلمنامه مورد نظر قرار ميگيرد .به طوریکه فیلمساز  از طریق دکورهای عجیب وغریب ،نورپردازی با کنتراست قوی ، حرکات وزوایای دوربینی خودنما وبازیهای اغراق آمیز ، ظاهر واقعیت را درهم میشکست وواقعیتی جدید خلق می کرد که اعتقاد داردحقیقت دنیای معاصرش است .به هر حال با ديدن اين فيلم بيننده به شدت تحت تاثير قرار ميگيرد و هنگامي كه فيلم به اتمام ميرسد .شايد مدتي سپري شود تا از شوك ناشي از اين فيلم بيرون ايد .كنترل فيلم زيبايي است كه شايد در حين ديدن فيلم دچار احساس خوبي نشد اما در ادامه و وقتي كه فيلم به اتمام ميرسد .بيننده به احساس خوبي از تماشاي يك فيلم خوب از سينماي اروپاي شرقي و كشور مجارستان ميرسد .كشوري كه تقريبا فيلمسازان خوبي را پروش داده و شايد نيمرود انتال يكي از پديد هاي جديد سينماي مجارستان باشد.
  • در مورد کارگردان
  •  
  • كنترل اولين فيلم بلند نيمرود آنتال درباره گروهي از كنترل چي‌هاي قطار است دليل اينكه او اين عالمها براي داستانش انتخاب كرده آن است كه اين شغل يكي از حرفه‌هاي دشوار در مجارستان محسوب مي‌شود كنترل چي‌ها افراد گمنامي هستند كسي اهميت نمي دهد نامشان چيست ؟ آن‌ها در دل جمعيت در قطارها و ايستگاه‌هاي مترو در بوداپست بليط مسافران را واري مي‌كنند شغل‌ها متفاوت و دشوارش هيچ جلوه و شكوهي ندارد نيمرود آنتال پدر و مادري مجار دارد متولد لس آنجلس اما در نوجواني به سرزمين مادري نقل مكان كرده و تحصيل سينما در مجارستان پي گرفته هدف او از رجعت به ميهن اجدادي بازگشت به ريشه‌هايش بوده كنترل نمايش موفقيت آميزي در مجارستان ديگر كشور‌هاي اروپايي داشت در جشنواره اروپاي خوش درخشيد و بعنوان نماينده رسمي مجارستان در رقابتهاي اسكار در رشته بهترين فيلم خارجي معرفي شدآنتال زماني كه شرايط ساخت فيلم خود صحبت مي‌كند به مشكلات متعددي اشاره مي‌دارد او مي‌گويد : اصلا فكر نمي كردم ساختن اين فيلم در حكم چنين چالش دشواري باشد پيش از شروع كار يك استوري برد 495 فرمي آماده كرده بودم از قبل به طور دقيق مي‌دانستم چه كاري انجام دهم و نسبت كاملا اميدوار بودم ولي شرايط كاري دقيقا آن جور نبود که انتظارش را داشتم . كنترل نه تنها تماشاگر را درگير بخشي از واقعيتهاي مردم مجارستان مي‌كند بلكه آن‌ها را با حركت تازه ای که در سينماي اين كشور در حال پا گرفتن است آشنا مي‌سازد . آنتال براي تحقيق درباره وضعيت كنترل چي‌ها فقط يك ساعت مثل سايه و به صورت مخفیانه گروهي از آن‌ها را در ايستگاه‌هاي زير زميني بوداپست دنبال كرد اين كار تجربه فوق العاده براي اين فيلم ساز بود پيش از اين ويدئو كليپ و آگهي‌هاي تبليغاتي مي ساخت . او با تأكيد خاصي مي‌گويد پس از سي دقيقه تحقيق به خودم گفتم بايد اين محل را ترك كنم چون ديگر كارم تمام شده است همين مدت كافي است تا موقعيت كلي و وضعيت عمومي و زندگي كار آن ا را درك كنيد نمي توانيد مدت زيادي به آن‌ها خيره شويد چون آن وقت متوجه تهي شدن زندگي و حرفه آن‌ها خواهيد شد.لازم بذکر است که نقش قاتل روانی در فیلم کنترل را خود نیمرود انتال بازی کرد.
  •  
  • حسين يوسفي
  • نریتور برنامه سینما و ماوراء قسمت معرفی کارگردان
نوشته شده توسط حسین یوسفی در 4 Jan 2007 ساعت 9:47 PM | لينک ثابت |

      

  •  
  • کارگردان: Jim Jarmusch
  • فیلمنامه: Jim Jarmusch
  • ژانر: ماجراجويي ،  جنايي ،  درام ،  وسترن
  • محصول:1995USA ، Germany ، Japan
  • اهنگساز: Neil Young
  • زمان:120
  • بازیگران:
  • Johnny Depp     در نقش    William Blake
  • Crispin Glover     در نقش    Train Fireman
  • Gibby Haynes     در نقش    Man with Gun in Alley (as Gibby Haines)
  • Richard Boes     در نقش    Man with Wrench
  • George Duckworth     در نقش    Man at End of Street
  • John Hurt     در نقش    John Scholfield
  • John North     در نقش    Mr. Olafsen
  • Robert Mitchum     در نقش    John Dickinson
  • Mili Avital     در نقش    Thel Russell
  • Peter Schrum     در نقش    Drunk
  • Gabriel Byrne     در نقش    Charlie Dickinson
  • Gary Farmer     در نقش    Nobody
  • خلاصه فیلم:
  • ویلیام بلک حسابداری است که از شهری دیگر وارد یک شهرک صنعتی میشود او با دیکنسون رئیس یکی از کارخانه دارها مواجه میشود و در این حین و طی درگیریهایی که به وجود می اید ویلیام بلک از شهر متواری میشود و دیکنسون سه ادمکش را به دنبال او میفرستد و...........
  • نقد فیلم
  • سفر به ماوراء خویشتن
  • فیلم مرد مرده روایتی است از غرب وحشی و امریکای خشن به روایت جیم جارموش کارگردان  مستقل ساز امریکایی  که در این فیلم گریزی میزند به تاریخ امریکا و چگونه گی شکل گیری فرهنگ امریکایی که از همان ابتدا با ریخته شدن خون انسانهای زیادی مواجه بوده و از سوی دیگر جیم جارموش در این فیلم سفری را اغاز میکند سفری به عمق درون وسفری به فرهنگ اصیل امریکایی و مسئله مرگ که در این فیلم نقش اصلی را بازی میکند .جیم جارموش در این فیلم مرگهای زیادی را به تصویر میکشد از نظر او نوع مرگ و گذشت از این جهان بسیار مهم است .اینکه کشته شوی و یا بکشی اینکه به عنوان یک واقعیت مرگ را قبول کنی و یا نه از نظر کارگردان فیلم بسیار مهم است جارموش در نقل قولی میگوید: مرگ، تنها چيزي است كه يقيناً در زندگي وجود دارد، و در عين حال بزرگ‌ترين رازِ زندگي هم هست.
  • جیم جارموش فرهنگ امریکا را خالص نمیداند او با زبان سینما اعتراض میکند به اینکه سفید پوستان مهاجر پا را به سرزمینی به نام امریکا میگزارند و صاحبان اصلی انرا که بومیان سرخپوست هستند را تا با وحشی گریهای خود کشتند و اموال انها را و مهم ترین قضیه فرهنگ امریکای اصیل را به تاراج بردند .
  • شخصیت کارخانه دار شهرک صنعتی دیکسون نمادی از همین سفید پوستان وحشی و شخصیت "هیچکس "که یک سرخپوست است نمادی از فرهنگ و عرفان سرخپوستی است در واقع شخصیت ویلیام بلک از اینهمه وحشی گری و از شخصیت خود فرار میکند و با هیچکس سفری را اغاز میکند به سوی سعادت و زندگی عاری از خشونت سفری به سوی مرگ و مرگی که زیباست.او از تاریکی ها فرار میکند به سوی سرزمین مقدسی به نام سرزمین ابها هیچکس به او قول میدهد که او را به انجا ببرد و لازمه این کار این است که ویلیام بلک خالص بشود در صحنه ای ویلیام بلک از خواب برمیخیزد و چهره خود را به مانند شمایل سرخپوستان مشاهده میکند و این به این مفهوم است که او در حال پاک شدن است .
  • غرب وحشی به قدری الوده و سیاه است که هیچ رنگ دیگری نیست انسانها یا سیاه هستند و یا سفید و در این بین حد وسطی وجود ندارد حالا سفید پوستان نژاد پرست رنگ خود را با رنگ سیاه عوض کرده اند و سرخپوستان شخصیت های سفید داستان هستند .واین نماد بسیار زیبا وقتی قشنگ تر میشود که فیلم مرد مرده را به صورت سیاه و سفید مشاهده کرد.بله فیلم مرد مرده به طریقه سیاه و سفید برای بیننده پخش میشود و به نظر من این فضا سازی و نمایش دورنگ سیاه و سفید درون مایه فیلم را به یک بلوغ واقعی میرساند.صحنه پردازی های فیلم به شکل شگفت انگیزی تاریخ امریکا را روایت میکند از همان سکانس های اولیه فیلم که ویلیام بلک در شهر صنعتی قدم میزند و از کنار کارخانه ها عبور میکند و حرکت قطار که خود قطار نمادی است از زندگی شهری یک قول اهنین که حرکت میکند و حرکت چرخها به روی ریل نمادی است از حرکت و چرخش انسان به سوی زندگی مدرن و شهری و جالب تر اینکه وقتی بلک از شهر فرار میکند سوار بر یک اسب میشود و در واقع با نماد اسب که نشانه زندگی عاری از مدرنیته است به سوی سنت گرایی حرکت میکند و از دهکده های سرخ پوستی  عبور میکند که نماد تاریخ اولیه امریکاست و این یک فلاش بک است که تمدن امریکایی و تاریخ امریکا به صورت معکوس نمایش داده میشود.
  •  
  • ویلیام بلک حالا در کنار شخصیت سرخپوست "هیچکس "به عرفان نزدیک میشود .او حالا وقتی مرگ حیوانات را میبیند ناراحت میشود و با انها همزاد پنداری میکند درست مثل فلسفه های شرق و از سویی دیگر امریکا همچنان وحشی تر میشود .و این در فیلم هم در قالب صحنه ای که سه ادمکش که به دنبال ویلیام بلک هستند به خاطر پول به همدیگر رحم نمیکنند و یکدیگر را میکشند جالب است که یکی از این ادمکشها بعد از کشتن هر کسی شروع به خوردن ان شخص میکند و این اخرین نماد از سفید پوستان مهاجر است که جاروش ان را در قالب یک حیوان وحشی و یک ادمخوار نمایش میدهد و این ادم خواری از زمان غرب وحشی تا به حال وجود داشته و خواهد داشت.
  • موسیقی فیلم هم موسیقی نام اشنای امریکایی و با استفاده از گیتار الکتریکی و با ریفهای خشن گیتار دنبال میشود و بهترین موسیقی که میتوان برای نشان دادن اعماق انسان و خشونت درون به کار برد موسیقی راک و متال است Neil Young که از بزرگان موسیقی راک به شمار می اید به عنوان اهنگ ساز مرد مرده میگوید: آن ماشین غول پيكري كه بي‌مهار به حرکت درآمده بود، به نظرش غیرقابل کنترل مي‌آمد؛ گويي هيچ نيرويي نمي‌توانست مانعِ حركتش شود. قطع و وصلِ آكوردِ گيتارِ برقي با تغيير و قطعِ نماها بر اين موضوعِ غيرمتعارف دلالت مي‌كند.
  • نماهاي داخلِ كوپه‌ تأكيد بر قامت و قيافة آدم‌هايي است كه لبخند خشونت‌باري بر لب دارند. آن‌ها هر چند لحظه تفنگ‌هاي‌شان را از پنجرة واگن‌ها بيرون مي‌برند و به‌سويِ هر جنبده‌اي شليك مي‌كنند. با همين چند نمايِ افتتاحيه، يورشِ سفيدپوستانِ مهاجم به قلبِ سرزمينِ بوميانِ سرخ‌پوست به‌طرزي موجز و در عين حال دقيق نشان داده مي‌شود.سفر ویلیام بلک تا جایی ادامه پیدا میکند که او به سرزمین "اینه اب ها"میرسد اهالی دهکده ویلیام بلک را سوار بر قایق میکنند و نه جسم بی جان او را بلکه روح ویلیام بلک را به سوی سرچشمه زندگی رهسپار میکنند حالا ویلیام بلک سفر جدیدی را به سوی ماوراء اغاز میکند و سفری که شاید به سرزمینی ختم شود که انسانهایش نه سیاه هستند نه سفید بلكه انسانهايي سبز رنگ از نوع ارامش و دوستي انسانهايي اصيل به سرخي رنگ خورشيد .
  • HOSSEIN YUSSEFI  
  • در مورد کارگردان
  • حقیقتا عمق فیلمهای جارموش را تا به حال به درستی درک نکرده بودم قبلا مطلبی در مورد فیلم گلهای پژمرده جاروش نوشته بودم اما با دیدن چند اثر دیگر از این کارگردان مستقل ساز واقعا طرز نگرشم به این کارگردان که حالا برای من جزء کارگردانهای محبوب به شمار می اید عوض شده .جیم جارموش را قبلا هم میشناختم اما نه مثل حالا .دین فیلمهای مثل مرد مرده را به همه خوانندگان وبلاگ توصیه میکنم و برای ان دسته از دوستانی که کمتر با این کارگردان اشنا هستند یک دیسکو گرافی از این کارگردان قرار میدهم:
  • جيم جارموش
  •  
  • جيم جار موش در 22 ژانويه سال 1953 در آكرونِ اوهايو به‌دنيا آمد. تحصيلاتِ متوسطه را در دبيرستانِ «كاياهوگا» گذراند، و بعد از آن به دانشگاه رفت. حدود يك سال در رشتة روزنامه‌نگاري تحصيل كرد، و سپس به‌دليل علايق‌اش به شعر و ادبيات در رشتة ادبياتِ دانشگاه كلمبيا به تحصيل ادامه داد. در سفري تحصيلي به پاريس فيلم‌هاي مهمي در «سينماتِك فرانسه» ديد، و آثارِ برجستة «موج نو»ي سينماي فرانسه و فيلم‌هاي فيلم‌سازانِ پّرآوازه‌اي همچون كنجي ميزوگوشي، ميكل‌آنجلو آنتونيوني، ژان لوك‌گدار، فرانسوا تروفو، ‌آكي‌را كوروساوا و ياسوجيرو اُزو را ديد، و از آن پس جادوي سينما رهايش نكرد. پس از بازگشت به زادگاهش در مدرسة «تيش» در رشتة فيلم و سينما تحصيل كرد، و با حضور در كارگاه درسِ فيلم‌سازِ محبوبش (نيكلاس ري) به آموختن ادامه داد. از همين سال‌ها با ويم وندرس آشنا شد و با او ‌به‌هم‌كاري كرد. بعدها نيكلاس ري و ويم وندرس در ساختنِ نخستين فيلمش به وي ياري رساندند.
  • جيم جارموش يكي از مهم‌ترين و در عين‌حال معترض‌ترين فيلم‌سازانِ معاصرِ سينمايِ امريكا است كه از سّنت ديرپا و پّربارِ فيلم‌هاي اروپايي، كه در «سينما تك» پاريس ديده بود، تأثير گرفته است. او علاقه‌اي به جريانِ رايج و عموميِ سينمايِ هاليوود ـ كه عمدتاً شامل فيلم‌هايِ سطحيِ سرگرم‌كننده و متفنن هستند ـ ندارد، و موضعي انتقادي و هجوآميز در برابر اين فيلم‌ها و سازندگان‌شان اتخاذ كرده است.
  • نقل قو ل از جيم جارموش:
  • من با اين اعتقاد وارد كارِ سينما شدم تا فيلم‌هايي را كه دوست دارم بسازم، به‌همين دليل به سراغِ تهيه‌كننده‌ها و سرمايه‌گذارهايي مي‌روم كه از اين زاويه به‌كارِ من نگاه كنند. هرگز با پول يا چيزهايي كه هاليوود براي تحت‌تأثير قرار دادنِ فيلم‌سازان به‌كار مي‌برد، نظرم را عوض نمي‌كنم. اين مبادله‌اي است كه حتي اگر بخشي از آن‌را بپذيريم بايستي همان نگاه تجاري را كه پيامد آن است اِعمال كنيم، و من اعتراف مي‌كنم كه آدم مناسبي براي اين‌كار نيستم. بنابراين قاعده‌اي را براي خودم قايل شده‌ام و مي‌كوشم براي ساختنِ فيلم‌هايم از سرمايه‌هاي امريكايي‌ها بهره نبرم، چون پيامد آن اين است كه بلافاصله انبوهي از تغييرات را در جزيياتِ فيلم‌نامه، تركيبِ بازيگران و ساير موارد بپذيرم، و اين‌كار واقعاً باعث مي‌شود نتوانم آن‌طور كه مايلم كار كنم. چون هيچ‌وقت به سرمايه‌گذارانِ فيلم نمي‌‌گويم چه‌طور امورِ تجاري و كسب و كارشان را پيش ببرند، بنابراين اجازه نمي‌دهم آن‌ها هم به‌من بگويند چه‌طور فيلم بسازم. البته اعتراف مي‌كنم كه خوش‌اقبال بوده‌ام كه با اين روش تا كنون سرمايه‌گذاراني براي ساختنِ فيلم‌هايم پيدا كرده‌ام. فيلم‌هاي جارموش فاقد جذابيت‌هاي بصري و ترفندهاي فيلم‌هاي هاليوود هستند، و ارتباطي به‌ دروغ‌پردازي‌هاي فيلم‌هاي هاليوودي ندارند. از نظر جارموش امريكا كشوري است متشكل از آدم‌هايي با فرهنگ‌هاي متفاوت؛ آدم‌هايي كه هر كدام پيرو فرهنگ‌هاي خاص خود هستند و از آيين‌ها و رسومِ متفاوتي تبعيت مي‌كنند. فيلم‌هاي جارموش بازتاب اين فرهنگ‌هاي گوناگون‌اند. جارموش در سبك بصريِ خود از سادگي و عنصرِ ايجاز و حذف استفاده مي‌كند، و شخصيت‌هايش با كم‌ترين گفت‌وگو و اجتناب از پّرگويي خود را مي‌شناسانند. تبعيت از همين شيوه او را در زمرة هنرمندانِ «مي‌ني‌ماليست» قرار داده است.
  • اغلبِ فيلم‌هاي جارموش مبتني بر مؤلفه‌هاي سينمايِ پّست مدرن ساخته شده‌اند، كه در آن‌ها شيوه‌هاي كلاسيك و قرن نوزدهميِ درام و روايت و شخصيت‌پردازي و گفت‌وگونويسي كنار گذاشته مي‌شود، و ساختارِ اپيزوديك، روايت عيني، ايهام و ابهام، تمركز بر شخصيت اصلي و يك‌دو شخصيت فرعي، اغراق و هجو، پايان‌بنديِ باز و سيّال و مانند اين‌ها جزو ويژگي‌هاي آن‌ها است.
  • جارموش در اين فيلم‌ها بيش و پيش از آن‌كه داستاني جذاب و نظرگير را براي مخاطبانِ خود روايت كند، شخصيت‌هايي ساده و دلپذير و دوست‌داشتني مي‌آفريند، كه قادرند، به‌تنهايي، همة بارِ داستان‌هاي پّرماجرايِ فيلم‌هاي كلاسيك را به‌‌دوش بكشند، و بيننده را با‌ خود و ماجراهايي كه از سر مي‌گذراند، يا بر سرش مي‌آورند درگير سازد.
  • اگر جارموش در تعطيلي دايمي ماجراهاي ساده و بي‌تحركِ جواني را به‌تصوير كشيد كه بدون هدف در خيابان‌هاي نيويورك به‌راه مي‌افتد و روز و شبش را به بطالت مي‌گذراند، در عجيب‌تر از بهشت نسلِ واخورده و ازخودبيگانه‌اي را محور و مضمونِ فيلم خود قرار مي‌دهد كه سه شخصيت اصليِ فيلم (يعني ايوا، ويلي و ادي) نمايندگان آن‌ها هستند؛ آدم‌هايي كه همواره در حاشيه زندگي كرده‌اند، و مأمن و سرپناهي نداشته‌اند.
  • جارموش گفته است: در دورة جنگ سرد، تجسم و تصورِ امريكايي‌ها در مورد زندگيِ مردمِ اروپايِ شرقي، فضايي يأس‌آلود و يخ‌زده بود، با آدم‌هايي كه تمام روز را در كارخانه‌ها و كارگاه‌ها با مشقت كار مي‌كردند، و سپس به آپارتمان‌هاي دل‌گير و مّرده‌شان مي‌خزيدند تا در سرما و سكوت شب را به صبح برسانند. جارموش در انتقاد به اين نگرشِ انتقادي مصمم بود در نخستين فيلمش با نامِ عجيب‌تر از بهشت، كه يك كمديِ حّزن‌انگيز و هجوآميز دربارة جامعة صنعتيِ جنوبِ شرقيِ امريكا، با تصاويري سياه‌وسفيد است، اين تصور را به زندگيِ امريكايي‌ها هم تعميم بدهد. جارموش تأكيد دارد كه عجيب‌تر از بهشت بيانية سياسي نيست، بلكه نگرشي جديد نسبت به زندگي در امريكا است. بديهي است كه اگر قرار ‌بود جارموش يك بيانية سياسي عرضه كند، فيلمش را در انتقاد به جامعة سرمايه‌داريِ غرب بسيار صريح‌تر از آن‌چه ساخته بود از كار درمي‌آورد. درواقع انتخاب رنگ سياه و سفيد براي اين فيلم و تعدادي ديگر از فيلم‌هايش به‌نوعي هجو و استهزاي تصاويرِ رنگي و جذابِ فيلم‌هايي است كه فضايي شاد و خرم از جهان غرب تصوير و ترسيم مي‌كنند  
  • جارموش در عجيب‌تر از بهشت نشان مي‌دهد «دنياي جديد» و «بهشت موعودِ» مهاجرانِ مجارستاني، كه در آرزوي سعادت به ينگه‌دنيا پناه آورده‌اند، چيزي جز ناكجاآبادي خاموش و ساكت و يخ‌زده، كه همه چيز در آن متوقف و از حركت بازمانده، نيست. (مكث كوتاه) عجيب‌تر از بهشت نمايشِ روزگارِ تلخ و غم‌بارِ آدم‌هايي است كه با محيطي كه در آن ساكن هستند تجانسي ندارند، و روابط‌شان با يكديگر سرد و عاري از عاطفه است، و در برابر هم كم‌تر احساسي از علاقه ـ يا حتي نفرت ـ از خود نشان مي‌دهند. نماهاي فيلم بلند و طولاني و در فضاهاي بسته و محدود فيلم‌برداري شده‌اند، و هر نما با حل شدن و فرو رفتن در سياهي، به نمايِ بعدي پيوند زده مي‌شود، تا به‌زعم جارموش «دنياي جديد» و «بهشت موعود» آدم‌هاي مهاجرِ او رنگي جز سياهي نداشته باشد.
  • جارموش در پاسخ به‌اين پرسش كه بسياري از شخصيت‌هاي فيلم‌هاي او افرادِ خارجي هستند، و چه احساسي دارد از اين‌كه امريكا را از زاوية ديد يك مهاجر مي‌بيند؟ چنين گفته است:
  •  
  • نقل قول از جيم جارموش :
  • چند مسئله وجود دارد. اول اين‌كه امريكا را خارجي‌ها به‌وجود آورده‌اند، و اين‌كه بومياني هزار سال در اين‌جا زندگي كرده‌اند؛ اما سفيدپوستانِ اروپايي همواره سعي داشته‌اند نسلِ آن‌ها را نابود و منقرض كنند. من دو رگه‌ام: هم خونِ ايرلندي، هم خونِ كولي‌هاي چك، و هم خونِ آلماني در رگ‌هاي من جاري است. همة سرزمينِ امريكا يك فرهنگِ آميخته دارد، و اگر چه سياست‌مدارانِ امريكايي بسيار تلاش كرده‌اند اين قضيه را منكر شوند؛ اما اين وضعيتِ واقعيِ امريكا است. نكتة ديگري كه مرا به‌اين كار مشتاق مي‌كند، اين است كه من به سفر كردن عشق مي‌ورزم، و دوست دارم در مكان‌هايي باشم كه از نظرِ فرهنگي برايم تازگي داشته باشد، و حتي معنايِ حرف‌هاي آدم‌ها را هم متوجه نشوم؛ چون در اين صورت راه بر هر تصوري باز است. سعي مي‌كنم با تصوراتم به عمقِ موضوعات پي ببرم؛ اما مطمئنم در تفسير آن‌ها و فهم‌شان به خطا رفته‌ام. براي من، تصوراتم دربارة پديده‌ها يك موهبت است، و از آن‌ها لذت مي‌برم.
  • جيم جارموش فيلمِ بعدي‌اش (مغلوب قانون) را با هم همان فضاسازي‌ها و قاب‌بندي‌ها، كه به‌صورت سياه‌وسفيد فيلم‌برداري شده، و تصويري كثيف و رخوتناك از جامعة امريكا ترسيم مي‌كند، در امتدادِ خط كليِ داستان و ماجراهاي عجيب‌تر از بهشت و تعطيلي دايمي ساخت.
  • سه شخصيت اصلي در مغلوب قانون آدم‌هايي سرگشته و پريشان‌ احوال، و در چنبرة قوانين و رفتاري خشك و خشن و خودكامه گرفتارند. جارموش با قراردادنِ آدم‌ها در دو موقعيت زندان و خارج از آن نشان مي‌دهد كه آن‌ها در هر دو موقعيت، گرفتار و سرگشته و حيرا‌ن‌اند، و راهي براي سعادتمند شدن در پيش رو ندارند. بدينسان يك كمديِ سياه عرضه مي‌شود، كه بخشي از آن كابوس و بخش ديگرش افسانه است، و ـ همچون عجيب‌تر از بهشت ـ دنيايي غمگين و مّرده و دل‌فريب را پيش چشمانِ ما قرار مي‌دهد.
  • جار موش در پاسخ به‌اين پرسش كه بسیاری از شخصيت‌هاي فيلم‌هاي او افسرده و ماليخوليايي به‌نظر مي‌رسند، و او آن‌ها را از كجا اخذ و دريافت كرده؟ چنين مي‌گويد:
  • نقل قول جيم جارموش:
  • از تنهايي و افسردگيِ خودم! (اين جمله را به طنز و با خنده مي‌گويد) اين بخشي از زندگي است، و من هميشه حسّ يك بيگانه را در بسياري از زمينه‌ها دارم. مطمئن هستم شما نمي‌توانيد تصور كنيد، چرا؟ اما در برخي زمينه‌ها من به سمتِ طنز، عدمِ ارتباط و سوءِ تفاهم كشيده مي‌شوم. همة اين‌ها با هم آميخته‌اند، و در كنار هم هستند. بنابراين سعي من بر اين است تا به آن‌ها در قالبِ يك شخصيت يا يك فيلم حيات ببخشم.
  • جارموش قطار اسرارآميز را مانند فيلم اولش (تعطيلات دايمي) و به‌خلاف فيلم‌هاي دوم و سومش (عجيب‌تر از بهشت و مغلوبِ قانون) به‌صورت رنگي ساخت. قطار اسرارآميز فيلمي سه اپیزودی است؛ اما اگر اپيزودهاي عجيب‌تر از بهشت به‌هم پيوسته بودند، داستان‌هاي قطار اسرارآميز متفاوت‌اند، كه مكاني واحد آن‌ها را به‌هم ربط مي‌دهد. قطار اسرارآميز، مانند فیلم بعديِ جار موش (با نام شب روي زمين)، براساس ايدة رخدادهاي متقارن ساخته شده است؛ رخدادهايي كه با صدايِ شليك گلوله و خاطرة الويس پريسلي (خوانندة جاز) به‌هم مرتبط مي‌شوند.
  • ماجراهاي هر سه اپيزود در شهرِ ممفيس (زادگاه الويس پريسلي) اتفاق مي‌افتند. در قسمت نخست (با نام «دور از يوكوهاما») دو توريست ژاپني به ممفيس مي‌آيند تا از خانة الويس در «گريس لند» بازديد كنند؛ اما مثل آدم‌هاي دو فيلمِ قبليِ جارموش (عجيب‌تر از بهشت و مغلوب قانون) هر آن‌چه برسر راه خود مي‌بينند، نشان از ويراني و خشونت دارد. آن‌چه جارموش نشان مي‌دهد كنايه‌اي از حرفي است كه چندبار پسرِ ژاپني به نامزدش مي‌گويد: او بار اول وقتي قطاري، شب‌هنگام، از وسط خرابه‌هاي شهرِ ممفيس مي‌گذرد، و بارِ دوم وقتي صدايِ شليك گلوله‌اي را در هتل مي‌شنوند، مي‌گويد: «اين‌جا امريكا است!» و آشكارا تأكيد مي‌كند كه چنين جايي «بهشت موعود» آن‌ها نيست. تعبير جارموش اين است كه امريكا كشوري است كه بر خشونت و قلع‌وقمعِ قبيله‌اي بنيان نهاده شده است، و اين خشونت را نمي‌توان از امريكا جدا كرد.
  • اپيزودهاي دوم و سومِ قطار اسرارآميز (با نام‌هاي «روح» و «گمشده در فضا») مكمل همين نوع نگاه هستند، و خود فيلم در كنارِ عجيب‌تر از بهشت و مغلوب قانون «سه‌گانه‌اي» را تشكيل مي‌دهد كه جامعة امريكا را از زاوية ديد آدم‌هايي مهاجر ترسيم مي‌كنند. اين آدم‌ها در فيلمِ عجيب‌تر از بهشت مهاجرانِ مجارستاني بودند، در مغلوب قانون يك ايتاليايي به نام باب، و در قطار اسرارآميز زوجِ جوان ژاپني و زن بيوة ايتاليايي كه، به‌شكلي استعاري، تابوتِ همسرش را همراه خود دارد.
  • شب روي زمين فيلمي است در پنج اپيزود، يا آن‌طور كه جارموش تأكيد كرده در پنج فصل. ماجراهاي فصل‌هاي پنج‌گانة شب روي زمين در پاريس، رم، نيويورك، لوس‌آنجلس و هلسينكي مي‌گذرند. جارموش هر فصل را با تأكيد بر احساسِ خاصي ساخته و پرداخته است: شاعرانه در پاريس، عصبي در رم، طنزآميز در نيويورك، سبّك در لوس‌آنجلس و سياه در هلسينكي. هدف او اين بود تا با انواع شكل‌هاي كمدي و با دريافت‌هاي متفاوتي از طنز و تراژدي ماجراهاي مورد نظر خود جلو دوربين بياورد. او مي‌گويد كه به‌مقدار فراوان از سينمايِ كمدي و كمدين‌ها تأثير پذيرفته است.
  • جيم جارموش پس از شب روي زمين احساس كرد حرفي براي گفتن ندارد، پس از آن تصميم گرفت تا ايدة جالبي نيافته، فيلم ديگري نسازد. چهار سال يعد مرده مُرده را ساخت. باز بين مرد مُرده و فيلمِ آخرش با نامِ گوست داگ، سلوك سامورايي چهار سال وقفه افتاد. او چنان‌كه خودش گفته است: ايده‌هايش از رؤياهايش سرچشمه مي‌گيرند، و اين رؤيا‌ها گاهي سياه‌وسفيداند و گاهي هم رنگي. جارموش معمولاً در فيلم‌هايش داستان تعريف نمي‌كند، بلكه به‌دنبال بررسيِ روابط ميان آدم‌ها است. او با ابهام و ايهام كار مي‌كند تا سبك ديداري و شنيداري‌اش متفاوت از سبك فيلم‌هاي هاليوودي باشد. فيلم‌هايش داستان‌هاي خاص و مشخصي ندارند، و حتي پاره‌اي از آن‌ها فاقد طرح كم‌رنگ داستاني هستند. چنين گرايشي نشان مي‌دهد كه جارموش علاقه‌اي ندارد فيلم‌هايش ساختاري قابل‌ پيش‌بيني داشته باشند. داستانِ فيلم‌هاي او شبيه لحظه‌ها و نكته‌هاي كوچكي از زندگيِ روزمره‌اند، و او همواره از توضيح دلايل رفتاريِ شخصيت‌هايش خودداري مي‌ورزد، و به‌شيوة فيلم‌هاي هاليوودي اصراري به توضيح‌هاي مكرر ندارد تا مخاطبانِ فيلمش را به‌ آن‌چه مي‌خواهد بگويد آگاه سازد.
  • مرد مّرده داستانِ سفرِ جسمي و روحيِ يك مردِ جوان به‌نامِ ويليام بليك است. بليك در نيمة دومِ قرنِ نوزدهم به اعماق و دورترين مرزهايِ غربِ وحشي سفر مي‌كند، و با مردي آشنا مي‌شود، كه اصرار دارد ثابت كند بليك شاعري انگليسي است كه سال‌ها پيش مّرده است. بليك به‌خلاف تمايل و اعتقادش به يك قاتل و مردي كه به‌مرور جسم‌اش در حالِ تحليل رفتن است بدل مي‌شود. او رها در جهاني ستم‌گر و پّرهرج و مرج، با مسايلي مواجه مي‌شود كه چشمش را بر روي ابعادِ مختلف زندگي باز مي‌كند. گويي او از سطحِ يك آينه عبور كرده، و از سمت ديگر به جهاني ناشناخته، در گذشته‌هاي دور، وارد شده است.
  • نقل قول جيم جارموش:
  • من يادداشت‌هاي زيادي، طي سال‌هاي متمادي، دربارة ايدة فيلمِ مرد مّرده برداشته بودم، و قبل از آن‌كه دست به‌كارِ نوشتنِ فيلم‌نامه بشوم مطالبي دربارة بوميانِ امريكا مطالعه كردم. كتابِ ويليام بليك را هم خواندم. واقعاً سال‌ها بود كه بليك را مطالعه نكرده بودم. خيلي تعجب كردم وقتي ديدم چه شباهت‌هاي عميقي بين انديشه‌هاي او و آن‌چه دربارة بوميانِ امريكا خوانده بودم وجود دارد. اين شباهت‌ها باعث شد كه او به درونِ داستانِ من قدم بگذارد.
  • جارموش در آخرين فيلمش با نامِ گوست داك: سلوك سامورايي زندگيِ آدمي عجيب و غريب را، كه خارق‌عادت عمل مي‌كند، به‌نمايش گذاشته است. محل سكونت گوست داگ بر فرازِ بامِ ساختماني بلند در كنارِ قفسِ بزرگ كبوترانش قرار دارد. او تنها است و با كسي حشرونشر ندارد. تنها دوست صميمي‌اش سياه‌پوستي فرانسوي است كه موقع گفت‌وگو زبان يك‌ديگر را نمي‌فهمند. او در عين حال كه از وسايل پيشرفته‌اي براي آدم‌كشي استفاده مي‌كند، پيغام‌هايش را به‌وسيلة كبوترهاي قاصد مي‌فرستد و دريافت مي‌كند؛ شيوه‌اي كه به‌قول يكي از تبه‌كاران ورافتاده است. او به‌شيوة سامورايي‌ها زندگي مي‌كند، آيين‌ها و راه و رسم آن‌ها را به‌جا مي‌آورد و براساس آموزه‌ها و آيينِ سلحشوريِ سامورايي آدم مي‌كشد. مريدِ استادش است، و در نبردِ نهايي با اسلحة خالي روبه‌روي او قرار مي‌گيرد، تا مبادا ناخواسته صدمه‌اي به وي برساند. خود جارموش در توضيخ ويژگي‌هاي شخصيت گوست داگ گفته است:
  • او حالتي شناور دارد؛ گويي روي توده‌اي ابر راه مي‌رود. چه در ماجراها و حوادث مختلف، و چه در روايتي كه از او به‌دست داده مي‌شود، بسيار سريع‌تر از ديگران، از خود واكنش نشان مي‌دهد و همواره به‌شكلي غيرمترقبه در هر كجا كه بخواهد حاضر مي‌شود.
  • نقل قول جيم جارموش:
  • واقع امر اين است كه من خيلي خودم را نقد و بررسی نمي‌كنم. واقعاً نمي‌خواهم بدانم يك فيلمِ جيم جارموش چه‌گونه فيلمي است. فقط سعي مي‌كنم چيزي را بياموزم، و بعد سراغِ فيلمِ بعدي بروم. من مي‌دانم كه مثلاً رابرت آلتمن دوست دارد بارها فيلم‌هاي قديمي‌اش را تماشا كند، و آن‌ها را براي مردم نمايش بدهد؛ اما من در زندگي‌ام از اين‌كه به عقب برگردم احساسِ راحتي نمي‌كنم؛ هر چند دوست دارم مثل او باشم؛ چرا كه آلتمن فيلم‌هايش را واقعاً دوست دارد، و به آن‌ها افتخار مي‌كند. فيلم‌هايش مثل بچه‌هايش هستند. فيلم‌هاي من هم مثل فرزندانم هستند؛ اما من آن‌ها را به سربازي مي‌فرستم
نوشته شده توسط حسین یوسفی در 8 Dec 2006 ساعت 11:15 PM | لينک ثابت |

  •  
  • پیشگفتار:در مورد این فیلم یکی از دوستان مسیحی از من خواستند که مطلب بعدی وبلاگ را اختصاص به این فیلم بدهم(برای اعتراض )همون طور که میدانید اخیرا فیلمی به عنوان  کد داونچی(The Da Vinci Code به کارگردانی ران هاورد (Ron Howard) ساخته شده که با مخالفت کلیسا و مسیحیان مواجه شده است .من هم بنا بر درخواست این دوست عزیز مسیحی فیلمی رو بهتر از ساخته مل گیبسون پیدا نکردم و سعی کردم مطلب کاملی باشد با نقدهای متفاوت . .من شخصا هرگونه اهانت به مسیح (ع) رو محکوم میکنم .اما موضع گیری خاصی نسبت به ساخته (Ron Howard) ندارم و این مطلب رو صرفا برای درخواستی که از من شده بود در وبلاگم قرار میدهم .واین مطلب رو در واکنش به فیلم کد داونچی از طرف این دوست مسیحی و برای محکوم کردن اهانت به عیسی مسیح(ع) تقدیم میکنم به این دوست مسیحی .البته باید بگویم که این موضوع اهانت به مسیح(ع) برای اولین بار نیست که در سینما رخ داده با توجه به حساسیت موضوع سعی کردم کمتر در نقدها دخالتی داشته باشم........
  • حسین یوسفی

    The Passion of the Christ 

     
  • محصول سال: 2004
  •   ژانر:مذهبی...
  •  
  •  به کارگرداني:  Mel Gibson

  •  رده بندی سنی: R  افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند.  
  • 127 دقیقه 
  •  فيلم نامه: Benedict Fitzgerald ، Mel Gibson 
  •  
  • بازیگران:
    James Caviezel     در نقش    Jesus
    Maia Morgenstern     در نقش    Mary
    Hristo Jivkov     در نقش    John
    Francesco De Vito     در نقش    Peter
    Monica Bellucci     در نقش    Magdalen
    Mattia Sbragia     در نقش    Caiphas
    Toni Bertorelli     در نقش    Annas
    Luca Lionello     در نقش    Judas
    Hristo Shopov     در نقش    Pontius Pilate (as Hristo Naumov Shopov)
    Claudia Gerini     در نقش    Claudia Procles
    Fabio Sartor     در نقش    Abenader
    Giacinto Ferro     در نقش    Joseph of Arimathea
    Olek Mincer     در نقش    Nicodemus
    Sheila Mokhtari     در نقش    Woman in Audience
    Lucio Allocca     در نقش    Old Temple Guard 
      Scene from The Passion, Icon Productions, courtesy of http://www.passion-movie.com 
  • خلاصه:
  • این فیلم تصویرگر 12 ساعت پایانی عمر حضرت مسیح است. . فیلم از باغ زیتونها و جائی که مسیح پس از آخرین شام برای عبادت به آنجا رفته آغاز می شود. مسیح در مقابل وسوسه های شیطان ایستادگی می کند. بدنبال خیانت یهودا ، مسیح دستگیر شده و به شهر بیت المقدس بازگردانده می شود. در آنجا رهبران ریاکار یهود به او تهمت کفر می زنند و پیلات، فرماندار رومی فلسطین را تحریک می کنند تا مسیح را به قتل برساند. سرانجام مسیح ابتدا بدست سربازان رومی سپرده می شود تا او را تازیانه بزنند و سپس او را به تپه جلجتا در نزدیکی شهر برده و به صلیب می کشند و در این بین مریم مقدس، نظاره گر مصائب فرزندش و مرگ وی می باشد.  
  •  
  • نقد :
  • مصائب مسيح يكى از ستايشگرترين، و در عين حال خونبارترين فيلم هاى مذهبى تاريخ سينماست. داستان فيلم درباره پيامبرى صلح جو و عاشق مردم است كه قربانى تباهى هاى انسانى مى شود. در لحظه لحظه فيلم عشقى ملكوتى به مسيح به چشم مى خورد، چرا كه ستايشى است مومنانه در مقابل فرزند خداوند. هر چند اين ستايشنامه سينمايى در لحظاتى به وادى كينه توزى هاى ديرينه نژادى و مذهبى هم مى انجامد، اما در نهايت قرار است روايتگر صادقى در باب رنج هاى بى پايان يكى از پيامبران الهى باشد.
  • آخرين ساخته مل گيبسون ستاره استراليايى الاصل هاليوود، يكى از بهترين بيگ پروداكشن هاى مذهبى به شمار مى رود. اما از وراى تمام اين تعريف و تمجيدها، يك نكته نبايد فراموش شود و آن اين كه، مصائب مسيح فيلمى است در نقد و حمله شديد به ضعف ها، ترس ها و سست عنصرى هاى انسانى. همان گونه كه در ابتداى فيلم اين عبارت به چشم مى خورد:
  • «او به خاطر بى مسئوليتى هاى ما مجروح شد، به خاطر بيقرارى هاى ما مصلوب شد و با زخم هايش همه زخم هاى ما را التيام بخشيد.»
  • در سرتاسر فيلم غرور و كرامت انسانى و ذات هستى بشر بارها به زير سئوال مى رود. پندارى گناه مرگ ناجوانمردانه مسيح، بر دوش تمامى ابناى بشر از دو هزار و چهار سال پيش تاكنون سنگينى مى كند. هر كدام از شخصيت هاى مصائب مسيح، مظهر يكى از خصائل كريه و سياه انسانى اند. ضعف، دورويى، زرپرستى، شهوت رانى، دروغ و ترس انسان ها همه دست به دست هم مى دهند تا مسيح مصلوب شود. حتى خود مسيح نيز از اين خطاهاى انسانى مبرا نيست. مسيح اين فيلم (با بازى فوق العاده جيمز كويزل كه يكى از بهترين مسيح هاى تاريخ سينما را به تصوير مى كشد) هم يك انسان است، با تمامى نقاط قوت و ضعفى كه يك انسان مى تواند داشته باشد. آن هاله تقدس سنتى و ديرينه، آگاهانه از اطراف وى زدوده شده و ديگر يك موجود لاهوتى و ماوراى انسانى نيست. در كنار كمالات و كراماتش او مى ترسد، فريب مى خورد، تحقير و شكنجه مى شود اما ايمان و اميدش را هرگز از كف نمى دهد. به راستى اگر تمامى اين ضعف هاى انسانى نبودند بر مسيح چه مى رفت؟ و خصائل پلشت بشرى چگونه و در كجا به چالش كشيده مى شد؟
  • مصائب مسيح راوى همان نبرد ابدى و كهن خير و شر است. يك درام كلاسيك كه بارها و بارها از زواياى ديد گوناگون قابل بازگويى است. در كنار شخصيت مسيح كه هسته و كانون ماجراست، دو قطب خير و شر، و دو نماد سياهى و سپيدى مطلق برگرد او و صليبش در كشاكش اند. قطب خير ماجرا مريم باكره مادر مسيح است و قطب شر، شخصيتى اثيرى و مظهر وجودى شيطان. اين تعين ظاهرى شيطان كه درصدد سست كردن پايه هاى ايمان مسيح است، شخصيتى محورى است كه توجه ويژه اى را مى طلبد. تقابل مابين خير و شر به آنجا مى انجامد كه در صحنه اى مسيح را مى بينيم كه صليب بر دوش به مسلخ مى رود. مريم با چشمانى خونبار و زجركشيده در ميان آدم هاى معمولى راه مى رود و شيطان در حال گذر از ميان صف روحانيون يهودى شاهد واقعه است. اينجاست كه ديگر ادعاهاى گيبسون مبنى بر اينكه هيچ گونه نگاه ضد يهود در اين فيلم وجود ندارد، خيلى قابل باور نيست.
  • در جايى ديگر و در راستاى اين تقابل و چالش دو كانون خير و شر يعنى مريم و شيطان، صحنه اى را مى بينيم كه مريم بدن غرقه به خون مسيح را (كه در نمادشناسى اسطوره اى غرب و جوامع مسيحى مظهر زيبايى انسانى است) در آغوش گرفته در مقابل شيطان، كودكى به غايت كريه و زشت رو را در آغوش دارد و خودفروشانه به ديدگان مريم و مسيح عرضه مى دارد.
  • بخشى از بار احساسى و حتى دراماتيك فيلم به عهده رنج ها و مصائبى است كه مريم از مصلوب شدن و تحمل زخم و درد و رنج فرزندش متحمل مى شود. بيش از آنكه درد و رنج را در چهره و چشمان مسيح شاهد باشيم، اين بازتاب مصائب مسيح است كه در نگاه دردمند و چهره رنجديده مريم نمايش داده مى شود. بيش و پيش از هر چيز اين فيلم، مصائب مريم است نه مصائب مسيح. بازيگر اين نقش يعنى مايا مورگنسترن يهودى الاصل رومانيايى با آن صداى خش دار و گيرا و نگاه مبهوت كننده، به خوبى از پس اين نقش دشوار (شايد حتى دشوارتر از نقش مسيح) برآمده و در ياد مى ماند. اما حضور منفعل مونيكا بلوچى حضور مجدليه را در طول فيلم كمرنگ مى سازد. او هميشه در حاشيه و در كنار مريم، كم حرف و در خود، مريم را همراهى مى كند. نگاه بى فروغ بلوچى بر عزلت جويى عامدانه مجدليه در اين فيلم مى افزايد.
  • همان گونه كه از قبل هم قابل پيش بينى بود مصائب مسيح فيلمى به شدت نمادگراست. به جز نمادهاى رو و واضح فيلم در حاشيه ماجراى اصلى به سراغ كنش هاى چندتن از حواريون مسيح نيز مى رود. و همين طور هرود حاكم دست نشانده امپراتورى روم كه نه به خاطر ايمانش، بلكه به خاطر فشارهاى همسر مومنش علاقه اى به مصلوب كردن مسيح ندارد. اما چون از قدرت و تأثيرگذارى روحانيون يهودى بر مردم واهمه دارد، تن به مصلوب كردن مسيح مى دهد. در طراحى صحنه هاى كاخ حكومتى هرود تمامى نمادهاى آشناى تئاتر، سينما، تصويرگرى و پيام هاى بصرى در القاى ضعف و خيانت او به چشم مى خورد. خيانت يهودا، پشيمانى و شوربختى مقدرش، و دست آخر افتادن در ورطه جنون و خودكشى اش كه سرنوشت محتوم او را به رخ مى كشد.
  • و پيتر با انكار سه باره مسيح (كه قبلاً توسط مسيح پيش بينى شده بود)، و ندامت بى فايده و بى حدش پس از آن، كه تلنگرى به انسان امروزى هم به شمار مى رود، شيطان نيز در تمامى لحظات با اين دو حوارى مسيح حاضر است. يهودا و پيتر مظهر تفوق شيطان يا قطب شر بر انسان خاكى اند. استفاده از عناصرى نمادين چون لاشه گنديده و پوسيده حيوانات در پس زمينه حضور آنان، اشباحى كه اين دو متوهمانه از آنها مى گريزند و حضور كلاغ هاى شوم كه خبر از واقعه اى ناگوار مى دهند، در راستاى همين نمادگرايى بر شئامت اين دو نشانه كاستى ها و كژى هاى انسانى مى افزايد.
  • ماجراى فيلم را چندين بار از نماى نقطه نظر مسيح دنبال مى كنيم. هر گاه كه مسيح به زمين مى افتد و همه چيز را واژگونه مى بيند، نماى نقطه نظر او به ناپايدارى و سست عنصرى آدم ها طعنه مى زند. يك نماى نقطه نظر غيرمنتظره و جسورانه هم از ديد روح القدس داريم. آن گاه كه مسيح بر فراز صليب عروج مى كند، در نمايى از بالا انگار از ديد روح مقدس ظلمى كه بر پسر خدا مى رود را نظاره مى كنيم. و آن گاه است كه قطره اشكى از كادر اين نماى نقطه نظر و از عرض بر زمين مى چكد و آن را متلاطم مى كند. در نمايى از طريق مونتاژ موازى دو صحنه بر زمين افتادن مسيح را، يك بار در كودكى و ديگر بار صليب بر دوش در راه مسلخ مى بينيم. هر دو بار مريم با نگرانى به سوى فرزندش مى دود، مادرانه او را در آغوش مى كشد و مى گويد: من اينجا هستم. درواقع اين جان مريم است كه بر بالاى صليب مى رود. و در پايان اين مريم رنجديده و خون گريسته است كه مى ماند و جسم بى جان فرزند را در آغوش مى كشد، در حالى كه به انتهاى ابديت نگريسته است.
  • نقد دو
  •   
     هنگامى كه والتر بنيامين، مطالعات و نوشته هاى خود را با عنوان «هنر در عصر تكثير مكانيكى» تكميل مى كرد، به عكاسى نظر بيشترى داشت. ايده او اين بود كه تكنولوژى مى تواند مثلاً براى هر كسى يك نمونه «لبخند ژوكوند» با رنگ هايى نزديك به اصل فراهم آورد و لازم نيست همه به موزه لوور بروند. حتى افراد مى توانند قطع و اندازه شاهكار هنرى اى را كه مى پسندند مشخص كنند و ... اين موضوع، البته تاثيرى اساسى بر خاستگاه هاى هنرى بزرگ خواهد نهاد. اشرافيت و ديريابى و پيچيدگى آثار بزرگ را دستخوش تلون و پسند طبقه متوسط شهرى مى كند و بازار عرضه و تقاضا دگرگون خواهد شد. اما اگر بنيامين يكى دو دهه بيشتر عمر مى كرد با طليعه اعجاب انگيز تصويرهاى مكانيكى در سينما روبه رو مى شد؛ جايى كه هنر تصوير، به تحركى نزديك به اصل زندگى رسيده و ادبيات، موسيقى و رقص و جلوه هاى ويژه، در تركيب هايى متفاوت، جلوه مى كنند و بينندگان را مجذوب خود مى سازند.
  • اينجا ديگر، نه فقط مى توان يك موناليزاى شخصى يا يك شام آخر تكرارى بر ديوار، بلكه مى توان يك قهرمان عينى يا يك انجيل شخصى نيز داشت. مى توان تصورى از حيات مسيح براى مسيحيان فراهم كرد، آن طور كه كارگردان مى خواهد يا تماشاگران مى پسندند! «شور مسيح» يا «مصائب مسيح»، آخرين تلاش بزرگ درباره روايت هاى انجيلى از زندگى عيساى پيامبر است. پسر مريم در اين فيلم، نه آن نظر كرده رمانتيك در فيلم فرانكو زفيرلى است و نه عيساى زمينى و خلاف آمد عادت يا نامتعارف در «آخرين وسوسه مسيح». اينجا روايتى صريح تر و شايد وفادارتر به متون مقدس نصرانى به دست داده شده كه يادآور توصيف هاى يوحناست و در انجيل و نيز فصل هاى درخشان و اعجاب انگيز ميخائيل بولگاكف در «مرشد و مارگريتا» درباب آخرين روزهاى مسيح و توطئه هاى ممتد ربيون معبد سليمان و دستگاه كاهن پرور جهود اورشليم براى تصليب عيسى پسر باكره ناصره.
  • چرا ميان نظرگاه هاى مسيحى و يهودى _ يا نزديك به يهود _ در حول و حوش يك فيلم سينمايى اين همه تضاد و اختلاف ايجاد شده است؟ آيا در فيلم مل گيبسون، رگه هاى آنتى سميتيستى _ ضديهودى _ وجود دارد؟ يا اينكه روايتى نامعهود و خلاف متون قدسى و تاريخى عرضه شده؟ و يا اينكه بهانه اى براى حمله به برخى نهادهاى سياسى و دينى معاصر فراهم آمده است؟
  • حقيقت آن است كه هيچ يك از مسائل پيش گفته درباره مصائب مسيح، علت بحث ها و تضاد ديدگاه هاى مطرح شده نيست، زيرا هر فرد آشنا با اناجيل چهارگانه مى داند كه روايت دستگيرى و تصليب عيسى مسيح، كمابيش اين گونه بوده است كه مل گيبسون روايت مى كند. پاپ و مشاوران او نيز كه خبره ترين افراد در تفسير متون اند اين موضوع را تاييد كرده اند و كسى نيز انگشت بر صحنه، ديالوگ يا سكانسى خلاف صفحات اناجيل نمى گذارد، اما باز هم دامنه اختلافات گسترده تر مى شود. چرا؟ شايد بتوان گفت كه «مصائب مسيح»، نخستين فيلمى است كه تمايزات را برجسته مى كند و بخشى مغفول از روايت مرگ عيسى كه همواره كمتر بر آن تاكيد شده را هرچه بيشتر در معرض ديد قرار مى دهد. به عبارت ديگر، آن بخش از روايت هاى انجيلى را كه بنا به ملاحظاتى در طول سده بيستم، كمتر مورد تاكيد قرار مى گرفت و يا به صراحت مطرح نمى شد، آشكارا ابراز مى كند و بى ملاحظه در معرض نظر و تامل قرار مى دهد. اين صراحت، البته تازه به نظر مى رسد، اما هيچ اغراقى در آن وجود ندارد. تنها از آن رو عجيب است كه بازديد يا مكشوف مى شود.
  • چيزى كه همواره آرام بيان مى شد و به زمزمه در گفت مى آمد، حالا جار زده شده و در مركز توجه قرار گرفته است. اينجا، تمايزات به كلام و كلام به تصوير تبديل شده و خواننده نمى تواند بدون تأمل در تمايزات و درنگ در نقش هاى واقعى جريانات دينى و تاريخى از آن عبور كند. محافل يهودى، عمدتاً از همين موضوع رنجيده اند يا شايد نگرانند. آنان بر روى قضاوت جهان مسيحى به عنوان متحدان فكرى و اقتصادى حسابى ويژه باز كرده و اين اتحاد درازمدت را در معرض دگرگونى مى بينند. دگرگونى اى سريع، صريح و هنرمندانه كه تاثير آن احتمالاً بر ده ها ميليون بيننده باقى خواهد ماند. فيلم مل گيبسون، تنها بهانه اى براى ورود به اين دنياى سرشار از تمايزات است. بهانه اى كه اگر اين فيلم هم نبود، در جايى ديگر به دست مى آمد. بسيارى از مردمان مسيحى، ديگر مايل نيستند تصاوير و روايات انجيلى را با تفسيرهاى معلق يا مبهم مورد توجه قرار دهند، تنها بدان جهت كه كتاب هاى مقدسشان با متون عتيق در يك جلد صحافى شده و كل آنها كتاب مقدس نام دارد.
  • علاوه بر اين، حساب نهادهاى دينى از كتاب هاى دينى جداست، همان طور كه حساب روايات از مفسران جدا و وقايع و مفاهيم اوليه از مزاياى بعدى همين مفاهيم جداست. بر اين اساس، «مصائب مسيح» نه پديدآورنده و نه تشديدكننده اختلافات خواهد بود، بلكه تنها روزنه اى است به آنچه وجود داشته و در حال حاضر مايل است بيشتر خود را نشان دهد. تمايزات ميان جهان معطوف به ايمان و رضاى مسيحى با جهان معطوف به احكام و اقتدار يهودى جهان مسيحى البته كمتر داورى مى كند، برخلاف جهان يهودى كه شريعتى سرشار از احكام و قضاوت هاى عاجل و آجل است. شايد مل گيبسون هنگامى تصميم به ساختن مصائب گرفت كه اين آيه انجيلى را مرور مى كرد: «زيرا خدا جهان را آنقدر دوست دارد كه پسر يگانه خود را داد تا هر كه به او ايمان آورد هلاك نشود، بلكه زندگى جاويد يابد. خدا پسر خود را در جهان نفرستاد تا بر جهان داورى كند، بلكه تا به وسيله او جهان نجات يابد
     
  •  با وجود حمايت قاطعانه واتيكان و شخص پاپ و نيز رهبران بسيارى از فرق مسيحى از فيلم «مصائب مسيح»، هنوز هم منتقدين يهودى خواستار تغيير فيلمنامه تا قبل از اكران عمومى آن در ۲۵ فوريه ۲۰۰۴ هستند كه از قضاى روزگار چهارشنبه خاكستر نيز است اما شركت فيلمسازى گيبسون با نام «آيكون پروداكشن» كه فيلم هاى «آكادمى» و «شجاع دل» را نيز ساخته تمام حقوق اين فيلم را در دست دارد. ربى «جيمز رودين» در جمع يك گروه بين الاديانى در بالتيمور گفت: سايه سنگين اين اتهام، هميشه و همه جا بر سر يهوديان سنگينى مى كند. اما ربى «رودين» يكى از چند خاخامى است كه پس از مشاهده فيلم به رهبران يهودى جهان توصيه كرده اند فيلم مل گيبسون را تحريم نكنند. او مى گويد: رهبران يهودى به جاى تحريم فيلم «مصائب» بايد از آن بهره برده و به مردم بياموزند كه چگونه داستان مرگ عيسى، به قصد شعله ور كردن آتش خانمان برانداز احساسات ضديهودى، مورد سوءاستفاده واقع شده است. «رودين» پس از اينكه گيبسون در ماه آگوست ۱ ساعت و ۵۰ دقيقه از طرح اوليه فيلمش را براى حدوداً ۱۰۰ رهبر دينى جهان از جمله، به نمايش درآورد نظر خود در مورد فيلم را چنين بيان كرد: نمايش اين فيلم، اشك برخى كاتوليك ها را جارى ساخته و بسيارى از يهوديان را رنجاند.
  • برخى از رهبران دينى از گيبسون خواستند تا با علماى دينى مشورت كرده و تغييراتى را در فيلم اعمال كند، اما وى نپذيرفت. به گفته رودين مشكل فيلم گيبسون اين است كه يهوديان را در بدترين شرايط ممكن قرار مى دهد، منفى ترين ارجاعات را از روايات مرگ عيسى در اناجيل برگرفته و فى الواقع براى يهوديان كيفرخواست هم صادر كرده است. در حالى كه بسيارى از يهوديان نگران اين موضوع هستند كه مبادا فيلم گيبسون به قصد توجيه احساسات ضديهودى مورد استفاده واقع شود، ديگران مى انديشند كه رهبران يهودى، بيش از آنچه كه لازم است به اين فيلم اهميت مى دهند. اما هيچ كدام از اين انتقادها بر گيبسون تاثيرى نداشت، او يك كاتوليك محافظه كار است كه اصلاحات شوراى دوم واتيكان را نپذيرفته. در آن شورا، واتيكان از گناه يهوديان در قضيه مرگ عيسى چشم پوشى كرده بود.
     
     تاييد مسيحى
  •  
  • پاپ ژان پل دوم، پس از مشاهده فيلم جنجال برانگيز مل گيبسون با نام «مصائب مسيح»، مهر تاييد بر آن نهاد. يك مقام رسمى در واتيكان، ضمن اعلام اين خبر افزود: پدر مقدس اين فيلم را ديد و از آن لذت برد. اين مقام ارشد كه خواست نامش فاش نشود، گفت: پاپ، پس از ديدن فيلم اين جمله را بر زبان آورد: «آنچنان است كه واقع شده». وى ادامه داد: معنى ضمنى سخن پاپ اين است كه اين فيلم تصوير مومنانه رنج و مرگ عيسى است، همان گونه كه در عهد جديد توصيف شده است. سخنگوى واتيكان تاييد كرد كه پاپ نوار ويدئويى اين فيلم را مشاهده كرده، اين در حالى است كه پاپ قبلاً نيز فيلم هاى ديگرى را ديده، از آنها لذت برده و بر جنبه هاى مثبت آنها تاكيد كرده است. فيلم هايى همچون «گاندى»، «زندگى زيباست» و «فهرست شيندلر». با اين حال، به طور كلى واتيكان در اعلام رأى نهايى و صريح خويش در خصوص واكنش پاپ مردد است، چرا كه بيم آن مى رود كه به حمايت تجارى از فيلم متهم شود. مدافعان فيلم اما، مى گويند اين فيلم خيلى ساده، حوادث را آن گونه كه در اناجيل توصيف شده به تصوير مى كشد.
  • واكنش مثبت پاپ نسبت به اين فيلم، پس از يكسرى بازنگرى هايى صورت گرفته كه مقامات رسمى واتيكان در طى نمايش هاى متعدد فيلم، انجام داده اند. پدر «اگوستين دى نويا» از فرقه دومينيكن، آمريكايى و مشاور در شوراى آموزه هاى ايمانى _ نيز اتهام ضديهودى بودن فيلم را رد كرد. فيلم «مصائب مسيح» احساسات ضديهودى در تماشاگران را بيشتر سركوب مى كند تا تحريك. پيشتر در پاييز گذشته كاردينال «داريو هويوس» - رئيس شوراى روحانيون مسيحى _ نيز در مورد اين فيلم واكنش مثبت نشان داده و گفت: من با مسرت تمام، برخى از مواعظى را كه در مورد مصائب مسيح براى مردم بازگو خواهم كرد، از برخى صحنه هاى اين فيلم برخواهم گرفت. برخى شاهدان، شگفتى خود را از اشتياق و علاقه واتيكان به فيلم «مصائب» بيان كرده و چنين مى گويند كه مل گيبسون، خود يك كاتوليك سنت گراست كه از جريان اصلى كليساى كاتوليك كه شوراى دوم واتيكان طى سال هاى ۶۵-۱۹۶۲ بنيان گذاشته، فاصله گرفته است. اما يك مقام ارشد واتيكان اين گونه پاسخ آنها را داد: در حالى كه ممكن است مل به دين شخصى و سنتى خويش معتقد باشد، اما در مسير درست طى مسير مى كند. وى پيش بينى كرد كه اين فيلم، موجب تغييرات بسيارى خواهد گشت.
  • The Passion Of The Christ Movie
  • «آنچنان است كه واقع شده»، اينها كلماتى است كه آخرين نقد و بررسى هاى فيلم «مصائب مسيح» با آن آغاز مى شود. اما اين كلمات از دهان منتقدان بنامى همچون «راجر ابرت» يا «پيتر تراورز» خارج نشده، بلكه پاپ ژان پل دوم آنها را بر زبان رانده است. به گزارش خبرنگار قديمى واتيكان - «جان ال الن» - اين تاييد بلافاصله از واكنش منفى جوامع يهودى صورت گرفت. به دليل جار و جنجال هايى كه پيرامون اين فيلم به وقوع پيوست، شركت هاى مهم توليد فيلم، در خصوص حمايت از فيلم مل گيبسون مردد مانده اند _ فيلمى كه خود مل ۲۵ ميليون دلار از دارايى شخصى اش را هزينه ساخت آن كرده. گيبسون خود قوياً ادعاى ضديهودى بودن فيلم را رد مى كند و اين فيلم را براى رهبران ساير فرقه ها نيز به نمايش درآورده تا مطمئن شود كه داستانش ترسيم درست وقايع است
  • گرى ويلز:
  • اگر از ديدن منظره تخريب سيستماتيك بدنى سالم به شكلى واقعاً تحمل ناپذير لذت مى بريد، فيلم مصائب مسيح، اثر مل گيبسون، فيلم شماست. در اين ميان فقط صحنه تازيانه زدن مهم نيست، هر چند آن هم مقدمه افتادن تعداد نامشخص و فراوانى اثر شلاق بر بدن مسيح است. حتى پيشتر در صحنه دستگيرى مسيح، او را به زنجير مى كشند، كتكش مى زنند، و از روى پل به زيرش مى اندازند تا خرد و خاكشير شود. او در حالى وارد اولين جلسه محاكمه اش در معبد يهوديان مى شود كه لت و پار است و يك چشمش از شدت جراحت و ورم صورت باز نمى شود. از اين لحظه به بعد، سر از هر جا درمى آورد همه انگار براى اينكه سهمى از اين سرگرمى داشته باشند مشت و لگدى حواله اش مى كنند و مى گذرند. در راه رفتن به روى تپه براى اعدام شدن، در حالى كه مرتب زير صليب از هوش مى رود تازيانه اش مى زنند. سربازى مى گويد دست از سرش برداريد وگرنه به بالاى تپه نمى رسد، اما مردم در تمام راه دست از كتك زدن او برنمى دارند.
  • من و همسرم از ترس اينكه از اين صحنه ها يكهو به قهقهه بيفتيم پس از مدتى ديگر به يكديگر نگاه نكرديم. همه چيز از ساديسم فراتر رفته و به سوررئاليسم توام با كمدى تبديل شده بود. در يكى از قسمت هاى فيلم كه گيبسون از شهودهاى عرفانى يك راهبه باواريايى ضديهود به نام آن كاترين اِمِريش بهره مى گيرد، حضرت مريم زانو مى زند و خون فراوانى را كه در اثر شلاق از بدن مسيح جارى شده است با پارچه پاك مى كند. خواهر امريش در كتاب خود كه اولين بار در سال ۱۸۲۴ منتشر شد نوشته است: «وقتى مسيح پس از تازيانه خوردن پاى ستون افتاد، كلوديا پروكليز، زن پيلات، را ديدم كه تكه هاى بزرگ پارچه براى مادر خدا فرستاد. نمى دانم او فكر مى كرد مسيح آزاد خواهد شد و مادرش پارچه ها را براى گذاشتن بر زخم هايش نياز خواهد داشت يا اينكه اين بانوى مهربان مى دانست كه از هديه اش چه استفاده اى خواهد شد.... مريم بر زمين نزديك ستون زانو زد و با پارچه هايى كه كلوديا پروكليز فرستاده بود آن خون پاك و مقدس را پاك كرد.»
  • اما اين راهبه نديد كه گيبسون از اين ماجرا چه چيزى درخواهد آورد. اگر مريم واقعاً مى خواهد خون ها را پاك كند، بايد به سراغ سربازهايى هم كه مسئوليت شلاق زدن را بر عهده دارند برود، چون آنها هم سرتاپا خون آلود مى شوند. در صحنه هاى بعد هم مدام خون تازه از اين منبع لايزال سرازير مى شود و گويى تمامى ندارد. تازه آن قدر در بدن مسيح خون باقى مى ماند كه وقتى به پهلوى او ضربه اى مى زنند تا از مرگش مطمئن شوند باز هم به روى تمام كسانى كه آن زير ايستاده اند خون پاشيده مى شود. اگر گيبسون مى خواهد به اين نكته مذهبى و اعتقادى اشاره كند كه ريختن خون مسيح منبع رستگارى است، اين سئوال براى تماشاگر پيش مى آيد كه پس چرا سربازان بيش از مومنان از اين خون نصيب مى برند. ظاهراً پاى رستگارى كه به ميان مى آيد گيبسون ديگر يونيورساليست نيست. او در مصاحبه اى با نيويوركر گفته است كه نه تنها غيرمسيحى ها، بلكه مسيحى هاى غيرسنتى (از جمله همسر خودش) هم همگى به جهنم خواهند رفت.
  • در فيلم گيبسون، در مورد وحدت امر الهى و امر انسانى در وجود مسيح نه كاوشى شده و نه توضيحى آمده است. او در اين فيلم فقط سوژه تنبيه و مجازات است، و همين باعث پيش آمدن اين پرسش مى شود كه چرا عده زيادى از تماشاگران با ديدن اين فيلم به فكر تغيير مذهب افتاده اند. تغيير مذهب از چه به چه؟ از مسيحيت به تازيانه ستايى؟ برخى از اين واهمه دارند كه اين افراد به يهودستيز تغيير كنند، اما گيبسون مى گويد خود نمى تواند يهودستيز باشد، چون «خودش» مسيح را كشته است. همه گناهكاران او را كشته اند. او براى تاكيد بر اين نكته اشاره كرده است كه دستى كه اولين ميخ را بر كف دست مسيح مى كوبد از آن خود گيبسون است. اما آيا ما گناهكاران از تماشاى قاتلان فيلم- آنها كه عليه مسيح توطئه چينى مى كنند، در موردش دروغ مى گويند، كتكش مى زنند، و خواهان مرگش هستند- واقعاً احساس مى كنيم كه همتاى آنها هستيم؟ شايد ما به خاطر گناهان مان احساس كنيم كه بايد طرف آنها باشيم و با آنها همذات پندارى كنيم، اما در واقع نمى توانيم اين كار را بكنيم، چون اصلاً پرداخت موقعيت اين اجازه را به ما نمى دهد. پس بايد با چه كسى همدردى كنيم- با مسيح كه باعث رستگارى ما شده است؟ خود گيبسون كه مطمئناً با او همدردى مى كند. او به ريچل آبراموويتز از روزنامه لس آنجلس تايمز گفته است: «من در معرض آزار و شكنجه مذهبى قرار دارم، شكنجه به عنوان هنرمند، به عنوان يك آمريكايى، و به عنوان يك انسان.»
  • شايد براى گيبسون ارتباط برقرار كردن با قربانى فيلمش آسان تر باشد، چرا كه شخصيت هاى سينمايى خود او هم غالباً مورد تعرض افراد شرور و سازمان هاى خلافكار قرار مى گيرند. پس اگر او خود مورد تعرض است، متعرضان او چه كسانى هستند؟ حتماً منتقدان فيلم. قاتلان واقعى مسيح آنها هستند. رامش پونورو، سردبير نشنال ريويو، در مورد اين فيلم گفته است كه آنها «كه تصميم مى گيرند اين فيلم را مسخره كنند از مسيح هراس دارند». گيبسون خود مقاومت در برابر فيلمش را مقاومت در برابر مسيح و در برابر كليساى او دانسته است: «اصلاً فكر نمى كردم اين قدر بى رحمانه رفتار كنند... اقدامات عليه فيلم خيلى زود شروع شد. تا اعلام كردم كه مى خواهم اين كار را بكنم، گفتند كه اين كار خطرناكى است. احساسات ضدمسيحى زياد است، و آنها از اين آثار نمى خواهند. واقعاً وحشيانه است... جنگى بزرگ عليه ما به راه انداخته اند!»
  • گيبسون بالاخره رضايت داد (البته از زيرنويس، نه از گفتار فيلم) اين آيه از انجيل متى را كه مى گويد: «خون او بر گردن ما باشد، و بر گردن فرزندان ما.» حذف كند، و خود در اين مورد توضيح مى دهد: «اگر اين كار را نمى كردم، ديگر به خانه ام حمله مى كردند، به قصد كشتنم مى آمدند.» اين «آنها»يى كه او از آن حرف مى زند بسيار وحشتناك است.
  • نظير واكنش او را در خيل عظيم مردمانى هم مى توان ديد كه با حمله به منتقدان فيلم آن را ستوده اند. و اين شايد ريشه آن تجربه «مذهبى» باشد كه بسيارى از اين افراد از فيلم دريافت كرده اند. اين افراد هم مانند گيبسون احساس مى كنند مورد تعرض قرار گرفته اند و قربانى جهانى سكولار يا مسيحيانى قدرنشناس شده اند. از جمله گروه هايى كه گيبسون براى اولين بار فيلمش را به آنها نشان داد يكى هم لژيون مسيح بود، گروهى آخرِ محافظه كارى كه عقيده دارند هم مذهب هاى شان يعنى كاتوليك ها ايمان واقعى را از دست داده اند. نام اين لژيون حتى در تيتراژ فيلم هم آمده است.
  • ائتلاف هايى هم كه حول اين فيلم شكل گرفته است جالب توجه است. گيبسون نه تنها از حمايت لژيونرهاى مسيح، كه از پشتيبانى اعضاى گروه اپوس ديى هم برخوردار بوده است كه آنها هم گروهى بسيار محافظه كارند. گرچه گيبسون اعتبار كليساى كاتوليك يا پاپ را به رسميت نمى شناسد، اين دو گروه كاتوليك هاى محافظه كار تلاش كردند حمايت پاپ از اين فيلم را جلب كنند- فراموش نكنيد كه گيبسون در اين فيلم تقريباً تمامى رهنمودهاى مربوط به شرح مصائب مسيح را كه در سال ۱۹۸۸ در كنفرانس ملى اسقف هاى كاتوليك تعيين و تاييد شده است زير پا گذاشته است. از جمله اين رهنمودها مى توان به مورد زير اشاره كرد: «مسيح و آموزه هايش نبايد به شكلى دراماتيك در برابر مردمش يعنى يهوديان قرار گيرد.» صد البته بى اعتنايى به اسقف ها لژيونرها را ناراحت نمى كند، چرا كه آنها بر اين عقيده اند اسقف ها با عدم اجراى دستورات پاپ در مورد مثلاً جلوگيرى از باردارى به ايمان خود خيانت كرده اند.
  • برخى تاييد فيلم مصائب مسيح توسط مسيحى هاى اونجليست و كاتوليك ها و عده اى از يهوديان محافظه كار را وجهى فراگير از فيلم دانسته اند. به نظر استيون پروترو، استاد دانشگاه بوستون، اين فيلم ممكن است به اين امر اشاره داشته باشد كه «گرچه يهودستيزى هنوز در ايالات متحد زنده و پايدار است، كاتوليك ستيزى به پايان رسيده است.» اما پيوند ميان اين گروه ها فراگير و جهانى نيست. عامل پيوند آنها افراطى گرى مذهبى است. آن چه آنها در اين فيلم مى پسندند ماهيت تزلزل ناپذير و قاطع آن است كه بازتاب دهنده عقيده خود آنها به اين امر است كه كليساى واقعى بايد از مردم تقاضاهاى افراطى داشته باشد. و اينكه ديگرانى هستند كه اين فيلم را نمى پذيرند فقط تاييدى بر توهم آنهاست كه دنيا عليه شان برخاسته است. اين گفته كه فيلم باعث تغيير مذهب عده اى شده است مرا به ياد الكساندر كمپبل و پدرش تامس كه در اوايل قرن نوزدهم فرقه «حواريون مسيح» را بنيان گذاشتند و گزينه هايى انداخت كه براى مسيح مطرح كرده بودند. در آن زمان هم واكنش عده اى كه تغيير مذهب دادند نه منطبق با آموزه هاى مسيحيت، بلكه واكنشى كاملاً عاطفى به چالشى افراطى بود. آنها كه در آن زمان تغيير مذهب دادند با آتش جهنم روبه رو شدند و مقرر شد تنها در صورتى نجات مى يابند كه خود را به خدا تسليم كنند.
  • گيبسون تصوير «خدا در دستان گناهكاران خشمگين» را به ما ارائه مى دهد كه در وراى آن پدرى تشنه به خون و دژخيم ايستاده است. گيبسون خيل عظيمى از مردمانى را مى بيند كه خداوند از آنها انتقام خواهد گرفت و آنها را به جهنم خواهد فرستاد. اما سن آگوستن اين برداشت پدر انتقامجو را شايسته خداوند نمى دانست و اين نظريه را كه مرگ مسيح بهايى بوده است كه انسان براى رستگارى به خدا پرداخته است نمى توانست بپذيرد.
  • عده متفكرانى كه در اين راه از سن آگوستن پيروى كرده اند زياد نيست، گرچه رنه ژيرار فيلسوف به خوبى از عهده اين كار برآمده است. اما حتى بدون استدلال كلامى اغلب مسيحى ها خود به خود به اين نتيجه رسيده اند كه با مفهوم خدا به مثابه شكنجه گر ابدى نمى توانند زندگى كنند. رنگ باختن باور به جهنم نيز كه اخيراً باب شده است يكى از چيزهايى است كه محافظه كارها تقبيح مى كنند. به گمان اين افراد، «مردان واقعى» از جهنم حمايت مى كنند- حتى براى زن شان. قلب مسيحى هايى كه شكنجه مسيحِ گيبسون را تماشا مى كنند و خم به ابرو نمى آورند از آتش جهنم گرما مى گيرد
  • منابع:
  • دین در هالیوود
  • راجر مور
  • انجیل متی و لوقا
  • پایگاه سینمایی فکسون
  • سایت رسمی فیلم
  • مرضيه سليمانى
  • سایت رسمی مل گیبسون
  • روزنامه شرق
  • مسیحیت و اخرالزمان
  • منجی در هالیوود
  • نقد فیلم رستاخیز(ماتریکس)
  • مازیار فکری ارشاد
  • ترجمه و برگردان و گرداوری مطالب:
  • حسین یوسفی
     
نوشته شده توسط حسین یوسفی در 27 May 2006 ساعت 1:5 AM | لينک ثابت |

نشانه ها

فیلمی از:M. Night Shyamalan

فیلمنامه:M. Night Shyamalan

محصول:2002

زمان:`108 دقیقه

رده بندی سنی:PG13 افراد زیر 13 سال نگاه نکنند

بازیگران:

Mel Gibson     در نقش    Rev. Graham Hess
Joaquin Phoenix     در نقش    Merrill Hess
Rory Culkin     در نقش    Morgan Hess
Abigail Breslin     در نقش    Bo Hess
Cherry Jones     در نقش    Officer Paski
M. Night Shyamalan     در نقش    Ray Reddy
Patricia Kalember     در نقش    Colleen Hess
Ted Sutton     در نقش    SFC Cunningham
Merritt Wever     در نقش    Tracey Abernathy, the Pharmacist
Lanny Flaherty     در نقش    Mr. Nathan
Marion McCorry     در نقش    Mrs. Nathan

خلاصه فیلم:

داستان اين فيلم درباره خانواده اي كشاورز است كه دوايري مرموز را در كشتزارهاي شان مي يابند. گراهام گس ( با بازی مل گيبسن ) پدر اين خانواده كشيشي است كه پس از كشته شدن همسرش در حادثه رانندگي، لباس كشيش را از تن در مي آورد و دچار درگيري دروني و معنوي مي شود. شش ماه پس از مرگ همسرش، او رشته دوايري عظيم را در مزرعه خود كشف مي كند. او و خانواده اش معتقدند که پديده های ماورالطبيعه مسئول اين اتفاقات هستند. بزودی دواير مشابهی در سرتاسر جهان يافت می شود. چه كس يا كساني اين دواير را پديد آورده اند؟ آيا اين دواير مفهوم عميقي را در بردارند يا فقط يك شوخي صرف هستند ؟

 

 

{سینمای (با عرض پوزش از اساتید و همکاران وبلاگ نویسم) معناگرا}

در زندگی و محیط پیرامون هیچ چیز بدون دلیل افریده نشده و هیچ چیز بدون حکمت خداوندی نخواهد بود .خداوند برای هریک از ما نشانه هایی در زندگی قرار داده است که به وسیله انها در برابر مصائب و مشکلات شکست نخوریم .باز هم ام نایت .شیامالان .و اثری دیگر .اما این بار بسیار نزدیک تر به افکار خود کارگردان که صد البته با ذهنیتی شرقی و معناگرا .کارگردانی از سرزمین ناشناخته ها فقط میتوانست نشانه ها را به تصویر بکشد .

فیلم روایت انسان با ایمانی است که بر اثر مصائب و مشکلات صبر خود را از دست میدهد و بنا را بر بی ایمانی به خداوند قرار میدهد و همه عوامل زندگی را پوچ و بی اساس فرض میکند .اما نشانه ها ی ایمان در قالبی ترسناک در کره زمین پدیدار میشود وحال نه تنها او بلکه تمام انسانها با علم و دستاوردهای علمی خود از دفاع در برابر مهاجمین عاجز مانده اند

حمله ای که در واقع به ایمان یک انسان در قالب یک موجود ناشناخته صورت گرفته و حالا انسان امروزی و مدرن قدرت دفاع از خود را ندارد ....اما هنوز نشانه ها وجود دارد وایمان به خدا میتواند در هر شرایطی انسان را نجات دهد.در واقع فیلم انسان مدرن امروزی را ضعیف و تهی از اصول اخلاقی توصیف میکند انسانی که با هر پیش امدی و بدون در نظر گرفتن حکمت خداوندی از ایمان خارج میشود و به تمام ماهیت خود پشت میکند .کشیشی که زمانی سر امد ایمان بوده با مرگ همسرش در یک حادثه و یک مصیبت پوچ گرا میشود.در یکی از سکانسهای فیلم زمانی که کشیش(مل گیبسون) به محل حادثه میرود و برای اخرین بار همسر خود را میبیند ....همسرش به او یک جمله میگوید{به مریل بگو محکم ضربه بزنه}............

مریل(خواکین فینیکس) در رشته بیسبال فعالیت میکند...این جمله پایانی زن هنگام مرگ به نقطه کلیدی فیلم تبدیل میشود در واقع زن هنگام مرگ چیزی را دید که کشیش( گیبسون ) گمان میکرد که زن هنگام مرگ گذشته و اتفاقاتی را که رخ داده در ذهن خود مرور میکند .اما به واقع زن اینده را پیش از مرگ دید که اشاره خواهم کرد......

فرزند کشیش (مورگان) دارای بیماری شدید تنفسی است و از این موضوع پدر خانواده رنج میبرد اما به واقع حکمت این بیماری نیز به زودی در ادامه فیلم مشخص میشود

حال زمین از موجوداتی که برای از بین بردن انسانها امده اند پر شده و کشیش و خانواده او را تهدید میکند.... اعضای خانواده با نامیدی چشم دوخته اند به پدر خانواده و منتظر قوت قلب هستند .پدری که زمانی قوت قلب یک شهر بوده اما حالا او بی ایمان است .در صحنه ای او به اعضای خانواده و تماشاچیان فیلم که همگی از وحشت سکوت کرده اند جمله هایی میگوید که نشانه ای از نشانه ها است او میگوید:انسانها دو دسته اند .دسته اول زندگی میکنند و به شانس اعتقاد دارند و اگر مصیبت و بلایی رخ دهد انها امیدوارند که خوش شانس باشندو به غیر از شانس خود امیدی ندارند.اما دسته دوم انسانهایی هستند که با تکیه به ایمان زندگی میکنند و اگر هر مصیبت و اتفاقی برای انها رخ دهد انها میدانند که کسی ان بالا در اسمان هست که صدای انها را بشنود و به انها کمک کند.............

 

این دیالوگ یکی از زیباترین دیالوگهایی بود که من در تمام زندگی خودم شنیده بودم و هنگام تماشای فیلم به واقع قوت قلب گرفتم .کشیش (مل گیبسون) ایمانش را کم کم به دست می اورد و خداوند شر مزاحمین را از سر انسانها کم میکند.....کشورهای جهان سوم به کمک مردمان غرب می ایند و انها را پناه میدهند .کشورهایی که سالها تحت استعمار جوامع قدرت طلب غربی بوده اند به یاری انها می ایند .اما یک نشانه باقی مانده است .یک موجود فضایی باقی مانده است فقط برای از بین بردن ایمان کشیش و انسانها و شاید نشانه ای باشد از حکمت خداوندی

.در سکانس پایانی فیلم این موجود پسر کشیش را گرفته و رو در رو با کشیش(گیبسون) و مریل (خواکین فینیکس) قرار دارد موجودی که فقط توسط اب نابود میشود.....او یک سم مهلک به ریه های کودک انتقال میدهد و کودک بیهوش میشود .او همچنان کودک را گرفته اما در یک لحظه مریل با چوب بیسبال لیوان ابی را به موجود فضایی پرتاب میکند......کشیش به مریل میگوید ....مریل محکم ضربه بزن....او به یک باره یاد اخرین کلمه ای که همسرش هنگام مرگ زده بود می افتد .....به مریل بگو محکم ضربه بزند ....در واقع زن هنگام مرگ این اتفاق را میدیده است .مریل ضربه میزند و موجود از بین میرود .....کشیش کودک را به گمان اینکه مرده است در اغوش میگرد اما کودک نمرده و این تنها به دلیل بیماری کودک و تنگی نفس او بوده است بیماریی که باعث میشود کودک از مرگ حتمی نجات پیدا کند و اخرین نشانه حکمت خداوندی مشخص میشود که هیچ چیز بدون علت نیست و هیچ چیز بدون حکمت خداوندی نخواهد بود .حالا پدر خانواده لباس کشیشی خود را به تن میکند و با ایمانی راسخ به زندگی ادامه میدهد.فیلم و به خصوص کارگردان اثر سعی کرده است بیننده به لایه های درونی فیلم و البته نه داستانی بودن فیلم توجه کند از لحاظ لوکیشن و صحنه هایی که بیشتر در داخل خانه رخ میدهد بیننده به خاطر تنوع صحنه ها هرگز احساس خستگی نمیکند و البته کشمکشی که بیننده فیلم دچار ان میشود .به زیبایی های فیلم افزوده .به هر صورت اثری است ماندگار بعد ها استیون اسپیلبرگ در سال 2005 و فیلم جنگ دنیاها با انهمه سکانسهای پر خرج و پر اشوب هرگز نتوانست به موفقیت فیلم نشانه ها دست پیدا کند .جنگ دنیاها یک کپی پر هزینه از فیلم نشانه ها است که ساخته شد.به هر حال پیامی که نایت شیمالان به ما داد این بود که هر چیزی علتی دارد و هیچ چیز بدون حکمت خداوندی نیست.متنی رو که خواندید احساس من بود و نه نقد فیلم برای نقد این فیلم از دوست عزیز رضا حقیقی اسکوئی مدیر وبلاگ سینمای وحشت خواهش کردم که نقدی برای این فیلم بنویسد چون به واقع من نمی توانستم نقدی برای این فیلم زیبا بنویسم ......نقد این فیلم ادامه دارد.............

حسین یوسفی

 

سینما و ماوراء

بررسی سینمای معناگرا

نوشته: رضا حقیقی اسکوئی

 

نشانه ها، فیلمی است به کارگردانی ام نایت شیامالان و نقش آفرینی مل گیبسون و یواخین فینیکس. نشانه ها یکی از پر فروش ترین فیلمهای سال 2002 بوده که موفق شده 228 میلیون دلار در آمریکا و 408 میلیون دلار در سایر نقاط جهان فروش داشته باشد در عین حال که ساخت آن 72 میلیون دلار هزینه برداشته است. گیبسون نقش کشیش کلیسای اسقف را بازی می کند که بواسطه حادثه ای تلخ در زندگیش گوشه گیر شده است. اگرچه خط داستانی در حول و حوش دوایر محصول (Crop Circles) دور می زند اما تهیه کننده فیلم، فرانک مارشال، چیز دیگری می گوید: در این فیلم شاهد تحریک احساسات آدمها توسط رویدادهای فراطبیعی هستیم. حضور شیامالان در نقش همسایه گراهام (گیبسون)، ملهم از «هجوم ربایندگان جسد» و «پرندگان» آلفرد هیچکاک بوده است.

جزئیات: بخشی از فیلم که خانواده در زیرزمین پنهان شده اند بسیار شباهت دارد به صحنه ای از فیلم «جنگ دنیاها» به قلم اچ جی ولز که در آن راوی داستان در سردابه یک خانه متروک پنهان شده است. در هر دو داستان، بیگانگان دربها را یافته و درصدد گشودن آنها هستند. در جنگ دنیاها، موجود بیگانه درب سرداب را باز می کند اما موفق به یافتن سردسته نمی شود. در نشانه ها، مخلوق بیگانه سعی در بازکردن درب زیرزمین دارد اما گراهام آنرا بسته نگه می دارد. این صحنه به نوعی اشاره به فیلم «شب مردگان زنده» (Night of Living Dead) هم دارد که در آن (دوان جونز) بعنوان آخرین تلاش برای فرار از دست زومبی ها که نومیدانه سعی در شکستن درب و ورود را دارند به زیرزمین می گریزد؛ دقیقا مشابه موجودات بیگانه در فیلم نشانه ها. وجه تشابه دیگر این دو فیلم این است که ماجرای هر دو فیلم در خانه ای در حومه شهر رخ می دهد.

A crop circle pattern

یک نمونه از الگوهای دوایر محصول

دوایر محصول: این دایره ها محوطه هائی هستند که در مزارع گیاهان گندمی یا محصولات مشابه، برای شکل دادن الگوهای هندسی مختلف، از روی یک اسلوب معین مسطح شده اند. این پدیده بعد از ظهور قابل توجه در انگلیس در اواخر دهه 1970، به شکل فعلی در اذهان مردم جای گرفت. ادله و توضیحات علمی و شبه-علمی فراوانی برای توجیه این پدیده مطرح گردید که خیلی سریع در تمام دنیا منتشر شد. در سال 1991 پس از سپری شدن بیش از یک دهه از آغاز این پدیده، دو مرد با نامهای داگ بوور و دیو چورلی آشکار کردند که آنها بوده اند که در سال 1978 در انگلیس این دوایر را با ابزاری همچون الوار، طناب و سیم ایجاد کرده اند. اگر چه عرفا پذیرفته شده است که این دوایر ساخته دست بشر هستند اما همچنان ادله فراواقعی شامل یوفوها زنده هستند.

بیوگرافی ام نایت شیامالان

نام اصلی: Manoj Nelliyattu Shyamalan

قد: 180 سانتیمتر

زاده هندوستان و بزرگ شده حومه اعیان نشین پن ولی، ناحیه در فیلادلفیای پنسیلوانیا. پدر و مادرش هر دو پزشک هستند. علاقه و اشتیاق وی به فیلمسازی از زمانی آغاز شد که در سن هشت سالگی، یک دوربین سوپر-هشت به وی هدیه داده شد و از همان موقع، استیون اسپیلبرگ، بعنوان بت ذهنی وی محسوب می شد. عبادت با خشم (1992)، اولین فیلم وی بر پایه سفر به زادگاهش هندوستان شکل گرفت. در این فیلم علاوه بر کارگردانی، تهیه کنندگی و بازیگری تمام هزینه های فیلم را نیز خودش متحمل شد. کاملا بیدار (1998) دومین فیلمی که به رشته تحریر درآورده و کارگردانی کرده است و صحنه ها در مدرسه کاتولیک ناحیه فیلادلفیا، جائی که در آنجا به اجبار والدینش تحصیل کرده است فیلمبرداری شده است.

ریزه کاریهای آثار ام نایت شیامالان

  • بارها از فیلادلفیا بعنوان پس زمینه فیلمهایش استفاده کرده است. بعنوان مثال فیلمهای کاملا بیدار، حس ششم، نشکستنی، نشانه ها و دهکده.
  • همواره پایان فیلمهایش حاوی پیچیدگی و یا غافلگیری بوده است.
  • بارها از انعکاس تصویر مردم بر روی اشیاء مختلف فیلمبرداری کرده است.
  • بیشتر فیلمهایش شامل دو شخصیت عادی با توانائیهای غیرعادی یا رویدادهائی که برای آنها اتفاق می افتد بوده است. یکی از اشخاص یا خود کودک بوده یا در ارتباط با شخص کودکی بوده است و کسی که در ارتباط با کودک بوده، همیشه از اختلالات خانوادگی رنج می برده است.
  • بارها از پرده های در اهتزاز بهره برده است؛ نظیر زمانیکه بروس ویلیس، مادر به قتل رسیده را فیلم نشکستنی می باید و در همچنین است در صحنه انتهائی فیلم نشانه ها.
  • در فیلمهایش اغلب از رویدادی که در گذشته برای شخصیت اصلی رخ داده است بعنوان ارتباط اصلی با وقایعی که هم اکنون در حال وقوع است استفاده می کند. (پرونده وینسنت گری در حس ششم، تصادف اتوموبیل در نشکستنی و مرگ همسر در نشانه ها)
  • همیشه همانند آلفرد هیچکاک (یکی از کارگردانان محبوبش) در نقشی برجسته در فیلمهایش ظاهر می شود
  • منتقد:رضا حقیقی اسکوئی

 

 

نوشته شده توسط حسین یوسفی در 20 May 2006 ساعت 1:21 AM | لينک ثابت |

 

وکیل مدافع شیطان
فیلمی از:Taylor Hackford
فیلمنامه: Andrew Neiderman ، Jonathan Lemkin
محصول:۱۹۹۷

ژانر:درام.ترسناک .مهیج

زمان فیلم:۱۴۴ دقیقه

رده بندی سنی:R افراد زیر ۱۷ سال به همراه والدین نگاه کنند

با هنرمندی:Al Pacino     در نقش  John Milton(شیطان)
 
Keanu Reeves     در نقش    Kevin Lomax
Charlize Theron     در نقش    Mary Ann Lomax
Jeffrey Jones     در نقش    Eddie Barzoon
Judith Ivey     در نقش    Mrs. Alice Lomax
Connie Nielsen     در نقش    Christabella Andreoli
Craig T. Nelson     در نقش    Alexander Cullen
Tamara Tunie     در نقش    Mrs. Jackie Heath
Ruben Santiago-Hudson     در نقش    Leamon Heath
Debra Monk     در نقش    Pam Garrety
Vyto Ruginis     در نقش    Mitch Weaver, Justice Dept.
Laura Harrington     در نقش    Mrs. Melissa Black
Pamela Gray     در نقش    Mrs. Diana Barzoon
Heather Matarazzo     در نقش    Barbara
George Wyner     در نقش    Meisel

خلاصه فیلم:

فيلم بر اساس کتابی از آندرو نيدرمن ساخته شده است. کوين لومکس ( با بازی کيانو ريوز ) يک وکيل مدافع جوان، بي باک و شکست ناپذير ساکن شهری کوچک در فلوريدا است. او توسط قدرتمندترين شرکت حقوقی دنيا در نيويورک استخدام می شود و با وجود مخالفت مادرش که نيويورک را شهری پر از فساد می داند پيشنهاد کار را پذيرفته و بهمراه همسرش به نيويورک می رود. اما بزودی همسرش شروع به دلتنگی می کند و اسرار دارد که برگردند اما کوين در شعل جديدش غرق شده و توجه کمتری به همسرش دارد. همسرش پس از مدتی اشباحی اهريمنی را در اطراف خود می بيند و رفته رفته دچار جنون می شود. او روزی ادعا می کند که رئيس کوين، جان ميلتون ( با بازی آل پاچينو ) به او تجاوز کرده است اما در همان روز ميلتون بهمراه کوين در دادگاه بوده است. کوين همسرش را در يک مرکز روانی بستری می کند اما پس از اينکه همسرش خودکشی می کند و مادرش حقايقی دهشتناک را در مورد ميلتون بيان می دارد کوين در می يابد که ميلتون خود شيطان است و نقشه های هولناکی برایش دارد. 

سینما و ماوراء بررسی سینمای معناگرا

فیلم از یک دادگاه شروع می شود؛در حالی که یک شاهد و شاکی که دختر نوجوانی هست جواب گویه سوالات دادستانه. متهم که کینو ریوز وکیل اوست مرتکب تجاوز و سو استفاده جنسی از چند دختر شده است. پس از توضیحات که حتی حرکات دست متهم در پشت میز به کینو نشان داد که او واقعا این کار ها رو کرده. او در خواست ۱۵ دقیقه استراحت می کنه... این فیلم نمایش خودپرستی انسان است که برای همه ی ما هم به صورت های متفاوت پیش آمده است،  بقول میلتون این گناه مورد علاقه اوست(غرور و تکبر.گناه مورد علاقه من... )

زمانی که سریال او یک فرشته بود پخش میشد همیشه به این فکر میکردم که این سریال یک تقلید بی شرمانه از این فیلم فوقالعاده معناگرا است.شخصیت میلتون با بازی تحسین برانگیز الفردو (شیطان)درواقع یک انسانگرا است کسی
که به احساسات و امیال انسانی ارزش می دهد و این شهامت را دارد که در مقابل خدا باستد'.فیلم در ادامه به مسئله ضدمسیح میپردازد .که البته سوژه قدیمی و کهنه ای بود وشاید نباید داستان فیلم را با این مسله ادقام میکردند.این نوع نگرش که شیطان در میان ما زندگی میکند و از کوچکترین اشتباه ما استفاده خواهد کرد نگرش جالبی است که فیلمنامه نویسان هالیوودی به واقع با ذهنی ازاد به این مسائل معناگرا پرداخته اند و اما........

شیطان...............

چیزی که در زندگی انسان همواره وجود داشته و دارد و خواهد داشت وجود شیطان است که همیشه ما را تحت تاثیر خود قرار داده . شیطان همواره و همیشه در هر جایی حاضر است حتی همین چند سطر نوشته هم شاید نوشته هایی شیطانی و کار خود شیطان باشد که

که مشغول تایپ این کلمات است.موضوعی که ما همیشه نسبت به ان بی اهمیت بوده و هستیم و همین بی اهمیتی ما همان چیزی است که شیطان میخواهد.اما تعجب من از این است که در جوامع غربی با این همه بی ثباتی و مسائل غیر اخلاقگرایانه انسانی .نویسندگان و روشنفکران غربی که حالا من در معقوله سینما  انها را مد نظر قرار داده ام .می ایند و اثراتی خلق میکنند که در کشورهایی مثل کشور ما که مردمی احساساتی و اخلاق گرا عمومیت را تشکیل میدهند از ساخت چنین اثراتی عاجز هستند .غرب به شیوهای برنامه ریزی شده این اهداف را دنبال میکند انوقت ما فیلمهایی مثل گل یخ میسازیم .قصد انتقاد از سینمای ایران را ندارم و اصلا موضوع سینمای ایران برای من جنبه طنز دارد البته کارهایی بسیار اندک تولید شده که میتوان از انها به عنوان اثری خوب یاد کرد به هر حال خارج از موضوع ننویسم .فیلم وکیل مدافع شیطان جریان انسانهایی رابازگو میکند که غرق در گناه و خودپرستی هستند و برای شیطان وکالت میکنند .شیطان در زمان ما دیگر احتیاج ندارد که خودش وارد عمل شود .چون او به صورت کل دیدگاههای انسان را تغییر داده و شاهد روزهای خوبی است .مسئله شیطان و سینما .همان مسئله شیطان و انسان است یک جنگ میان خیر و شر که از اغاز بشریت همواره بوده است .در این فیلم جالب و بسیار عمیق و معناگرا برخلاف انتظارها این شیطان است که بر انسان غلبه میکند.در سکانس پایانی فیلم مشاهده میکنیمکه با یک جمله فیلم به اتمام میرسد:Vanity, definitely my favorite sin

عنوان اين نوشته، آخرين ديالوگ فيلم وکيل مدافع شيطان (The Devil’s Advocate) است، که آن را آل پاچينو در نقش شيطان مي گويد. کيانو ريوز در نقش وکيل مدافع، در همان لحظه اي که بينهايت خوشحال است از اينکه شيطان را در وجود خود شکست داده و پرونده ي يک کلاهبردار را کنار گذاشته، هنگام چانه زدن با يک خبرنگار براي مشهور شدن در دام غرور خود مي افتد. وقتي وکيل مي رود، خبرنگار چهره عوض مي کند، و با ظاهر شيطان مي گويد: Vanity, definitely my favorite sin.

بله شاهکار فیلم همین جا است یک پیام واضح و روشن فیلم میدهد و ان این است که شیطان ممکن است ظاهرا شکست بخورد اما به صورت کامل هیچگاه شکست نخواهد خورد و همواره بر تلاش خود برای شکست دادن انسان خواهد افزود.

حسین یوسفی

اما گفتاری در مورد ماهیت شیطان :{مرتبط با موضوع فیلم}شخصیت شناسی

نوشته حسن عزیزدوست خوبم

منبع:اوار اسمان

موجودی است شرور و پلشت که گمراه کردن فرزندان آدم را هدفش قرار داده و در راه هدف حتی لحظه ای هم از تلاش دست بر نمی دارد. شاید دشمن قسم خورده بدانی که چیست. این همان دشمن قسم خورده ی ماست که کارش را خوب هم بلد است! دشمن مشترک همه ی ما!!! و البته بگویم که تنها هم نیست. او جنودی دارد ...

بر لحظه لحظه ی انسان توجه و التفات دارد و در هر لحظه سعی میکند من و تو بدترین کار ممکن را انجام دهیم، از میان کارها و تتمیمات و احتمالاتی که هست!

کارهای ما را بر ما زیبا جلوه میدهد، طوری که فکر میکنی بهترین کار همان است که انجام میدهی و بهترین راه همان است که تو میروی. هر چند در کارت اشتباهات فاحش هم باشد!

دست آدم را میگیرد. گام به گام جلو اس میبرد و تا آنزمان که در قعر چاههای سرگردانی و سیاه چاله های ظلمت اسیرش نکرده، دست بر نمی دارد. و از اینروست که خداوند توانا و دانا در کتاب تکامل انسان، قرآن، می فرماید:" و لا تتبعوا خطوات الشیطان" از گام های شیطانی تبعیت نکنید...

چیزهی تازه ای هم هست که در نهج البلاغه دیده ام. مثل آنکه او بعد از آنکه همراهش را به راه که نه به بیراهه، آورد و گمراهش کرد از دوستی اش سر باز میزند و خود را کنار میکشد. انگار نه انگار که وعده ای داده باشد و یا تشویقی کرده باشد.

پس بهترین را برخورد با او اعتماد نکردن است و بهترین نیرو برای راندن او پناه آوردن به نیروی مطلقی است که بر همه چیز احاطه دارد. پس پناه می آوریم به خدای سبحان از شر شیطان رانده شده و شرور!

 


 

نوشته شده توسط حسین یوسفی در 7 May 2006 ساعت 12:51 PM | لينک ثابت |

Manifesto italiano del film

دهکده

محصول:۲۰۰۴

ژانر:درام.مهیج.رمزالود

فیلمی از:M. Night Shyamalan

فیلمنامه:M. Night Shyamalan

رده بندی سنی:PG13 افراد زیر ۱۳ سال نگاه نکنند

زمان فیلم:۱۰۸ دقیقه

اهنگساز:James Newton Howard

بازیگران:

Bryce Dallas Howard    
Joaquin Phoenix    
Adrien Brody    
William Hurt    
Sigourney Weaver    
Brendan Gleeson   
Cherry Jones    
Celia Weston    
John Christopher Jones 
Frank Collison    
Jayne Atkinson    
Judy Greer    
Fran Kranz    
Michael Pitt 

 screenshot from The Village  
 
 خلاصه فیلم:

 
در یک دهکده به اسم کاوینگتون که دورتادور آن را جنگلهای انبوه فراگرفته ظاهراً موجودات غیر بشری خطرناکی در این جنگلها زندگی می کنند . تا زمانیکه اهالی دهکده قدم بداخل جنگل نگذارند جانشان در خطر نمی باشد اما اگر وارد جنگل شوند توسط این موجودات صدمه می بینند . رئیس و ریش سفید دهکده دختری نابینا اما پر دل و جرات به اسم ایوی دارد که عاشق پسری شجاع به اسم لوسیل است و ایندو تصمیم دارند روزی با هم ازدواج کنند . لوسیل از ریش سفیدان دهکده درخواست می کند به او اجازه خروج از دهکده و ورود به جنگل را بدهند اما آنها با این تقاضا مخالفت می کنند . در ادامه یکی از اهالی بر اثر وقوع حادثه ای مجروح می شود و چون پزشکی در دهکده وجود ندارد لوسیل تصمیم می گیرد به شهر رفته و پزشک خبر کند و با ورود او به جنگل حوادث تازه ای در اطراف دهکده آغاز می شود

سینما و ماوراء

بررسی سینمای معناگرا قسمت پنجم

 

فیلمی دیگر از ام نایت شیمالان کارگردانی که متخصص ساختن فیلمهای اینچنین عمیق و فلسفی است .اما در مورد فیلم دهکده زمانی که این فیلم رو برای اولین بار مشاهده کردم تا نیمه نخست فیلم فکر میکردم که داستان فیلم در سالهای صده گذشته تاریخ میلادی رخ میدهد اما هر انچه از زمان فیلم میگذشت من به اشتباه خودم پی میبردم و در نهایت پایان فیلم که که دچار شک زدگی شدم .البته در فیلمهایی که شیمالان میسازد همیشه همین اتفاق رخ میدهد .وباید همیشه منتظر یک شک بزرگ در داستان فیلم باشید.

داستان سنت گرایی انسان در مقابل انسان مدرنیته امروز .فرار انسان از عصر امروز به گذشته و در واقع یک نوع تجدد گرایی داستان اصلی فیلم است.در دهکده با انسانهایی روبه رو هستیم که در چندین سال قبل

از زندگی مدرن شهری خود فرار و به یک دهکده میروند و باخود پیمان میبندند که به فرزندان و ایندگان چیزی نگویند .حالا از ان زمان سالهاست گذشته و بچه ها بزرگ شده اند.مسله ای که خیلی مهم است این است که این بچه ها با فرهنگ و سنت قدیمی بزرگ شده اند .انها قدیمی لباس میپوشند و با هم رابطه خوبی دارند شاید ام نایت شیمالان .اینجا دست به کار بزرگی زده و فرهنگ و سنت قدیمی را در مقابل فرهنگ مدرن امروزی (که به نظر من نمیشه به انسان مدرن امروز انسان با فرهنگی گفت)قرار داده و فیلم میخواهد این پیام را به بیننده القا کند روابط نزدیک انسانی .معنویت انسان و سنت گرایی در جوامع امروز جهان خصوصا جهان غرب از بین رفته است.این دهکده در اعماق یک جنگل و دور ان حصارهایی از شاخ و برگ و درخت وجود دارد که هیچ کسی از جهان بیرون نمیتواند با انها ارتباط داشته باشد.اهالی دهکده و هم پیمانان دور دهکده یک حد معلومی را با رنگ زرد و قرمز مشخص کرده اند تا اهالی جدید دهکده که همان نسل جدید و فرزندان هم پیمانان قدیمی هستن از ان خارج نشوند و این کار را با ایجاد خرافه و ترس کاذب از موجودات خیالی ایجاد کرده اند تا فرزندان به فضای خارج دهکده نروند و احیانا به شهر نزدیک نشوند.

مسله حدود و مرزها از مسائل مهم این فیلم به شمار میرود .و همچنین ترس از ندیده ها .در زندگی به نظر من مرزهایی وجود دارد که که اگر انسان ان حدود ان را رعایت نکند دچار مشکل میشود .همین مسله ای که شیمالان به ان اشاره کرده .اهالی و هم پیمانان قدیمی دهکده .با استفاده از پوستین و یک لباس یا شنل قرمز رنگ و ماسکی شبیه به صورت گراز میخواهند این طور وانمود کنند که این موجودات نگهبانان جنگل هستن و اگر کسی از ان حدود مشخص رنگها که به ان اشاره کردم پا فراتر بگذارد .توسط این موجودات مجازات میشود.ترس از چیزی که انسان متوجه ان میشود و با چشم ان را میبینند امری بدیهی است .اما حقیقی یا کاذب بودن ترس رو نمیتوان صرفا و فقط با دیدن متوجه شد .محور اصلی فیلم دختری است که نا بینا است اما دارای حس فوق العاده قوی که انسانها رو از بو و دیگر حواس تشخیص میدهد.این دختر عاشق پسری است در جریان و کش و قوس فیلم پسری دیگر که دارای بیماری جنون است(بیماری که اگر این پسر در شهر زندگی میکرد شاید دیگر به ان دچار نمیشد)به خاطر حس حسادت با چاقو به معشوقه دختر نا بینا حمله میکند .و او را زخمی میکند و پسر و معشوقه دختر نابینا را در استانه مرگ قرار میدهد .مرگی که نه به خاطر جراحت بلکه به خاطر نبود امکاناتی در حد معمولی و داروهایی نظیر انتی بیوتیک ها قرار است رخ بدهد.حالا شیمالان دو باره با ذهن بینندگان یک بازی جدید را شروع میکند.دختر نابینا که تا حدود زیادی از جریان پیمان گذشتگان خود خبر دار شده .تصمیم میگیرد برای تهیه دارو به شهر برود .البته با کمک چند تن از پسران جوان دهکده .انها راهی میشوند اما پسرهای دهکده دختر را در جنگل رها میکنند

.شاید به خاطر ان چیزی که انها با چشم دیده بودند .اما دختر به خاطر نابینا بودن چیزی را ندیده بود که موجبات ترس او شود.دختر راهی شهر میشود .اما پسر مجنون با برداشتن یک پوستین و شنل قرمز به دنبال دختر میرود تا او را به قتل برساند .ودر منطقه گلهای قرمز جنگل که منطقه ممنوعه است به کمین مینشیند.......منطقه ای ممنوعه که در واقع منطقه ای است که به شهر بسیار نزدیک است و به خاطر همین مسلئه توسط اهالی و هم پیمانان قدیمی به منطقه ممنوعه خوانده شده است.اما همان طور که گفتم شخصیت اصلی داستان ما نابینا است .او جور دیگری میبیند که نمیترسد .شاید شیمالان میخواهد این پیام را به ما بدهد که بسیاری از مشاهدات ما واقعی نیستند و با باید با یک دید بصری احساسی به زندگی نگاه کنیم.به هرحال دختر در سکانسهای پایانی فیلم به شهر میرسد .سکانسی که من را دچار بهت و حیرت کرد.یک لحظه فکر کردم دختر از زمان گذشته به زمان حال امده است.و باقی ماجرا..................................

به هر حال شیمالان با ساخت این فیلم بار دیگر هنر خود را ارائه کرد و چرا های زیادی رو در ذهن بیننده باقی گذاشت.او با اینکه سنت گرایی را در ابتدای فیلم بر تر از مدرنییسم نشاان داد اما در پایان انسان امروز

طوری نشان میدهد که به هر حال مجبور است برای اینکه زنده بماند باید با علم و عصر جدید همگام شود.

به هرحال یک سوالی که برای من باقی ماند این است که سنت گرایی یا مدرنیسم؟

حسین یوسفی


نوشته شده توسط حسین یوسفی در 2 May 2006 ساعت 3:4 PM | لينک ثابت |

 

شهر فرشتگان

محصول سال:1998

به کارگرداني: Brad Silberling

فيلم نامه:نوشته Wim Wenders ، Peter Handke ، Richard Reitinger ، Dana Stevens

بازیگران:

Nicolas Cage     در نقش    Seth
Meg Ryan     در نقش    Maggie Rice
Andre Braugher     در نقش    Cassiel
Dennis Franz     در نقش    Nathaniel Messinger
Colm Feore     در نقش    Jordan Ferris
Robin Bartlett     در نقش    Anne
Joanna Merlin     در نقش    Teresa Messinger
Sarah Dampf     در نقش    Susan
Rhonda Dotson     در نقش    Susan's Mother
Nigel Gibbs     در نقش    Doctor
John Putch     در نقش    Man in Car
Lauri Johnson     در نقش    Woman in Car
Christian Aubert     در نقش    Foreign Visitor in Car
Jay Patterson     در نقش    Air Traffic Controller
Shishir Kurup     در نقش    Jimmy, Anesthesiologist

محصول مشترک:المان و امریکا

زمان:114 دقیقه

آهنگسازان:Peter Gabriel ، Gabriel Yared ، Alanis Morissette ، Jude Christodal

رده بندی سنی:PG13 افراد زیر ۱۳ سال نگاه نکنند

خلاصه فیلم:

فرشته ای که مآمور هدایت ارواح مردگان پس از مرگ آنهاست(نیکلاس کیج)، به اقتضای وظیفه اش، با آدم ها و زندگی آنها آشنا می شود. زندگی آدم ها روی زمین برای او موضوع جالبی بوده تا اینکه عاشق دختر پزشکی می شود(مگ رایان) که به خاطر فوت بیمارش در حین عمل جراحی قلب، متآثر شده و روی پلکان بیمارستان محل کارش، گریه می کند. علاقه به آن دختر و اشتیاق برای درک احساس او و آدم های دیگر نسبت به زندگی و کشف علت علاقهء آنها به زندگی زمینی، باعث می شود که به صرافت " آدم شدن " بیافتد! بنا به توصیهء شخصی که راه این کار را بلد بود، بالای ساختمانی می رود و خود را به پایین می اندازد. به این ترتیب به قول هایدگر، در وجود " افکنده " می شود. وقتی از روی زمین بلند می شود خود را در میان اشیاء فیزیکی دیگر و همانند انسان های دور و بر جسمانی می یابد و خوشحال و خندان به راه می افتد و....

نقد وتحلیل سینما و ماوراء بررسی سینمای معنا گرا

فیلم لذات زندگی متعارف و روزمره، آن هم به حسی ترین معنایش را از دیدگاه این فرشته به ما یادآوری کند. اینکه چگونه برای چنین موجودی زیر دوش آب گرم حمام ایستادن و یا پوستهء یک پرتقال را لمس کردن جذاب و لذت بخش خواهد بود. و پزشک داستان هم چگونه تحت تآثیر این تازگی و نوبودگی دید او، با مزهء هر چه تمام تر و با شوق ( که از حرکات دست مگ رایان پیداست ) سالاد درست می کند تا با هم روی یک میز نهار بخورند. فیلم آشکارا قصد دارد جذابیت های زندگی متعارف و روزمره را به دنیایی ترین معنای آن، دوباره برایمان زنده کند. من هم به همین دلیل فیلم را ارزشمند می دانم و مستحق اینکه هر بار دیده شود و در عین حال هر بار تآثیرگذار باشد. یادآوری جنبه های زیبایی شناختی زندگی روزمره، به عنوان یک درونمایهء داستانی، گویا در غرب سابقهء طولانی ای دارد. و احتمالآ باید داستان یونانی " دافنه و کلوئه " را اولین نمونه از این مجموعه دانست. گوته در مورد این رمان- گونه گفته است که باید هر سال یک بار خوانده شود و هر بار چیز جدیدی از آن کشف گردد. خواندن این داستان در تمام طول قرون وسطی به دلایل اخلاقی ممنوع بوده است.

اما آنچه برای من در این نوشته جالب است درونمایهء " فرشتگان بر زمین " یا فرشته ای در میان آدم هاست. این ایده، بسیار قدیمی است. در داستان های کهن شرق آسیا از فرشتهء موکل بر سرما سخن گفته می شود که به خاطر عشق به یک مرد زمینی متجسد شده و به زمین می آید تا با او ازدواج کند… در داستان های افسانه آمیز دینی ما، از فرشته ای سخن گفته می شود (عزرائیل یا جبرئیل) که مآمور انتقال اعمال نیک آدمیان به بارگاه خدا بوده است. به اقتضاء این مآموریت درمی یابد که در میان انسان ها، انسانی هست که میزان عبادات روزانه اش به تنهایی برابر با عبادت های دیگر انسان هاست. همین باعث می شود که در هیآت انسانی درِآید تا از فضل همنشینی با او بهره مند شود. این انسان که همان ادریس پیامبرست نهایتآ هویت او را شناخته و … در یونان باستان هم دیمیتر، ایزد بانوی زایندگی و برکت برای یافتن دخترش پرسه فونه در هیآت یک انسان درآمده، به زمین می آید و در اثر معاشرت با انسان ها از فلاکت و شوربختی آدمیزاد مطلع شده درصدد نجات انسان ها برمی آید… قطعآ می توان داستان های دیگری را هم مثال زد که اغلب صبغهء دینی- فلسفی دارند. در این داستان ها، فرشته یا موجودی آسمانی، برای درک موقعیت انسانی به زمین می آید. اغلب چیزی باعث علاقه مندی او به یک انسان و یا به چیزی در زندگی او می شود. و یا چنانکه در داستان دیمیتر هست، از بد حادثه با انسان ها و زندگی آنها آشنا می شود. چنین درونمایه ای برای بیان یک سری مسائل مضمونآ فلسفی بسیار بسیار مناسب است و ظرفیت بالایی دارد. در این داستان ها " فرشته " سوژه ایست که انسان را ابژهء خود قرار می دهد. این سوژه ویژگی هایی دارد که طبعآ در " چه بودن " ابژه اش تآثیر می گذارد. انسان هم قادرست خود را ابژه کند، اما " فرشته " یک سوژهء ناب است. سوژه گی او در مقایسه با قابلیت سوژه گی انسان برای خودش، بسیار بیشتر است. از این جهت است که در این داستان ها شخصیت اول یک فیلسوف نیست و یا هر انسان دیگری که قادر به تآمل در باب زندگی بشر باشد. بلکه یک فرشته است. پیش- فرض های متافیزیکی هم اینجا مطرح نیست. اینکه چنین موجوداتی در واقع امر تحقق دارند یا خیر، از موضوع بحث خارج است. هایدگر در یکی از رساله های مشهورش (تصویر جهان) به این نکته اشاره می کند که خدا در تمام طول قرون وسطی، سوژه ای بوده که تمام جهان و جامعهء بشری به مثابهء تصویر یا چشم اندازی مقابل چشمان او، برایش ابژه بوده اند. به این ترتیب عقلانیت فرهنگ های سنتی قادر بود، از زاویه ای به خود بنگرد، که در فرهنگ های مدرن چنین چیزی فقط در انواع هنری و در قالب یک درونمایهء صرفآ زیبایی شناختی قابل طرح است.

بررسی درونمایهء " فرشتگان بر زمین " نیاز به مطالعهء گسترده تر و حساب شده تری دارد. تا به خوبی دریابیم که این سوژه دقیقآ چیست و به تفصیل چه تفاوتی با سوژه های شناخته شدهء دیگر دارد. چنین بررسی ای قطعآ به مفهوم کلی " فرشته " در فرهنگ های سنتی راه پیدا می کند

راجر مور

سینمای معنا گرا:

پیش گفتار

چیزی که از اغاز افرینش تا به حال در ذهن افراد بوده است وجود موجودات فرا زمینی و فراحسی است که بعضی ها از این موجودات را به نام جن ادم های فضایی و دیو پری و......که موضوع بحث ما نیستند و در نهایت فرشتگان که من به این موضوع اشاره خواهم داشت .در اموزه های دینی و ادیان فرشتگان مقرب درگاه خداوند بزرگ هستند که هریک وظیفه خاص خود را دارد و ناگزیر مجبور هستند که در میان انسانها هم باشند.افرینش انها از نور است و در نهایت از نگاه عموم موجوداتی مقدس و پاک هستند .حالا سوالی که پیش می اید این است که ایا انسانها برترند یا فرشتگان .که موضوعی است جنجالی وهمیشه ذهن عموم را مشغول کرده ...در دین اسلام و در کتاب اسمانی مسلمانان .انسان اشرف مخلوقات نامیده شده است .فرق انسانها و فرشتگان در این است که انسان خوی حیوانی و شهوت هم دارد اما فرشتگان ندارند انسان به واسطه خوی حیوانی و شهوت میتواند به یک موجود پست و یک حیوان تبدیل شود...اما با کنترل این دو حس که در وجود انسان است....یک انسان مییتواند به جایی برسد که هیچ موجود ی تا به حال به ان نرسیده است و ان کمال و سعادت و نور است.....

 

تحلیل

شهر فرشتگان داستان فرشته ای است که مامور انتقال روح به جهانی دیگر است .او به واقع از این کار و از اینکه به مانند انسانها دارای حس نیست ناراحت است....تا اینکه عاشق یک جراح میشود که کار او نجات انسانها است .....این تضادی است که فیلمنامه نویس و البته نویسنده داستان از ان به عنوان یک شاهکار کنتراست یاد میکند .این جا کارگردان و فیلمنانمه نویس در واقع به سوال ذهن افرادی زیادی جواب میدهد و انسان را موجودی برتر از فرشته به نمایش در می اورد که اتفاقا برتری انسان به خاطر همان حس ..شهوت ....عشق ....بویایی و حس لامسه ....و دیگر حواس انسان است....در زیباترین صحنه فیلم فرشته که خود را تبدیل به یک انسان کرده ...زیر دوش حمام از اینکه گرمی اب و سردی ان را احساس میکند به شدت خوشحال است ...بدون شک بازی عالی نیکلاس کاپولا در این سکانس همانطور که خودش عنوان کرده از زیباترین بازی هایی بوده که در سینمای هالیوود داشته است.چیزی که ما به ان اهمیت نمیدهیم وبرایمان عادی است همین حواس پنج گانه ای است که برای یک فرشته یک نعمت بزرگی است که صد البته ما هیچگاه شکر گذار این نعمت نبوده ایم......و در واقع فیلمی اینچنین معناگرا به بیننده معنای عشق و راضی بودن را به خوبی یاد میدهد......هرچند که داستان فیلم در ادامه خواسته یا نا خواسته تبدیل به یک درام عشقی میشود....اما بدون شک این ضعف فیلم در مقابل نقاط قوت ان پوشیده میشود......اما سوالی که همواره ذهن من را مشغول کرده این است که چگونه در غرب با اینهمه بی بندباری جوامع غربی....یک چنین فیلم و فیلمهایی معناگرا ساخته میشود ....کاری که ما با فرهنگ غنی و اموزه های اخلاق گرای خود از ان عاجز هستیم....شاید همان بی بندباری غرب باعث شده تا فیلمنامه نویسان هالیوود اینچنین شاهکارهایی را خلق کنند .فیلم از لحاظ فنی و جلوه های بصری بسیار قوی است و یک کارگردانی خوب و بازی های عالی این فیلم را تبدیل به یک اثر ماندگار در اذهان کرده.....دوست دارم بیشتر بنویسم در مورد این فیلم اما باور کنید که حس درونی خودم را نمی توانم با نوشتن چند سطر در مورد این فیلم و سوالاتی که در ذهنم ایجاد شده روی کاغد بیاورم....................................

حسین یوسفی

پی نوشت ها:

کتاب شهر فرشتگان-بررسی دین در هالیوود-برداشت ازاد(راجر مور) -

 

نوشته شده توسط حسین یوسفی در 26 Apr 2006 ساعت 1:34 PM | لينک ثابت |

 

Manifesto originale del film

دیگران

محصول:(2001)

ژانر:ترسناک.مهیج.درام

به کارگردانی:Alejandro Amenábar
فیلمنامه:Alejandro Amenábar

بازیگران:

Nicole Kidman ....
Fionnula Flanagan ....
Christopher Eccleston ....
Alakina Mann ....
James Bentley ....
Eric Sykes ....
Elaine Cassidy ....
Renée Asherson ....
Gordon Reid ....
Keith Allen ....
Michelle Fairley ....
Alexander Vince ....
Ricardo López ....
Aldo Grilo

رده بندی سنی: P 13

داستان: 
در آخرين روزهای جنگ جهانی دوم زنی جوان به اسم Grace با دو فرزندش به يک عمارت بزرگ مربوط به دوران ويکتوريا می رود تا در امان باشند و منتظر شوهرش می ماند که از جنگ برگردد . بچه ها بيماريي دارند که آنها نمی توانند در معرض نور مستقيم خورشيد قرار بگيرند . زمانيکه گروهی خدمتکار جديد وارد عمارت می شوند ، حوادث عجيب و وحشتناکی آغاز می شود . دختر Grace می گويد که او يک روح را که مدام در اتاقها رفت و آمد می کند ديده است . ابتدا Grace باور نمی کند اما کم کم حس می کند که مزاحمی در ساختمان وجود دارد . اين مزاحم چه کسی است و از خانواده Grace چه می خواهد ؟

از نکات برتر این فیلم حرکت عالی دوربین و نورپردازی حرفه ای این فیلم است صحنه ها همواره در فضایی تاریک و مه الود  پیش میره با اینکه بیشتر لوکیشن های فیلم بسته است اما بیننده به هیچ وجه خسته نمیشه .و این به خاطر تنوع صحنه ها و غیر پیش بینی بودن داستان است.فیلمنامه قوی و بازی بازیگران خرد سال و بازی استثنایی کیدمن از دیگر عوامل موفقیت این فیلم به شمار میروند .  بیننده هر پایانی را برای فیلم متصور بشه کاملا غلط است .چون در انتهای فیلم بیننده بهت زده و شک زده میشود برای پایانی تراژدیک و عجیب.....در مورد این فیلم دارم یک نقد مینویسم که هنوز اماده نیست اما به زودی نقد و بررسی این فیلم را شروع میکنم

نقد و بررسی سینمای معنا گرا

سینما و ماورا

دیگران چه کسانی هستند ؟ ارواح مردگان پس از مرگ کجا زندگی میکنند ؟ایا در همین جهان و یا جهانی دیگر .ایا میتوان با ارواح مردگان ارتباط داشت و یا نه؟ این سوالات مجهول را تا حدودی ودر حد باورهای قابل لمس در فیلم دیگران میتوان به پاسخی معقول رسید......فیلم داستان خانواده ای است که از یک شهر ویا روشن تر بگویم از یک سرزمین دیگر و یا جهانی دیگربه مکان جدید نقل مکان میکند  در این خانه و مکان جدید یک نفر چند مستخدم وجود دارد که از دیگران و مزاحمینی صحبت میکند که پا در حریم انها میگذارد و موجبات ترس خانواده میشود و البته حقیقتی که هنوز اعضا خانواده جدید از ان بی اطلاع هستند .اعضا خانواده هیچ وقت نمیتوانند از خانه دور بشوند به خاطر مه زیاد ممکن است دچار خطر شوند....در یکی از سکانسهاس شاهکار این فیلم که کمتر کسی به ان توجه کرده پدر خانواده از جنگ به صورت کاملا پریشان برمیگردد و در حالی که روی تخت نشسته و روبه روی اینه اما اینه هیچ کسی و هیچ تصویری راایئه نشان نمیدهد ...و فیلم تا جایی پیش میرود که چهره مزاحم واقعی باید نمایان شود دیگران ما هستیم ....................................

نگاه دگر:

بله حقیقت فیلم از این قرار است که یک مادر(نیکل کیدمن) پس از دوری از همسرش که به جنگ جهانی رفته و در جنگ کشته شده است دچار جنون میشود و دو فرزند دختر و پسر خودش را میکشد و در نهایت دست به خودکشی میزند....فیلم از جایی شروع میشود که بیننده فقط متوجه یک تغییر مکان معمولی میشود از شهری به شهر دگر ....اما در واقع این انتقال از جهانی به جهان دیگر صورت گرفته .در ادامه انها متوجه اتفاقاتی میشوند و وجود اشخاصی دیگر در منزل میشوند که در حقیقت همان انسانهای زنده هستند .صاحب خانه حقیقی جلسات احضار روح دارد ودر هرجلسه یک روح که در واقع مادر(کیدمن)و فرزندانش هستند را احضار میکند و در سکانس پایانی فیلم شخصیت اصلی داستان که مادر بچه هاست احضار میشود و متوجه میشود که انها مرده اند و کم کم همه چیز را به خاطر می اورد که همسرش کشته شده و او خود و دو فرزند خودش را کشته است .....

The Others Pic 4

اما پس از دیدن این فیلم انسان دچار یک نوع شوک و بهت زدگی میشود و نا خوداگاه به فکر فرو میرود همان کاری که عوامل فیلم میخواستند برای تولید این فیلم کارگردان فیلم با چند کلیسا ..انجمن احضار ارواح انگلستان .و اساتید متا فیزیک ملاقات میکند تا اطلاعاتی درست به دست بیاورد تا بتواند فیلمی بسازد که به واقعیت نزدیک باشد البته واقعیتی که هنوز در پرده ابهام قرار دارد.......این فیلم نا خوداگاه با اموزه های دینی ادقام میشود و حالتی معنوی بوجود می اورد..
انسان همواره به این فکر میکند که از کجا امده و به کجا میرود.و جهان دیگر چگونه جهانی است جواب این سوال تا حدودی در اموزه های دینی به خصوص اسلام و مسیحیت کاتولیک امده است
که ارواح پس از مرگ به جهانی موقت بین این جهان و جهانی دیگر(عالم برزخ) انتقال داده میشوندو حق ندارند به جهان زندگان پای بگذارند مگر تحت شرایطی ..دریک سکانس از فیلم پدر خانواده باز میگردد و میگوید من وقت زیادی ندارم و باید برگردم ..و بجنگم ...این همان اعتقاد مسیحیت و کاتولیک هاست که عده ای زیادی از انها عقیده دارند انسان پس از مرگ به چیزی و کاری و موضوعی که در دنیا به ان علاقه داشته تبدیل میشود.همین موضوع مهم دستمایه ای است برای فیلم سازان هالیوود که با همین چراهای ذهن بینندگان فیلم سازی میکنند و الحق که فیلمهای خوب و معناگرا یی میسازند از موضوعات جهان پس از مرگ .تناسخ.فرشتگان و شیطان
در نهایت و پایان فیلم ....ونتیجه گیری فیلم دیگران ....ترس از ارواح را بی دلیل اعلام میکند و ارواح را موجوداتی بی خطر و بی ازار نشان میدهد که اتفاقا انسانهای زنده مزاحم انها هستند ....ودر این مورد یک مثال وجود دارد در فیلم و ان جلسه احضار روح توسط یک پیرزن است که موجبات ترس و ناراحتی ارواح فیلم را ایجاد میکند و ارامش انها را به هم میزند...دیگران ما هستیم....انسانهای زنده............................
حسین یوسفی
 
 
 

 

نوشته شده توسط حسین یوسفی در 23 Apr 2006 ساعت 1:49 AM | لينک ثابت |

 

پیشگوئی های مرد شاپرکی

امریكا ـ 2002 ـ 119 دقیقه

ـ تهیه‌كنندگان: ریچارد هاتم، گری گولدشتاین، گری لوچسی و تام رزنبرگ

ـ كارگردان: مارك پلینگتون

ـ نویسنده: ریچارد هاتم (بر اساس كتابی از «جان ای.كیل»)

ـ تدوین: برایان بردان

ـ مدیر فیلم‌برداری: فرد مورفی

ـ موسیقی: تامانداندی

-افراد زیر ۱۶ سال تماشا نکنند

ـ بازیگران: ریچارد گر (جان كلاین)، لورا لینی (كانی)، ویل پاتون (گوردون اسمالوود)، دبرا مسینگ (مری كلاین)، آلن بیتس (الكساندر لیك) و لوسیندا جنی (دنیس اسمالوود)

The Mothman prophecies

هیچ‌كس در امان نیست! این جمله‌ای است كه كاملاً بیانگر تریلر ترسناك مارك پلینگتون است. هیچ‌كس در امان نیست، حتی شما كه به تماشای آن نشسته‌اید. ممكن است مرد شاپركی به سراغ شما هم بیاید، به تلفن همراهتان نگاه كنید، زنگ می‌زند! لطفاً گوشی را بردارید!! راستی مگر در سینما نباید تلفن همراه را خاموش كرد.
اگر تا به حال فیلمی به معنای واقعی هولناك ندیده‌اید، پس هرچه زودتر به تماشای فیلم بروید، نه، اشتباه نكنید، در فیلم با هیولای عظیمی روبه‌رو نیستید، آدم‌هایی كه عجیب و غریب باشند هم نه... به دنبال بیگانه‌ها هم نگردید، چون بی‌فایده است! تنها مرد شاپركی است كه به حضور شما می‌آید، مطمئن نباشید كه او را از روبه‌رو ببینید، تنها امید داشته باشید كه قربانی‌اش نباشید.
پیش‌گویی‌های مرد شاپركی، به خوبی تعلیق، ترس و توهم بیش از اندازه می‌آفریند و كاری می‌كند كه یك لحظه هم از تماشای صحنه‌های خیره‌كننده‌اش چشم برندارید. پلینگتون كه در كارنامه‌اش فیلم موفق و جنجال‌برانگیز «جاده‌ی آرلینگتون» را دارد، این بار هم قدرت خود را در به تصویر كشیدن تصاویری برگرفته از یك اتفاق واقعی نشان می‌دهد. پلینگتون در این طوفان ترس و واهمه، پای ریچاردگر، لورا لینی،‌ ویل پاتون، دبرا مسینگ، آلن بیتس و همچنین فرد مورفی (فیلم‌بردار) و برایان بردان (تدوینگر) را به وسط می‌كشاند. تمام این آدم‌ها جمع شده‌اند تا راوی حادثه‌ای واقعی باشند كه در پوینت پلیزنت، ویرجینیای غربی، در سال 1967 رخ داده است

The Mothman prophecies

فیلم با تیتراژ فوق‌العاده زیبای آغازین‌اش، نوید یك اثر كلاسیك و در عین حال امروزی را می‌دهد. پلینگتون در خلق تصاویرش همچون «اسپیلبرگِ برخورد در فیلم نزدیك از نوع سوم»، عمل می‌كند و فیلم انسان را به یاد آن كوه می‌اندازد كه در ذهن قربانیان‌اش به وسیله‌ی وسایل مختلف جان می‌گرفت، اما این‌جا به جای كوه، تصاویر و نقاشی‌های عجیبی دیده می‌شود كه شبیه شاپرك است یا موجوداتی شاپرك‌گونه كه اسیر نفرین ابدی اند.
جان كلاین، خبرنگار مشهور واشنگتن پست، در آستانه‌ی خوش‌بختی ضربه‌ای هولناك می‌خورد؛ مرگ همسرش كه به یك تومور مغزی عجیب و غریب مبتلا شده و پس از مرگ، دفترچه‌ای با نقش‌هایی عجیب از او به یادگار می‌ماند كه مسیر تازه‌ای را در زندگی جان ایجاد می‌كنند.

ریچارد گر در نقش یك خبرنگار كه هم حس كنجكاوی دارد و هم ترس، فوق‌العاده قوی ظاهر می‌شود و آن‌چنان باورپذیر ایفای نقش می‌كند كه وقتی در اتاق آن هتل كثیف و كوچك نشسته، شما را هم در كنار خود می‌نشاند! لورا لینی هم در نقش یك پلیس كه عاشق «گر» است، حضوری مؤثر و خوب دارد و آلن بیتس نیز در نقش الكساندر لیك، نویسنده‌ای تنها و تا حدودی مرموز خوب ظاهر می‌شود، در كنار این جمع، باید نام ویل پاتون را هم اضافه كرد، كه البته به اندازه‌ی بقیه موفق نیست.
The Mothman prophecies

فیلم به این مسأله می‌پردازد كه آیا می‌توان به معلول فهماند كه علت چیست؟ آیا می توان او را واداشت كه به دنبال علت بگردد، حتی تا پای مرگ؟ درواقع در این‌جا كلاین معلول است و هرچند در بعضی مواقع شانه خالی می‌كند، اما ناخواسته درگیر ماجراهایی می‌شود كه پیش از آن‌كه همچون خبرنگاران نترس سریال‌های جنایی و ترسناك ـ كه حتی از مرگ نمی‌ترسند! ـ باشد، یك آدم است با یك غریزه‌ی طبیعی یعنی ترس، هرچند او پی‌گیر ماجراست و در ابتدا خیلی مشتاق ملاقات با این موجود عجیب و غریب است، اما پس از گذشت زمان و رخ دادن اتفاقات مرموز از رویارویی با مرد شاپركی واهمه‌ی فراوانی پیدا می‌كند. درواقع «گر» برخلاف شخصیت روی نری (ریچارد دریفوس) در «برخورد نزدیك از نوع سوم» كه به سمت آن كوه كشیده می‌شد، بی‌آنكه بداند چه اتفاقی رخ خواهد داد،‌در اواخر فیلم سعی در فرار از رویارویی با مرد شاپركی را دارد.

در كنار بازی‌های خوب و باورپذیر بازیگران فیلم، نكته‌ی قابل توجه دیگری كه به چشم می‌آید، فیلم‌برداری فوق‌العاده زیبای فرد مورفی است كه با حركت‌های سیال دوربین‌اش به خوبی حس تعلیق را ایجاد می‌كند و گاهی تماشاگر از ترس همین حركات سریع و آهسته‌ی دوربین او دچار دلهره‌ای عظیم می‌شود، امتیاز دیگر فیلم تدوین آن است كه هیچ‌گاه فیلم را از ریتم نمی‌اندازد، هرچند به اقتضای صحنه آن را تند و كند می كند.

در كل اگر فیلمی را كه واقعاً شما را بترساند، دوست دارید، پس برای دیدن این فیلم درنگ نكنید

تحلیل سینمای معنا گرا:

در مورد فیلم مرد شاپرکی باید بگم این فیلم به نوعی در مورد ابعاد مرگ و فرشته مرگ دست به کنکاشت میزند ...نوشتن فیلمنامهای با الهام از حوادث واقعی و مشاهدات مکتوب در این فیلم و نگاهی عمیق به موضوعات فلسفی مرگ ....فرشته مرگ که فیلمساز از او به عنوان مرد شاپرکی یاد میکند از دست مایه های مهم این فیلم به شمار میرود کارگردان و داستان هر دو سعی میکنند که نشان دهند مرگ همه جا هست .مثلا در یکی از سکانسهای فیلم مرد شاپرکی از یک نقطه کوچک که در مردمک چشم عکس همسر ریچارد که در یک سانحه رانندگی کشته شده است ظهور میکند

البته کارگردان با زیرکی خاص و یک تصویر جامع و کامل از مرد شاپرکی ارائه نمیدهد .....از دیگر نکات مهم فیلم که کاملا از ادیان شرقی خصوصا اسلام الهام گرفته شده است این است که اشخاص مختلف به شکلهای گوناگون مرد شاپرکی را مشاهده میکنند .تعدادی از دیدن او وحشت میکنند و او را ترسناک ترسیم میکنند و عدهای از دیدن او ارامش پیدا میکنند .در یکی از سکانسهای زیبای فیلم وقتی مرد شاپرکی را فردی میبیند ....مرد شاپرکی خطاب به او میگوید ...نترس.....نترس....نترس......مسله مرگ همواره در سینمای هالیوود جزء موضوعاتی است که طرفداران زیادی دارد و این بار و در این فیلم میتوان چیزی نزدیک به واقعیت را مشاهده کرد.......در مورد داستان این فیلم هم باید بگم که چندین سال پیش قبل از وقوع حادثه نیروگاه اتمی چرنویل که منجر به کشته شدن انسانهای زیادی شد ...۲۶۸ گزارش مبنی بر روئیت مردی به بلندی درخت چنار که بال داشته است توسط اهالی محل به پلیس محلی گزارش داده میشود ...وبعد از حادثه باقیماندگان حادثه بر این اعتقاد بوده اند که فرشته مرگ امد و همه مردم را با خودش برد......به درستی که این فیلم هم فلسفی و هم احساسی و بسیار معنا گرا است

مسله جهان پس از مرگ که همواره جزء اسرار بوده است و همیشه ذهن انسان را به خود معطوف داشته است ....هرکس مرد شاپرکی را دید دیگر چیزی از عمر او باقی نمانده ....در یک نمای دیگر از این اثر زیبا یکی از دوستان ریچارد مرد شاپرکی را میبیند و بعد از دیدن او ارام و قرار ندارد و دوباره و به هرشکلی منتظر است تا دوباره مرد شاپرکی را ببیند تا به او بپیوند و در نهایت چند روز بعد او میمیرد ...

کارگردان شوق مرگ را در این نما نشان میدهد و پیام میدهد به بینندگان که از مرگ نترسید و این سوال را در اذهان بینندگان باقی میگذارد که او مگر چه دید که مشتاق بود دوباره مرد شاپرکی را ببیند........

حسین یوسفی

--------------------------------------------------------------------------------------------

نقد۲ بررسی سینما و ماوراءو تحلیل سینمای معناگرا

نوشته: رضا حقیقی اسکوئی 

ماثمن (Mothman) یا همان مرد شاپرکی نامی است که به یک مخلوق عجیب و غریب داده شده است که بین نوامبر 1966 تا نوامبر 1967، بارها در منطقه پوینت پلیزانت (Point Pleasant) وست ویرجیانا در حاشیه اوهایو دیده شده است. تعدادی از مشاهدان آنرا حیوانی باندازه انسان و بالدار و دارای چشمان بزرگ و مشعشع سرخ رنگ توصیف کرده اند در حالیکه تعدای دیگر چشمانی نورانی را از آن به یاد دارند. فرضیات متعددی از پدیده فوق الطبیعه گرفته تا جغدها، بر اساس گزارشهای مردمی بنا گردید و البته تاکنون هنوز هیچ توضیح صریح و قطعی ای در این زمینه ارائه نشده است.

مخلوق ماثمن، که به موازات سریال تلویزیونی بتمن که در آن زمان طرفداران بیشماری داشت نامگذاری گردید، برای اولین بار در 12 نوامبر 1966 مشاهده گردید. گروهی شامل پنج مرد که در حال آماده سازی گوری در قبرستان نزدیگ Clendenin وست ویرجیانا بودند، موجودی قهوه ای رنگ مانند انسان بالدار می بینند که از پشت سر آنها کنار درختان به هوا برمی خیزد و از روی سر آنها عبور می کند. به هر حال این رویت به اطلاع عموم رسانده نشد و تازه سه روز بعد برای اولین بار در رسانه ها خبررسانی گردید.

اواخر شب 15 نوامبر، دو زوج جوان از پوینت پلیزانت به نامهای راجر و لیندا اسکاربری و استیو و ماری مالت با اتوموبیل اسکاربری مشغول رانندگی بودند. آنها در حال عبور از کارخانه TNT جنگ جهانی دوم، حدود هفت مایلی خارج پوینت پلیزانت بودند که در سایه شب، دو روشنائی سرخ رنگ کنار ایستگاه ژنراتور، نزدیک درب ورودی کارخانه نظر آنها را جلب می کند. آنها اتوموبیل را متوقف می کنند و از چیزی که دیدند وحشت کردند: آن دو روشنائی چیزی نبود غیر از چشمان قرمز رنگ و درخشان حیوانی بزرگ، شبیه انسان اما گنده تر، حدود شش و نیم یا هفت فیت بلندی، که دو بال بزرگ به پشت داشت. هر دو زوج وحشت زده و هراسان به اتوموبیل گریخته و راهی جاده 62 می شوند. آنها در پائین جاده و در حال خروج از آن، دوباره حیوان را می بینند که بر روی خاک پشته کنار جاده ایستاده است. آن بالهایش را باز می کند و پروازکنان آنها را تا نزدیکی شهر دنبال می کند. هر دو خانواده به دادگاه میسون کانتی رفتند و ماوقع را برای میلارد هالستید معاون تعریف کردند که بعدها گفت: «من این بچه ها را در تمام طول زندگیشان می شناختم. آنها تا بحال هیچ مشکلی نداشتند و واقعا آن شب ترسیده بودند. من گفته آنها را باور کردموی پشت سر اتوموبیل راجر اسکاربری به کارخانه TNT بازگشتند ولی هیچ اثر و نشانه ای از مخلوق عجیب و غریب نیافتند.

ماثمن (مرد شاپرکی)-۲
در شب بعد، 16 نوامبر، جمعی از اهالی شهر، مسلح، به جستجوی ماثمن در اطراف کارخانه قدیمی TNT می روند. در همان شب خانم و آقای ریموند ومس لی و خانم مارسلا بنت بهمراه دخترش تینا در اتوموبیلی راهی دیدار دوستانشان آقا و خانم رالف توماس بودند که در خانه ای رعیتی در میان زاغه های (انبارهای گنبدی شکل) مهمات باقیمانده از جنگ جهانی دوم نزدیک تاسیسات TNT سکونت داشتند. زاغه های خالی، برخی توسط شهرنشینان و برخی توسط کمپانیها بمنظور انبار تصرف شده بودند. آنها در زمان بازگشت، در پشت اتوموبیلشان با صحنه ای عجیب مواجه شدند. خانم بنت اینگونه توصیف می کند: بنظر می اومد روی زمین دراز کشیده بود و به آرامی در حال بلند شدن بود. دارای جسه ای بزرگ و خاکستری با چشمانی به رنگ سرخ تابان. مادامیکه ومس لی قصد داشت به پلیس زنگ بزنه، موجود به ایوان نزدیک شده و از پشت پنجره بدقت نظاره گر آنها شده بود.

در 24 نوامبر، چهار نفر آن را دیدند که بر فراز محوطه TNT در حال پرواز است. در صبح روز 25 نوامبر، توماس اوری که در جاده 62، شمال TNT در حال رانندگی بوده، موجودی را ایستاده در مزرعه ای کنار جاده می بیند. آن بال می گشاید و از زمین بلند می شود و اتوموبیل وی را که هم اکنون به سوی پوینت پلیزانت سرعت گرفته، دنبال می کند. توماس اوری این موضوع را به پلیس گزارش می دهد.

در 26 نوامبر، خانم روث فوستر از چارلستون وست ویرجیانا در حومه سنت آلبانز، ماثمن را می بیند که در علفزار روبروی وی ایستاده است. اما وقتی برادر شوهرش برای دیدن بیرون می آید دیگر اثری از آن پیدا نیست. در صبح روز 27 ام، زن جوانی در نزدیکی میسون وست ویرجیانا، تحت تعقیب آن موجود قرار می گیرد و دوباره در همان شب در سنت آلبانز گزارش می شود که دو نوجوان مورد تعقیب قرار گرفته اند.

ماثمن بعدها دوباره در 11 ژانویه 1967 و بدفعات متعدد در همان سال روئت گردید.


تحلیل

چند فرضیه در مورد ماهیت پدیده ماثمن وجود دارد. بزرگترین مجموعه مطالب در مورد ماثمن توسط جان کیل در کتاب «پیشگوئیهای مرد شاپرکی»، 1975، ارائه شده است که کیل در آن، وقایع نگاری ماثمن و هر آنچه را که او ادعا می کند به اتفاقات فراروانشناسی در این منطقه مربوط است شامل فعالیتهای یوفو، مواجهه با مردان سیاهپوش، فعالیتهای روح نفیره کش، و در 15 دسامبر 1967 فروریزش پل نقره ای رودخانه اوهایو را بسط داده است. این کتاب بعدها اساس فیلم سال 2002 با بازی ریچاردگر و کارگردانی مارک پلینگتون با نام «پیشگوئیهای مرد شاپرکی» قرار گرفت.

لورن کولمن در کتاب «ماثمن و سایر مواجهات نادر»، 2002، (با تمرکز بر جزئیات تجسسهای جانورشناسی) نگرش demonological کیل را مورد تائید قرار می دهد. کولمن، پیشتر در مقاله ای به مخلوقات خارق العاده بالدار در کتاب «مخلوقاتی از ماورا»، 1978، پرداخته بود.
 

منتقد :رضا حقیقی اسکوئی

منبع:سینمای وحشت

 

نوشته شده توسط حسین یوسفی در 21 Apr 2006 ساعت 1:34 AM | لينک ثابت |

Constantine

کنستانتين

محصول سال:

2005 ( اولين عرضه در February 8 ) 

ژانر:

اکشن ،  درام ،  فانتزي ،  ترسناک ،  مهيج   

به کارگرداني:

Francis Lawrence

نفيلم نامه:  Jamie Delano ، Garth Ennis ، Kevin Brodbin ، Frank A. Cappello 

Keanu Reeves     در نقش    John Constantine

Rachel Weisz     در نقش    Angela Dodson/Isabel Dodson

Shia Labeouf     در نقش    Chas

Djimon Hounsou     در نقش    Midnite

Max Baker     در نقش    Beeman

Pruitt Taylor Vince     در نقش    Father Hennessy

Gavin Rossdale     در نقش    Balthazar

Tilda Swinton     در نقش    Gabriel

Peter Stormare     در نقش    Satan

Jesse Ramirez     در نقش    Scavenger

José Zúñiga     در نقش    Detective Weiss (as Jose Zuniga)

Francis Guinan     در نقش    Father Garret

Larry Cedar     در نقش    Vermin Man

April Grace     در نقش    Dr. Leslie Archer

Suzanne Whang     در نقش    Mother

 

آهنگسازان: 

Klaus Badelt ، Brian Tyler  

زمان فیلم: 

121 دقیقه 

جان کنستانتین فردی با نیروی خارق العاده است که با گرفتن و پس فرستادن اجنه به جهنم
میخواهد خود را از آتش جهنم نجات دهد.او یک بار خودکشی کرده و به همین دلیل به جهنم سقوط کرده ولی فرصتی دوباره به او داده شده که با از بین بردن موجودات شریر از خداوند بخشایش بگیرد.فیلم تعریفی جدید از نزاع بین خیر و شر ؛ نیکی و بدی ؛ خدا و شیطان و بهشت و جهنم ارائه میدهد

فیلم بسیار قشنگی که تا جزئی ترین دیدگاههای مذهبی شرق را همراه دارد با اینکه سازندگان فیلم خیلی سعی کرده اند به موضوعات کلیشه ای نپردازند اما موفق نشده اند نبرد بین شیطان و انسان از مهمترین دستمایه های این فیلم به شمار میرود.... جان کنستانتین به علت کشیدن سیگار دچار سرطان ریه شده و توسط فرشتگان مطلع میشود تا چندی بعد خواهد مرد و به جهنم خواهد رفت . او با تلاش و فرار از واقعیت سعی دارد به بهشت برود..

constantine-pray

 

از نکات مهم این فیلم میتوان به نور پردازی عالی فیلم و جلوه های ویژه استادانه اشاره کرد و البته موضوع جالب و غیر تکراری ...کنستانتین نام یک قدیس قدیمی است که جن گیری میکرده و از دشمنان درجه یک شیاطین به شمار میرفته است.....نشان دادن صحنه هایی از جهنم جزء صحنه های قشنگ فیلم به شمار میرود

 

اما فیلم نگاهی عمیق به مسله خود کشی دارد که به زودی در نقد این فیلم که از سری دوم سینما و ماورا وتحلیل سینمای معنا گرا میباشد را در وبلاگم قرار میدهم

موفق باشید

 

نقدوتحلیل

با سلام

در مورد فیلم کنستانتین بایدبگویم این فیلم کاملا در مورد بی قید و بندی غرب خصوصا جوانان میپردازد

فیلمنامه بر دو محور شخصیت اصلی داستان و دختری به نام انجی پیش میرود ...انجی دختری است با

اعتقاد و مومن که خواهر دو قلو خودش را بر اثر خود کشی از دست میدهد و چون بر این عقیده است

که خواهرش یک کاتولیک اصیل است هیچ گاه دست به خود کشی نزده و به کمک جان کنستانتین سعی

دارد به حقیقت دست پیدا کند .جالب این است که هر دو شخصیت داستان از نیرو های فرا حسی بر خوردار

هستند و یک بار دست به خود کشی زده اند ..مسله خود کشی مسله ای است که امروزه در جوامع غربی

به دلیل بی ثباتی شخصیت و بی دینی و افول اعتقادات مذهبی به یک تراژدی تبدیل شده و این مسله را هم

فیلمنامه نویسان هالیوود به درستی درک کرده اند ....مسله اول فیلم و اغازین فیلم با سیگار کشیدن جان

شروع میشود و این جلوه سیگار تقریبا تا پایان فیلم ادامه دارد ...جان به خاطر کشیدن سیگار دچار سرطان

شده و در سنین جوانی عمر او به پایان رسیده و چون قرار بوده عمر بیشتری داشته باشد سیگار کشیدن

جان یک نوع خود کشی حساب میشود و به جهنم خواهد رفت موضوعی که با زیرکی توسط نویسنده در

جریان یک فیلم نسبتا ترسناک مذهبی قرار گرفته همان مشکل اعتیاد جوامع غربی است که این بار به

این قضیه با یک دید مذهبی نگریسته شده است .پس با این اوصاف اولین پیام فیلم به زبانی عامیانه این

است که سیگار نکشید و از مخدر استفاده نکنید چون به جهنم خواهید رفت{به خاطر گناه خودکشی}

اما مسله دیگر فیلم روحیه گذشت و ایثار است که اتفاقا این مسله هم در جوامع غربی به یک افسانه

تبدیل شده ...جان کنستانتین به خاطر نجات خواهر انجی که به علت خود کشی در جهنم است .دست

به خودکشی میزند تا شیطان را ملاقات کند و شیطان وقتی میخواهد او را به سمت جهنم بکشد نیروی

خداوند مانع این کار میشود و به خاطر گذشت و فداکاری جان گناهانش توسط خداوند بخشیده میشود

و خواهر انجی هم به بهشت میرود و او با انجی ازدواج کرده و دیگر از سرطان ریه هم خبری نیست

این همه پاداش به خاطر روحیه گذشت و ایثار به جان توسط خداوند عطا میشود..پس پیام دوم این فیلم

ایثار و فداکاری است که کارگردان و نویسنده در پایان فیلم به این مهم دست پیدا میکنند.....در نهایت

فیلم کنستانتین با استفاده از مسایل ماورائ و یک موضوع معنا گرا فیلم موفقی به حساب میرود فیلمی

که کاملا از صحنه های سکسی تهی میباشد و متمرکز است بر تم اصلی داستان جدال انسان و شیطان

که هیچ گاه پایانی ندارد و موضوع منجی جهان که که این روزها در سینمای هالیوود طرفداران زیادی

پیدا کرده و دین و ادیان با بی ثباتی جوامع غرب و کمی شرق در سینمای جهان راه خود را باز کرده است

و تبدیل به موضوع اصلی کارگردانان بزرگ جهان میشود...نمونه اش اخرین فیلم اسپیلبرگ جنگ دنیاها

که در نهایت قدرت خداوندی انسان را نجات میدهد ار حمله بیگانگان کرات دیگر.....فیلم کنستانتین یک

بار از برنامه سینما و ماورا پخش شده است و مسلما خیلی ها این فیلم زیبا و معناگرا را دیده اند به هرحال

دیدن این فیلم را به طرفداران فیلمهای مهیج و ترسناک با موضوعی مذهبی را توصیه میکنم..............

حسین یوسفی

 

نوشته شده توسط حسین یوسفی در 17 Apr 2006 ساعت 11:51 PM | لينک ثابت |

سینما و ماورا....برسی فیلمهای معنا گرا .....دوستان موضوع جدید سینما و ماورا که به نقد و بررسی و معرفی سینمای معناگرا و ماورا خواهد پرداخت رو به موضوعات وبلاگم اضافه کردم ...وبرای شروع از یکی از بهترین فیلمها که موضوع جالب توجهی داره شروع میکنم........

stigmata

 ( اولين عرضه در September 10 )  محصول سال: 1999
ژانر:درام ،  فانتزي ،  ترسناک ،  رمزآلود ،  مهيج    

 به کارگرداني: Rupert Wainwright
نوشته‌ Tom Lazarus ، Ric

بازیگران:

Patricia Arquette    
Gabriel Byrne    
Jonathan Pryce
Thomas Kopache     
Rade Serbedzija    
Enrico Colantoni   
Dick Latessa    
Portia de Rossi    
Patrick Muldoon    
Ann Cusack    
Shaun Toub   
Tom Hodges    
Lydia Hazan   

 

آهنگسازان:  
Björk ، Elia Cmiral ، Chris Boardman ، Billy Corgan ، Mike Garson ، Michael Heinkel ، Sinéad O'Connor 

 

 محصول کشور: USA  
 

رده بندی سنی: R  افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند.   
103 دقیقه 

 

خلاصه داستان
يک زن جوان در آمريکا علائمی از استيگماتا ، زخمهای حضرت مسيح در زمان مصلوب شدن ، آشکار می شود بطوريکه ناخودآگاه مچ دست ، سر و سينه او زخم شده و شروع به خون ريزی می کنند . کشيشی کاتوليک از واتيکان پيوسته او را همراهی می کند و مراقب اوست تا به علت اين امر پی ببرد و بفهمد اين شکنجه ها شيطانی هستند يا نه . زن رفته رفته به مقدار بيشتری توسط استيگماتا آزار می بيند و سرانجام کشيش از طريق زن به رازی بزرگ درباره مسيح پی می برد که آينده کليسای کاتوليک را بخطر خواهد انداخت .

(کسانی که خیلی به خدا نزدیک میشوند زخمهای مسیح بر آنان نازل میشود تا شیطان وجودشان را بیازارد)
(هر چه به خدا نزدیکتر شوی چشمهای شیطان بیشتر به دنبالت خواهد بود)

 استیگماتا راوی آخرین سخنان مسیح است به حواریونش که از آن به سخنان گمشده مسیح یاد میکند و کلیسا را به نزاع با آن سخنان متهم میکند.فیلم ادعا میکند که کاسپلی در سال ۱۹۴۵ یافت شده که همان سخنان کمشده مسیح میباشد و  قدرت کلیسا را زیر سوال میبرد و به همین دلیل کلیسا آنرا تقلبی مینامد.
در فیلم روح یک کشیش که آن کاسپل را ترجمه کرده در جسم یک دختر رسوخ کرده و از طریق او می خواهد که حقیقت را بیان کند.



یک فیلم ترسناک مذهبی که مشابه این فیلم هرگز ساخته نشد حداقل در این سطح سینمای جهان .فیلمی به واقع معناگرا که وجود خداوند و شیطان و حضرت عیسی مسیح در فیلم حس 
میشود.....بعد از حدود چند سال که این فیلم رو برای اولین بار دیدم دوباره یک ترس نا خوداگاه به سراغم امد ....فیلمی که تا اعماق درون انسان نفوذ میکنه ....فیلم به قدری قوی ساخته شده که شما میتونید چند بار فیلم رو تماشا کنید ....


 نقد:

تحليل
در مورد استيگماتا بايد بگم که چيزي که انسان امروز هميشه از ان ميترسیده ترس از موضوعات فرا زميني و ماورايي است که هميشه موجبات تلاطم ذهن است انسان هميشه از ناشناخته ها ميترسديده .و شيطان و نيروي اهريمني هم جزء همين ناشناخته ها به شمار ميرود ...استيگماتا
پدده اي است که در انسانهايي که به مصائب مسيح(ع) فکر ميکنند پديدار ميشود و عينا همه مجازاتهايي که عيسي مسيح (ع) توسط يهوديان متحمل شده در افراد دوستار مسيح ديده ميشود .حال سوال اينست که ايا کسي که مسيح را دوست بايد توسط شيطان مجازات شود ؟ويا پشت اين يک جريان انتي کرستي و يا ضد مسيح قرار دارد که توسط فيلمنامه نويسان صهيونيستي قصد دارن با ايجاد خرافه و ترس کاذب باعث شوند که کسي نزديک مسيح نشود....البته در جهان خارج از دنياي سينما پديده استيگماتا ديده شده اما هيچ گاه
وتوسط هيچ کليسايي اين موضوع مورد تاييد واقع نشده ....سوالي که اينجا پيش مياد اين است که چرا کليسا با اين موضوع جنجالي فيلم مخالفت کرد و بعد هم ...درگيريها و.......من شخصا به طور مستند پديده استيگماتا رو نديدم ..اما تعدادي عکس از اين پديده رو مشاهده کردم........ايا اين يک دروغ است ...ويا يک تلقين و يا واقعيت .....نميدانم چه بگويم اما اين را ميدانم که با ديدن اين فيلم خيلي ها از اين که بخواهند عيسي مسيح را دوست داشته باشند ترسيدند ....درست است ترس از شکنجه احتمالي ....فیلم تاثیر خودش رو گذاشت واقعی یا غیر واقعی مهم نیست مهم هدف فیلم و فیلمنامه نویس بود که تحقق یافت حتی بر روی من که مسیحی نیستم....

حسین یوسفی

 

نوشته شده توسط حسین یوسفی در 16 Apr 2006 ساعت 3:50 AM | لينک ثابت |