مرد سیندرلایی

  • Cinderella Man
  • کارگردان: Ron Howard
  • فیلمنامه: Cliff Hollingsworth ، Akiva Goldsman
  • ژانر:درام
  • مدت زمان: 144 دقیقه
  • محصول: 2005  USA
  • رده بندی سنی:PG-13
  • مدیر فیلمبرداری:Salvatore totiu
  • اهنگساز: Thomas Newman
  • بازیگران:
  • Russell Crowe     در نقش    Jim Braddock
  • Renée Zellweger     در نقش    Mae Braddock
  • Paul Giamatti     در نقش    Joe Gould
  • Craig Bierko     در نقش    Max Baer
  • Paddy Considine     در نقش    Mike Wilson
  • Bruce McGill     در نقش    Jimmy Johnston
  • David Huband     در نقش    Ford Bond
  • Connor Price     در نقش    Jay Braddock
  • Ariel Waller     در نقش    Rosemarie Braddock
  • Patrick Louis     در نقش    Howard Braddock
  • Rosemarie DeWitt     در نقش    Sara Wilson
  • Linda Kash     در نقش    Lucille Gould
  • Nicholas Campbell     در نقش    Sporty Lewis
  • Gene Pyrz     در نقش    Jake
  • Chuck Shamata     در نقش    Father Rorick
  •  
  •  
  • خلاصه داستان:
  • جيم بو کسوری است که تنها در مسابقات درجه دو برای چند دلار شرکت می کند . در چنين اوضاعی دست او نيز در يک مسابقه شکسته می شود و او مجبور می شود بعنوان کارگر در اسکله مشغول بکار می شود و دستمزد او هم تامين کننده حداقل نيازهای خانواده نيست . در ادامه جو گولد ، مدير سابق برنامه های جيم بسراغ او آمده و پيشنهاد شرکت در يک مسابقه بوکس را می دهد تا از اين طريق ۲۵۰ دلار بدست آورد .
  •  
  • به خاطر شیر
  • محکم ضربه بزن!
  • فیلم مرد سیندرلایی بر خلاف ظاهر که میبایست یک فیلم خشن و مردانه باشد یک درام به تمام معناست .مردسیندرلا روایت تمام مردانی است که در دهه 1920 به بعد مجبور بودند به خاطر زنان و فرزندانشان و به خاطر گرسنگی و فقر دست به یک مبارزه طاقت فرسا بزنند .ران هاوارد به خوبی این مبارزه را تشبیه میکند به یک رینگ بوکس که برای زنده بودن مجبور هستی همیشه برنده باشی ! این بار قهرمان داستان ران هاوارد نه تنها برای خود و خانواده اش مبارزه میکند بلکه برای کل مردم طبقه فرودست مبارزه میکند .رینگ بوکس بهانه خوبی است برای ران هاوارد که در پس این همه خشونت و مرگ و وحشت مبارزه به شکل انتقادی از بازیچه شدن مردم امریکا توسط سرمایه داران بزرگ امریکا انتقاد کند .چیزی که جیمز برداک را به یک قهرمان بوکس تبدیل میکند واژه هایی نظیر پول.ثروت و شهرت نیست بلکه او ناگزیر است مبارزه کند که در غیر این صورت تمام دلبستگی های عاطفی و انسانی خود را از دست خواهد داد و برای اینکه همواره این دلبستگی ها را حفظ کند باید تبدیل شود به یک انسان بی احساس و خشن که به خاطر ارمان های انسان گرانه اش باید هر حریفی را ناکوت کند .دیالوگهایی که ما در فیلم میشنویم مثل:باید متحد شویم و مبارزه کنیم .مبارزه؟ باچی مبارزه کنیم؟ با چیزی که نمیبینی نباید در بیفتی بدشانسی طمع و خشکسالی! ما را متوجه این موضوع میکند که مبارزه بزرگی فراتر از یک رینگ کوچک بوکس در حال شکل گیری است و این همان مبارزه مردم طبقه فقیر با طبقه پولدار و ثروت مند است و گویی که که جیم برداک قهرمان داستان بر علیه کشور امریکا بپا خواسته است.و این شاید بی ربط نباشد به شورش های کارگران و کولی های بی خانمان در سالهای 1928 تا سال 1940 که در بین این سالها و تظاهرات مردم عده زیادی از بی خانمانان امریکا کشته شدند و خیلی از این کشته شدگان همان افراد مهاجری بودند که برای یک زندگی بهتر پا را به سرزمینی به نام امریکا گذاشته بودند شاید خطاب به جیم برداک به عنوان ایرلندی خوشانس بدون ربط با این موضوع نباشد
  •  
  • این که فشار زندگی و تبعیض ها و بی عدالتی ها میتواند از انسان یک حیوان و یا یک فرشته نجات بسازد بر کسی پوشیده نیست و این مثال برای قهرمان داستان ران هاوارد هم صدق میکند که جیم برداک در داخل خانه و برای فرزندانش حکم یک فرشته نجات را دارد اما در بیرون از خانه نه تنها در میدان مسابقه بلکه در درون اجتماع و جامعه هم به به انسانی تبدیل میشود که باید مثل حیوان (به کنایه از جیم برداک) روزی 26 ساعت کار کند تا بتواندمخارج زندگی را تامین کند.این بار بر خلاف شخصیت  جان نش در فیلم یک ذهن زیبا که یک دشمن گریز به تمام معناست (مثل تمام مردم امریکا) جیم برداک در نقطه عکس شخصیت جان نش عمل کند و این بار بر علیه همه ترسها و دشمن ستیزی های مردم ترسو امریکا بر خلاف جهت حرکت جامعه به سوی نظام سرمایه داری امریکا یک تنه حمله میکند و این حرکت باعث میشود که او برای مردم احساساتی امریکا تبدیل به یک ناجی و مسیح کاذب بشود تا جایی که مردم هنگام مبارزه جیم برداک به کلیسا میروند و برای او دعا میکنند !!!قهرمانی که خود سرمایه داران امریکایی میسازند و از احساسات مردم برای جیب خودشان استفاده میکنند .در واقع ران هاوارد با نگاه انقادی این نکته را یاد اور میشود که مردم امریکا چیزی به جز ء عروسکهای خیمه شب بازی در دستان سردمداران امریکایی نیستند .انها خود برای منافع خود یک قهرمان ملی میسازند و هر وقت لازم دیدند این قهرمان و ناجی مردم را نابود میکنند .به عنوان مثال در سکانسی از فیلم میبینیم که جیم برداک در مقابل همان کسانی که حکم مبارزه کردن او باطل کرده اند به شیوه ای حقارت بار دست به گدایی میزند و تمام غرور خود را از دست رفته میبیند اما در ادامه همان سرمایه داران دوباره برداک را به بزرگ میکنند .جیم برداک چه در فیلم ببرد و چه ببازد سرمایه داران پول بیشتری به جیب میزنند . و این پیام اصلی فیلم است.اما از سویی دیگر در برابر اینهمه فشارها و بی عدالتی ها عاملی که باعث دلگرمی قهرمان فیلم و تماشاگر است همسر جیم است که در تمام مراحل زندگی جیم نقشی اساسی و غیر قابل انکار را دارد ران هاوارد در این فیلم به نقش و حضور زن تاکید میکند .شاید قهرمان اصلی قصه همان همسر جیم باشد که که در میدان مبارزه زندگی درست مثل جیم میجنگد و با دلگرمی دادن به قهرمان فیلم موجبات پیروزی جیم بردک را فراهم میسازد و این مصداق همان جمله معروف است که پشت هر مرد موفقی یک زن بزرگ وجود دارد .فراموش نکنیم که مرد سیندرلایی یک درام واقعی است که فیلم را بین مرز خشونت و عاطفه نگه میدارد .و شاید این باعث زیبایی دوچندان این فیلم باشد که ما به عنوان تماشاگر بعد از هر بار دیدن تصاویر خشونت امیز رینگ بوکس شاهد تصاویری ارام و ملودرام هستیم و خالق این ارامی  می همسر جیم با بازی Renée Zellweger است که در واقع ران هاوارد از شخصیت می به عنوان یک قهرمان بزگ و به عنوان مکمل قهرمان اصلی یاد میکند
  •  
  • ما مشابه این فیلم را در زمان نزدیک به حال هم داریم فیلم عزیز میلیون دلاری به کارگردانی کلینت ایتسوود که این بار یک دختر گارسون برای زندگی میجنگد .زندگی دختری که در نیمه دوم فیلم و در حالتی سکون هر بار ارزوی رهایی از این زندگی را دارد عزیز میلیون دلاری هم یک درام موفق است که با وجود تصاویر خشن مبارزه بوکس تبدیل به یک درام استثنایی میشود.به هر حال ران هاوارد را با فیلمی مثل رمز داونچی هم میشناسیم و با دیدن تمام فیلمهای هاوارد به این نتیجه خواهیم رسید که او برای بیان کردن واقعیت های موجود ابائی ندارد .در فیلم رمز داونچی این شهامت را از او به وضوح خواهیم دید.(قصد تایید فیلم رمز داونچی را ندارم) او در در این باره میگوید: پيشنهاد من اين است كه بگويم اگر فكر مي‌كنيد از داستان آن منقلب و متاثر مي‌شويد فيلم را نبينيد. كمي صبر كنيد و با كسي كه فيلم را ديده مشورت كنيد. 
  •  
  •  
  • نقدی دیگر
  • فیلم مرد سیندرلایی محصول سال 2005 فیلمی بود که نظر منتقدین را به خود جلب نکرد!و خیلی ها این فیلم را در رده اثار ضعیف ران هاوارد قرار دادند !اما با این حال فیلم مرد سیندرلا یک فیلم خوش ساخت است .داستان فیلم واقعی است و از روی زندگی واقعی جیم برداک قهرمان افسانه ای بوکس ساخته شده است .فیلم از یک فیلمنامه خوب سود میبرد که دارای کشش های زیادی است.بازی های خوب بازیگران به خصوص راسل کرو ستودنی است فیلم مرد سیندرلایی بدون شک یکی دیگر از همان قهرمان پروری های ران هاوارد در فیلمهایش است .ما قبلا در فیلم یک ذهن زیبا با قهرمانی مواجه بودیم که با دشمن درونی خودش مواجه میشود و در نهایت با غلبه بر درون خود جایزه نوبل را در یافت میکند .نکته مشترک جیم بردک با جان نش در این است که هر دو قهرمان داستان ران هاوارد راسل کرو است .
  •  
  • بازیگری که خوب بازی میکند و به خوبی احساس یک قهرمان را منتقل میکند .شاید بازی او در فیلم گلادیاتور هیچ وقت از یاد نرود  اما نکته قابل تامل فیلم فیلمبرداری حرفه ای سالواتوره توتینو و استفاده از لوکیشن های باز و بسته در فیلم است به طوری که تماشاگر به واقع خود را در همان شهر نیویورک  دهه 30 حس میکند .و در نماهای بسته به خصوص در رینگ بوکس تصویر برداری صحنه ها به اوج خود میرسد و حرکت دوربین همراه میشود با ضربه های بازیگران و حاصل کار تصاویری خوب و واقعی است که به بسیار واقعی به نظر میرسند.گروهی را که ران هاوارد از نویسنده تا دیگر عوامل در کنار خود میبیند همان گروهی است که در فیلم یک ذهن زیبا با او همکاری داشته اند اما حاصل کار انها هیچ وقت فیلمی مثل یک ذهن زیبا نشد.راجر ایبرت در باره این فیلم میگوید:
  • عوامل این فیلم قصدشان این نیست که فیلم را از رده خارج کنند برداک در یک مصاحبه مطبوعاتی گفته:برای این میجنگد که بتواند برای خانواده اش شیر تهیه کند.

Renaissance

  • Renaissance
  • به كارگرداني: Christian Volckman
  • محصول:2006 فرانسه و انگلستان و لوكزامبورگ
  • ژانر:علمي تخيلي.مهيج.
  • زمان:105 دقيقه
  • رنگ: سياه و سفيد
  • رده بندي سني :R  افراد زير 13 سال به همراه والدين تماشا كنند
  • نويسنده(فيلمنامه): Mathieu Delaporte , Jean-Bernard Pouy
  • تهيه كننده: Timothy Burrill .... co-producer
  • Jake Eberts .... executive producer
  • Lilian Eche .... executive producer
  • Ilann Girard .... executive producer
  • Louise Goodsill .... executive producer
  • Ralph Kamp .... executive producer
  • Roch Lener .... producer
  • Ariane Payen .... executive producer
  • Aton Soumache .... producer
  • Alexis Vonarb .... producer 
  • موسيقى: Nicholas Dodd
  • تدوين: Pascal Tosi (chief film editor)
  • بازيگران: 
  •  Daniel Craig .... Barthélémy Karas (voice)
  • Patrick Floersheim .... Barthémémy Karas (voice)
  • Catherine McCormack .... Bislane Tasuiev (voice)
  • Laura Blanc .... Bislane Tasuiev (voice)
  • Romola Garai .... Ilona Tasuiev (voice)
  • Virginie Mery .... Ilona Tasuiev (voice)
  • Jonathan Pryce .... Paul Dellenbach (voice)
  • Gabriel Le Doze .... Paul Dellenbach (voice)
  • Ian Holm .... Jonas Muller (voice)
  • Marc Cassot .... Jonas Muller (voice)
  • Jerome Causse .... Amiel & Dimitri (voice)
  • Rick Warden .... Amiel (voice)
  • Bruno Choel .... Pierre Amiel (voice)
  • Kevork Malikyan .... Nusrat Farfella (voice)
  • Marc Alfos .... Nustra Farfella (voice)
  • : Pax Baldwin .... Farfella (voice)
  • Chris Bearne .... Multiple (voice)
  • Lachele Carl .... Nora (voice)
  • Wayne Forrester .... Administrator (voice)
  • Radica Jovicic .... (voice)
  • Breffni McKenna .... Dimitri (voice)
  • Julian Nest .... Parisien (voice)
  • Sean Pertwee .... Montoya (voice)
  • Jessica Reavis .... Multiple (voice)
  • Nina Sosanya .... Reparez (voice)
  • Leslie Woodhall .... Elderly Man (voice)
  •  
  •  
  • خلاصه داستان
  • در سال 2054 پاریس به شهری تبدیل شده است که تحت سیطره یک کمپانی بزرگ می باشد و همه چیز در این شهر تحت کنترل بوده و هر حرکتی ثبت می گردد. دختری جوان از دانشمندان کمپانی گم می شود و خواهرش به پلیس مراجعه می کند تا وی را بیابد. بارتلمی کاراس یک کاراگاه ورزیده و باتجربه مامور یافتن دختر جوان می شود. در راه تحقیقات شاهدان ماجرا و کسانی که بنحوی دارای اطلاعاتی هستند یک به یک از سر راه برداشته می شوند ولی بارتلمی دست بردار نیست و به جلو می رود. وی با دنیایی زیرزمینی مواجه می شود تا اینکه به دختر دست می یابد ولی با حقایقی دیگر روبرو می شود و رد کمپانی را در این ماجرا پیدا می کند 
  • بازگشت به سوی گذشته
  • سينماي مصنوعي
  • بشر به سرعت نور در حال پيشرفت به سوي اينده و تكنولوژي است و اين حقيقتي است كه نميتوان انرا كتمان كرد صنعت سينما هم از اين قائده مستثنا نبوده و اتفاقا سينما خيلي زودتر از بشر كرات ناشناخته .موجودات فضايي.و سالهاي اينده زندگي انسان را در قالب فيلمهايي نظير سولاريس .نشانه ها.جنگ ستارگان به خود ديده است .اما بايد فيلم رنسانس را درست مثل نامي كه دارد رنسانسي در صنعت سينما به شمار برد.ما از ديدن فیلم رنسانس يك حس غريبي پيدا میکنیم و خودمان را به عنوان بیننده  در ان جهاني كه كريستين وولكمن ترسيم كرده است میبینیم! واقعا با پيشرفت بشر به سوي علم ان معنويت روح ادمی كه همواره فطرت طلب بوده  در حال نابودي است.حالا که بشر و انسان امروزي ميتواند با لقاح مصنوعي صاحب فرزند شود ....با همانند سازي مصنوعي مشابه خود را داشته باشد .حالا كه هوش مصنوعي و انسان مصنوعي زير سايه پست مدرن ظهور كرده و همه اجزاي طبيعي عالم هستي در حال مصنوعي شدن هستند .شايد تصور اينكه در اينده فيلمهاي سينمايي بدون حضور بازيگر واقعی و با بازيگران مصنوعي ساخته شود كمي نگران كننده باشد.ما در فيلم رنسانس هر انچه كه در سينماي الفرد هيچكاك .سينماي دي پالما و....ساير بزرگان سينما ديده ایم را خواهیم دید .رنسانس با اين كه اصلا در بطن و در واقعيت يك فيلم سورئاليستي است .اما اين فيلم به قدري واقعي است كه گاه انسان مرز رئال و سورئال را گم ميكند
  •  
  •  
  • در يك این چنین فيلمي با اين فضاي تعليقي يا مصنوعي كه در اينده اتفاق مي افتد شايد بايد منتظر موضوع جديدي باشيم اما اين طور نيست مسئله مرگ و زندگي و حيات جاويدان هدف اصلي فيلم است.در سكانسي از فيلم يكي از شخصيت ها ميگويد كه :بدون مرگ زندگي بي معناست..و اين پيام اصلي فيلم است .اما براي اينكه متوجه بشويم كه طراحي اين فضاي جديد مصنوعي ريشه در كجا دارد .بهترين پاسخ ما همان كلمه رنسانس است كه در آثار فكري و تفكر نويسندگان و شاعران و فيلسوفان رنسانس بوجود امده .انها اين فضا ها را از قبل طراحي كردند و با همين تفكرات رنسانس كه به معني احيا و تجدد است در اواخر قرون چهاردهم شكل گرفت.رنسانس در واقعه يك نوع بازگشت است به سوي ادب و هنر .ما در فيلم رنسانس هم شاهد همين بازگشت هستيم .كريستين وولكمن همان انسانهاي قرن چهارده را با همان عقايد در قالبي انسانهايي مدرن نمايش ميدهد .در فيلم رنسانس انسانها ميخواهند احيا شوند و تجدد پيدا كنند .اما خوب يكسري اعتقادات همواره مانع از اين تجدد گرايي است .درست مثل زماني كه چهره لائورا معشوقه پتراگ در قرن چهارده (پتراگ يكي از طراحان بزرگ رنسانس ) از نظر كليسا تصويري زني بود شيطاني و عامل گناه كه در اثرات اين هنرمند بزرگ وجود داشت.و شايد او اولين هنرمندي بود كه زن در اثار او داراي مقام و منزلت والايي بود .و یا لئوناردو داوینچی در نقاشیهایش که چهره ها را بر اساس حالت روانی افراد ترسیم میکرد و بزرگان دیگری مثل میکل انژ که یک تندیس گر بزرگ بود و همواره در اثارش انسان همیشه برهنه بود و شاید این برهنگی نشانه ازادی فرد و انسان در تفکرات میکل انژ بو ده است .
  •  
  • با توجه به مثالهاي ذکر شده ما در فيلم رنسانس بواقع يك رنسانس جديد را در اخرالزمان ميبينيم و به همراه ان اومانسيسم و نهضتهاي بزرگ ديگري در اين فيلم اتفاق مي افتد ...فرق رنسانسي كه در فيلم اتفاق مي افتد با رنسانسي كه در قرون وسطي اتفاق افتاده فقط در زمان و مكان است .حالا به جاي عقايد سرسختانه كليسا و .....انسانهايي امده اند كه داراي همان عقايد هستند البته انسانهاي مدرني كه اين بار براي جاويدانه شدن خود مثل قرون وسطي جنايات زيادي را مرتكب ميشوند .در هر حال كريستين وولكمن دوباره ما را به ياد اثاري از ژان پیر ژونه هموطنش مي اندازد كه همواره در بسياري از فيلمهايش جهاني نابود شده از دست بشر را نمايش ميدهد .و اين موضوع و ديدگاه اخرالزماني را در كارگردانان فرانسوي ديگري و در كل در سينما فرانسه قبلا هم ديده بوديم .شايد اين تفكرات با تفكرات دانشمند بزرگي مثل boileau فرانسوي كه استاد مكتب كلاسيسيم بود بدون ربط نباشد!چون كه يكي از اصول مكتب كلاسيسيسم تقليد از طبيعت است .و شايد اين موضوع با فيلمهاي اخرالزماني كارگردانان فرانسوي نظير ژان پیر ژونه كه معمولا در فيلمهايش از طبيعت چيزي باقي نمانده است سازگار باشد!...به هر حال و در اخر بگويم كه فيلم رنسانس شايد انقلابي باشد در صنعت سيما و خصوصا فيلمهاي انيميشن كه روز به روز در حال پيشرفت ميباشند.
  •  
  •  
  • نقد تكنيكي
  • فيلم رنسانس اولين فيلم بلند كريستين وولكمن محسوب ميشد كه با با بودجه اي نزديك به چهاردو نيم ميليون يورو ساخته شده است.فيلم با اينكه يك انيميشن است اما به شيوه شگفت انگيزي شبيه به فيلمهاي واقعي است و بيننده هر گز اين تصور را نخواهد كرد كه مشغول تماشاي يك كارتون است!در اين فيلم از سبكي كه براي ساختن دموي بازيهاي رايانه اي و يا بعضي از بازيهاي رايانه مثل:بازيهاي معروفي مثل :ويتكونگ..مكس پين ....استفاده شده است .يعني در واقع از هنرپيشه زنده استفاده ميشود و بعد با افكتها و جلوه هاي بصري يك شخصيت جديد ظهور ميكند جزئيات دقيق و حركات پيچيده و ظريف عناصر كامپيوتري با ظاهر ساده و تخت و حركات به نسبت محدودتر شخصيت‌ها تصاویر جذابي را ايجاد كرده‌اند. در اين روش از تلفيق فيلم زنده و  تكنولژي سي‌جي‌آي استفاده شده است
  •  
  •  
  •  
    فيلم رنسانس يك فيلم سياه و سفيد است و شايد بتوان گفت كه فیلم نقاشی متحرک و با حالتی نزدیک به سیاه قلم می باشد اين فضا تاريك و تصاوير با كنتراست بسيار بالا تا حد قابل قبولي خوب از كار در امده و به خوبي ميتواند ان حس داستاني فيلمهاي پر رمز و راز و معماگونه را به بيننده انتقال بدهد سياه و سفيد رنگهايي هستند كه با به خودي خود نشان گر نماد خوب و بد تاريك و روشن زشت و زيبا و هستند .و اين نماد ها ميتواند نشان گر شخصيت دروني انسان باشد و به درستي كه کریستین وولکمن در نمايش شخصيت هاي فيلم خود از اين نماد گرايي و تركيب رنگها استفاده ميكند
  • .فيلمبرادي اين فيلم بسيار عالي است . نماهايي كه از اين فيلم ميبينم در بعضي مواقع از دور فيلمبرادري ميشود و همين موضوع به هرچه واقعي نشان دادن تصاوير كمك ميكند.اما در مورد اين سبك و پيدايش اين شيوه شايد ماهيرو مائدا كارگردان ژاپني از بزرگان انيمه جهان باشد «آنيمه» يك واژه ژاپني است كه، به‌طور عام معادل «نقاشي متحرك» و قلب واژه انگليسي «اَنيمِيشِن» است. اين كلمه تا اوايل دهه 1980 به همان معناي كلي خود مورد استفاده قرار مي‌گرفت. اما از آن زمان به بعد و با رشد كمي و كيفي هنر كارتون‌سازي ژاپن و افزايش مداوم مخاطبان اين فيلم‌ها در جهان مترداف با «نقاشي متحرك توليد ژاپن» شد. اما آنيمه در اين حد باقي نماند. از سويي ويژگي‌ها و سليقه‌هاي صنعت كارتون‌سازي ژاپن از تكنيك و نحوه طراحي و جزئيات صوتي تصويري آنها گرفته تا نحوة داستان‌سرايي و شخصيت‌پردازي‌شان در ميان انبوه داد و ستد‌هاي فرهنگي جهان در دهة 1990 به خارج از مرزهاي آن كشور صادر شد. ماهيرو مائدا هم قبلا فيلمي را با عنوان رنسانس دوم ساخته بود كه البته او در فيلمش بيشتر از روش سنتي تلفيقي مناسب ميان گرافيك كامپيوتري و انيميشن دستي استفاده كرده بود .به هر حال ديدن فيلم رنسانس خالي از لطف نخواهد بود .و مطمئنا پس از تماشاي اين فيلم تجربه جديدي را از دنياي سينما خصوصا سبك انيميشن بدست خواهيم اورد.
  •  
  • HOSSEIN YUSSEFI

21 Grams

 

  • 21 Grams
  • محصول:2003 USA
  • فیلمی از: Alejandro Gonzalez
  • فیلمنامه: Guillermo Arriaga
  • اهنگسازان: Gustavo Santaolalla ، Dave Matthews
  • مدت زمان فیلم:124 دقیقه
  • رده بندی سنی:  R افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند

  • بازیگران:
  • اSean Penn     در نقش    Paul Rivers
  • Naomi Watts     در نقش    Cristina Peck
  • Danny Huston     در نقش    Michael
  • Carly Nahon     در نقش    Cathy
  • Claire Pakis     در نقش    Laura
  • Benicio Del Toro     در نقش    Jack Jordan
  • Nick Nichols     در نقش    Boy
  • Charlotte Gainsbourg     در نقش    Mary Rivers
  • John Rubinstein     در نقش    Gynecologist
  • خلاصه فیلم:
  • مردی _پدر و دو دخترش را در تصادفی زیر می‌گيرد و موجب مرگ پدر و دو دختر خردسالش میشود در بیمارستان، قلب_ این پدر به بیماری که در حال مرگ است(Sean Penn )پیوند می‌شود و او را نجات می‌دهد. بعد از این اتفاق، زندگی سه خانواده متاثر می‌شود. مرد با قلب پیوندی کنجکاو می‌شود خانواده‌ی فرد اهدا کننده را پیدا کند و زن بیوه هم دنبال گرفتن انتقام از قاتل همسر و فرزندانش است. همان دو موضوع باعث می‌شود زندگی قهرمان‌های فیلم به هم مربوط شود...
  •  
  • نقد فیلم
  • فیلم 21 گرم
  •  به کارگردانی الخاندرو گنزالس یکی از بهترین و تکنیکی ترین فیلمهای ساخته شده در دهه اخیر میباشد البته عده ای از منتقدین بعد از نمایش عمومی کارگردان این فیلم یعنی گنزالس به همراه بعضی دیگر از عوامل این فیلم را متهم به پوچ گرایی و.....کردند که به هیچ وجه نمیتوان این عقیده را در مورد این اثر و عوامل ساختش پذیرفت .داستان فیلم به صورت غیر خطی و سراسر پر از ابهامات بیان میشود و بیننده را در بسیاری از مواقع گنگ و مبهوت میکند که البته با دیدن دوباره و سه باره فیلم بیننده متوجه موضوع میشود و صد البته از تکنیک ساخت و قرار گرفتن سکانس های فیلم به صورت پراکنده اما بسیار دقیق شگفت زده میشود سکانسهایی که شاید در اولین نگاه بسیار گنگ و نامفهوم بوده اند حالا خط مشاء داستان را تایین میکنند.صحنه های این فیلم درست همانند پازلهایی است که در کنار یکدیگر و با کمک بیننده در کنار هم قرار میگیرند . در 21 گرم بازیگران عالی بازی میکنند وباید Naomi Watts  و اSean Penn را تحسین کرد.ولی به جزئیات نقش وشخصیتی این دو نمیپردازم  (به علت طولانی شدن بحث)و به سراغ شخصیت جک جردن که برای من خیلی دوست داشتنی است خواهم رفت.
  •  اما مسئله ای که فیلم 21 گرم را جدا از ساختار قوی و تدوین ماهرانه اش متمایز میکند این است که فیلم به عقیده من یک نگاه عمیق و دقیق به مسئله ایمان و لایه های درونی انسان میپردازد .مسائلی مثل لقاح مصنوعی و دروغگو خطاب کردن مسیح و بسیاری از موارد دیگر.........جزء نکاتی هستند که البته در سایه تکنیک های سینمایی و نوع روایت فیلم که خاص میباشد پنهان میماند.مسئله بازگشت و مرگ و بالعکس کلیدی ترین نکته فیلم میباشد بازگشت جک جردن به ایمان و دیانت مساوی میشود به مرگ مایکل و دو دختر خردسالش و مرگ مایکل موجبات زندگی دوباره پائول که در استانه مرگ قرار دارد را فراهم میکند و حال پائول با یک اسلحه به دنبال کشتن جک راهی میشود کشتن کسی که موجبات زندگی دوباره خود را مدیون او میباشد حال شخصیت جک جردن که اصلی ترین و محوری ترین فرد داستان چه از لحاظ روند داستان و چه از لحاظ شخصیت درونی که اوج فیلم و افول فیلم (از لحاظ ماجرا) در این شخصیت شکل میگیرد را مورد نقد قرار میدهم  تا مسئله کمی روشن تر شود
  •  
  • . Jack Jordan با بازی استثنایی Benicio Del Toro   فردی است که در گذشته یک خلافکار به تمام معنا بوده و حال تبدیل به یک مسیحی شده سکانسی در فیلم وجود دارد که او مشغول ارشاد و راهنمایی یک جوان 17 ساله و بزهکار است و خطاب به جوان میگوید "خداوند حتی از رویش یک تار مو روی سر تو خبر داره" یک سکانس فوق العاده جوان کم تجربه مجبور است به حرف کسی گوش کند که بر پیشانی خود سیاه است (ارم زندان ایالتی روی گردن جک جردن) واین جزء همان مسائل انتقادی فیلم میباشد که افراد الوده به گناه مسئول رواج دین میشوند که حتی خود کوچکترین ثباتی در دین ندارند در ادامه وقتی نوجوان با دوست خود در گیر میشود جک جردن وارد ماجرا میشود و با فحش و ناسزا و کتک زدن نوجوان قصد اصلاح او را دارد که با پا در میانی اسقف اعظم قائله ختم میشود .البته این روش  در سایر ادیان الهی دیگر هم توسط اشخاصی مثل جک جردن به شکلی بدتر اجرا میشود  (قصد مقایسه ندارم ) در ادامه جک جردن در یک مزایده و به لطف مسیح برنده یک خودرو میشود تا با ان به امور کار کلیسا بپردازد در همین کش و قوس جک جردن با خودرو اعطایی مسیح مایکل و دو دخترش را زیر میگیرد و به جای کمک از صحنه میگریزد وبعد از گذشت چند روز خود را به پلیس معرفی میکند و حالا جنگ اعتقادی مذهبی جک درون زندان  اغاز میشود جک جردن این بار برعلیه مسیح شعار میدهدو در حالی که با اسقف کلیسا مشغول بحث است  میگوید" من خودم رو وقف مسیح کردم و اون در عوض یه ماشین به من داد تا باحاش بزنم یه مرد و دو دخترش رو بکشم اون (مسیح) حتی توانایی موندن و کمک کردن به اونها رو به من نداد مسیح به من خیانت کرد هیچ جهنمی در کار نیست و جهنم همینجا تو سر منه" بله در واقع حالا جک جردن به همان نوجوان بزهکار تبدیل شده اما نوجوان بزهکار درون خودش و اسقف کلیسا هم با الفاظی مثل حروم زاده و.........سعی میکند تا جک بی ایمان را اصلاح کند
  •  بله این واضح و روشن است که الخاندرو گنزالس به عنوان فیلم ساز دین مسیحیت را به باد انقاد های کوبنده قرار میدهد و راه و روش کشیش ها و ترویج دهندگان دین را مورد تمسخر قرار میدهد شاید جالب باشید بدانید که الخاندرو گنزالس فرزندش را در سنین کودکی از دست میدهد و در پایان فیلم هم وقتی صفحه سیاه میشود شاهد یک دست نوشته هستیم به این معنی که{خطاب به ماریا الادیا:(ماریا الادیا همسر گنزالس میباشد) انگاه که محصول خراب شد سوزانده شد.و مزرعه افتاب گردان دوباره سبز شد} شاید خود کارگردان هم دچار جنگ اعتقادی شده باشد و از دست دادن فرزندش منسوب به مسیح میداند؟ صد البته این به نوع دیدگاهای تماشاگر فیلم مربوط میشود که چه دیدی نسبت به این نوع دیدگاهای مذهبی داشته باشد .جک جردن حالا به دور از هرگونه اموزه دینی به فطرت خود رجوع میکند و درون خود احساس گناه میکند او همه چیز خود را رها میکند و بعد از ازادی از زندان به دلیل عدم اثبات به یک جای دوردست میرود و درنهایت او با  پائول و کریستین مواجه میشود او خود را تسلیم انها میکند اما پائول توان کشتن جک جردن را ندارد و به دلیل عارضه قلبی دچار تشنج میشود و حالا یکی دیگر از نقاط اوج فیلم را مشاهده میکنیم که جک جردن در یک نمای بسته درون یک وانت در حال رساندن پائول به بیمارستان است حالا و بعد از زمانی که جک جردن به همان چیزی که هست بازگشته و خودش است تبدیل به یک فرشته نجات میشود.و.............
  • در نهایت ان دیالوگ تاریخی شون پن هنگام مرگ روی تخت بیمارستان: مگه ما چند بار به دنیا می‌آییم، مگه چند بار از دنیا می‌ریم؟
  • می‌گن درست در لحظه مرگ 21 گرم از وزن کسی که داره می‌میره، کم می‌شه.
  • و مگه 21 گرم چقدر ظرفیت داره؟
  • مگه چی از ما کم می‌شه؟
  • مگه چی می‌شه اگه  ما 21 گرم از دست بدیم؟
  • با رفتن اون چی می‌شه؟
  • مگه چقدر ارزش داره؟
  • 21 گرم وزن… یک سکه پنج سنتی
  • وزن یک مرغ  مگس خوار…یه تیکه شکلات
  • 21 گرم چقدر وزن داره؟
  • این 21 گرم که از ما کم می‌شه وزن روح ماست. واقعا 21 گرم چقدر وزن داره؟ وزن “بودن” و “هستی” ما چقدره؟
  • حسین یوسفی

رؤياهايي که مي آيند

  • What Dreams May Come
  • فیلمی از:Vincent Ward
  • محصول:1998
  • فیلمنامه:Richard Matheson ، Ronald Bass
  • زمان:113 دقیقه
  • رده بندی سنی: PG-13 
  • ژانر:درام.معناگرا
  • بازیگران:
  •  فيلم نامه: 
    Robin Williams     در نقش    Chris Nielsen
    Cuba Gooding Jr.     در نقش    Albert Lewis
    Annabella Sciorra     در نقش    Annie Collins-Nielsen
    Max von Sydow     در نقش    The Tracker
    Jessica Brooks Grant     در نقش    Marie Nielsen
    Josh Paddock     در نقش    Ian Nielsen
    Rosalind Chao     در نقش    Leona
    Lucinda Jenney     در نقش    Mrs. Jacobs
    Maggie McCarthy     در نقش    Stacey Jacobs
    Wilma Bonet     در نقش    Angie
    Matt Salinger     در نقش    Reverend Hanley 
      
  • خلاصه فیلم:
  • زن و شوهري جوان دو فرزند خود را در حادثه‌اي از دست مي‌دهند. زن تحملش را از دست مي‌دهد، اما شوهرش به او كمك مي‌كند و شوق زندگي را به وي بازمي‌گرداند. مدتي بعد مرد در حادثه‌اي كشته مي‌شود و به بهشت مي‌رود. زن كه اين بار يار و ياوري ندارد، خودكشي مي‌كند و مرد سفري از بهشت به دوزخ را براي يافتن همسرش آغاز مي‌كند...
  • نقد:
  • استيفن سايمون تهيه‌كننده‌اي است كه اعتقاد دارد فيلم و سينما دريچه و چشم‌اندازي منحصر به‌فرد است كه مي‌تواند الهام‌بخشِ آدم‌هايي باشد كه به مسايل كلي و ازلي و ابدي بشريت توجه مي‌كنند تا به‌واسطة آن دريابند كه كيستند و چرا روي زمين زندگي مي‌كنند. از لحاظ سايمون، سينما اگر چه رسانه‌اي سرگرم‌كننده و براي پر كردن اوقات فراغت است، در عين حال مي‌تواند عميق‌ترين پرسش‌ها، چالش‌ها و آرزوهاي بشري را نيز به تصوير بكشد، و به شكلي استعاري رازهاي فراموش‌شدة زندگي مردم را بيان كند. استيفن سايمون خود را تهيه‌كننده‌اي ساده و معمولي مي‌داند كه شيفتة سينما است تهيه‌كننده‌اي كه تا كنون فيلم‌هايي ساخته كه پاره‌اي از آن‌ها حاوي پيام‌هاي روشن و در يك كلام پيام‌هاي معنوي است. از لحاظ او، هم اكنون در جامعة بشري اشتياق زيادي براي يافتن معنا و اميد وجود دارد، و آدم‌هاي گرفتار و مستأصل در جامعة صنعتي مايل‌اند تصاويري را روي پردة سينما ببينند كه ذهن و زبان آن‌ها را به چالش بطلبد، تا راه‌هاي بهتري را در زندگي بيابند و قلب‌هاي‌شان را به‌سوي آسمان بالا بكشند و آرزو كنند كه در ميان‌سالي و پيرانه‌سر به همان كساني بدل شوند كه در بدو تولد بوده‌اند؛ همان‌گونه كه كريس و آني نيلسون پس از پشت سر گذاردن تجربه‌هاي تلخ و شيرين در زندگي و سر درآوردن از بهشت و جهنم خودخواستة خويش، دوباره‌ در سال‌هاي كودكي، يكديگر را بازمي‌يابند؛
  •  
        
    با اين تفاوت كه قصه و ماجراهايي كه از سر گذرانده‌اند، اين بار روح و شناخت آن‌ها را از زندگي تقويت خواهد كرد. سايمون به روشني گفته است كه كريس و آني به اندازة كافي تلاش و كوشش كرده‌اند، به اندزاة كافي روح و روان‌شان فرسوده و لگدمال شده، و به اندازة كافي درد و رنج زندگي را تحمل كرده‌اند، و اينك حق آن‌ها است كه هم خودشان و هم دنياي‌شان در آرامش باشد. بنابراين سايمون با تهية چه رؤياهايي که مي آيند در ساختن فيلمي سرمايه‌گذاري و مشاركت كرده كه به‌زعم خودش به‌عنوان يك اثر هنري مي‌تواند تجربه‌هاي معنوي بي‌شماري از معرفت و ايمان و ادراك را به مخاطبانش انتقال دهد. از نظر سايمون در دوره‌اي از تاريخ، «علم‌زدگي» بشريت را از معنويت جدا كرد، تا اين‌كه عاقبت علم هم به‌جايي رسيد كه معنويت در نظر داشت برسد. از اين لحاظ دست‌كم، بخشي از فريبندگي زندگي مردمِ امروز اين است كه همچنان كه احترام عميقي به علم دارند، نسبت به مسايل معنوي نيز ايمان شديدي از خود نشان مي‌دهند. 

  •    
    چه رؤياهايي که مي آيند با آشنايي كريس و آني بر بسترِ درياچه‌اي آرام ـ كه جاري بودنِ آن نشانة حركت و زندگي است ـ آغاز مي‌شود، و قبل از آن‌كه عنوان‌بندي فيلم به پايان برسد شاهد شكل گرفتن عشق و علاقة كريس و آني در ملاقاتي اتفاقي، ازدواج آن‌دو و تولد و مرگ فرزندان‌شان، و همچنين مرگ كريس هستيم. وينسنت وارد همة اين ماجراها را، كه در طول زماني حدود 15,10 سال اتفاق افتاده، در چند دقيقة ابتدايي فيلمش نشان مي‌دهد؛ زيرا براي او پرداختن به زندگيِ سعادتمند زوج جوان، كار و تلاش آن‌دو و حتي تحمل و كنار آمدن با سوگِ بزرگِ مرگ فرزندان‌شان موضوع اصلي نيست. غرض و غايت وينسنت وارد و استيفن سايمون از پرداختن به داستانِ ريچارد ماتسون، كه ران باس فيلم‌نامة فيلم را براساس آن نوشته، اين است كه نشان بدهند بهشت و جهنم چرا و چه‌گونه در انتظار آدم‌ها است. بخش اعظم زمان فيلم در جهانِ پس از مرگ، و در دنياي مردگان، مي‌گذرد. فرزندانِ زوجِ جوان در حادثة رانندگي كشته مي‌شوند. آني نمي‌تواند واقعيت مرگ پسر و دخترش را بپذيرد، و تحملش را از دست مي‌دهد؛ كريس به همسرش كمك مي‌كند و دوباره شوقِ عشق و زندگي را در وي احيا مي‌كند؛ اما آني با مرگ كريس خود را بي‌يار و ياور احساس مي‌كند، و در نااميدي راهي جز خودكشي پيش روي خود نمي‌يابد. از آن پس آن‌چه مي‌بينيم در جهان پس از مرگ كريس و آني اتفاق مي‌افتد. 
  •     
          
       . ابتدا كريس از طريق نقاشي‌هاي آني دنيايِ تلخ و اندوه‌بارِ خودساختة او را تجربه مي‌كند، و سپس براي پيدا كردنِ آني ـ به‌كمك ردياب، كه نقش او را ماكس فون سيدو ايفا مي‌كند ـ به قعر جهنمِ فرديِ آني مي‌رود تا وي را از جهنمي كه خودش خود را به آن محكوم كرده بيرون بكشد. راز و كليد معناي اين‌كه چرا كريس در بهشت است و آني نيلسون در قعر جهنم؛ يعني همان پرسشي كه استيفن سايمون مطرح كرده: «چرا ما اين‌جاييم؟» در پاسخ آلبرت لوييس به پرسش كريس به‌دست داده مي‌شود. وقتي كريس از آلبرت دربارة آني مي‌پرسد و مصمم است كه بداند چرا آني در جهنم است؟ پاسخ آلبرت اين است كه جهنم همشه جايي پر از آتش و رنج نيست، بلكه جهنمِ واقعي همان زندگيِ آدم‌هايي است كه راه به خطا رفته‌اند. بنابراين ـ همان‌‌طور كه استيفن سايمون گفته است ـ پيامِ اصليِ چه رؤياهايي که مي آيند اين است كه آدم‌ها واقعيت مورد نظر خود را از زندگي و مرگ بر چه اساسي بنا مي‌گذارند؟ بديهي است كه آدمي ـ كه تجربة عيني از زندگي پس از مرگ ندارد ـ دايماً در ذهنش اين مفهوم را مي‌پروراند كه جهانِ پس از مرگ شبيه چيست؟ 
       
    براي همين اول بار ـ پس از مرگ فرزندانِ جوانِ كريس و آني ـ دوربينِ ادواردو سِرا به درونِ تابوتِ تاريكِ يان مي‌رود تا ما را براي لحظه‌اي كوتاه با واقعيت مرگ آشنا سازد؛ اما اين پرسش نيز مطرح مي‌شود كه: آيا ورود دوربين به داخل سياهي تابوت براي اين است كه تماشاگر خودش را با واقعيت مرگ به چالش بطلبد ؟ پاسخي كه سازندگان فيلمِ چه رؤياهايي که مي آيند به اين پرسش مي‌دهند اين است كه اگر آدم‌ها همچون كريس شجاعانه و اميدوارانه با واقعيت مرگ مواجه شوند بهشت برين در انتظار آن‌ها خواهد بود، و اگر همچون آني نااميدانه در برابر واقعيت مرگ اطرافيان‌شان تسليم شوند، و دست به خودكشي بزنند، در راه جهنمي خودخواسته و خودساخته گام خواهند نهاد. تفاوت كريس و آني در اين است كه كريس خود و آني را يك روح در دو جسم مي‌داند، و اگر آني تسليم جهنم مي‌شود،    

  •       
       ، كريس اين توانايي را در خود مي‌يابد كه او را از قعر جهنمِ فردي‌اش بيرون بكشد. كريس معتقد است كه با عشق و ايمان مي‌توان هر گنه‌كرده‌اي را به راه صواب كشاند. آخرين گفت‌وگويِ كريس و آني دربارة بازگشت به زندگي و تولد دوباره است، و اميدوار بودن به اين‌كه مجدداً يكديگر را در جهان زندگان بيابند، به هم عاشق شوند، تصميم‌هاي متفاوت از قبل بگيرند، زندگي را از نو بيازمايند، از نگراني‌هاي بيهوده دست بردارند و زندگي را با تپيدنِ قلب‌هاي شان دوباره تجربه كنند. كريس نگران است كه آن‌دو يكديگر را در جهان زندگان نيابند؛ اما كريس كه آني را در قعر جهنم پيدا كرده، ايمان دارد كه در «دنياي مسخره» باز هم او را خواهد يافت. آخرين تصوير فيلم، بازگشت به نمايِ افتتاحية فيلم است؛ كنار همان رودخانه‌اي كه كريس و آني سال‌ها پيش يكديگر را يافته و بناي زندگي مشترك را گذاشته بودند.
  •  
  • What Dreams May Come
  • نقد ۲
  • نوشته:حسین یوسفی
  • بهشت و جهنم در سینما
  • فیلم رؤياهايي که مي آيند ساخته وین سنت وارد به درستی یکی از در خور توجه ترین فیلمهایی است که در مورد موضوعات فرا حسی و ماورایی ساخته شده و جهان پس از مرگ را مورد تجزیه و تحلیل قرار میدهد .داستان و روایت فیلم جدا از تفکرات مذهبی و خصوصا مسیحیت ارائه کننده تصویری جدید از جهان پس از مرگ میباشد مسئله بهشت و جهنم در این نوع روایت از نوع وین سنت وارد خارج از مکان و زمان و در حیطه واقعه گرایانه تری البته از نوع مسیحی نمایش داده میشود .بهشت و جهنم در واقع به نوعی به رویا تشبیه میشود و البته رویا واقعی نیست اما میتواند تحقق پیدا کند .....فیلم در واقع جمله معروف مسیح (ع) را محوریت داستان قرار میدهد :هر کسی به همان چیزی که دوست دارد تبدیل میشود.........
  • همانطور که در بسیاری از سکانس های فیلم کریس نیل سن را پس از مرگ در همان نقاشی هایی که هنگام زنده بودن انها را ترسیم کرده بود و به انها عشق میورزید مشاهده میکنیم .بهشت و جهنم در واقع درون ذهن و بطن انسان ساخته میشود .و  اگر این سازندگی در مسیر ایمان و حقیقت باشد انسان میتواند .روزبه روز تصویری زیباتری از زندگی برای خود بسازد.و در حقیقت این تصویر زیبا و حقیقت زندگی همان بهشتی است که انسان در زمان حیات میسازد و پس از مرگ به انجا میرود .وصد البته بالعکس جهنم هم در واقعیت زندگی و  رویای غیر واقعی..... اما در دنیای واقعی ساخته میشود .اما نکته ای که جدا از ساختارهای دینی و مذهبی در این فیلم مشاهده کردم .این بود که بر خلاف اندیشه های مذهبی خصوصا شرق این بود که خداوند حتی در جهنم هم به انسانها فرصت میدهد و حتی انسانی که گناهکار است و باید مجازات شود را مورد بخشش قرار میدهد.و صد البته این نوع تفکر و اندیشه بسیار قابل تحسین است .و همین مسئله بخشش خداوند و نجات یک انسان از عذاب و مکانی دهشتناک مایه امید تماشاگر میشود .وین سنت وارد برای انسان جهنم را ایستگاه اخرین نمیداند و در واقع به نوعی از تفکرات دینی مسیحیت و اسلام انتقاد میکند که به واقع تصویری همواره پر از بزرگ نمایی و البته غیر واقعی (به عقیده نگارنده) ارائه میکنند .جدا از بهشت.... جهنمی که در ادیان و مذاهب نمایش داده میشود مکانی است که هیچ نوع گریزی از ان وجود ندارد و خداوند بر عذاب انسانها تاکید دارد؟به هر حال شاید به عقیده من و بسیاری دیگر تصور من از خداوند همان تصور وین ست وارد باشد که خداوند را تحت هر شرایطی بخشنده و مهربان نشان میدهد (حتی در بدترین شرایط در جهنم هم به انسان فرصت دوباره میدهد) به هرحال .......این فیلم انسان را به تفکر وا میدارد .تفکری که از زمان های گذشته و دور شاید از دوران قبل از زندگی هم همواره در ذهن انسانها وجود داشته است و خواهد داشت .هرچه قدر که سعی کردم افکار خودم را در نوشته انتقال ندهم اما نتوانستم ......به هر صورت فیلم رؤياهايي که مي آيند یکی از قوی ترین فیلمهایی بود که در مورد جهان پس از مرگ ساخته شده است .از دیگر نکات این فیلم جلوه های بصری منحصر به فرد این فیلم در  نمایش بهشت و جهنم میباشد که واقعاً زیباست .به هرحال بهشت و جهنم هم با تمام اسرار و رازهای خود بر پرده جادویی سینما به تصویر کشیده میشود تا همچنان سینما به عنوان شگفت انگیز ترین پدیده جهان به کار خود ادامه بدهد.
  •  
  • پی نوشت:
  • کورت تورانت
  • برداشت ازاد(راجر مور)
  • فکسون
  • سینما ۱
  • دین در هالیوود
  • وب سایت رسمی ویسنت وارد
  • جمع اوری و برگردان : حسین یوسفی 

اینک اخرالزمان

  • Apocalypse Now 
  •  
  • اینک اخرالزمان
  • فیلمی از : Francis Ford Coppola
  • محصول:1979
  • ژانر: اکشن ،  ماجراجويي ،  درام ،  مهيج ،  جنگي
  • فیلمنامه: John Milius ، Francis Ford Coppola
  • زمان:202 دقیقه
  • رده بندی سنی:  R  افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند.
  •  
  • بازیگران:
  • Marlon Brando     در نقش    Colonel Walter E. Kurtz
  • Martin Sheen     در نقش    Captain Benjamin L. Willard
  • Robert Duvall     در نقش    Lieutenant Colonel Bill Kilgore
  • Frederic Forrest     در نقش    Jay 'Chef' Hicks
  • Sam Bottoms     در نقش    Lance B. Johnson
  • Albert Hall     در نقش    Chief Phillips
  • Laurence Fishburne     در نقش    Tyrone 'Clean' Miller (as Larry Fishburne)
  • Dennis Hopper     در نقش    Photojournalist
  • Harrison Ford     در نقش    Colonel Lucas
  • G.D. Spradlin     در نقش    General Corman
  •  
  • خلاصه فیلم:
  • نسخه اصلی اين فيلم در سال 1979 بر اساس ناول Heart of Darkness ساخته شد . در نسخه جديد يکسری تغييرات در فيلم داده شده است از جمله افزودن برخی جلوه های ويژه به فيلم . داستان فيلم در زمان جنگهای ويتنام اتفاق می افتد . داستان از جائی آغاز می شود که به کاپيتان ويلارد دستور داده می شود که به جنگلی در کامبوديا رفته و کلونل کورتز خائن را که درون جنگل برای خودش ارتشی تشکيل داده را پيدا کرده و بکشد . زمانيکه او در جنگل فرود می آيد کم کم توسط نيروهای مرموزی در جنگل گرفتار شده تا حدی که کم کم دچار جنون می شود . همراهان وی هم يکی يکی به قتل می رسند . همينطور که ويلارد به مسيرش ادامه می دهد بيشتر و بيشتر شبيه کسی می شود که برای کشتنش فرستاده شده است .
  •  
  • نقد:
  • فیلم اینک اخر الزمان یکی از شاهکارهای فرانسیس فرد کاپولا است .فیلم که زمانی نسبتا طولانی دارد هرگز باعث خستگی بیننده نمیشود .وداستان فیلم از یک نوع کشش عالی برخوردار است.فیلمنامه بسیار قدرتمند و بازیهای استثنائی مارلون براندو در نقش کولنل کورتز و مارتین شن در نقش کاپیتان بنجامین ویلارد بر زیبائی های این اثر افزوده است .فیلم دارای صحنه های بسیار خشونت امیزی به مانند بریدن سر و جدا کردن اجزای بدن میباشد .که بسیار واقعی ساخته شده اند.لوکیشن های بسیار زیبا جنگل و حالت رمز گونه این فیلم بسیار عالی است .
  •  
  •  
  • تحلیل
  • اینک اخر الزمان و به درستی زمان خشونت و سلطه و استبداد به روایت فرانسیس فرد کاپولا تاثیری عمیق بر ذهن به جای میگزارد .طوری که زمان سپری شده و نسبتا طولانی فیلم را احساس نخواهیم کرد.فیلم به دست مایه های تاثیرات منفی جنگ میان امریکا و ویتنام میپردازد .اینکه سلطه گران غرب از انسانها یک هیولا درست میکنند برای اهداف خودشان و افزار هیولا ی خود ساخته خود را از دست میدهند .نمونه واضح ان رهبر گروه القا عده بن لادن که تمام تحصیلات عالیه خود را در سازمان جاسوسی سیاه گذرانده است و دست پرورده خود امریکایی ها است و اینک تبدیل شده است به یک قطب مخالف امریکا و برای خودش حکومتی مجزا تشکیل داده است .کلونل کورتز هم نمادی از همان بن لادن های زمان حال است که البته در تاریخ گذشته این نوع هیولا پروری امریکا وجود داشته است .کاپولا به زیبایی و با قدرت هرچه تمام تر و به صورت نه خیلی نا محسوس سیاستهای غلط کشورهای سلطه جو را زیر سوال میبرد .کلونل کورتز شخصی است که به صورت وحشیانه مردم ویتنام را قتل عام کرده است و سپس در یکی از جنگلهای مخوف ویتنام برای خود یک ارتش میسازد و جالب اینکه برای خود و سربازانش و مردم و بومیان جنگل حکم یک فرد قدیس را پیدا میکند و یک نوع فرهنگ و فلسفه جدید زندگی را ابداع میکند به طوری که سربازان او حاضر هستند برای او جان بدهند .
  • Scene from Apocalypse Now
  •  والبته جان دادن مثل یک گوسفند او هر از چند گاهی یکی از افراد خودش و بومیان منطقه را سلاخی میکند و به صورت کاملا وحشیانه سر و دست انها را قطع میکند و ازاین کار لذت میبرد .در واقع کلونل کورتز دیوانه به روایت تصویر همان امریکا و سربازان دیوانه و روانی او همان متحدان امریکایی او هستند و بومیان منطقه و جنگل وینام همان کشورهایی هستند که از روی ناچاری و ضعف مجبور هستند تابع دستورات وفرهنگ و فلسفه جدید زندگی که توسط کلونل کورتز ابداع شده باشند .فرهنگی که نماد وحشیگری از نوع مودبانه میباشد.در ادامه فیلم مشاهده میکنیم که کلونل کورتز به قدری جنایات وحشیانه ای انجام میدهد که خود سیاستمداران امریکایی را به وحشت میندازد .در واقع انها برای مهار کسی که خود تربیت کرده اند عاجز هستند و حال او را دشمن سر سخت خودشان میدانند .درست مثل دیکتاتورهایی مثل صدام و تروریستهایی مثل بن لادن در جهان واقعیت که هر کدامشان به نوعی همان کلونل کورتز ادم کش هستند .در نهایت انها تصمیم میگیرند که کورتز را از میان بردارند و برای این کار از شخصی به نام کاپیتان ویلارد .استفاده میکنند.کاپیتان ویلارد شخصیتی است ارام و ادبی و متعادل که همراه یک تیم برای نابودی کلونل کورتز به منطقه اعزام میشود .هر چه قدر که از داستان میگزرد افراد کاپیتان ویلارد یک به یک و پس از دیگری و به صورت مرموزی به بدترین شکل ممکن کشته و سلاخی میشوند و همین موضوع باعث دیوانگی افراد کاپیتان  ویلارد میشود .
  • تحليل ويتوريو استورارو از داستانِ جوزف كنراد و فيلم‌نامة جان ميليوس اين است كه مفهومِ تاريكي حقايقِ فراواني را آشكار مي‌سازد؛ زيرا تاريكي جايي است كه نور تمام مي‌شود، اما در عين حال تاريكي به‌معناي حذف نور هم نيست، بلكه تاريكي نقيض نور است. به‌عبارت ديگر، نور و ظلمت واگوكنندة يكديگراند، و فقط معناي استعاري ندارند، بلكه مفاهيمي را در خود نهفته دارند كه با آن‌ها به درك و شناخت خويش مي‌رسيم. براساس چنين تحليلي سرهنگ كورتز نمايندة بخشِ تيره و تاريك تمدن است؛ حقيقتي است كه از دلِ تاريكي بيرون مي‌آيد.همان حقیقتی که در کاخهای روشن و مجلل سیاستمداران امریکایی ساخته شده است .محیط دهشتناک و تاریک و جهنم گونه ای که شخصیت های فیلم در ان اثیر میشوند و راه فراری ندارند نماد همان جنگ نافرجام امریکا علیه ویتنام است که انها خود را در این جهنم گرفتار میکنند .نکته دیگر قابل تامل فیلم جنگ روانی و ذهنی شخصیتهای فیلم میباشد که به شدت از نظر روحی تحط فشار میباشند کاپیتان ویلارد بارها و بارها در ذهن خود به منطقه مخوف و جهنمی که درون جنگل تاریک وجود داشت سفر کرده بود و هربار به نوعی با کلونل کورتز روبه رو  میشود.هر چه قدر که ویلارد به منطقه کامبوج نزدیک میشود دچار جنگ روانی و اعتقادی میشود و به مرور ان ریشه های شخصیت انسانی و اعتقادات خود را با دیدن صحنه های وحشتناک و بقایای جنگ از دست میدهد. اينك آخر زمان همه چيز حكايت از وحشت دارد: وحشتِ بمباران در آغاز فيلم، وحشتِ تمدنِ سياه و بدويِ اعماقِ جنگل‌هاي سايگون و وحشتِ قتلِ سرهنگ كورتز به‌دستِ فرستادة دولتش سروان ويلارد. كوپولا و تدوين‌گرِ فيلمش ريچارد ماركز (Richard Marks) و دستيارانش جري گرينبرگ، والتر مريچ و ليزا فراچمن با اداي دين به سرگئي ايزنشتين، كارگردانِ نام‌آورِ روس، سكانسِ كشتنِ كورتز را با نماهايي از قرباني كردنِ گاو تدوين موازي كرده‌اند؛ 
  •  
  • همان‌گونه كه ايزنشتين نيز در فيلمِ اعتصاب كشتارِ كارگران را با سلاخيِ يك گاو در كشتارگاه به‌شكل پيوند موازي نشان داده بود. خوفناكيِ سلاخيِ گاو در مراسمي آييني با كشتنِ شنيع كورتز بر همان خشونت و وحشتي دلالت دارد، كه كورتز در واپسين دمِ حياتش چندبار آن‌را تكرار مي‌كند. به‌رغم اقتباسِ غيرمتعارف و پسزمينه‌اي كه جنگِ ويتنام است. نکته جالب فيلم اين است که شخصيت ارام کاپيتان ويلارد رفته  رفته تبديل به همان کلونل کورتز ميشود .در يکي از نماهاي فيلم کورتز و ويلارد رو در روي يک ديگر قرار و در يک نبرد خونين  کاپيتان ويلارد کلونل کورتز را با يک شمشير به صورت وحشيانه اي سلاخي ميکند !يکي از زيبا ترين سکانسهايي که تا به حال ساخته شده .در واقع کلونل کورتز کشته نشده بلکه او در قالب يک شخص جديد به نام کاپيتان ويلارد دوباره زنده ميشود .بنجامين ويلارد که انساني ارام و معتدلي بود تبديل به همان انسان وحشي جنايت کاري ميشود که خود برای نابود کردنش به این جهنم پای گذاشته بود و اینک وجود کورتز در کاپیتان ویلارد تجلی میکند.......
  • حسین یوسفی
  • نمایی از تصویر کاپیتان ویلارد .در حال تبدیل شدن به شخصیتی مثل کلونل کورتز
  •