نام كامل:JAMES EUGENE CARREY
نام مستعار: JIMMY-GENE (جيمي-جين)
تاريخ تولد: 17 ژانويه 1962
محل تولد: تورنتو كانادا
شغل: بازيگر، نويسنده و كمدين
مليت: كانادايي
محل اقامت فعلي: كاليفرنيا
قد: 1 متر و 88 سانتي متر
وزن: 80 كيلوگرم
نام پدر:PERCY CARREY(پرسي كري)--- شغل: موسيقي دان و حسابدار.
نام مادر:KATHLEEN(كاتلين)--- شغل: خواننده آماتور.
توضيح: پدر و مادر وي هر دو بر اثر بيماري فوت كرده اند.
نام خواهرها:PAT,RITA(پت و ريتا)
نام برادر:JOHN(جان)
همسران:
1- همسرنخست:MELISSA WOMWE(مليسا ومر). تاريخ ازدواج: 1987.تاريخ طلاق:1993.
2- همسر دوم:LAUREN HOLLY(لورن هولي): تاريخ ازدواج: 1996. تاريخ طلاق: 1997.
فرزند: جيم كري از همسر نـخــست خـود داراي يـك دخـتـر بـنـام
JANE ERIN CARREY (جين ارين) ميباشد كه هم اكنون 18 سال
سن دارد.
جـيم كري در دوران كودكي بسيار شيطان، بازيگوش و پر
سر و صدا بود. در حاليــكه جيم تنها 10 سال سن داشت
بــخاطر آنكه پدرش شغل خود را از دست داده بود مجبور
بود پس از اتمام مدرسه كار كند. بله سوپر استار ثروتمند
كـنـوني بـه جـهت وضعيت بد اقتصادي خانواده اش مجبور
بود روزي 8 ساعت بكارهايي مثل نـگـهـبــاني، سرايداري
و تـمـيـز كـردن تـوالتـــها بپردازد. جالب است بدانيد كه وي
داراي مـــدرك ديپلم دبيرستان نيز نميباشد چرا كه وي در
سـن 15 سالگي از دبيرستان ترك تحصيل كرد. او در سن
15 سـالگي به كلوبهاي كمدي روي آورده و در آنجا شروع
بـه هـنــرنمايي همچون تقليد نقش بازيگران ميكرد. جيم
كـري پـس از سـپـري كـردن سـخــتيها و مشقتهاي فراوان
سـرانـجـام بـه يـك بـازيـگر مـحــبوب، پر آوازه و برجسته در
سراسر جهان بدل گشت. جالب است بدانيد اين شخصيت جذاب و خندان بارها به بيماري افسردگي دچار گرديده و تا چندي پيش به مصرف قرصهاي ضد افسردگي اعتياد داشته است
جوايز ويژه: جيـم كـري تـا كـنـون مـوفق به دريافت جوايـز
گوناگوني از سوي MTV وGOLDEN GLOBES گرديده است
كــه از جمله آن ميتوان به بهتريت كمدين، بهترين بازيگر و
محبوبترين بازيگر اشاره كرد.
ميزان متوسط درآمد ساليانه وي: 25-20 ميليون دلار.
نخستين فيلمي كه وي در آن به ايفاي نقش پرداخت:
ALL IN GOOD TASTE در سال 1981.
فيلمهايي كه وي در آنها ايفاي نقش كرده:
LIAR LIAR-ME,MYSELF AND IRENE-MIKE HAMMER-HIGH STRUNG-MAJESTIC-MAN ON THE MOON-MASK-BATMAN FOREVER-ACE VENTURA-CABLE GUY-BRUCE ALMIGHTY-DUMB AND DUMBER-RUBBERFACE-TRUMAN SHOW-ONCE BITTEN-EARTH GIRLS ARE EASY-IN LIVING COLOR-ETERNAL SUNSHINE-UNFORTUNATE EVENTS.
جـيـم كـري در آخـرين فــيلم خود چهره اي متفاوت از خود
بنمايش گذاشته است.

نام مستعار: JIMMY-GENE (جيمي-جين)
تاريخ تولد: 17 ژانويه 1962
محل تولد: تورنتو كانادا
شغل: بازيگر، نويسنده و كمدين
مليت: كانادايي
محل اقامت فعلي: كاليفرنيا
قد: 1 متر و 88 سانتي متر
وزن: 80 كيلوگرم
نام پدر:PERCY CARREY(پرسي كري)--- شغل: موسيقي دان و حسابدار.
نام مادر:KATHLEEN(كاتلين)--- شغل: خواننده آماتور.
توضيح: پدر و مادر وي هر دو بر اثر بيماري فوت كرده اند.
نام خواهرها:PAT,RITA(پت و ريتا)
نام برادر:JOHN(جان)
همسران:
1- همسرنخست:MELISSA WOMWE(مليسا ومر). تاريخ ازدواج: 1987.تاريخ طلاق:1993.
2- همسر دوم:LAUREN HOLLY(لورن هولي): تاريخ ازدواج: 1996. تاريخ طلاق: 1997.
فرزند: جيم كري از همسر نـخــست خـود داراي يـك دخـتـر بـنـام
JANE ERIN CARREY (جين ارين) ميباشد كه هم اكنون 18 سال
سن دارد.
جـيم كري در دوران كودكي بسيار شيطان، بازيگوش و پر
سر و صدا بود. در حاليــكه جيم تنها 10 سال سن داشت
بــخاطر آنكه پدرش شغل خود را از دست داده بود مجبور
بود پس از اتمام مدرسه كار كند. بله سوپر استار ثروتمند
كـنـوني بـه جـهت وضعيت بد اقتصادي خانواده اش مجبور
بود روزي 8 ساعت بكارهايي مثل نـگـهـبــاني، سرايداري
و تـمـيـز كـردن تـوالتـــها بپردازد. جالب است بدانيد كه وي
داراي مـــدرك ديپلم دبيرستان نيز نميباشد چرا كه وي در
سـن 15 سالگي از دبيرستان ترك تحصيل كرد. او در سن
15 سـالگي به كلوبهاي كمدي روي آورده و در آنجا شروع
بـه هـنــرنمايي همچون تقليد نقش بازيگران ميكرد. جيم
كـري پـس از سـپـري كـردن سـخــتيها و مشقتهاي فراوان
سـرانـجـام بـه يـك بـازيـگر مـحــبوب، پر آوازه و برجسته در
سراسر جهان بدل گشت. جالب است بدانيد اين شخصيت جذاب و خندان بارها به بيماري افسردگي دچار گرديده و تا چندي پيش به مصرف قرصهاي ضد افسردگي اعتياد داشته است
جوايز ويژه: جيـم كـري تـا كـنـون مـوفق به دريافت جوايـز
گوناگوني از سوي MTV وGOLDEN GLOBES گرديده است
كــه از جمله آن ميتوان به بهتريت كمدين، بهترين بازيگر و
محبوبترين بازيگر اشاره كرد.
ميزان متوسط درآمد ساليانه وي: 25-20 ميليون دلار.
نخستين فيلمي كه وي در آن به ايفاي نقش پرداخت:
ALL IN GOOD TASTE در سال 1981.
فيلمهايي كه وي در آنها ايفاي نقش كرده:
LIAR LIAR-ME,MYSELF AND IRENE-MIKE HAMMER-HIGH STRUNG-MAJESTIC-MAN ON THE MOON-MASK-BATMAN FOREVER-ACE VENTURA-CABLE GUY-BRUCE ALMIGHTY-DUMB AND DUMBER-RUBBERFACE-TRUMAN SHOW-ONCE BITTEN-EARTH GIRLS ARE EASY-IN LIVING COLOR-ETERNAL SUNSHINE-UNFORTUNATE EVENTS.
جـيـم كـري در آخـرين فــيلم خود چهره اي متفاوت از خود
بنمايش گذاشته است.

آلپاچينو كه تنها فرزند "سالواتوره" و "رز پاچينو" بود در بيست و پنجم آوريل 1940 در ايتاليا بدنيا آمد و هنگامي كه تنها دو سال بيشتر نداشت پدر و مادرش از يكديگر جدا شدند و از آن پس او با مادرش زندگي مي كرد.
از همان دوران كودكي به لحاظ اينكه مادرش يك هنرپيشه بود با دنياي بازيگري آشنا شد و شخصيتش بعنوان يك بازيگر در فيلمهايي كه با مادرش بازي مي كرد، شكل گرفت.
او تحصيلش را از مدرسه ابتدايي بازيگري آغاز نمود و در 14 سالگي وارد مدرسه عالي بازيگري شد. اما نتوانست هيجكدام از كلاسهاي آكادميك را به پايان برساند و در نهايت از آنجا اخراج گرديد.
از آن پس او به شغلهاي مختلفي دست زد تا توانست با سرمايه اي كه از اين كارها بدست آورده بود در استوديوي هنري "هربرت بركوف" ثبت نام نمايد. او در آنجا زير نظر "چارل لاتون" آموزش ديد و با سعي و كوشش فراوان توانست در سال 1966 جايگاهي براي خود در ميان بازيگران باز نمايد. او بعنوان نقش مقابل "جيمز ارل جونز" در تئاتر "خزشهاي صلح" اولين كار هنري خود را آغاز نمود و بعد از آن بخاطر نقش "مورفي" در "سرخپوستها برانكس را ميخواهند" موفق به دريافت جايزه ويژه گرديد.
او در فصل 68-67 بعنوان بهترين بازيگر تئاتر جامعه برادوي انتخاب شد. چند سال بعد او توانست با بازي در "ببر كراوات مي زند" كه 39 بار به اجرا درآمد مجدداٌ توجه منتقدين و رسانه ها را بخود جلب نموده و اولين جايزه "توني آوارد" را دريافت نمايد.
در سال 1969 بعنوان سياهي لشكر در اولين فيلم خود با عنوان "من ناتالي" بازي كرد و بعد از آن در سال 1971 در فيلم "وحشت در پارك سوزن" نقش آفريني كرد.
در همين زمان بود كه "فرانسيس فورد كاپولا" كارگردان شهير و صاحب سبك سينماي غرب با وجود فشارهاي زيادي كه از جانب استوديو بر او وارد مي آمد نقش "مايكل كورلئونه" را در فيلم پدر خوانده به آلپاچينو سپرد و او نيز با زيبايي هرچه تمامتر در آن فيلم نقش آفريني كرد و توانست جايزه اسكار بعنوان بهترين بازيگر نقش دوم از آن خود كند.
آلپاچينو كار هنري خود را با نقش "سرپيكو" در قسمت دوم فيلم "پدرخوانده" و "يك بعدازظهر سگي" ادامه داد كه در آْنها نيز موفق به ديافت جايزه اسكار شد.
اگر چه بخاطر انقلابهايي كه در كشورش رخ داد او مجبور شد در كار خود چند سالي را توقف نمايد اما مجدداٌ با آثاري همچون "صورت زخمي"، "درياي عشق" و "فرانكي و جاني" خاطرات بياد ماندني و قابل توجهي را در اذهان آفريد و در سال 1977 او مجدداٌ برنده جايزه توني آوارد گرديد.
او ترجيح مي داد هميشه بعد از بازي در يك فيلم كار كوچكي را نيز روي صحنه انجام دهد. بازيهاي او توانست لحظات بزرگي را در پرده سينما بوجود آورد.
در دهه 90 شاهد هنرنمايي او در فيلمهايي همچون قسمت سوم "پدرخوانده"، "مخمصه" و "وكيل شيطان" بوديم كه او توانست در نهايت پنجاه و هشتمين جايزه ويژه "يك عمر تلاش مستمر" را كسب نمايد.
در سال 2002 او بهمراه "روبين ويليامز" و "هيلاري اسوانك" در فيلم "بي خوابي" ايفاي نقش نمود و حال نيز در جديدترين كار خود در سال 2005 با فيلم "تاجر ونيزي" نظر تمام جشنواره هاي معتبر جهان را به خود جلب نموده است. او در يكي از جديدترين مصاحبه هاي خود عنوان نموده كه با گذشت 64 سال از سن خود احساس مي كنم هنوز هم كاري ماندگار براي سينماي جهان انجام نداده ام و مي خواهم همچنان بدنبال بهترين نقش عمرم بگردم.
اخيراٌ "جك نيكلسون" يكي از ستاره هاي پرفروغ هاليوود در مصاحبه خود با مجله سينمايي" ورايتي" عنوان نمود كه "فرانسيس فورد كاپولا" قبل از آلپاچينو نقش مايكل كولئونه را در در اثر با عظمت پدر خوانده به او پيشنهاد داده و او چون در آن زمان معتقد بوده كه نقش يك ايتاليايي را بايد يك ايتاليايي بازي نمايد به پيشنهاد كاپولا پاسخ منفي داده است و بدين ترتيب يكي از بزرگترين فرصتهاي زندگي هنري خود را از دست داده است. او كه تا كنون دوبار موفق به دريافت جايزه پراعتبار اسكار شده است ههمچنين اعتراف نموده كه آلپاچينو در فيلم پدر خوانده با بازي حيرت انگيزش واقعاٌ همان مايكل كورلئونه است و هرگز كسي نمي توانسته آنچنان قدرتمند در قالب آن نقش تاريخي ظاهر شود و بدين خاطر هميشه او را تحسين مي كند.
فيلمنگاري :
ناتلالي و من 1969
وحشت در نيدل پارك 1971
مترسك 1973
سرپيكو 1973
پدرخوانده 2 1974
بعد از ظهر سگي 1975
بابي ديرفيلد 1977
عدالت براي همه 1977
دريانوردي 1980
نويسنده , نويسنده 1980
صورت زخمي 1983
انقلاب 1985
بازجويي 1986
درياي عشق 1988
ديك تريسي 1989
فرانكي و جاني 1990
پدرخوانده 3 1990
گلن گري گلا راس 1992
بوي خوش زن 1992
راه كارليتو 1993
مخمصه 1995
شهرداري 1996
درجستجوي ريچارد 1996
دني براسكو 19997
وكيل مدافع شيطان 1997
خودي / نفوذي 1998
هريكشنبه موعود 1999
قهوه چيني 2000
بي خوابي 2002
سيمونه 2002
مردمي كه مي شناختم 2002
تازهكار 2003
گيگلي 2003
Angels in America (2003)
The Merchant of Venice (2004)
2 for the Money (2005)
88 Minutes (2005) (currently announced start of production)
Torch (2006) (currently announced start of production)
Ri***i (2007) (currently announced start of production)
آخرین فیلم پاچینو در جشنواره فیلم فجر سال گذشته به نمایش درآمد و بخشهایی از این گفت و گو مربوط به همین فیلم است.
«رابین وود» یکی از سرشناس ترین ناقدان سینمایی در یکی از مقالههای درخشانش مینویسد که نوشتن و تحلیل بازی یکی از آن چیزهای غیرممکن است و هیچ کلمه (کلماتی) نمیتوانند آن رفتارهایی را که از بازیگر سر میزند توضیح دهند.
بازیگری از منظر او، صحرایی است با شنهای نرم که کافی است پا در آن بگذارید تا بلغزید و لحظهای بعد حتی جای پای شما باقی نمانده باشد.
اینگونه است که معمولا تحلیلهایی که از سوی ناقدان سینمایی ارائه میشود، مورد پسند بازیگران نیست. گاهی دستهای از بازیگران (آنها که به مرتبت استادی رسیدهاند) حاصل عمر را در قالب کتابها و رسالههایی در اختیار همگان میگذارند و گاهی ناقدان و گفتوگوگران بنا را بر این میگذارند که همه چیز را از زبان بازیگران بشنوند و لارنس گرابل، گفتوگوگر خبره و قابل، یکی از همین جمع است.
پیش از این کتاب گفتوگو با مارلون براندو (ترجمه امیرهوشنگ هاشمی که توسط انتشارات کتاب پنجره چاپ شد) را از او خوانده بودیم که بی شک یکی از بهترین گفتوگوهای سینمایی است. گفت و گوی حاضر نیز که با یکی دیگر از غولهای بازیگری سینمای جهان انجام شده نشان دهنده وسعت دید و رابطه صمیمانه او با چنین استادی است.
آخرین فیلم پاچینو، یعنی تاجر ونیزی، در جشنواره فیلم فجر سال گذشته به نمایش درآمد و بخشهایی از این گفت و گو نیز مربوط به همین فیلم است.
این روزها، از زمانی که «آنتون» و «الیویا»، دوقلوهای «آل پاچینو» به دنیا آمدهاند پیداکردن او در انظار عمومی دیگر مثل سابق کار دشواری نیست. حالا دیگر میتوان او را در «سنترال پارک» یا یکی از پارکهای [منطقه] «بورلی هیلز» دید که مراقب دوقلوهاست که در زمین بازی مشغول سرسره سواری یا الاکلنگ بازی هستند و با آنها میوه و آبمیوه میخورد.
وقتی مردم به او نزدیک میشوند تا بگویند چقدر کارهایش را دوست دارند از آنها تشکر میکند و میگوید: «اینها، بچههای من هستند.» یکی را بر شانه گرفته و دیگری را در یک چهارچرخه دنبال خود میکشد. پاچینوی 64 ساله زندگی در دو سوی مختلف آمریکا را تجربه میکند، این که تابستانها در نیویورک و در سالهای پیش از مدرسه در لس آنجلس از دوقلوها که مادرشان «بورلی دی آنجلوی» بازیگر است مراقبت کند.
پیشنهادهای بازیگری را بررسی میکند که در یکی میتواند به اسپانیا برود تا نقش «سالوادور دالی» را بازی کند و در دیگری در نیویورک بماند تا در اقتباسی سینمایی از کتاب «حیوان محتضر» نوشته «فیلیپ راث» بازی کند؛ این روزها در کنار «ماتیو مک کانووی» و «رنه روسو» مشغول بازی در فیلم «2 نفر به دنبال پول» در ونکوور است و تعطیلات آخر هفته را در لسآنجلس میگذراند. حالا با توجه به مدت دوری از فرزندان تصمیمهای کاری اش را اتخاذ میکند.
گفتهاند قرار است در فیلمهای پرهزینهای درباره «ناپلئون» و «انزو فراری» طراح اتومبیل ایتالیایی، حضور داشته باشد، اما هنوز در این موارد تصمیمی نگرفته است. در فکر ساختن نسخه سینمایی «Hughie» یوجین اونیل یا «سالومه» اسکار وایلد است که هر 2 را بر صحنه تئاتر اجرا کرده است.
در اوایل سال 2005 بالاخره قصد دارد 2 فیلم کوچک و شخصیاش «بدنامهای محلی» درباره دو کاکنی فقیر که در مسابقات سگ دوانی شرکت میکنند و درباره ماهیت شهرت با همدیگر بحث دارند و «قهوه چینی» درباره نویسندهای آسوپاس و دوست عکاسش را روی DVD منتشر کند، همین طور فیلم «در جست و جوی ریچارد» (1996) را که اثری نیمه مستند درباره «نمایشنامه» «ریچارد سوم» شکسپیر است.
آخرین فیلمهای او برخی پرفروش (بی خوابی و عضو جدید) و بعضی دیگر کم فروغ بود (سیمونه و کسانی که میشناسم) اما بازی او در نقش «روی کوهن» در سریال تلویزیونی «فرشتگان در آمریکا» محصول شبکه HBO برایش جوایز امی و گلدن گلوب را به ارمغان آورد.
می گوید: «بازیگری استفاده از قابلیتهاست. همیشه با خودم میگفتم حق باختن نداری، استفاده کن. بعضی خصوصیتها را میشود حذف کرد تا کارایی آنها بیشتر شود.
در مورد روی کوهن این خصوصیت ناامیدی بود. آنچه برای من به شکل استعاری کارایی داشت این بود که او شخصی تنها و جسور بود و در جایگاه وحشتناک خود به تنهایی آرامش داشت.»آخرین نقش آفرینی او _ «شایلاک» در اقتباس سینمایی «تاجر ونیزی» به کارگردانی «مایکل ردفورد» در کنار بازیگرانی چون «جرمی آیرنز»، «جوزف فاینس» و «لین کالینز» - بازگشت به همان چیزی است که بیش از همه دوست دارد: «بر زبان آوردن کلمات شکسپیر». نمایشنامه و بخصوص شخصیت شایلاک مشکلاتی برای تماشاگر امروزی ایجاد میکند، اما پاچینو که هرگز از چالش رو برنمی گرداند در این شخصیت عمق و قدرتی یافت که استادان فن اغلب نادیده گرفته بودند و کوشید تا با اجرایی نوین به کلیشه حرص و خباثت شکلی جدید بدهد.
وقتی برای مصاحبه در هتل بورلی ویلز شایر به دیدنش رفتم حالتی فکورانه داشت. بعد از صرف ناهار به خانه اجارهای او رفتیم تا در حین بازی شطرنج که براحتی مرا شکست داد گفت و گو را ادامه بدهیم. در طول این همه سال که او را میشناسم _ اولین بار در سال 1979 با او مصاحبه کردم _ میتوانم با اطمینان بگویم که حالا خیلی بهتر شطرنج بازی میکند.
* شایلاک یکی از شخصیتهای بحث انگیز شکسپیر است - به همین دلیل نقش را قبول کردی؟
به نظر من او مردی است در برابر یک نظام و من اینجور نقشها را دوست دارم. از جنس نقشهایم در «سرپیکو» و «بعدازظهر نحس» است. مردی است که با او بد تا کردهاند خیلی هم بد تا کردهاند. من شایلاک را چنان بحث انگیز نمیبینم فیلم به سمت شناخت شخصیتی میرود که پرشور است. امیدوارم فیلم از این زاویه دیده شود. شخصیتهای بزرگ بزرگ هستند. شمایلی کاملا انسانی دارند و امیدوارم این وجه انسانی را در این نقش خلق کرده باشم.
* «هارولد بلوم»، مفسر ادبی در کتابش «شکسپیر قدرت خلاقه انسان» مینویسد« آدم باید کور، کر و لال باشد که تشخیص ندهد کمدی بی نظیر و 2 پهلوی شکسپیر تاجر ونیزی با تمام اوصاف اثری بشدت ضدیهودی است.»
می دانم مضمونی ضدیهودی دارد، اما امیدوار بودم نسخه سینمایی آن را تعدیل کند تا تماشاگر با روایت و جنبههای بصری تر فیلم بتواند بفهمد که شایلاک از کجا میآید.
* به اعتقاد بلوم، شایلاک یک شخصیت منفی با جنبههای کمیک است.
من شایلاک را نه شخصیت منفی میدانم و نه کمیک. تعبیر من از شایلاک آدمی است که از او سوء استفاده شده، قربانی شده و خشم او باعث میشود در چاهی که خود کنده بیافتد. از دید من شایلاک مردی عمیقا افسرده است که همسرش را از دست داده و تحت فشارهای جامعه مسیحی ونیز زندگی میکند. دخترش او را ترک میکند تا با یک مسیحی ازدواج کند پس به خود حق میدهد تا انتقام بگیرد. او مرد خوشبختی نیست، اما خیلی با وقار و پردل و جرات است. […] شکسپیر نمیتوانست انسان نباشد نبوغ او همین بود.
* پس چرا فکر میکنی بلوم اصرار دارد که «اگر شایلاک حالت کمیک نداشت شخصیتی بسیار خبیث میشد»؟ بخصوص که تعبیر تو چنین نیست.
چه خوب میشد اگر هارولد بلوم نقش شایلاک را بازی میکرد. بگذار این کار را بکند، بعد حرفش را بزند. من مفسر نیستم. اطلاعات او را ندارم. اما بعد از سالها بازیگری مسلما میدانم که نقشها تفسیر میشوند چیزی که «ادموند کین» را یک پدیده کرد تفسیر او از نقش شایلاک بود و او همه حالتی داشت الا کمیک. بی رحم بود. مثل این که بگویی «صورت زخمی» ضد کوبا بود؟
* شایلاک نیم کیلو گوشتش را میخواهد، واقعا میخواهد جان «آنتونیو» را بستاند، همین او را یکی از به یاد ماندنی ترین شخصیتهای آثار شکسپیر میکند این همان چیزی است که تصویر یهودیها را تا 4 قرن لکه دار کرده است. رفتار او در صحنه دادگاه، وقتی که اصرار میکند در عوض 2 برابر پولی که طلبکار است همان گوشت را بگیرد، برای یک بازیگر چالش بزرگی به حساب میآید. چه طور این قسمت را آن طور بازی کردی؟
در صحنه دادگاه کارگردان فیلم، «مایکل رد فورد»، مدام به من میگفت شایلاک رفتاری مبارزه جویانه دارد و من مدام فکر میکردم چه غلطی باید بکنم تا رفتارم مبارزه جویانه شود؟ بازی کنم؟ منطقی نبود.
آن را حس نکرده بودم، سراغم نیامده بود. پس کاری را که کارگردان میخواست انجام نمیدادم. او سرش را به علامت نفی تکان میداد. فایده نداشت. بالاخره درکش کردم: شایلاک هشیار بود. وقتی میگفت نیم کیلو گوشت آنتونیو را میخواهد نوعی هشیاری در وجود او بود. ربطی به بی رحمی و از این چیزها نداشت. همه چیز برایم روشن شد. او هشیار بود.
* فکر میکنی اگر مبارزه نمیکرد نیم کیلو گوشت را میگرفت؟
به نظر من خودش را در چاهی انداخته بود که نمیدانست از آن خلاصی دارد یا نه. سعی دارد خود را خلاص کند، اما با درگیر شدن در این ماجرا ممکن بود دیوانه شود. ماجرای غمانگیزی است. مثل حرفی که درباره «بعد از ظهر نحس» زدند که: وقتاش رسیده که این مرد حرفش را در دادگاه بزند. اهانت نهایی این که صرفا به خاطر یهودی بودن قراردادی را که بسته با بیقیدی بررسی میکنند؛ انتظار دارند در برابر خواسته غیرمنطقی شان که نقض قرارداد است سر تسلیم فرود بیاورد. همه علیه او بسیج شدهاند.
با عکسالعملاش میخواهد بگوید: «دیگر بر ما تف نیاندازید!» مثل وقتی که «مایکل کورلئونه» برادرش را رها میکند. بخشی از هویتش در این حرکت است.
شایلاک اول یک انسان است، دوم یک یهودی. قبل از آن که درباره یهودیت حکم صادر کنید او را یک انسان ببینید. چون بقیه یهودیهای نمایشنامه رفتاری دلسوزانه دارند؛ به دادگاه میروند تا از او حمایت کنند تا احساس نکند تنها است، اما با خواسته او موافق نیستند.
* در پایان که او را مجبور میکنند بین مسیحی شدن و مرگ یکی را انتخاب کند، شایلاک زنده ماندن را انتخاب میکند و میگوید: «راضی هستم.» این گفته او تا چه حد کنایی است؟
مسئله این است که او زیاده روی کرده است. بی عدالتی که در حق او میشود به همین خاطر است. حالا مجازات به خاطر اشتباه خود اوست. جمله «راضی هستم» در حقیقت عزای یک نجات یافته است.
از سر ناچاری تسلیم می شود. خطر را حس میکند و میداند که گریزی نیست، گرفتارش کردهاند و کسی که جان به در برده میداند در چنین موقعیتی چه باید بکند - قبلا این مسیر را رفته - میداند که آن عوضیها میخواهند او را گیر بیاندازند. در کاری که میکند خبره است و میداند هنوز کاری از دستش ساخته است.
*انگار داری خودت را توصیف میکنی.
نمی دانم؛ احساس میکنم اخیرا خلاء عاطفی داشتهام. منتظر چیزی هستی که بیاید و تخیلات را بارور کند تا بدین طریق ارتباطی برقرار کنیم. منظورم دیگر رابطهای جنسی نیست، این که چطور نقشی را پویا و گویا بازی کنم تا خودم هم سروسامانی بگیرم. یک مکاشفه است.
«در جستوجوی ریچارد» برای من چنین حالتی داشت. من ستاره سینما نیاز داشتم یک کار شکسپیری انجام بدهم. چطور میشود فرصت بازی کردن در نقش ریچارد را پیدا کنی و آن را بازی کنی بدون آن که بگویند: «10 سال سریال بازی کرده و حالا دیگر میخواهد کنار بکشد و نقش «هملت» را بازی کند.» این لطیفه را شنیدهای که «جان وین» هملت بازی میکند؟ وقتی کار تمام می شود کنار چراغهای جلو صحنه میرود چون همه او را هو کردند، بعد به تماشاگرها نگاه میکند و میگوید: «چه میخواهید؟ من این مزخرفات را ننوشتهام.» اگر برای شماست برای شماست، اگر هم نیست که نیست. مسئله مهمی نیست.
جان وین در کاری که میکرد عالی بود؛ چرا به خاطر این که نمیتواند هملت باشد او را تحقیر میکنیم؟ ابلهانه است. نمیشود از «همفری بوگارت» خواست نقش «هاتسپر» را بازی کند. مثل این است که از «بتهوون» بخواهید موسیقی راک بسازد.
* برای فیلم ریچارد که خودت آن را کارگردانی کردی، روش خاصی را انتخاب کرده بودی.
اشتیاقی واقعی برای انجام آن داشتم، عشقی که شاید در کار دیده شود. چون میخواستم برخی از مشکلات و رموزی را که در آثار شکسپیر با آن مواجه هستیم منتقل کنم، اما از طرفی اجرای نمایش ریچارد سوم بود. کار کمی آشفتگی داشت. دوستش دارم. در نهایت میخواستم سوالهایی را مطرح کنم، اما الزاما به آنها پاسخ ندهم. میخواستم مردم شکسپیر را احساس کنند بدون آن که دنبال دلیل باشند. آن فیلم خیلی برایم لذت بخش بود.
- مثل «صورت زخمی» که دوباره مطرح شده و یکی از پرفروش ترین DVDهایی است که تاکنون عرضه شده است. یکی از فیلمهای مورد علاقه خودت هم هست، مگر نه؟
اما وقتی اکران شد توجهی به آن نکردند. ولی میدانستم «الیور استون» فیلمنامههایی مینویسد که جهانی میشوند؛ در او خشم و انرژی و حساسیت خاصی موجود بود. وقتی فیلم را دیدم تمام این احساسات را یافتم که در فیلم موج میزد. احساس میکردم به هیچ فیلمی تا به این حد نزدیک نشدهام. فکر میکردم به دل تماشاگر نشستهام و همین طور هم بود. برایم ملموس بود. بعضی از رپها فیلمی ویدئویی درباره صورت زخمی ساختند، به عنوان یک انقلاب و یک داستان اخلاقی. حرفهایی که در DVD راجع به آن میزنند خیلی جالب است.
* با بازی در نقش «تونی مونتانا» به چه شناختی از خودت رسیدی؟
در دورهای که نقش تونی مونتانا را بازی میکردم یک روز سگی به من حمله کرد و من ضربهای به پوزهاش زدم. باورم نمیشد چنین کاری کرده باشم. من عاشق سگها هستم، اما او به من پریده بود.
طبیعتا باید فرار میکردم، اما نترس شده بودم و همین نترس بودن آن شخصیت را دوست داشتم. یکی از عالی ترین جنبههای بازیگری همین است که ناگهان به کسی که یک اره برقی جلو صورتت گرفته بگویی آن را [...] کمتر کسی پیدا میشود که وقتی بخواهند سرش را ببرند بگوید برو گورت را گم کن.
و لهجه قسمتی از کار بود. مثل عبور از سنگهای وسط رودخانه یا تخته پرش است؛ به حالت دهانم توجه کن، با حالت دهان خودم خیلی فرق دارد. آن تغییر حاصل تمرین مداوم و استفاده از آن لهجه بود. بنابراین مجبور نبودند مرا گریم کنند؛ دهان همانی بود که باید باشد.
فقط با آن طرز صحبت کردن ذهن و بدنم به نقطه خاصی رسید و من توانستم به نقش برسم. این واقعیت را دوست دارم که به نظر من، تونی مونتانا شخصیتی دوبعدی بود. نمیخواستم از او شخصیتی 3 بعدی بسازم. هر چه را که میبینی به همان میرسی. در مورد او این حالت را دوست دارم _ این واقعیت را که زیاد اهل اندیشه نبود - برای همین وقتی دوستش را کشت آن طور آشفته شد. نتوانست تحمل کند، پس در همان حالت باقی ماند و به همین دلیل به کوکائین پناه برد
واقعا به شخصه اين هنرپيشه رو خيلي دوست دارم .............شايد فيلم مخمصه "Heat رو ديده باشيد....واقعا اون نقش رو خوب بازي كرد چون واقعا شخصيت خودم من 100٪ مثل اون شخصيت فيلم مخمصه ميمونه و ال طوري تو اون فيلم بازي كرد كه انگار من خودمو داشتم ميديدم البته به لحاظ شخصيتي....................
http://www.leninimports.com/al_pacino.html
ال در فيلم وكيل مدافع شيطان در نقش شيطان
پاچينو در فيلم مخمصه
باز هم فيلم مخمصه
در پايان اميدوارم خوشتون بياد.........
از همان دوران كودكي به لحاظ اينكه مادرش يك هنرپيشه بود با دنياي بازيگري آشنا شد و شخصيتش بعنوان يك بازيگر در فيلمهايي كه با مادرش بازي مي كرد، شكل گرفت.
او تحصيلش را از مدرسه ابتدايي بازيگري آغاز نمود و در 14 سالگي وارد مدرسه عالي بازيگري شد. اما نتوانست هيجكدام از كلاسهاي آكادميك را به پايان برساند و در نهايت از آنجا اخراج گرديد.
از آن پس او به شغلهاي مختلفي دست زد تا توانست با سرمايه اي كه از اين كارها بدست آورده بود در استوديوي هنري "هربرت بركوف" ثبت نام نمايد. او در آنجا زير نظر "چارل لاتون" آموزش ديد و با سعي و كوشش فراوان توانست در سال 1966 جايگاهي براي خود در ميان بازيگران باز نمايد. او بعنوان نقش مقابل "جيمز ارل جونز" در تئاتر "خزشهاي صلح" اولين كار هنري خود را آغاز نمود و بعد از آن بخاطر نقش "مورفي" در "سرخپوستها برانكس را ميخواهند" موفق به دريافت جايزه ويژه گرديد.
او در فصل 68-67 بعنوان بهترين بازيگر تئاتر جامعه برادوي انتخاب شد. چند سال بعد او توانست با بازي در "ببر كراوات مي زند" كه 39 بار به اجرا درآمد مجدداٌ توجه منتقدين و رسانه ها را بخود جلب نموده و اولين جايزه "توني آوارد" را دريافت نمايد.
در سال 1969 بعنوان سياهي لشكر در اولين فيلم خود با عنوان "من ناتالي" بازي كرد و بعد از آن در سال 1971 در فيلم "وحشت در پارك سوزن" نقش آفريني كرد.
در همين زمان بود كه "فرانسيس فورد كاپولا" كارگردان شهير و صاحب سبك سينماي غرب با وجود فشارهاي زيادي كه از جانب استوديو بر او وارد مي آمد نقش "مايكل كورلئونه" را در فيلم پدر خوانده به آلپاچينو سپرد و او نيز با زيبايي هرچه تمامتر در آن فيلم نقش آفريني كرد و توانست جايزه اسكار بعنوان بهترين بازيگر نقش دوم از آن خود كند.
آلپاچينو كار هنري خود را با نقش "سرپيكو" در قسمت دوم فيلم "پدرخوانده" و "يك بعدازظهر سگي" ادامه داد كه در آْنها نيز موفق به ديافت جايزه اسكار شد.
اگر چه بخاطر انقلابهايي كه در كشورش رخ داد او مجبور شد در كار خود چند سالي را توقف نمايد اما مجدداٌ با آثاري همچون "صورت زخمي"، "درياي عشق" و "فرانكي و جاني" خاطرات بياد ماندني و قابل توجهي را در اذهان آفريد و در سال 1977 او مجدداٌ برنده جايزه توني آوارد گرديد.
او ترجيح مي داد هميشه بعد از بازي در يك فيلم كار كوچكي را نيز روي صحنه انجام دهد. بازيهاي او توانست لحظات بزرگي را در پرده سينما بوجود آورد.
در دهه 90 شاهد هنرنمايي او در فيلمهايي همچون قسمت سوم "پدرخوانده"، "مخمصه" و "وكيل شيطان" بوديم كه او توانست در نهايت پنجاه و هشتمين جايزه ويژه "يك عمر تلاش مستمر" را كسب نمايد.
در سال 2002 او بهمراه "روبين ويليامز" و "هيلاري اسوانك" در فيلم "بي خوابي" ايفاي نقش نمود و حال نيز در جديدترين كار خود در سال 2005 با فيلم "تاجر ونيزي" نظر تمام جشنواره هاي معتبر جهان را به خود جلب نموده است. او در يكي از جديدترين مصاحبه هاي خود عنوان نموده كه با گذشت 64 سال از سن خود احساس مي كنم هنوز هم كاري ماندگار براي سينماي جهان انجام نداده ام و مي خواهم همچنان بدنبال بهترين نقش عمرم بگردم.
اخيراٌ "جك نيكلسون" يكي از ستاره هاي پرفروغ هاليوود در مصاحبه خود با مجله سينمايي" ورايتي" عنوان نمود كه "فرانسيس فورد كاپولا" قبل از آلپاچينو نقش مايكل كولئونه را در در اثر با عظمت پدر خوانده به او پيشنهاد داده و او چون در آن زمان معتقد بوده كه نقش يك ايتاليايي را بايد يك ايتاليايي بازي نمايد به پيشنهاد كاپولا پاسخ منفي داده است و بدين ترتيب يكي از بزرگترين فرصتهاي زندگي هنري خود را از دست داده است. او كه تا كنون دوبار موفق به دريافت جايزه پراعتبار اسكار شده است ههمچنين اعتراف نموده كه آلپاچينو در فيلم پدر خوانده با بازي حيرت انگيزش واقعاٌ همان مايكل كورلئونه است و هرگز كسي نمي توانسته آنچنان قدرتمند در قالب آن نقش تاريخي ظاهر شود و بدين خاطر هميشه او را تحسين مي كند.
فيلمنگاري :
ناتلالي و من 1969
وحشت در نيدل پارك 1971
مترسك 1973
سرپيكو 1973
پدرخوانده 2 1974
بعد از ظهر سگي 1975
بابي ديرفيلد 1977
عدالت براي همه 1977
دريانوردي 1980
نويسنده , نويسنده 1980
صورت زخمي 1983
انقلاب 1985
بازجويي 1986
درياي عشق 1988
ديك تريسي 1989
فرانكي و جاني 1990
پدرخوانده 3 1990
گلن گري گلا راس 1992
بوي خوش زن 1992
راه كارليتو 1993
مخمصه 1995
شهرداري 1996
درجستجوي ريچارد 1996
دني براسكو 19997
وكيل مدافع شيطان 1997
خودي / نفوذي 1998
هريكشنبه موعود 1999
قهوه چيني 2000
بي خوابي 2002
سيمونه 2002
مردمي كه مي شناختم 2002
تازهكار 2003
گيگلي 2003
Angels in America (2003)
The Merchant of Venice (2004)
2 for the Money (2005)
88 Minutes (2005) (currently announced start of production)
Torch (2006) (currently announced start of production)
Ri***i (2007) (currently announced start of production)
آخرین فیلم پاچینو در جشنواره فیلم فجر سال گذشته به نمایش درآمد و بخشهایی از این گفت و گو مربوط به همین فیلم است.
«رابین وود» یکی از سرشناس ترین ناقدان سینمایی در یکی از مقالههای درخشانش مینویسد که نوشتن و تحلیل بازی یکی از آن چیزهای غیرممکن است و هیچ کلمه (کلماتی) نمیتوانند آن رفتارهایی را که از بازیگر سر میزند توضیح دهند.
بازیگری از منظر او، صحرایی است با شنهای نرم که کافی است پا در آن بگذارید تا بلغزید و لحظهای بعد حتی جای پای شما باقی نمانده باشد.
اینگونه است که معمولا تحلیلهایی که از سوی ناقدان سینمایی ارائه میشود، مورد پسند بازیگران نیست. گاهی دستهای از بازیگران (آنها که به مرتبت استادی رسیدهاند) حاصل عمر را در قالب کتابها و رسالههایی در اختیار همگان میگذارند و گاهی ناقدان و گفتوگوگران بنا را بر این میگذارند که همه چیز را از زبان بازیگران بشنوند و لارنس گرابل، گفتوگوگر خبره و قابل، یکی از همین جمع است.
پیش از این کتاب گفتوگو با مارلون براندو (ترجمه امیرهوشنگ هاشمی که توسط انتشارات کتاب پنجره چاپ شد) را از او خوانده بودیم که بی شک یکی از بهترین گفتوگوهای سینمایی است. گفت و گوی حاضر نیز که با یکی دیگر از غولهای بازیگری سینمای جهان انجام شده نشان دهنده وسعت دید و رابطه صمیمانه او با چنین استادی است.
آخرین فیلم پاچینو، یعنی تاجر ونیزی، در جشنواره فیلم فجر سال گذشته به نمایش درآمد و بخشهایی از این گفت و گو نیز مربوط به همین فیلم است.
این روزها، از زمانی که «آنتون» و «الیویا»، دوقلوهای «آل پاچینو» به دنیا آمدهاند پیداکردن او در انظار عمومی دیگر مثل سابق کار دشواری نیست. حالا دیگر میتوان او را در «سنترال پارک» یا یکی از پارکهای [منطقه] «بورلی هیلز» دید که مراقب دوقلوهاست که در زمین بازی مشغول سرسره سواری یا الاکلنگ بازی هستند و با آنها میوه و آبمیوه میخورد.
وقتی مردم به او نزدیک میشوند تا بگویند چقدر کارهایش را دوست دارند از آنها تشکر میکند و میگوید: «اینها، بچههای من هستند.» یکی را بر شانه گرفته و دیگری را در یک چهارچرخه دنبال خود میکشد. پاچینوی 64 ساله زندگی در دو سوی مختلف آمریکا را تجربه میکند، این که تابستانها در نیویورک و در سالهای پیش از مدرسه در لس آنجلس از دوقلوها که مادرشان «بورلی دی آنجلوی» بازیگر است مراقبت کند.
پیشنهادهای بازیگری را بررسی میکند که در یکی میتواند به اسپانیا برود تا نقش «سالوادور دالی» را بازی کند و در دیگری در نیویورک بماند تا در اقتباسی سینمایی از کتاب «حیوان محتضر» نوشته «فیلیپ راث» بازی کند؛ این روزها در کنار «ماتیو مک کانووی» و «رنه روسو» مشغول بازی در فیلم «2 نفر به دنبال پول» در ونکوور است و تعطیلات آخر هفته را در لسآنجلس میگذراند. حالا با توجه به مدت دوری از فرزندان تصمیمهای کاری اش را اتخاذ میکند.
گفتهاند قرار است در فیلمهای پرهزینهای درباره «ناپلئون» و «انزو فراری» طراح اتومبیل ایتالیایی، حضور داشته باشد، اما هنوز در این موارد تصمیمی نگرفته است. در فکر ساختن نسخه سینمایی «Hughie» یوجین اونیل یا «سالومه» اسکار وایلد است که هر 2 را بر صحنه تئاتر اجرا کرده است.
در اوایل سال 2005 بالاخره قصد دارد 2 فیلم کوچک و شخصیاش «بدنامهای محلی» درباره دو کاکنی فقیر که در مسابقات سگ دوانی شرکت میکنند و درباره ماهیت شهرت با همدیگر بحث دارند و «قهوه چینی» درباره نویسندهای آسوپاس و دوست عکاسش را روی DVD منتشر کند، همین طور فیلم «در جست و جوی ریچارد» (1996) را که اثری نیمه مستند درباره «نمایشنامه» «ریچارد سوم» شکسپیر است.
آخرین فیلمهای او برخی پرفروش (بی خوابی و عضو جدید) و بعضی دیگر کم فروغ بود (سیمونه و کسانی که میشناسم) اما بازی او در نقش «روی کوهن» در سریال تلویزیونی «فرشتگان در آمریکا» محصول شبکه HBO برایش جوایز امی و گلدن گلوب را به ارمغان آورد.
می گوید: «بازیگری استفاده از قابلیتهاست. همیشه با خودم میگفتم حق باختن نداری، استفاده کن. بعضی خصوصیتها را میشود حذف کرد تا کارایی آنها بیشتر شود.
در مورد روی کوهن این خصوصیت ناامیدی بود. آنچه برای من به شکل استعاری کارایی داشت این بود که او شخصی تنها و جسور بود و در جایگاه وحشتناک خود به تنهایی آرامش داشت.»آخرین نقش آفرینی او _ «شایلاک» در اقتباس سینمایی «تاجر ونیزی» به کارگردانی «مایکل ردفورد» در کنار بازیگرانی چون «جرمی آیرنز»، «جوزف فاینس» و «لین کالینز» - بازگشت به همان چیزی است که بیش از همه دوست دارد: «بر زبان آوردن کلمات شکسپیر». نمایشنامه و بخصوص شخصیت شایلاک مشکلاتی برای تماشاگر امروزی ایجاد میکند، اما پاچینو که هرگز از چالش رو برنمی گرداند در این شخصیت عمق و قدرتی یافت که استادان فن اغلب نادیده گرفته بودند و کوشید تا با اجرایی نوین به کلیشه حرص و خباثت شکلی جدید بدهد.
وقتی برای مصاحبه در هتل بورلی ویلز شایر به دیدنش رفتم حالتی فکورانه داشت. بعد از صرف ناهار به خانه اجارهای او رفتیم تا در حین بازی شطرنج که براحتی مرا شکست داد گفت و گو را ادامه بدهیم. در طول این همه سال که او را میشناسم _ اولین بار در سال 1979 با او مصاحبه کردم _ میتوانم با اطمینان بگویم که حالا خیلی بهتر شطرنج بازی میکند.
* شایلاک یکی از شخصیتهای بحث انگیز شکسپیر است - به همین دلیل نقش را قبول کردی؟
به نظر من او مردی است در برابر یک نظام و من اینجور نقشها را دوست دارم. از جنس نقشهایم در «سرپیکو» و «بعدازظهر نحس» است. مردی است که با او بد تا کردهاند خیلی هم بد تا کردهاند. من شایلاک را چنان بحث انگیز نمیبینم فیلم به سمت شناخت شخصیتی میرود که پرشور است. امیدوارم فیلم از این زاویه دیده شود. شخصیتهای بزرگ بزرگ هستند. شمایلی کاملا انسانی دارند و امیدوارم این وجه انسانی را در این نقش خلق کرده باشم.
* «هارولد بلوم»، مفسر ادبی در کتابش «شکسپیر قدرت خلاقه انسان» مینویسد« آدم باید کور، کر و لال باشد که تشخیص ندهد کمدی بی نظیر و 2 پهلوی شکسپیر تاجر ونیزی با تمام اوصاف اثری بشدت ضدیهودی است.»
می دانم مضمونی ضدیهودی دارد، اما امیدوار بودم نسخه سینمایی آن را تعدیل کند تا تماشاگر با روایت و جنبههای بصری تر فیلم بتواند بفهمد که شایلاک از کجا میآید.
* به اعتقاد بلوم، شایلاک یک شخصیت منفی با جنبههای کمیک است.
من شایلاک را نه شخصیت منفی میدانم و نه کمیک. تعبیر من از شایلاک آدمی است که از او سوء استفاده شده، قربانی شده و خشم او باعث میشود در چاهی که خود کنده بیافتد. از دید من شایلاک مردی عمیقا افسرده است که همسرش را از دست داده و تحت فشارهای جامعه مسیحی ونیز زندگی میکند. دخترش او را ترک میکند تا با یک مسیحی ازدواج کند پس به خود حق میدهد تا انتقام بگیرد. او مرد خوشبختی نیست، اما خیلی با وقار و پردل و جرات است. […] شکسپیر نمیتوانست انسان نباشد نبوغ او همین بود.
* پس چرا فکر میکنی بلوم اصرار دارد که «اگر شایلاک حالت کمیک نداشت شخصیتی بسیار خبیث میشد»؟ بخصوص که تعبیر تو چنین نیست.
چه خوب میشد اگر هارولد بلوم نقش شایلاک را بازی میکرد. بگذار این کار را بکند، بعد حرفش را بزند. من مفسر نیستم. اطلاعات او را ندارم. اما بعد از سالها بازیگری مسلما میدانم که نقشها تفسیر میشوند چیزی که «ادموند کین» را یک پدیده کرد تفسیر او از نقش شایلاک بود و او همه حالتی داشت الا کمیک. بی رحم بود. مثل این که بگویی «صورت زخمی» ضد کوبا بود؟
* شایلاک نیم کیلو گوشتش را میخواهد، واقعا میخواهد جان «آنتونیو» را بستاند، همین او را یکی از به یاد ماندنی ترین شخصیتهای آثار شکسپیر میکند این همان چیزی است که تصویر یهودیها را تا 4 قرن لکه دار کرده است. رفتار او در صحنه دادگاه، وقتی که اصرار میکند در عوض 2 برابر پولی که طلبکار است همان گوشت را بگیرد، برای یک بازیگر چالش بزرگی به حساب میآید. چه طور این قسمت را آن طور بازی کردی؟
در صحنه دادگاه کارگردان فیلم، «مایکل رد فورد»، مدام به من میگفت شایلاک رفتاری مبارزه جویانه دارد و من مدام فکر میکردم چه غلطی باید بکنم تا رفتارم مبارزه جویانه شود؟ بازی کنم؟ منطقی نبود.
آن را حس نکرده بودم، سراغم نیامده بود. پس کاری را که کارگردان میخواست انجام نمیدادم. او سرش را به علامت نفی تکان میداد. فایده نداشت. بالاخره درکش کردم: شایلاک هشیار بود. وقتی میگفت نیم کیلو گوشت آنتونیو را میخواهد نوعی هشیاری در وجود او بود. ربطی به بی رحمی و از این چیزها نداشت. همه چیز برایم روشن شد. او هشیار بود.
* فکر میکنی اگر مبارزه نمیکرد نیم کیلو گوشت را میگرفت؟
به نظر من خودش را در چاهی انداخته بود که نمیدانست از آن خلاصی دارد یا نه. سعی دارد خود را خلاص کند، اما با درگیر شدن در این ماجرا ممکن بود دیوانه شود. ماجرای غمانگیزی است. مثل حرفی که درباره «بعد از ظهر نحس» زدند که: وقتاش رسیده که این مرد حرفش را در دادگاه بزند. اهانت نهایی این که صرفا به خاطر یهودی بودن قراردادی را که بسته با بیقیدی بررسی میکنند؛ انتظار دارند در برابر خواسته غیرمنطقی شان که نقض قرارداد است سر تسلیم فرود بیاورد. همه علیه او بسیج شدهاند.
با عکسالعملاش میخواهد بگوید: «دیگر بر ما تف نیاندازید!» مثل وقتی که «مایکل کورلئونه» برادرش را رها میکند. بخشی از هویتش در این حرکت است.
شایلاک اول یک انسان است، دوم یک یهودی. قبل از آن که درباره یهودیت حکم صادر کنید او را یک انسان ببینید. چون بقیه یهودیهای نمایشنامه رفتاری دلسوزانه دارند؛ به دادگاه میروند تا از او حمایت کنند تا احساس نکند تنها است، اما با خواسته او موافق نیستند.
* در پایان که او را مجبور میکنند بین مسیحی شدن و مرگ یکی را انتخاب کند، شایلاک زنده ماندن را انتخاب میکند و میگوید: «راضی هستم.» این گفته او تا چه حد کنایی است؟
مسئله این است که او زیاده روی کرده است. بی عدالتی که در حق او میشود به همین خاطر است. حالا مجازات به خاطر اشتباه خود اوست. جمله «راضی هستم» در حقیقت عزای یک نجات یافته است.
از سر ناچاری تسلیم می شود. خطر را حس میکند و میداند که گریزی نیست، گرفتارش کردهاند و کسی که جان به در برده میداند در چنین موقعیتی چه باید بکند - قبلا این مسیر را رفته - میداند که آن عوضیها میخواهند او را گیر بیاندازند. در کاری که میکند خبره است و میداند هنوز کاری از دستش ساخته است.
*انگار داری خودت را توصیف میکنی.
نمی دانم؛ احساس میکنم اخیرا خلاء عاطفی داشتهام. منتظر چیزی هستی که بیاید و تخیلات را بارور کند تا بدین طریق ارتباطی برقرار کنیم. منظورم دیگر رابطهای جنسی نیست، این که چطور نقشی را پویا و گویا بازی کنم تا خودم هم سروسامانی بگیرم. یک مکاشفه است.
«در جستوجوی ریچارد» برای من چنین حالتی داشت. من ستاره سینما نیاز داشتم یک کار شکسپیری انجام بدهم. چطور میشود فرصت بازی کردن در نقش ریچارد را پیدا کنی و آن را بازی کنی بدون آن که بگویند: «10 سال سریال بازی کرده و حالا دیگر میخواهد کنار بکشد و نقش «هملت» را بازی کند.» این لطیفه را شنیدهای که «جان وین» هملت بازی میکند؟ وقتی کار تمام می شود کنار چراغهای جلو صحنه میرود چون همه او را هو کردند، بعد به تماشاگرها نگاه میکند و میگوید: «چه میخواهید؟ من این مزخرفات را ننوشتهام.» اگر برای شماست برای شماست، اگر هم نیست که نیست. مسئله مهمی نیست.
جان وین در کاری که میکرد عالی بود؛ چرا به خاطر این که نمیتواند هملت باشد او را تحقیر میکنیم؟ ابلهانه است. نمیشود از «همفری بوگارت» خواست نقش «هاتسپر» را بازی کند. مثل این است که از «بتهوون» بخواهید موسیقی راک بسازد.
* برای فیلم ریچارد که خودت آن را کارگردانی کردی، روش خاصی را انتخاب کرده بودی.
اشتیاقی واقعی برای انجام آن داشتم، عشقی که شاید در کار دیده شود. چون میخواستم برخی از مشکلات و رموزی را که در آثار شکسپیر با آن مواجه هستیم منتقل کنم، اما از طرفی اجرای نمایش ریچارد سوم بود. کار کمی آشفتگی داشت. دوستش دارم. در نهایت میخواستم سوالهایی را مطرح کنم، اما الزاما به آنها پاسخ ندهم. میخواستم مردم شکسپیر را احساس کنند بدون آن که دنبال دلیل باشند. آن فیلم خیلی برایم لذت بخش بود.
- مثل «صورت زخمی» که دوباره مطرح شده و یکی از پرفروش ترین DVDهایی است که تاکنون عرضه شده است. یکی از فیلمهای مورد علاقه خودت هم هست، مگر نه؟
اما وقتی اکران شد توجهی به آن نکردند. ولی میدانستم «الیور استون» فیلمنامههایی مینویسد که جهانی میشوند؛ در او خشم و انرژی و حساسیت خاصی موجود بود. وقتی فیلم را دیدم تمام این احساسات را یافتم که در فیلم موج میزد. احساس میکردم به هیچ فیلمی تا به این حد نزدیک نشدهام. فکر میکردم به دل تماشاگر نشستهام و همین طور هم بود. برایم ملموس بود. بعضی از رپها فیلمی ویدئویی درباره صورت زخمی ساختند، به عنوان یک انقلاب و یک داستان اخلاقی. حرفهایی که در DVD راجع به آن میزنند خیلی جالب است.
* با بازی در نقش «تونی مونتانا» به چه شناختی از خودت رسیدی؟
در دورهای که نقش تونی مونتانا را بازی میکردم یک روز سگی به من حمله کرد و من ضربهای به پوزهاش زدم. باورم نمیشد چنین کاری کرده باشم. من عاشق سگها هستم، اما او به من پریده بود.
طبیعتا باید فرار میکردم، اما نترس شده بودم و همین نترس بودن آن شخصیت را دوست داشتم. یکی از عالی ترین جنبههای بازیگری همین است که ناگهان به کسی که یک اره برقی جلو صورتت گرفته بگویی آن را [...] کمتر کسی پیدا میشود که وقتی بخواهند سرش را ببرند بگوید برو گورت را گم کن.
و لهجه قسمتی از کار بود. مثل عبور از سنگهای وسط رودخانه یا تخته پرش است؛ به حالت دهانم توجه کن، با حالت دهان خودم خیلی فرق دارد. آن تغییر حاصل تمرین مداوم و استفاده از آن لهجه بود. بنابراین مجبور نبودند مرا گریم کنند؛ دهان همانی بود که باید باشد.
فقط با آن طرز صحبت کردن ذهن و بدنم به نقطه خاصی رسید و من توانستم به نقش برسم. این واقعیت را دوست دارم که به نظر من، تونی مونتانا شخصیتی دوبعدی بود. نمیخواستم از او شخصیتی 3 بعدی بسازم. هر چه را که میبینی به همان میرسی. در مورد او این حالت را دوست دارم _ این واقعیت را که زیاد اهل اندیشه نبود - برای همین وقتی دوستش را کشت آن طور آشفته شد. نتوانست تحمل کند، پس در همان حالت باقی ماند و به همین دلیل به کوکائین پناه برد
واقعا به شخصه اين هنرپيشه رو خيلي دوست دارم .............شايد فيلم مخمصه "Heat رو ديده باشيد....واقعا اون نقش رو خوب بازي كرد چون واقعا شخصيت خودم من 100٪ مثل اون شخصيت فيلم مخمصه ميمونه و ال طوري تو اون فيلم بازي كرد كه انگار من خودمو داشتم ميديدم البته به لحاظ شخصيتي....................
http://www.leninimports.com/al_pacino.html
ال در فيلم وكيل مدافع شيطان در نقش شيطان
پاچينو در فيلم مخمصه
باز هم فيلم مخمصه
در پايان اميدوارم خوشتون بياد.........
